تبليغاتX
چای ‌نبات - و آسمان، پدرم، با من است، می دانم...

هواللطیف

چه می‌شد اگر کدخدا برنمی‌گشت
و می‌شد کنار اهالی بماند...

آه ای پدر! من و پشت شکسته ام...

خشم، تیغِ دوسر ماست، نگه می‌داریم
یادگارِ پدر ماست، نگه می‌داریم

باز هم روز نو و روزی نو خواهم داشت
در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت

سنگ اگر هست در این مزرعه، بَر خواهد داد
چوب اگر هست در این خاک، شکر خواهد داد

خانه را خشتی اگر نیست به دل می‌سازم
گُل در این باغچه از پاره‌ی دل می‌سازم

عاقبت آنکه هرس کرد ثمر می چیند
از درختی که پدر کاشت، پسر می‌چیند.

(محمد کاظم کاظمی)


...نيمه شب خبرش به امام رسيد. امام گفت: "همين حالا يك نفر مرد مي خوام." هرچه گفتند آقا شوروي قدرت اول دنياست، گوش نكرد. گفت: "اگر نمي رويد، خودم برم؟"
نيمه شب زنگ سفارت شوروي به صدا در آمد. گفت: "با سفير كار دارم." گفتند: سفير خواب است. گفت: "بگو از طرف رهبر ايران آمده ام. پيغام مهمي دارم." سفير آمد، با چشماني پف كرده. بدون حرف پيش، سيلي محكمي خواب را از سرش پراند.

چند روایت معتبر از یک مرد را اینجا بخوانید.


یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 0:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |