تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

این عکس در شرایط سختی گرفته شده است. این تصویر به خوبی نیروهایی را نشان می دهد که توسط عوامل سردار قالیباف (فرمانده سابق نیروی انتظامی) در شهرداری تهران برای چنین روزهایی آموزش دیده و آماده شده اند. البته گفته می شود محمود احمدی نژاد نیز در زمان شهرداری خود از آنها  استفاده می کرده. با اینکه این نیروها چهره خود را پوشانده اند اما وابسته بودن آنها به شهرداری تهران را با دقت در لباس های آنها می شود فهمید. نکته قابل توجه در عملکرد این نیروهای ضد شورش این است که آنها بلافاصله بعد از نیروهای یگان ویژه ناجا در خیابانها و بیشتر کوچه های فرعی وارد عمل می شوند و با سلاح های سرد که در تصویر مشخص است به برخورد با مبارزین جنبش سبز و طرفداران میرحسین می پردازند. محل گرفته شدن عکس خیابان نجات اللهی حد فاصل کریم خان و طالقانی در ساعت 11:30 صبح در اوج درگیری های روز 13 آبان 88  است. فرمانده این نیروها متوجه گرفتن عکس با موبایل شد و خواست به زور موبایل را بگیرد که گیرنده عکس با حمایت مردم از دست وی گریخت. هویت گیرنده عکس برای حفاظت از جان او مخفی خواهد ماند.

برای دیدن تصویر بر روی یگان ضد شورش شهرداری تهران کلیک کنید.

و در همین زمینه بخوانید: از سبزها ممنونم!
بازتاب های این پست در: جهان نیوز و  سحر نیوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/13ساعت 15:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

زیاد شده. خیلی زیاد. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. آدمهای جدیدی که اسمهایشان را نمی توانم حفظ کنم و معمولن یادم می روداز بس زیادند. اس ام اس هایی که از شماره های مختلف می رسد که هیچ کدام را ذخیره ندارم. تماسهایی نا موفق (همان میس کال خودمان) که نمی دانم از کجا بوده و چه کارم داشته. سر در گمم می کند. اینکه یک نفر را می بینی و اسمش یادت نیست اما او تو را خوب می شناسد. اینکه مجبوری معذرت بخواهی و به حافظه ات فحش بفرستی که چرا اسم طرف را یادت نیست بین حدود بیست نفر آدم جدید که در یک روز دیده ای! یا الکی گناه را بیندازی به گردن گوشی موبایلت که شماره یک نفر را که باید داشته باشی، نداری. یا ذوق یک نفر کور شود به خاطر اینکه با شوق و ذوق با تو سلام و علیک می کند اما تو حتا یادت نیست طرف را کجا دیده ای! اینکه فکر کنی فرستنده ناراحت شود و رویت نشود اس ام اس اش را برگشت بدهی و بپرسی: "شما؟" و نگران از اینکه مبادا این حافظه دچار کرم خوردگی شده باشد.

سردرگمی جالبی است. فکر می کنم ناشی از سر شلوغی یا تحلیل رفتن حافظه یا تراکم رخدادها در بازه های کوتاه زمانی است. البته تهش فکر کنم ایراد برگرد به کرمی که در وجودم می لولد و مدام به جاهای جدید و حضور در جمع های ناشناخته و متفاوت می کشاندم و به باز شدن بیش از پیش گستره ارتباطی ام می انجامد. با این مسئله کنار آمده ام اما همچنان به آن فکر می کنم. باید راه های ساده ای برای رفع این مشکل باشد. حیف که فرصت فکر کردن به آن نمی رسد!


بخوانید شعر جدید علیرضا قزوه را

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 10:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

جشنواره خاله بازی های دیجیتال!

اوضاع مزخرفی است. انگار لازم بوده تبدیل شدن پست قبلی جواد از ثبت موقت به ثبت مطلب این همه طول بکشد تا همه این اتفاقها بیفتد و من الان خسته از اختتامیه جشنواره بیایم خانه و این حرفها را بزنم... (عکسهای دیدنی  و لینکهای داخل متن این نوشته در اولین فرصت به آن اضافه خواهد شد ان شا الله)

حضور پر شور!قبل از نمایش گاه پیش رفقا قیافه می گیرم که در سه غرفه درگیرم. در هوا کردن دوتایش مستقیمن و در دیگری قدری کمتر. در کافه حزب الله مدیر غرفه ام و در موج چهارم سردبیر سایت و در خانه کتاب اشا وردست ایمان مطهری منش که ما حسام صدایش می کنیم. اما انگار باید تا آخر نمایش گاه طول بکشد که بفهمم در تمام این مدت تنها میزان اسگل بودن خودم را سه برابر کرده ام و نه هیچ چیز دیگر!

جنگی که هست، اینترنتی که نیست!همه از جنگ نرم و اهمیت رسانه ها صحبت می کنند. اما چهار روز اول نمایش گاه رسانه های دیجیتال اینترنت ندارد! و همین موجب می شود ما وقتی اسم آن را می شنویم هی الکی بخندیم! و تو فکر کن که توی بخش سایت ها و وبلاگ ها غرفه داشته باشی و اینترنت نداشته باشی و چهار روز تمام با پوزخند آدم هایی مواجه شوی که وقتی جلوی غرفه از توی می خواهند سایتت را نشان شان بدهی می گویی اینترنت مان قطع است! بماند که سه روز اول نمایشگاه حتا از سطل های زباله هم خبری نبود!

و اما خاله بازی دیجیتالنبود اینترنت موجب یک چیز دیگر هم می شود. این که هی از این غرفه برویم به یک غرفه دیگر و هی بنشینیم و با برو بچ چایی و شیرینی بخوریم و بعد دعوت کنیم یا دعوت شویم و بعد یک غرفه دیگر و دوباره چایی و گپ و رفاقت. مگر خاله بازی غیر از این کار است؟!
خاله بازی دیجیتال اما جزو خاطره های خوش نمایش گاه است. مزیت این اتفاق رفیق شدن با آدم های جدید و یا تبدیل آشنایی دور به دوستی نزدیک با بچه هایی مثل بلور است که دوست دارم بعدن بیشتر ببینم شان. کسانی مثل بچه های وبلاگ نیوز و یوتیوب فارسی و الحماه و دینی بلاگ (شماها) و همتبار و آرماگدون و پاتوق کتاب و فور ویزیت و مجمع وب لاگ نویسان مسلمان و... که همه توی بخش پایگاه ها و وبلاگ ها بودند و هم نشینی با همه شان لذت بخش و خوشایند بود.

مفت باشد نرم افزار کوفتی باشد!
یارانه نقدی می دهند. نفری ۵ هزار تومان. فقط با کارت ملی. اول که نمی دانیم. بعدش هم اینقدر صفش شلوغ است که از خیرش می گذریم. به جای دو ساعت علافی توی برق آفتاب می شود یک یاد داشت نوشت که حق التحریرش ۴ برابر بن رایگان است. تازه نه تنها منت سر آدم نیست که ناز آدم را هم میکشند!

مفتی که هست، کوفتی که نیست!
روز یک مانده به آخر محمد صابری از راه می رسد. با ۱۰۰ چوق بن رایگان خرید از نمایش گاه که مال خودش و هم کارهای تنبلش است که نمی آیند. هر طور شده کارت ملی جور می کنیم تا بن ها قابلیت خرید پیدا کنند. اما بعد دو روز گشتن توی نمایش گاه می فهمیم تنها سی دی که ارزش خرید دارد (تازه آن هم با بن مفتی) کینک است. ۷ تا می خریم به ۷۰ چوق. برای محمد و خودم و خواهرم و هم کارهای محمد و دامادشان و میلاد که بی خبر تازه از راه رسیده! ۱۰ تومانش هم گم می کنیم و بقیه هم ولش کن. ساعت های آخر نمایش گاه به این سوال بچه های بن به دست زیاد جواب "نه" می دهم که می پرسند"چیز به درد بخور سراغ نداری بخریم؟!" برای همین وقتی آفای مدیر توی اختتامیه از نو آوری فراوان و پیش رفت های خیلی خیلی زیاد می گوید نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم!
و البته چون به غرفه سروش کارت خوان نداده اند بن ها برای ۵۰ هزار تومانی که خرج خرید سریال ها می کنیم هیچ فایده ای ندارند!

بازی های ساخت ایران اما خوب است. "شمشیر نادر" خوشایند است. جایزه هم می گیرد. "عصر پهلوانان" هم همینطور. اکثر بازی های خوب قرار است دی ماه ۸۸ به بازار بیاید. در این میان بازی  اکشن نقش اول "مدافعان کربلا" به نظر خوش ساخت تر از بقیه می آید با سناریوی جذابش. باید منتظر بشویم تا چند ماه دیگر.

بخشی که هست، اما داخل آدم نیست!
توی بخش ما از سایت های خبری هیچ خبری نیست. هیچ کدام نیستند. می گویند عمدن راه شان نداده اند که حاشیه ها کم شود. و می گویند بهشان گفته اند برای نمایشگاه مطبوعات (۲۸ مهر) بیایید. و باز می گویند که خیلی شان می خواهند نیایند! بخش ما مدیرش کلن ماست است. (به این نشان که رقابت مدیرهای بخش ها برای بردن میهمان های ویژه و مسئولین برای بازدید از بخش مربوطه شان اصلن برایش مهم نیست!) اما معاون های خوبی دارد. که کار را خوب جمع می کنند و با همه تعامل مثبت دارند و انصافن کار راه می اندازند. روح الله مهدوی را به همین خاطر خیلی دوست دارم. به خاطر تلاش صادقانه اش.

بخش ما کلن جزو آدم حساب نمی شود. نه هیچ چهره ای برای بازدید از آنجا می آورند و نه برگزیده هایش را توی دریافت جوایز اختتامیه اعلام می کنند و نه توی عکس ها و تی تیزر ها و کلیپ ها و گزارش های فراوانی که توی اختتامیه پخش می شود حتا یک فریم سهم دارد. و وقتی این را به آقای دبیر جشنواره می گویم گناهش را می اندازد به گردن محافظ های آقای معاون اول رئیس جمهور!

مسافرت با موتور سیکلت
طبق یک برنامه که از مدتها قبل تعیین شده بود چهار روز میانی از ده روز نمایش گاه را تهران نیستم. سوار بر جالی می رویم شمال گردی. به همراه دایی و جولی! آن خودش کلی تعریف دارد و پرداخت جداگانه می طلبد.

بازهم رفقا! (و البته فامیل!)
با خیلی از رفقا دیدار تازه می کنیم. اتفاق خیلی باحال و پر هیجان دیدن دسته جمعی بر و بچه های فرند فید و گرفتن عکس دسته جمعی و دیدن صاحبان وبلاگهایی است که با وبلاگشان ارتباط دارم اما برای اولین بار از نزدیک می بینمشان. اسمهایشان الان یادم نیست. (هرچی را یادم آمد می نویسم و لطفا هرکس هم مرا توی نمایشگاه دیده بگوید تا یادم بیاید و فهرستم کامل شود. ممنون! در ضمن من آن پسر ریش دارم که موهایم بلند است و لهجه اصفهانی دارم!)و دو میهمان ویژه از اصفهان در این نمایش گاه خیلی کمک حالم بودند. اول دایی جان که آمد و علاوه بر سفر شمال قبل و بعدش هم بود. خواهرم هم که دو روز اخر در یک اقدام انقلابی آمد کلی رفیق پیدا کرد از جمله یک رفیق اهل تاجیکستان(!) و شد هم بازی دختر چهار ساله چادر به سر اسکیت سوارش!

به صنف کافه داران خوش آمدید!
جمله اش توی ذهنم جا می گیرد وقتی جوان قد بلند خوش استیل تهرانی با محاسن مرتب توی غرفه کافه حزب الله بهم می گوید: "شما اینترنت رو سفت بگیرید و خالی نکنید. ما قول میدیم خیابونا رو براتون نگه داریم!" یا همین میان تیتر بالا که اس ام اس یک آشنا بود. تمام عکس العمل ها برایم جالب است.
کافه حزب الله اصلن اسمش درگیر کننده است. عکس العمل ها هم در قبالش همان طور است که فکر می کردیم. دو سر یک طیف. کاری به تیپ و اعتقاد و گروه و طرز فکر هم ندارد. طرف یا خیلی خوشش می آید و حال می کند و یا اینکه مخالف است و ایراد می گیرد و کلن توی ذوقش می خورد. طراحی غرفه هم به علت منحصر به فرد بودن به این اتفاق کمک می کند. دکوری که به اعتقاد خیلی ها فقط یک قلیان کم دارد! تخت های قهوه خانه ای و فرش قرمز و پشتی های فرشی و سفره قلمکار و... و کافه حواشی زیاد دارد البته. این هم طبیعت هر کار نو است. درباره کافه بعدا بیشتر خواهم نوشت. سایت کافه هم در نمایشگاه رونمایی و افتتاح شد. البته بگویم که کافه یک پاتوق و مجموعه نشست ها در فضای حقیقی است. همه ما برنامه ها و ایده های زیادی داریم برای کافه حزب الله. تا خدا چه بخواهد.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 19:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تنها نشسته ام توی خانه. باقی ختم قرآن امسال پیش از ظهر تمام شده. می روم پشت پنجره. هوای بیرون ابری ست. حوصله ام که سر می رود می زنم بیرون. چند دقیقه نمی گذرد که باران سیل آسا از وسط اتوبان خیس و آب کشیده راهی خانه ام می کند. پست کافه حزب الله سید را که می بینم تصمیم می گیرم غذا درست کنم. اما بلد نیستم! تلفن به کمک می آید. مادر خانه نیست.خواهر ها هم. پدر  اما از تجربیات دوران سپاه دانش (سرباز معلم زمان شاه) مدد می گیرد و راهم می اندازد. تا افطار مشغول خرید و پخت و پز و شست و شو ام .و رفت و روب. یک خانه تکانی سبک. مجبور می شوم بعضی از کارها را برای اولین بار توی عمرم انجام دهم! اذان که می گوید شعف ته دلم جان می گیرد. هنوز عید اعلام نشده. اما انگار توی دل من ماه را رویت کرده اند. سفره را که می اندازم تازه می فهمم چقدر دلم می خواهد یک نفر رو به رویم نشسته باشد و از دست پختم تعریف کند. هرچه باشد برای اولین بار خوراک مرغ پخته ام! با دسر مخصوص و ژله آلبالو.
چند ساعت بعد که مجری بخش خبر عید را اعلام می کند از خوش حالی جیغ می‌زنم! و صدایم می پیچد توی آپارتمان خالی.

نماز عید فطر

عید فطر بدون نمازش انگار اصلن عید نیست. تنها از رخت خواب می‌پرم بیرون. نماز صبح را می خوانم. چفیه به گردن و سجاده به بغل می رویم سمت دانش گاه تهران. دو نفری. من و جالی. نماز عید پدیده متفاوتی ست. بسیار متفاوت از نماز جمعه که شبیه ترین مراسم است به آن. همین که صبح اول وقت می خوانندش کلی صفا دارد. خنکی هوا و باد که می پیچد توی موهایم، یادم می آید به وقتی که این نماز وسط زمستان بود و دستانم توی قنوت یخ بسته بود و مدام این پا و آن پا می شدم توی میدان امام اصفهان. طوری که حضور انگشت های دست و پا را دیگر حس نمی کردم. اما الان با نم باران دیشب هوای تابستان قدری بهاری شده. خودم را آماده کرده ام برای نشستن کنار خیابان. مثل نماز جمعه روز قدس که دو روز پیش توی بلوار کشاورز سر خیابان حجاب خواندیم. اما انگار خیلی زود رسیده ام. آرام آرام پیش روی می کنم تا می بینم درست نشسته ام رو به روی جای گاه زیر سقف. کنار پیرمرد بانمکی که شکلات تعارفم می کند و با خنده می گوید امروز عید نیست و در رویت ماه تقلب شده! و من برای اینکه کم نیاورم می گویم تازه بعضی می گویند به هلال ماه تجاوز هم شده! و هر دو با هم می خندیم.
صف های چند کیلومتری نماز توی خیابان های اطراف را ظهر توی اخبار تله ویزیون می بینم. و به عوض رهبر انقلاب را همان جا از نزدیک. و همین به ترین عیدی ست، دیدن کسی که بیش از هر کس دوستش داری.

ماه رمضان که با شهریور آمده بود حالا با آمدن مهر می رود. و همین سنگینی این غم را مضاعف می کند در دل. این را آدم روز بعد از عید خوب می فهمد. انگار توی همه این مدت یک سپر محافظ اطراف قلب تو (و حتا دست گاه گوارش!) بوده و به آن دل گرم بوده ای و حالا که نیست دلت نبودش را به رخت می کشد. هنوز یک روز نگذشته قدر یک سال برایش دل تنگ می شوی. و چاره ای نداری جز اینکه منتظر شوی تا زمان بگذرد یک سال دیگر زمین چرخ بخورد و رمضان تابستانی دیگری بیاید و تو باشی و یادت به این غزل شور انگیز بیفتد و بخوانی:

انکحتُ عشق را و تمام بهار را!
زوّجتُ سیب را و درخت انار را!

متّعتُ خوشه خوشه رطب‌های تازه را
گیلاس‌های آتشی آب‌دار را!
... (ادامه)

 و دوباره رها شوی در آغوش گرم خدا...

یا علی مددی


برای مجلس عید فطر هیئت وبلاگی سبو (فطرانه) تا به حال اینها نوشته اند:

۰- محمد مهدی شیخ صراف / در چای نبات / با عنوان: فطرانه من

۱-  مهدی ابراهیم زاده / در:  نفسانیات یک من / با عنوان: چمدان

۲-  مهتاب ترین / در: این راه بی نهایت / با عنوان: فطرانه

۳- رضا شاه حسینی / در: زیر نور ماه / با عنوان: انسانم آرزوست

۴- عطش شکن /  در: عطش شکن/ با عنوان: فطرانه

۵- سنا شایان / در: برای ساکنان زمین / با عنوان: من یک منفعت طلبم!

۶- فرزانه / در: چتر نجات / با عنوان: برای فطر

7- سید صدرا مجد / در: جایی برای بودن / با عنوان: یک ساعت وقت اضافه (پس فطرانه!)

۸- مجتبا / در: مسک / با عنوان: برای یک لحظه...

۹- سید مجتبا پیموده / در: یک نفر طلبه / با عنوان: خوب داند که به این سینه ها چه می گذرد

۱۰- گیومه / در: گیومه / با عنوان: بارش عید

۱۱- ابراهیم / در:حدیث هجرت / باعنوان: تولد عید شما مبارک!

۱۲- علیرضا / در: هیچ و کوچ / باعنوان: چند خطی برای صاحب خانه

۱۳- سید سجاد / در: آغاز در نهایت / با عنوان: موضوع انشا، عید فطر خود را چگونه گذراندید

۱۴- نون اول نامه / در: نون اول نامه / با عنوان: ***

۱۵- مهندس / در: تف سربالا / با عنوان: سلام خدا جان!

۱۶- امین / در: یادداشتهای یک بنده خدا / با عنوان: فطرانه

۱۷- مریم روستا / در: برای خاطر آیه ها / با عنوان: پرهیز، پروا، پرواز

۱۸- نقطه سر خط / در: نقطه سر خط / با عنوان: مثل عاشق های قدیمی...



+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 9:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

خدا را شکر هدیه ای سی تکه ای و ختم قرآن دسته جمعی در شب قدر با وجود کمبود زمان، با لطف دوستان و محبت اهل بیت علیهم السلام به نتیجه رسید؛ (ر.ک پست قبل)

اما هلال ماه مبارک رمضان آرام آرام دارد نازک و نازک تر می شود تا برسد به شوال. و فطر در پیش روست. اما هیئت هنوز برنامه دارد. گویا قرار است بچه های چای خانه هنوز هم میاندار هیئت باشند و بیرق را افراشته نگاه دارند در پنجمین منزل گاه. خیمه هیئت وبلاگی سبو به مناسبت عید دوست داشتنی و همیشه خاطره انگیز فطر و رسیدن روزهای ماه رمضان به خط پایان، در وبلاگ چای نبات برپاست، عنوانش هم هست:

...



فطرانه



...

توضیح درباره این مراسم هیئت را در ادامه مطلب و فهرست کسانی که تا به حال نوشته اند را در پست بعدی ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 2:44  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

هيئت وبلاگي سبو
هديه سي تكه اي

هميشه دوست داشته ام جلسه هاي قرآن را. به خصوص ماه رمضان. از همان وقتهايي كه بچه بوديم و خواندن نمي دانستيم ولي توي جلسه با آداب مي نشستيم پاي يكي از رديف قرآنهايي كه دورتا دور مجلس چيده شده بود روي رحلهاي چوبي و از رويش نگاه مي كرديم تا جلسه تمام شود و با بقيه "اللهم، صل و سلم، و زد و بارك، علي رسول الله، و آله الاطهار" را كه تازه حفظ شده بودم با آن آهنگ موزون و خاص بخوانم. تا وقتي بزرگتر شدم و تمام سعيم را مي كردم تا آن يكي دو صفحه اي از جزء روز را كه به من مي افتاد با دقت و بدون غلط بخوانم. و سالهاي بعد ترش كه مي نشستيم و كوچكترها مي خواندند و گاهي ايراد هاشان را مي گفتم. لذت حضور در جلسه قرآن هميشه برايم متفاوت بوده. و هنوز هم متفاوت است. به خصوص این چند سال نوع مجازي اش را هم تجربه كرده ام.

ختم قرآن دسته جمعي هميشه برايم هيجان داشته. يك هيجان شيرين و لذت بخش. بيشتر تر از هيجان هر كار تيمي ديگر. اين شكلي كه در يك زمان مشخص هر كسي قسمت مشخصي از كتاب خدا را بخواند تا همه با هم بشود يك دور كامل. اينكه كه اين آدمها با هم در يك جا نباشند به هيجان كار اضافه مي كند. تازه وقتي سر و كله دلهره هم پيدا مي شود كه اين ختم قرآن قرار باشد در يك شب قدر انجام شود و شكل يك هديه به خود بگيرد. و اين دلهره وقتي مضاعف ميشود كه طرف هديه يك انسان خيلي خيلي بلند مرتبه باشد. 

تصور اينكه ملائكه در شلوغي كاري پرتراكم شبهاي قدر تكه هاي نوراني اين هديه را از گوشه كنار بياورند در جايي كنار هم قرار بدهند تا كامل بشود و بعد ببرند خدمت صاحبش برايم هيجان دارد. اما دلهره از اين بابت است كه خداي نكرده گوشه اي از اين هديه ناقص بماند به هر دليلي.

چنين هديه اي قرار است شب بيست و سوم ماه رمضان امسال اهدا شود به صاحبمان، به امام عصرمان، به مهدي فاطمه (عج). 

قرار بود هر سه شب قدر امسال اهدا شود اما قدري دير شد و قرار شد شب بيست و سوم هركس از مخاطبان اين وبلاگ و ديگر بچه هاي هيئت وبلاگي سبو كه دوست دارد، بتواند با تلاوت يك جزء قرآن در اين هديه شريك شود.

ساز و كار ساده است. در جدول زير از شماره 1 تا 30 هست. جلوي هر شماره هم سه خانه. هر كس شماره آن جزء را مي خواهد تلاوت كند كامنت بگذارد به اضافه اسم خودش (اختياري - مستعار هم قبول است!) و آدرس وبلاگش (اگر دارد اجباري!). و بعد در صورت پر نبودن خانه آن جزء نام درخواست كننده در جدول نوشته مي شود.

نكته ها:

۰- حواستان به خانه هاي خالي باشد. دقت كنيد كه جزء انتخابي تان قبلن پر نشده باشد.

۱- لطفا كامنت خصوصي نگذاريد! به دو دليل: يكم اينكه نفرات بعدي بدانند كدام جزء ها پر شده و دوم اينكه پارتي بازي نداريم!

۲- در صورت پر شدن جدول و زيادتر بودن تعداد شركا براي شراكت در هديه، به تعداد ختم هاي اهدايي افزوده خواهد شد. ستون دوم و سوم براي همين پيش بيني شده.
البته شرط دارد:
اول اينكه بايد تمام خانه هاي يك ستون پر شود تا ستون بعدي باز شود. يعني يك ختم بايد كامل شود تا برويم سراغ دور بعد. يعني اينكه لازم است به حد نصاب سي داو طلب براي هر دور برسيم.
دوم اين داو طلب ها براي هر دور مي توانند افرادي كه در دور قبل شركت كرده اند هم باشند يعني هر نفر مي تواند بيش از يك جزء (حداكثر سه جزء) انتخاب كند.
سوم اينكه حد اكثر ختم سه دور قرآن پيش بيني شده است.

۳- قرآن خواني مذكور حتما بايد در فاصله افطار تا سحر شب بيست سوم (ليله القدر) ماه مبارك رمضان 1388 صورت بگيرد. مواظب باشيد هديه و زحمت ديگر دوستان را ناقص نكنيد!

۴- موقع خواندن قرآن برای ظهور آقا و برای تمام دوستان شریک در این هدیه نیز دعا کنید.

توصيه ميشود به جاي به عهده گرفتن بيش از يك جزء سعي كنيد با دعوت از دوستان براي شركت در اين كار نفرات بيشتري را در هديه شريك كنيد.

شماره جزء
تلاوت كننده
دور اول
تلاوت كننده
دور دوم
 تلاوت كننده
دور سوم
۱

  مهدي شيخ

طلا -
۲ ميثم حنانه -
۳ مجدالدين نسيم -
۴ هبوط محمد صالح -
۵ نازنين يحيي -
۶ آشنا یک نفر طلبه -
۷ صدرا نرگس -
۸ يلدا تسنيم -
۹ سنا مسیر/ برای شادی -
۱۰ ابراهيم نبات تلخ -
۱۱ گيومه دو چشم -
۱۲

نون اول نامه

ياقوت -
۱۳ نيمچه ديلماج امام قلي -
۱۴ الهه پريزاد -
۱۵ گلصنم محمد منتج -
۱۶ راحيل محمد مسيح -
۱۷ سواد قريه فرزانه -
۱۸ عطش شكن محمد -
۱۹ فرزانه  راحله -
۲۰ مهتاب زير نور ماه -
۲۱ زاغچه هادي كي -
۲۲ خوش بيان آشنا -
۲۳ ميم.ف مولود سادات -
۲۴ نرگس سيد حامد -
۲۵ زهرا كريمي مهر -
۲۶ مهديه نفسانيات -
۲۷ جواد مینا زاهد -
۲۸ عصاي پيري محمد مهدي اسلامي -
۲۹ ميلاد فاطمه -
۳۰ نشانه محمدحسين -
جمع 30 30 -

يا علي مددي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 3:28  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دنبال تقویم می‌گردم. این‌که چندم رمضان است را از تعداد سحری‌ها و افطارها راحت تشخیص می‌دهم (تعداد سحری‌ها و افطارهای رفته را باهم جمع می‌کنم و  تقسیم بر دو!) یا از دعای روزهای ماه رمضان که هر روز بعد نماز توی مسجد می‌خوانند. می‌دانم روزهای رمضان با شهریور یک روز جابه‌جا است. اما این یک روز را رمضان جلو افتاده یا شهریور؟ دنبال تقویم می‌گردم.

پیدا می‌شود. اول شهریور افتاد به دوم رمضان. ماه رمضان یک روز جلوست! طبق عادت، عادتی که از اولین روز مدرسه رفتن تا همیشه همراهم خواهد بود، دنبال تعطیلی‌ها می‌گردم... جمعه، 21 رمضان، شهادت حضرت امیر... طبق همان عادت ناراحتم که یک تعطیلی دیگر خورده به جمعه که چشمانم حس می‌کند از روی یک عبارت آشنا گذشته است. مغز به چشم فرمان می دهد بازگردد تا عبارت آشنا بررسی شود. عبارت خاصی نیست. نه اسم یک آدم یا مکان معروف است و نه در مواقع عادی حساسیتی با خود دارد. واژه‌ای از جنس تمام واژه‌های تقویم. اما آشنایی اش از جنس سرخط است. سرخطی که با یک جرقه توی ذهن کشیده می‌شود به یک اتفاق. به یک عبارت مرکب از عدد و حرف که در این سال‌ها بارها خوانده و شنیده‌ایم. سپتامبر. ۱۱ سپتامبر. و آن وقت از پشت سرش نام‌ها، آدم‌ها، مکان‌ها، گروه‌ها و تصاویر آرام آرام پیدا می‌شود...

***

خیس و خسته رسیده‌ام خانه. از یک بازی سنگین در آخرین روزهای تابستان. کولر خودش روش است. تلویزیون را روشن می‌کنم.  ساک روی دوشم منتظر است گوشه اتاق ولو شود و توپ توی بغلم هنوز داغی خاک آلودش را با دستانم قسمت می‌کند. خبری نیست. شبکه را عوض می‌کنم و مسیر آشپزخانه را به مقصد یخچال بر می‌گزینم. در لابه‌لای پیام‌های تشنگی که مدام توسط سیستم عصبی به مغز ارسال می‌شود، در آخرین لحظه چشم‌ها تصاویری را روی صفحه تلویزیون می‌بیند که تمام دستورات قبلی مغز را لغو می‌کند. و من توی درگاه اتاق متوقف می‌شوم. خیس و خسته.

تکان دهنده است. دو آسمان خراش که از طبقه‌های بالایی یکی دود سیاهی بیرون میزند درست وسط تصویر ایستاده. یعنی هنوز ایستاده! یک هواپیمای غول پیکر مسافربری از سمت راست تصویر وارد کادر می‌شود و همین‌جور یک راست می‌رود توی شکم آن یکی برج! انفجار! و از سمت دیگر دود و خاک و آتش به سمت بیرون پخش می‌شود. تصویر متعلق به یک شبکه خارجی است. سی.ان.ان، گوشه و کنارش پر از عبارت‌های انگیسی است. سر و شکلی شبیه به شبکه خبر خودمان. زیرنویس‌های پایین صفحه تند تند رد می‌شوند. عبارتی که پایین نزدیک به وسط تصویر خود‌نمایی می‌کند را می‌خوانم: breaking news"" مغز سریع معادل فارسی‌اش را به یاد می‌آورد: "خبر فوری". کلمه بریکینگ که پشت نیوز بیاید معنی‌اش این است که برنامه ها قطع شده برای پخش آن خبر. یعنی یک اتفاق مهم. به عبارت به‌ترش می‌شود: "خبر تکان دهنده".

***
صدر اخبار جهان تا مدت‌ها در قبضه همین اتفاق است؛ جنگ در امریکا. صفحه اول روزنامه ها، تصاویر و تیترهای داغ، عکس روی جلد مجلات، تحلیلها، تفسیرها و گفت‌گوهای مردم همه در این باره است.  فیلم های کوتاه برخورد هواپیما و فروریختن برج‌ها از زاویه‌های متفاوت مدام در شبکه‌ها پخش می‌شود. همه هم‌نظر اند که ایالات متحده مورد حمله قرار گرفته و بسیاری اولین جنگ قرن بیست یکم را همین رخ‌داد می‌دانند. وقایع سال‌های بعد نشان می‌دهد که این اتفاق سر فصل تحولات بزرگی در جهان است. همه به دنبال احیای غرور و امنیت در جامعه امریکا هستند. و حاضرند برای این کار تمام مردم چند کشور دیگر هم که شده قربانی شوند. آمریکا به دشمنانش اعلام جنگ می‌دهد. شعار معروف دوباره تکرار می شود: "یا با ما، یا علیه ما". و مبارزه با تروریسم می‌شود هدف اصلی و توجیه بزرگ تمام کارهای دولت آمریکا و دولت‌های غربی که سخت از وقوع اتفاقات مشابه برای خودشان می‌هراسند. از ویرانه‌های دو برج 110 طبقه ناچارا(!) مدارکی بدست آمد که نشان داد دست مسلمان‌های تندرو در کار است. آمریکا به افغانستان حمله می‌کند. عراق قربانی بعدی است که تصرفش زود محقق می‌شود. همه منتظر حمله به ایران هستند اما این اتفاق هیچ‌گاه نمی‌افتد. و تمام این اتفاقات بعدی در زمان خودش می‌رود به صدر اخبار جهان.

هنوز حقیقت امر کاملا روشن نیست. هنوز کتاب‌ها و مقاله‌های زیادی منتشر و شواهد و آثاری پیدا می‌شود که زاویه‌های جدیدی را می‌گشاید. هنوز این‌که وقعا کار چه گروهی بود و برنامه چه دسته‌ای و به سفارش کدام حکومت واقعن مشخص نیست. هنوز شوخی‌ها و طنزهای زیادی با این موضوع دست به دست می‌شود. هنوز روایت‌های رسمی با نیمه رسمی و غیر رسمی جهت‌گیری هایی خلاف هم دارند. اما دولت آمریکا در این میان متهم‌ترین است. هنوز زمان باید بگذرد تا به حقیقت نزدیک شویم. حقیقتی که ممکن است هیچ‌گاه افشا نشود. هنوز دست‌های پنهان مشغولند. هنوز...

پایان از همان ابتدا معلوم بود. از همان 11 سپتامبر 2001 میلادی یا ۲۰ شهریور 1380 هجری شمسی. 8 سال می‌شود که از دو برج سازمان تجارت جهانی که به نوعی نماد نیویورک نیز بودند در منهتن خبری نیست. محل صاف صاف است. این دو برج را هنوز می‌توان در فیلمهای هالیوودی زیادی دید که قبل از این تاریخ ساخته شده‌اند. به‌ترین آدرس، سکانس آخر فیلم "دار و دسته نیویورکی" مارتین اسکورسیزی است.
هنوز آن نقطه در نیویورک تحت مراقبت است. و معروف شده به گراند زیرو، نقطه صفر. با وجود تمام تبلیغات صورت گرفته برای ساخت مجدد بنا در آن جا، هیچ کس جرئت ساخت دوباره ساختمانی در آن نقطه را ندارد. طبیعی است که هیچ سرمایه گذاری دوست ندارد پول‌های نازنینش را صرف ساخت جایی کند که به‌ترین گزینه برای یکحمله تروریستی احتمالی دیگر در آینده است! پایان از همان ابتدا معلوم بود.


قبلن هم در چای نبات پستی با این موضوع و مناسبت

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 16:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

"آقا من مجوز حمل سلاح دارم نمیشه ببرم داخل؟" این جمله که از دهان مصطفا بیرون می آید. قبل از اینکه مرد کاملا جدی بگوید که "نه! نمی شود. برو تحویل بده" سرم را می اندازم پایین و طوری می ایستم که صورتم و خنده ای را که نمی توانم کنترلش کنم دیده نشود. مصطفا دوباره اصرار می کند:" آخه مجوز دارم!" نه آقا نمیشه. برو تحویل بده." و مصطفا دست می اندازد پشت کمر و زیر پیراهنش و اسلحه خیالی را جابجا می کند و دوتایی با نیشهای باز می رویم سمت تحویل امانات بیت رهبری...

بازرسی سوم را که رد می کنیم از بس مشنگ بازی در می آورم یک آقای عینکی می گوید کارتت را بده! کارت ورود را می دهم دستش. کارت شناسایی می خواهد. می گویم ندارم! گفتند هیچی نبرید چون گیر میدهند! می پرسد اسمت چیه؟ می گویم. و ادامه می دهم تازه اسمم محمد مهدی هست اینجا محمدش رو جا انداخته. کارت را می دهد. برو تو!

"خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست" را با تمام وجود فریاد میزنم وقتی آقا می آید و روی صندلی می نشیند. درست مقابل ما.

دیدار رهبری  با دانشجویانمجری با شعر "جواد محمدزمانی" شروع می کند... 
ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته تان
واژه هايم عيادتي بکند... (متن کامل شعر)

"جلسه، همان طورى است كه از يك جلسه‌‏ى دانشجوئى و جوان انتظار مي رود." آقا که تمام مدت جلسه را با دقت صحبت همه دانشجوها را شنیده و گاها یاد داشتی برداشته با این جمله شروع می کند. کمتر از نیم ساعت برایمان صحبت می کند. صحبتهایی مهم که جمله جمله اش را باید چندین بار خواند و شنید.

تا صحبت به اینجا می رسد. به ما: "بينيد عزيزان! شماها ميدانيد - چون ديدم در بيانات شماها هم هست - امروز جمهورى اسلامى و نظام اسلامى با يك جنگ عظيمى مواجه است، ليكن جنگ نرم - كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توى صحبتهاى شما جوانها هست و الحمدللَّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلى براى ما مايه‏ى خوشحالى است - خوب، حالا در جنگ نرم، چه كسانى بايد ميدان بيايند؟ قدر مسلّم نخبگان فكرى‏اند. يعنى شما افسران جوانِ جبهه‏ى مقابله‏ى با جنگ نرميد."

و بعد یادآوری میشود:

"عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبهه‏ى جنگ نرم، يكى‏اش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است. نگاهتان خوشبينانه باشد... ببينيد،... من نگاهم به آينده، خوشبينانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصيرت."

"شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دوره‏ى زندگى شما را ما هم گذرانده‏ايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن! ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد."

بعد از جلسه یک نفر با تمسخر بهم می گوید: "آررره! افسران بی ژنرال! دیدی؟ شما براشون فقط پیاده نظام هستید!" اما مدتی نمی کشد که آقا در دیدار با اساتید دانشگاه ابعاد قضیه را روشن تر می کند:

"در چند روز پيش هم كه جوانهاى دانشجو اينجا بودند - حسينيه همين طور كه حالا اجتماع هست، اجتماعى بود از جوانها - به آنها گفتم كه ما با جنگ نرم، با مبارزه‏ى نرم از سوى دشمن مواجهيم، كه البته خود جوانها هم همين را هى گفتند؛ مكرر قبل از اينكه بنده بگويم، آنها هم هى گفتند و همه اين را ميدانستند. آنى كه من اضافه كردم اين بود كه گفتم:

در اين جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان اين جبهه‏ايد. نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميم‏گيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده ميگويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاه‏ها و يگانهاى بزرگ، چون آنها طراحى‏هاى كلان را ميكنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مى‏بينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مى‏آزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.

حقيقتاً افسران جوان، فكر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مى‏بينند، در چهارچوب هم كار ميكنند. خوب، با اين تعريف، استاد دانشگاه چه رتبه‏اى دارد؟ اگر در زمينه‏هاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبه‏ى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرمانده‏اى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاه‏هاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبه‏هاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند."

افطاری را با آقا سر یک سفره می خوریم. مزه اش ماندگار است!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 23:19  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 وقتی شروع کردم برای این نوشته میلاد کامنت بگذارم نمی دانستم نتیجه اینی شد که الان هست. اما انگار برداشته شدن سدی، موجب جاری شدن حرفهایی شد که طی مدتها جمع شده بود. و البته به برکت بارشهای اخیر هنوز پشت این سد پر آب است!
قبل از این بارها با انواع دسته بندی کردن آدمها و جریان ها یا به اصطلاح جریان شناسی در فضای مجازی و وبلاگها بر خورد داشته ام. دسته بندی ها یا حرفهایی که بیشتر با محور مذهبی بودن یا نبودن یا انواع آن (که نمونه متاخرش این است و این) یا بر پایه جماعت حزب اللهی و مشی و مرام آنها گفته و نوشته شده. (مثل همین نوشته میلاد که گفتم) با اینکه حرفهای حقی در همه وجود دارد اما گوشه کار همه شان می لنگد. در این نوشته علت این لنگیدن که ریشه در همان دسته بندی ها دارد را قدری گشوده ام. و چون همیشه این جمله معروف وحید جلیلی عزیز را زمزمه کرده ام که: "دین، همه ی دین است"
میلاد نوریان از دوستان نزدیکم است. رفاقت ما حاصل وجود دو وبلاگ چای نبات و زمانه است و البته رفیق مشترک به اسم میر محمد میرصالحی. مدتی هم هست که با هم همکار شده ایم به همین خاطر همدیگر را خوب میشناسیم. همین، دست مرا مخاطب قرار دادن او برای گفتن بی پیرایه حرفهایم باز می گذارد. چرا که می دانم منصف است و مودب. صفاتی که از روزها در جامعه ما کم یابند.

سلام

این چنین نوشته‌هایی ارزشی اگر داشته باشند (که به نظر من دارد) از حد همان ارزش ژورنالیستی بالاتر نمی‌رود. و البته دلایلی برای این گزاره دارم. منظورم از ارزش ژورنالیستی همین تنها ارزش خواندن و رد شدن داشتن است. و البته نداشتن عمق و نبود شاخصه مهم قابلیت استناد.

درد بچه های جامعه شناسی خوانده ما (حتا در حد یکی دو ترم) همین است که تندی می‌خواهند همه چیز را دسته بندی کنند در جامعه خودشان. در جامعه ای که بیش از هر چیز با طیف طرفیم در آن. به عکس جوامع غربی که لایف استایل ها تعریف شده است و دسته بندی شده. برای همین هم میشود آدم ها را بر اساس سبک زندگی شان دسته بندی کرد. توی طیف نمی‌شود دسته بندی قاطع کرد. که اگر هم کسی مثل تو دست به این کار بزند ناچار باید کلی شاخصه های مهم را حذف کند یا به تبصره ها و استثنا ها متوسل شود.

اصولا دسته بندی بر اساس طرفداری از آدمها و چهره ها، سطحی ترین دسته بندی ممکن است. شاید قدری مطالعه های تاریخی به خصوص تاریخ معاصر به درک این گفته من کمک کند. (البته بنده اصلا ادعای تاریخ بلد بودن ندارم) علت اصلی هم این است که در جریانات روزگار و رخدادها و گذر زمان تغییر پذیر ترین عناصر همین آدمها و شخصیت هایی هستند که بعضی مثل تو و خیلی های دیگر آدمها را بر اساس آنها دسته بندی میکنند. برای فهمیدن چنین چیزی نیاز به خواندن تاریخ هم نیست. مرور همین ده- بیست سال اخیر کفایت می کند.

به نظرم بهترین فاکتور برای شناخت آدمها، شناخت مدارهای ارزشی که به آن اعتقاد دارند و میزان پایبندی شان به همان مدارهای ارزشی در عمل باشد. که البته کار دشواریست.

نکته جالب و البته تاسف آور برای من این است که بسیاری از افراد (که نمودشان در کامنت های این پست کم نیست) در مواجه با چنین تقسیم بندی های سطحی به جای اینکه ببینند آیا اصلن چنین حرفی درست است یا نه سریع به دنبال دسته ای می گردند که خودشان را در آن جا بدهند و اعلام کننده که: بعله! بنده جزو فلان دسته ام!

تقسیم بندی همیشه باید بر مبنای "تعریف" باشد. (تعریف نه به معنای مجیز گویی!) باید تعریف ها اگر نه دقیق و کامل که اقلن طوری باشد که بدانیم اصلن تعریفی در کار بوده که بر اساسش قضاوتی صورت گرفته. نبود همین تعریف است که موجب می شود این قبیل تقسیم بندی ها نه جامع باشد و نه مانع. یعنی آنقدر مثال های نقض برایش پیدا میشود که مخاطب بی خیال شدن را ترجیح می دهد. اگر به واقع کلام کسانی را بخواهیم پیدا کنیم که کاملا (نعل به نعل) به شاخص های دسته های گفته شده مطابقت کنند کلی آدم حزب اللهی از دو دایره بیرون و سرشان بی کلاه می ماند و آنهایی که باقی اند بسیار قلیل اند. وفور این مثالهای نقض است که می تواند حتا زیراب اعتبار نوشته را بالکل بزند.

قدری اگر سخت گیری بخواهم به خرج بدهم لازم است بگویم که حتا تعریف تو از حزب اللهی جماعت هم معلوم نیست. البته تعریف هیچ کس معلوم نیست! علت اصلی هم همین طیف بودن آدمهاست که گفتم. به نظرم ابتدا لازم است بگویی حزب اللهی اصلن چه موجودی است که تازه دو نفرشان بخواهند یا بتوانند با رای دادن به دو عنصر کاملا متفاوت و متضاد سیاسی باز هر دو حزب اللهی باقی بمانند؟!

جالب اینکه پر رنگ ترین ملاک تو برای چنین دسته بندی ای از زاویه سیاست بوده. واقعا نسبت ملاکها و رفتارهای فرهنگی-اجتماعی به ملاکها و رفتارهای سیاسی در دسته بندی ات چقدر است. من به این وضعیت می گویم: "سیاست زده گی".

و نکته آخر اینکه به دسته بندی حزب اللهی ها پرداخته ای و سعی در توصیف آنها داشته ای اما عامدانه و آگاهانه مهم ترین و تعیین کننده ترین عامل را کنار گذاشته ای که همان "ولایت" یا به تعبیر خاص "ولایت فقیه" و نسبت آدم های دسته بندی شده تو با آن است. به راستی (اگر به فرض محال چنین دسته بندی ای را قبول کنم) نسبت این دو دسته با کلام رهبر انقلاب و موضع گیری های ایشان و میزان پای بندی دو دسته به حرف او چقدر است؟ و چقدر با هم تفاوت دارد؟ میلاد عزیز! بهترین تعبیری که در مورد این کار تو به ذهنم می رسد "حذف هنرمندانه صورت مسئله" است. چرا اگر در وقایع اخیر جدایی بین نیرو های حزب اللهی رخ داده باشد (که به تحلیل من موقتی است) علت اصلی اش مردود شدن عده ای از آنها در "آزمون ولایت" بود. چیزی که تو حتا از آوردن صوری نام آن هم خود داری کرده ای.

و البته نقد مو به موی تک تک گزاره ها و قضاوت های داخل متن که اشتباهات و گزاره های بی پایه نیز در آنها هست، نیاز به فراغتی دیگر دارد. اما نمی توانم نگویم که قلم خوب و قابل ستایشی داری.

در پایان و در همین زمینه، خواندن این نوشته سجاد صفار هرندی را توصیه می کنم که در وادی ای که در  آن سخن رفت نمونه خوب و مثبتی است.

یا علی مددی


* درج این پست پاسخی را به همراه داشته است از سوی مخاطب اصلی اش.
* این نوشته دوست خوب بد قولم(!) ایمان مطهری منش هم مستقیما در همین رابطه است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 16:8  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
 
دل خوشی های علاف خیابان هفتم!

۱) ما (یعنی من و جالی!) بعد یک مدتی بی‌کاری و "ول‌مشغولی" چند صباحی است جای ثابتی پیدا کرده ایم که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب برویم آنجا تا بعد از ظهر. عنوانمان هم "سردبیر سایت" است آنجا. (من و جالی با هم!). جای خوبی است. خوش آب و هوا و مردمانی با ماشین های مدل بالا و راحت که محیط خانه برایشان از سر کوچه آغاز می شود از نظر پوشش! 

آدرس که بخواهی اول باید بگویم سایت فرهنگی اجتماعی موج چهارم و بعدش: گاندی- گاندی 7 (پالیزبانی)- پلاک 5 - واحد 1 . فقط حواست باشد این واحد یک می شود زیر زمین! چون اینجا هم‌کفش پارکینگ است بالکل. یک ساختمان بلند بالای در تو حیاط که بعضی وقت‌ها تا روزی سه بار توسط آدم‌های مختلف حیاط و باغچه‌اش آب‌پاشی و آب‌یاری می‌شود! قدم رفقا برای هر دو تا آدرس روی چشم!

البته قرار است به زودی نقل مکان کنیم از اینجا ولی از همین الان دلم برای دخترک جوانی که شب‌ها از پنجره اتاقش تنهایی الله اکبر می گوید توی یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان مجاور تنگ می‌رود!

خوش‌حالم می‌کند وقتی صدایم می‌زنند میم "مهدی" را با فتحه می‌گویند به جای کسره. نمی‌دانم به لهجه مشهدی اکثریت حاضر ربط دارد یا نه. ولی این‌جا اولین جایی است که همه‌ بچه‌هایش طوری صدایم می‌کنند که دوست دارم. نه اینکه قبلن نبوده باشد، پدر بزرگم و دوتا از دایی‌ها تا یادم می‌آید همین جور خطابم می‌کرده‌اند. سید مجتبا و محمد هم جزو همین دسته هستند؛ دسته‌ی فتحه‌ای‌ها! خدا زیادشان کند!

2) خوشم می‌آید! از شعور بالایش. از این‌که برایش مهم نیست، اما برایش مهم است که برای من مهم است!  و این را مراعات می‌کند در عمل؛ وقتی در تمام دفعاتی که دارم گوشی موبایل‌ش را می‌گیرم توی اتوبوس و نحوه کار را با گوشی اچ.تی.سی خوش‌گلش را یادم می‌دهد یا خوراکی ای رد و بدل می شود، دقت می‌کند دستش با دستم تماس پیدا نکند، چون نامحرم است. درک می‌کند اعتقاد منِ هم‌کار یا هم‌سفر را، و من خوشم می‌آید! از او و تمام آدم‌هایی که شعور بالایشان کار کردن در جمع‌شان را برایم آسان می‌کند.

و این نوشته نتیجه کار با همان گوشی همان دوست عزیز است در یک سفر کاری (فقط حواستان باشد که این گوشی "ب" و "ر" و "ح" سه نقطه و "ک" سرکش دار نداشت!) :

«خيلي طعم خوشي دارد اين تكنولوجي! لامصب زير زبان آدم كه برود در رفتني نيست. حتا همين نداشتن حروف فارسي اش هم شيرين است! آدم وسط جاده اصفهان توي راه شهرضا و به مقصد سميرم، توي يك اتوبوس خراب كنار جاده که باشد، معني اين را بهتر مي‌فهمد. آن هم ساعت دو نصف شب! كه برق اتوبوس هم قطع است و توي اين ظلمات محض كه حس بويايي‌ات تنها بوي سوختن را حس مي‌كند مرتضا هدفون بليرش را بكذارد توي كوشت و فرهاد بخواند از آواز جيرجيرك زير نور ماه و روزهاي رنكين و فاصله هاي كوتاه... 
...
از لذت تكنولوجي جور ديكر هم مي شود كفت. به خصوص حالا كه برق اتوبوس آمده ولي هنوز تاريك است و تو يادت بيايد اين اتوبوس هماني است كه هفته قبل توي همين مسير از سر لج‌بازي جراغ هاي قرمز بالاي سرتان را خاموش نكرده تا خود اصفهان! و يادت بيايد مقواهايي را كه با جسب 5 سانتی جسبانديد روي جراغها! ... و توي ذهنت بيايد كه آهتان يك هفته دير اثر كرده! و وقتي همه مسافرها حال مساعدي ندارند با صدا بخندي!
...
از لذت تكنولوجي وقتي مي‌شود كفت كه دختر جوان رديف جلويي تنها راهي كه به نظرش مي‌رسد اين است كه آقايان بروند اتوبوس به اين كندكي را هل بدهند كه همه جيزش برقي و هيدروليك است. وقتي مي‌شود از لذت تكنولوجي كفت كه ماه شعبان وسط آسمان است و فرهاد هنوز توي هدفون "يه شب مهتاب" مي‌خواند و خانم توي ضبط جلوي راننده مي خواند: "اكه عشق همينه, اكه زندكي اينه, نمي‌خوام جشمام دنيا رو ببينه!"
...
از لذت تكنولوجى حالا مي‌شود كفت كه توي مرده ترين وقت ممكن و مزخرف ترين وضع موجود مي توانم لذت‌بخش‌ترين كار دنيا كه همان نوشتن است را انجام دهم با موبايل یک دوست. با یکی از جلوه انگیزترین مظاهر تکنولوجی!
اكر حالا از این لذت نكويم كي بكويم؟
حالا که مرتضا خوابش برده و فرهاد هنوز می‌خواند:
"با اينا زمستونو سر مي‌كنم
با اينا خستكي‌مو در مي‌كنم..
."»
 (30/07/2009)

3) شادم می کند. وقتی آخر شب که می‌پیچم توی کوچه باید از زیر کلی ریسه های لامپ رنگ‌رنگی رد بشوم که یک خط در میان رشته‌های پرچم و پارچه‌های رنگی رد کرده‌اند از بین‌شان و همین‌طور تا آخر کوچه رفته. به خصوص که خانه ما درست وسط کوچه است و توی آخرین نگاه قبل از بستن در می‌توانم یک بار دیگر حس غرق شدن در میان نور های رنگی را ثبت کنم.
لذت شیرینی دارد دیدن جشن‌های مردمی در تمام شهر. از شربت‌های صلواتی خنک توی ترافیک سر ظهر تا آذین بندی‌های خلاقانه. بماند که آن بالاها (ر.ک قسمت ۱ همین پست) خبری نیست از این صفا و هرچه به سمت پایین بروی بیشتر می‌توانی لذت ببری از نور و شادی و روشنایی که منشا اصلی‌اش دل مردم است. همین آدم‌های دور و بر.
این چند وقت لذت تنها گردی توی آخر شب‌های شهر برای دیدن این چراغانی‌ها را نمی‌شود هیچ جوره بی خیال شد.
اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة
تعز بها الأسلام واهله
و تذل بها النفاق و أهله
و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك
و القادة الى سبيلك
بحق محمد و آله الأطهار...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 13:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

به قرآن قسم یاد کرد، گفتند قوطی سیگارش بود!

هنوز به غروب روز یازده مرداد، یکی دو ساعتی باقی بود که دادگاه تمام شد. مردم شاد و آسوده در میدان توپ خانه تهران دور چوبه‌ی داری که همان روز بر پا شده بود جمع شده بودند. در میان صحبت‌ها و سلام و عیلکی که هر از گاهی پا می گرفت، رد و بدل عید مبارکی ها را هم می شد شنید. و در آن میان کم نبودند چشم‌های نگران که سعی در مخفی کردن اضطرابشان داشتند. آن روز درست روز ولادت حضرت امیر علیه السلام بود، روز سیزده رجب 1327 قمری.

از سه روز پیش که ماموران نظمیه او را بدون هیچ مقاومتی ازخانه محاصره شده اش با درشکه به زندان نظمیه برده بودند کسی خبری از او نداشت. اما خبر دهان به دهان می گشت: انگلیس ها حکم اعدام شیخ را صادر کرده اند.

در هم‌همه‌ی مردم غریو شادی بر ناراحتی های درون دل ها غلبه داشت. فرزندش هم ایستاده بود. شاید منتظر تر از دیگران. مشتاق بود هر چه زود تر اعدام پدر را ببیند! تا اینکه او را آوردند. عصا زنان و آرام. خواست نماز عصر را بخواند. نگذاشتند. به در نظمیه که رسید رو به آسمان که حالا دیگر اندک نوری از روشنی روز داشت نگاه کرد و از زبانش گذشت: «افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» *

طوفانی که قبل از آن چند ساعت در عمارت کاخ گلستان در جریان بود اکنون فروکش کرده بود. سرنوشت اعدام قطعی بود. اما باید قاعده بازی رعایت میشد. این را انگلیس‌ها خوب می‌د‌‌انستند. آن سه روز تاخیر هم برای همین بود. شیخ در دادگاه به ابراهیم زنجانی که هم لباسش بود محل نگذاشته بود. همه می دانستند شیخ سال‌هاست که مجتهد است، از شاگردان میرزای شیرازی و خود جزو مراجع بالامرتبه. خیلی ها هنوز یادشان بود تلاش او را در دوره استبداد صغیر علیه محمد علی‌شاه؛ و پیش از آن در ماجرای تحریم تنباکو.  همه می دانستند او به زنجانی گفته بود: «تو كوچك تر از آنی كه مرا محاكمه بكنی.» وقتی خواستند باز جویی اش کنند باز گفت: «عالم را با جاهل بحثی نیست.» و آخر از همه هم در جواب یپرم خان ارمنی (رئیس نظمیه) درآمده بود که: « مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، مؤسسین این مشروطه، همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند.» 

باد طناب دار را به بازی گرفته بود و حلقه معلق را نرم نرم توی هوا تکان میداد. به پای دار که نزدیک شد ایستاد. برگشت و خادم خود را خواست. مهر هایش به او داد تا بشکند و خردشان کند. همان مهرهایی که پای نامه ها و فتاوا هایش مینشست به نشان امضا. حواسش جمع بود. جمع جمع! که مبادا بعد از او به دست دشمن بیفتد و به اسم او نامه و نوشته جعل کنند برای بد نام کردنش. آسمان بد جوری بوی غروب گرفته بود...

چند روز قبل تر بود که از سفارت روس آمده بودند منزل شیخ، از خطر ها گفتند و به او پیشنهاد دادند مثل بقیه پناهنده بشود به سفارت. مثل محمد علی شاه. جواب شنیدند: «مسلمان نباید پناهنده کفر شود». پرچم روسیه را نشان دادند و خواستند لااقل آن بیرق را سر در خانه بزنند. جواب داد:«اسلام زیر بیرق كفر نخواهند رفت».  وقتی عده ای دیگر از او خواستند به سفارت خانه ای پناه ببرد؛ پرچمی را که فرستاده بودند را نشان داد و گفت: «این را فرستاده اند كه من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را برای اسلام سفید كرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق كفر؟"

شیخ پله ای بالاتر رفت. برگشت رو به مردم. همهمه ها در لحظه آرام شد. عبایش را برداشت و به میان مردم انداخت. عصایش را هم. بعد روی چهار پایه رفت. و سخن گفت. ده دقیقه، کمتر یا بیشتر... «خدایا! تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم به این مردم گفتم… خدایا! تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! تو خودت شاهد باش كه در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم كه مؤسس این اساس لامذهبین هستند كه مردم را فریب داده اند. این اساس مخالف اسلام است...»

لحظاتی بعد پیکر بی جانش بر فراز دار آرام گرفته بود. دسته موزیک شروع به نواختن کرد. میدان غرق در شادی بود. مردم کف می زدند و هلهله می کردند و پسرش هم در آن میان. او  هم از مرگ یک مخالف سر سخت مشروطه خوشحال بود. اما بودند کسانی که دیدند و به یادشان ماند جمله شیخ را در لحظات آخر، قبل از اینکه الیاف خشن طناب دار گردنش را به نوازش بگیرد، وقتی عمامه از سرش برداشت و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.»

و زمانی بسیار باقی بود تا تاریخ بگذرد و این واقعیت مشهود بشود که سر انجام این مشروطه سر از حکومت رضا خان قزاق در خواهد آورد.  هنوز مانده بود تا روزگاری برسد و ببینند که حکومت چادر از سر زنان بکشد و عمامه از سر روحانیون و... کسانی در حافظه های خاک گرفته این جمله را از شیخ فضل الله نوری به یاد بیاورند که روزی فریاد می‌زد: «مشروطه­‌اي که از ديگ پلوي سفارت انگليس سر بيرون بياورد، به درد ما ايراني­‌ها نمي­خورد.»



*کارم را به خدا می سپارم، که همانا خداوند به بندگانش آگاه است

شیخ فضل الله نوری بر دار


پس نویس: هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد اما این را (در اشا) بخوانید و این را هم قسمت "د" اش را که میان تیتر کتاب و کتاب‌خوانی دارد (در رجا). نگاه من به اولی (در اشا) بسیار نزدیک است و نمی‌دانم این نگاه رکورد محوری در عمل‌کرد فرهنگی (مثل استناد به فروش "اخراجی‌ها" و تیراژ "دا" در دومی) را چه باید کرد و با آن مشکل‌ها دارم. ولی برای اینکه حرفم را بفهمید این را هم (در همان اشا) بخوانید. 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 14:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

می گوید "بنویس". می گوید تو که این همه ننوشته ای لا اقل برای تولد بنویس. می گویم دلم می خواهد. دلم خیلی میخواهد. نه تنها برای تولد که برای همه چیز بنویسم. بنویسم برای این همه ننوشتن... می گوید بنویس. به خاطر من بنویس...

احساس بدی دارد که تا آخرش بروی و بعدش دلت را بزند. بروی تا ته تهش و بعد... هیچی! عین این بازیهایی که سالهاست کل تابستانمان را می گذاریم سرش و بعد که مرحله آخر را هم رد کردیم می رسیم به هیچی! و شاید یک افتخار واهی که: بعله! ما فلان بازی را هم تا آخرش رفته ایم! زمانی آتاری و بعد میکرو و زمان بعدش سگا و دیگر عمر کودکی ما به "پی اس" قد نداد و یکراست خوردیم به "پی سی". بازی پشت بازی. مرحله پشت مرحله و باز آخرش... هیچی! و حتا الان هم که اینها را میگویم وسط یکی از از همین ها هستم که آخرش... (بگذار باز هم نگویم "هیچی"!)

چه وسوسه انگیز است بطالت لحظه هایی شیرین که باز آخرش به هیچ می رسد...

و اصلن بنا همین است. اگر لذت و خوشی، اگر فکر و تجربه و اگر درگیری ای هست در همان "حین" شکل می گیرد. باید همه چیز در "لحظه" باشد، در "آن" شکل بگیرد و در "آن" بمیرد. همه برای هنگامه تعریف شده است. "آخر" خبری نیست که بخواهیم دنبال چیزی بگردیم؛ جز خاطره. و چه سخت است روزهای بی خاطره. این سختی شاید ساده نمایی را خوب بلد باشد. اما درگیرش که شدی رهایت نمیکند. مثل الان، که مدتهاست رهایم نمیکند.

می ترسیدم. از همان روز اول که اینجا را راه انداختیم. از همان روز که مهم ترین دلیلم برای زاییدن یک وبلاگ، داشتن یک تریبون بود و بهانه ای برای نوشتن. "جایی" که اگر خواستی قلمی به کاغذ ببری، دل خوش به انتشارش در آن "جا" باشی. جایی غیر از نشریه های دانش آموزی و دانشجویی که تجربه اش را کهنه کرده بودیم. "جایی برای بودن".(و چقدر خوشایند است وقتی این عبارت می شود اسم یک وبلاگ دوست داشتنی یک دوست نزدیک.) جایی که برایش بنویسی. از تجربه ها، از دیده ها و ندیده ها، از اتفاق ها، آن روزها که هنوز تازه بودند، هنوز رنگ عادی شدن نگرفته بودند، هنوز مزه‌ی بی مزه‌گی نمی دادند، هنوز این تلخی آزار دهنده را زمزمه نمی کردند. می ترسیدم! که اینطور بشود. و شد!

حالا، بعد چهار سال، بهانه تادلت بخواهد (و حتا تا دلت نخواهد!) ریخته! تریبون الا ماشا الله. بزرگ و کوچک. مخاطب عام و خاص. مکتوب و مجازی. ریز و درشت! به شرط چاقو! بدو که حراجش کردم!....به حمد الله مرام و معرفت رفقا فراوان است و جبهه فرهنگی انقلاب جا برای امثال این قلم زیاد دارد. (نشان اینکه همین الان سه تا پرونده نصفه کاره برای سه جا مانده روی دست!) حالا حتا مسئولیت سردبیری اجازه میدهد که نگاشته هایم از رد یا دست کاری شدن در امان باشند. اما دردا و دریغا که آدم نوشتنش نیاید! "آمد به سرم از آنچه می ترسیدم..."

گرما و سرما ندارد. چای نبات همیشه چای نبات است. همان هفته ها بود. داشتیم می رفتیم عروسی میرمحمد. وسط بیابان که منتظر یدک کش بودیم برای کشیدن ماشینی که موتور سوزانده بود. زیر تیغ آفتاب نشسته بودیم کنار جاده به تخمه خوردن و جوک گفتن که دلم هوس چای نبات کرد...

سید می گفت برای نوشتن مغز باید قوه داشته باشد. و این مغز هم فقط گلوکز می سوزاند لامصب. چربی و اینها توی کارش نیست. طرف کربوهیدراتها هم نمی رود. حتا نشاسته به آن خوبی! داشتم فکر می کردم لابد برای همین است وقتی چای نبات که میزنیم به بدن نوشتمان می گیرد؛ قندش مستقیم می زند به مغز! اما یدک کش رسید و فرصت نتیجه گیری نشد. چه خوش بود تمام آن چند روز زائری که صبح و عصرهایش با چای و نبات های متبرک حرم به سر میشد در کنار میلاد و سید مجتبا و مجید و محمد!

بی راه نیست که حالا وسط این شهر کثیف که به یک شبکه فاضلاب رو باز می ماند، وقتی توی ظل گرمای بالای چهل درجه ظهر؛ پشت چراغ قرمز تقاطع بهشتی مظلوم و میرزای تحریم تنباکو، وقتی جالی توی دنده است و کلاج و گازش را به بازی گرفته ام، همانطور که قطره های عرق روی پیشانی منتظرند چراغ سبز شود تا به گاندی فقیر فقرا برسم، همانطور که چشم می دوانم دنبال رزهای آفتاب خورده پسرک گل فروش لابه لای ماشین ها، همانطور که سردر سینما آزادی و مردم توی صف را دید می زنم، یکباره مردمک چشمها ثابت بشود روی عبارت "تهران انار ندارد"، و یک دفعه یاد چای نبات بیفتم!...

یاد کاشی های آبی حوض خانه مان زیر سایه درخت همیشه سبز نارنج... یاد شربت خیار سکنجبین،.. یاد سنگهای صیقل خورده کف زاینده رود موقع غروب... یاد شبستان خنک مسجد جامع عتیق موقع نماز ظهر... یاد مزار حاج حسین وسط کربلای پنجی های گلستان شهدا... یاد شبهای جمعه تکیه سید العراقین وسط تخت فولاد... یاد عمارت هشت بهشت... یاد مدرسه چهار باغ وقتی قدم به عصر صفویه می گذاری... یاد نیمه شبهای شکوه آفرین میدان امام، این یگانه استادیوم برزگ چوگان و گنبد فیروزه ای روبروی عالی قاپو...  یاد فرنی فروشی روبروی دروازه نو... یاد ساز ناکوک دنگ دنگ بازار مسگرها... یاد...و می گذارم تمام این یادها  نرم نرمک جان بگیرد و مثل اسلیمی های توی کتیبه های کاشی سر بکشد به گوشه  کنار لوح ذهن و دلم را بردارد ببرد با خودش. بعد آنقدر قد بکشد تا برسد به آسمان، لابلای ابرها، آنجا که خدا خانه دارد...

می گویم "نوشتم". اما نمی دانم چطور شده. کاغذ را می گیرم سمتش. نگاهم میکند. نگاهش می کنم. سرم را می اندازم پایین. آنقدر صبر می کنم تا مطمئن بشوم رفته. کاغذ هنوز توی دستانم است. آرزو می کنم که کاش آن را باخودش می برد. سرم را که بالا می آورم مات می مانم. کاغذ در دستانم است. اماسفید. سفید سفید. برده. اما فقط نوشته ها را. تمام نوشته ها را. برای خودش. چشمهایم را می بندم. دیگر وقت آن است که بیدار شوم.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 6:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

پرسه در حوالی زندگی 

بی تقویمی هم دیگر کار ساز نیست. هرچه زور می زنم مثل همیشه بی خیال باشم و مثلا با توکل دلم را آرام کنم نمی شود. این انتظار بد جوری بی تحرکم کرده. حس این خستگی بعد چند ماه هنوز در نرفته و هی جابجا می‌شود لابلای ماهیچه‌های بدن و شیار های مغز. انگار هم‌نشین شده با گلوبول‌های قرمز و سفید خون و بازیگوشانه هر از گاهی قلب را هم بی نصیب نمی گذارد از حضورش. هر قدر می خواهم کنار آمدن را با او تجربه کنم نمی‌شود. آرام آرام ترس اینکه مبادا نتیجه جوری باشد که این خستگی را بخواهم مدت مدید دیگری به دوش بکشم دارد تمام خوش بینی هایم را پس می زند. تمام این چند ماه یک طرف و این چند روز یک طرف. مگر برای این سازمان سنجش کوفتی (که خدا ریشه اش را بکند الهی!) چقدر کار دارد اعلام نتایج یک کنکور کارشناسی ارشد؟
این چند وقته نگاه "کیتون" هم توی صفحه ی لکه افتاده ی موبایلم عوض شده. با سرزنش نگاهم می کند. تاب نگاهش را ندارم. عکس بک گراند را هم عوش کرده ام اما نگاهش هنوز سنگینی می کند. "لعنت خدا به دل سیاه شیطان!" اگر این "کاپیتان هادوک" هم نبود که دیگر نمی دانم چه باید می کردم. 
میان این انتظار کلافه کننده "نمایش‌گاه کتاب" فرصت خوبیست برای پرسه در حوالی زندگی. زندگی که نمی‌دانم کی و چگونه می خواهد رنگ عوض کند. و همین مسیر مرموز است که تاب می رباید از نگاه به جاده...

نمایشگاه کتاب / اردی بهشت 88

شروع چای نباتی
جواد اولین پایه است. با یک هم‌آهنگی از اصفهان می رسد. روز اول با او شروع می‌شود. یک شروع چای نباتی. تا ظهر می پلکیم. می چرخیم و می بینیم و می خریم. تا ظهر که دو دوست دیگر اضافه می‌شوند. با وجود اینکه هیچ گزینه ای از پیش برای خرید تعیین نکرده ام خرجم می زند بالا. مثل تمام بارهای قبل. البته این بار فشار به جیب مبارک بیشتر است. خوش‌حالیم و می خندیم. به همه چیز، از جمله فیس بوک! روز با چیپس میکس دست ساز  (به اضافه بی تربیتی فیل و پفک) و ۵ تا بستنی یخی به پایان می رسد. و این‌گونه ۷ روزی آغاز می‌شود که یک سر تمامشان به مصلای تهران و نمایش‌گاه کتاب ختم می شود.

عادت می کنیم
اولش آزار دهنده است. و پایه خنده البته. بلند گوی نمایش‌گاه که خانم گوینده یک نفس از آن متن‌های تکراری تبلیغ را می خواند. "با کتاب خیلی سبز کنکورت را قورت بده!" سال‌ بعد لابد می گوید "با کتاب‌های گل گلی ترتیب کنکورت را بده!" یا تبلیغ "کتاب تابستان" را می کند که هدفی ندارد جز توی قوطی کردن بچه های مردم حتا توی تعطیلات تابستان. یا کانون فرهنگی کوفت که کم مانده برای بچه های توی رحم مادرها هم کتاب کمک درسی چاپ کند. اما همان یکی دو روز اول است. روزهای بعد عادی می شود و بی مزه و کم کم دیگر نمی شنوی اش. انگار که نیست. و چه خوب که نیست.

موشک امید
البته ماکت است. و درستش موشک سفیر یا ماهواره بر امید. درست و غلطش هرچه باشد به‌ترین جا برای قرار گذاشتن و پیدا کردن رفقاست در میان شلوغی طاقت فرسا و موبایل‌هایی که یک خط در میان آنتن می دهد. مصلا غیر از شبستان همه اش حیاط است و اولین قرار توی حیاط آواره مان می کند. مشگل اینجاست که هر کس از هر طرفی که وارد شود طرف دیگر را حیاط پشتی می داند! بماند که ما قرار ها را سر راست می کنیم دم غرفه یک راهروی یک.

تکراری ها!
نویسنده ها دیگر تکراری شده اند. دیگر لطفی ندارد دیدنشان توی نمایش‌گاه. حتا توی پاتوق کتاب نشر معارف. غیر از رضا که مثل همیشه متواضع است و خوش برخورد. اما او هم لاغر شده و موهایش بیشتر ریخته. می گوید تا پای جراحی زانو هم رفته و برگشته. علت را فرصت نمی کنم بپرسم توی شلوغی مشتاقان امضا. دلم نویسنده جدید می خواهد. یکی مثل امیرخانی. جوان و خوش قلم و باشعور. 
سید علی شجاعی پسر سید مهدی شجاعی با ظاهری به شدت شبیه جوانی های پدر (که توی عکس ها دیده ایم) همیشه در غرفه نیستان هست. اولین کتابش را نمی دانم چند وقت است چاپ کرده. می خرم و برایش آرزوی کتاب‌های جدید و پر تیراژ می کنم. و توی فکر می روم که آیا او می تواند روزی مصداق آرزوی من باشد؟

تازه ها
کتاب جدید "مصطفا مستور" آمده. نشر مرکز چاپیده. و واقعا چاپیده! کتابی که کمتر از ۹۰ صفحه است ۱۹۰۰ تومان قیمت پشت جلد خورده. نمی خرم.
"سر لوحه ها"ی رضا را کتاب کرده اند. سرمقاله هایش توی سایت لوح. همه را همان موقع که در انتظار بی وطن بودیم چند بار خوانده ام. این یکی را هم نمی خرم برای خودم، می خرم برای خواهرها.
"خاک غریب" را "امیر مهدی حقیقت" تازه ترجمه کرده از جومپا لاهیری. می خرم برای خودم.
جلد ششم "آرتمیس فاول" قرار بود بیاید. اشتیاقم پنچر میشود وقتی خانم مهربان توی غرفه کودک و نوجوان نشر افق می گوید نیامده. لعنتی!
این نشر ثالث مزخرف هم که دو سال است کتاب "ریشه های آسمان" رومن گاری را تجدید چاپ نکرده. (لطفا شما هم بروید و به رفقا هم بسپارید هی بروند سراغش را بگیرید که بلکه عقلشان برسد چاپش کنند!)
کتاب "دا" سوره مهر هم‌چنان می فرشد و پنجاه چاپ کمی مشکوک است در عرض کمتر از یک سال. و "بیوتن" به چاپ هفتم رسیده از نمایشگاه پارسال تا امسال.

همراهان
هر روز رزقمان را با یک یا چند نفر متفاوت از دیگر روزها نوشته اند برای سیر در میان غرفه ها. نمایش‌گاه با هرکدام مزه ای دارد و همه خوش مزه! 
روز دوم فقط جواد هست و من.
در روز سوم عصای پیری و بقیه بر و بچه هایشان فوق العاده انرژیک اند. می خندیم کلی با هم.
روز چهارم میلاد می آید. بعدش هم با مانده اسکناس های ته جیبمان می رویم سینما آزادی. می چسبد.
روز پنجم محمد حسین ۱۱ ساله بلاخره با کمک مادرش پیروز می شود بر مدرسه و پدر، بلند می شود یک روز وسط هفته با دایی موسا می آید و تمام عیدی هایش را (که کم هم نیست) کتاب می خرد و می ریزد توی کیف مدرسه اش و کیسه های پلاستیکی را به دلیل اسراف و محیط زیست و... قبول نمی کند (و حتا پس میدهد). غروب همان روز هم بر می گردند اصفهان.
روز ششم توی دانش‌کده قبل نماز فکر می کنم امروز با کی برویم؟ بین دو نماز موبایل زنگ می خورد. جابر و سید مجتبا و میثم نمایش‌گاه اند. ده دقیقه بعد می بینم‌شان. پای موشک امید.
روز هفتم مجتبا را گول می زنم و به هوای بستنی و کتاب می برمش. رفیق نیمه راه می‌شود و سید مجتبا و پسرخاله پای کارش علی، نیمه دیگر راه را تا آخر می آیند.
سید سجاد گاهن می آید کمک عموی ناشر اصفهانی. او را بیشتر از همه می بینم از نظر دفعات دیدار اما فرصت ول گردی با هم دست نمی دهد.
همه اینها در کنار دیدن اتفاقی کلی آشنای دیگر نمایش‌گاه را جذاب می کند. و البته بستنی یخی هایی که گلو را جلا می‌دهد!

چمن
بهترین نیمکت‌ها ها را هم که بگذارند برای نشستن و تعدادش را چند برابر هم که بکنند اولا کفاف جمعیت خسته را نمی دهد و ثانیا باز نشستن توی چمن یک چیز دیگر است برای مردمی که نمایش‌گاه کتاب برایشان کمتر از سیزده به در نیست!
حالا وقتی بر می دارند به درختها بنر می بندند که "لطفا توی چمن ننشینید" و تو می بینی به سختی می‌شود جای خالی برای نشستن پیدا کرد می فهمی بیشتر خودشان را ضایع کرده اند.
و هر چه فکر می کنم نمی فهمم این بنر نوشته که زده: "چمن‌ها با آب غیر بهداشتی آبیاری شده اند" منظوری جز این دارد که "لطفا چمن‌ها را نخورید!"

سید مجتبا می گوید دزدها وقتی می خواهند بروند جایی برای کار اول از همه راه فرار را شناسایی می کنند. تا گیر نیفتند. یا از شاعرهایی می گوید که اول بیت آخر را می گویند. پایان بندی اصولا خیلی مهم است. بر عکس حکایت الان من است که گیر افتاده ام که این مطلب را چه شکلی تمام کنم. نمایشگاه که هنوز تمام نشده. گیر افتاده ام توی بن بست. بین زمین آسمان. مثل منبر بدون گریز... آهان!
 آدم هر چقدر هم میان کتابهای نمایشگاه پرسه بزند باز هم چیزی به معلوماتش اضافه نمی شود. تمام.

یاعلی مددی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/24ساعت 0:46  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

باران

هواللطیف

۱- هوا حسابی دو نفره بود. ما اما سه نفر بودیم. "هیچی. نشد دیگه!"

۲- هوا حسابی دو نفره بود. ما دو نفر بودیم، و پارک خلوت. چسبید!

۳- هوا حسابی دو نفره بود. ما هم دو نفر بودیم. ولی ای کاش نبودیم...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/16ساعت 11:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هو اللطیف

"یادش به خیر!"

پارسال همین موقع ها بود. ۱۲ و ۱۳ اردی بهشت. لشگری که از تهران  (و اصفهان) پا شدیم رفتیم بافق. برای جشن‌واره ای خوش خط و خال! یک جشنواره به یاد ماندنی به اسم : "فرزندان سرزمین یوزپلنگ"
همان روز ها همه چیز را  در یکی از کاملترین و طولانی ترین پست های زندگی ام اینجا (یوزپلنگ ها هم پرواز می کنند!) گفتم.  اما باز می گویم آن تجربه اندوخته فراوانی برایم داشت که مهم ترینش دوستانی با ارزشند که دوستشان دارم. اما بهانه ای که موجب شد این پست را بگذارم،پیدا شدن اتفاقی یک فایل صوتی روی فلش مموری ام بود که ...

یکی از مهم ترین کارهایی که قرار بود انجام شود،تهیه یک کلیپ از فرایند فعالیتهای دوساله صورت گرفته در بافق، به اضافه ی یک تیزر خوشگل بود. ساختنش جزو مهم ترین چاله های اجرایی بود که افتاده بودیم  تویش! تا اینکه فتح اله امیری خوش سلیقه  از راه رسید و تا آخرین دقیقه ها مشغول ساختنش بود. در این میان صدا گذاری این تولیدات سمعی بصری خودش کلی داستان داشت. کلیپ را هادی کاشانی (که تا آخرش نبود ولی کلی چیز ازش یاد گرفتم) از پسش برآمد. تیزر اما رفته رفته به مشکلی اساسی خورد.
با تمام این اوصاف  پخش شد و همه خوششان آمد. اما آخرش هم نفهمیدیم آن صدای بم  افکت خورده که آخر تیزر می گفت: "فرزندان سرزمین یوزپلنگ "صدای چه کسی بود؟  بیشتر نظرها روی کاوه حاتمی بود. اما احتمالات زیاد دیگری هم  بود. با بازه ای به اندازه همه پسر های گروه! از سید معبود ستوده (مجری) و مرتضا اسلامی و  حمید میرزاده و ... حتا خود فتح الله امیری! (البته من و جواد به خاطر اکسنت تابلو اصفهانی از لیست مظنونین حذف شدیم!) حال انتشار این فایل صوتی  توسط "رادیو جواد" بعد از یک سال علاوه بر تجدید خاطرات خوش، شاید بخشی از  یک راز  سر به مهر را روشن کند!


(از راست به چپ: کاوه،مرتضا ،فتح اله / آن عکس بالایی هم حمید است.)

این فایل صوتی مربوط به صدا برداری و صدا گذاری همان تیزر مزبور است. که در محل اسکان در آهن شهر بافق ضبط شده. و به طور اتفاقی از فلش مموری من سر در آورده بود! این سه نفر بالا متهمین نقش اول آن هستند!!

 بشنوید: جشن واره فرزندان سرزمین یوزپلنگ (با حجم ۲۸۹ کیلوبایت)

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 15:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

ساعت ۱۲ شب گذشته. از قهوه خانه که می آییم بیرون اس ام اس  میآید. اولین اس ام اسی که توی عمرم از مقداد می گیرم! :"حرکت خود جوش دانشجویی استقبال از احمدی نژاد، فرود گاه مهر آباد ساعت ۶:۳۰ صبح... " از صبح تا شب اینقدر شلوغ بوده ام  و مدام توی جلسه که  تی وی نبینم و نفهمم چه شده، اما موسا سر شام پشت تلفن گفته بود که :"دکتر امروز تو ژنو ترکونده!"  ... شب را نمی خوابم!

اردی ببهشت زیبا ترین ماه سال است. چه بهتر که آغاز این زیبایی با اتفاقی اینچنین گره بخورد. خلوتی خیابان ها زود می رساندمان به آزادی که هنوز خبری در آن نیست. پلیس مستقر در فرودگاه  با دیدن من و جالی فرصت پرسیدن نمی هد و با دستش جهت را نشانم می دهد.  می رسم به انتهای خیابانی که با جمعیتی جوان پر است. قیافه هایی اکثرا آشنا. شاخه های گل و عکس های امام و آقا و دکتر روی دست ها بلند است.  و پرچمهایی برافراشته. ایران، فلسطین، حزب الله. ماشین ها  از سمتی یکی یکی می آیند جمعیت را می شکافند و می گذرند. وزیر وزرا و معاونین دکتر که هر کدام با دیدن ملت نیششان باز میشود دستی تکان می دهند و تکه های آبدار بچه هاست در میان جمعیت که ضایعشان میکند! به این مضمون که کسی برای تو نیامده! اصل کاری کجاست؟

اصل کاری بلاخره پیدایش میشود. یکدفعه جمعیت موج برمی دارد. عکاس ها و خبرنگار ها می دوند تا جای مناسب تری از دیگران بیابند. وسط جماعت موج میخورم و به این سو آن سو کشیده میشوم و چیزی نمی بینم . صدای صل علی محمد... یاور رهبر آمد. دسته گل محمدی ... به مملکت خوش آمدی و ...  تا شعارها قاطی میشود. شاخه های گل که پرواز میگیرد به سمت یک نقطه. جمعیت که آرام میشود دکتر را می بینم. قند توی دلم آب میشود...  مثل آخرین باری که اینقدر نزدیک دیدمش. ۴ سال پیش بود.  همین روزها شاید. که هنوز شهردار حزب اللهی پایتخت بود و  هنوز یه تصمیم نرسیده بودم و داشتم بر سر حمایت از او با خودم کلنجار می رفتم که دیدمش. به همین نزدیکی و چیزی توی چهره اش دیدم که به یقینم رساند. چیزی که شبیهش را سراغ نداشتم و ندارم. برای مردی که مثل هیچ کس نیست!

حالا بعد ۴ سال همان چهره و همان حس و همان شور و ... چقدر سفید شده موهای این مرد! از سقف باز ماشین آمده بیرون و دارد میخندد. مثل همیشه. مثل تمام این چهار سال. شروع می کند به حرف زدن. جنس صحبت یک معلم. ساده شده. و باز پر از خاطره! مثل تمام این چهار سال.  مردی که دیروز ۷۰۰ میلیون مخاطب زنده تلویزیونی داشته. الان روبروی من و حدود ۵۰۰ دانشجوی سحر خیز دیگر ایستاده به حرف زدن. می گوید: «عزیزانم! محکم باشید. اگر قرار باشد کسی در دنیا طلب کار باشد این ملتها و ملت ایران است. اگر بنا باشد کسی سوال بکند این ما هستیم که باید از آنها سوال بکنیم. اگر بنا بود کسی به پای میز محاکمه کشیده بشود آنها هستند که باید بیایند پای میز محاکمه

تمام که میشود ماشین هم حرکت می کند. نمی دانم چه میشود که خودم را می رسانم کنار ضد گلوله نقره ای رئیس جمهور. شده عین سفرهای استانی. وسط آن شلوغی او بیشتر از راننده نگران است که کسی زیر ماشن نرود یا آسیبی نبیند. دستم را دراز میکنم. می بیند و دستش را می آرود جلو  آنقدر که اول انگشتان و بعد تمام دستمان در هم گره می خورد. من و رئیس جمهور. نگاهش می کنم. الان وقت گفتن تنها یک تک جمله است. نگاهم می کند. از ته قلبم داد می زنم  "دکتر! دوستت داریم!" انگار که وسط استادیوم باشم! می خندد و  با  شبیه لحن خودم جواب گوید "چاکرتم!"... ماشین دور می شود و من هنوز ایستاده ام . با همان حس ۴ سال پیش.
وقتی می رود تازه سلام و احوالپرسی و دیدار رفقا تازه میشود. حیف که عجله دارم و باید به کلاسم برسم.

دکتر دوستت داریم!

موقع برگشت توی ترافیک خیابان آزادی همانطور که به جالی گاز می دهم  و لایی میکشم از بین ماشینها هنوز جمله های آخرش توی کلاه کاسکتم می پیچد...:«عزیزان من! محکم باشید. مومن باشید. با هم باشید. تحقق وعده بزرگ الهی نزدیک است. آن روز روشن بشریت نزدیک است...»

 کاری به هیچ کدام از تحلیل ها و تایید ها و حمله ها و حسادت ها و دشمنی ها و فرصت طلبی ها ندارم. بعضیها و دیگر مدعیان خط امام را نمی دانم.، (که  هنوز معلوم نیست امنیت ملی شان را امثال عباس تعیین می کند یا بی بی سی؟! «ر.ک. آژانس شیشه ای») اما برای من همین جملات حضرت روح الله کافیست:

«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینه‌توزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار می‌دهند و با دلسوزی‌های بی‌مورد و اعتراض‌های کودکانه می‌گویند جمهوری اسلامی سبب دشمنی‌ها شده است و از چشم غرب و شرق افتاده است!
که چه خوب است این سوال پاسخ داده شود که ملت‌های جهان سوم و مسلمانان، و خصوصاً ملت ایران، در چه زمانی نزد غربی‌ها و شرقی‌ها احترام و اعتبار داشته‌اند که امروز بی‌اعتبار شده‌اند؟!
اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین -علیهم السلام- را با دست‌های خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهان‌خواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بی‌فرهنگ به رسمیت بشناسند؛ ولی در همان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند و ما ضعیف؛ و آنها ولی و قیم باشند و ما جیره‌خوار و حافظ منافع آنها!»
(صحیفه امام، ج 21، ص 90).


پس نویس: تاخیر یک هفته ای را بگذارید به حساب شلوغی کار و تنبلی ما و... این اتفاق مال سه شنبه هفته پیش است، اول اردی بهشت  ۸۸. دو تا پست توی این هفته از دستمان رفت.  یکی قهرمانی استقلال با ژنرالش امیرخان قلعه نویی و دیگری سالگرد  شکست حمله نظامی آمریکا در طبس  با فرمانده اش سرهنگ چارلی بکویث. قرار بود  هر سه را کوتاه کوتاه در همین پست کار کنم حتا تیتر هم برایش انتخاب کردم (دکتر محمود قلعه نویی، فرمانده نیروهای دلتا!) ولی نشد. یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است. یک پست وبلاگ هم همینطور!  آنها هم بماند. شاید وقتی دیگر.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 0:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱- ۱۰ کیلو اضافه شدن وزن در این مدت می‌تواند اولین معنی‌اش این باشد که خیلی خوش گذشته! ولی معنی بعدی‌اش این است که نسبت عکس بین میزان فعالیت بدنی و تنبلی به خوبی بالاگرفته که وزن را از شصت و خورده‌ای کیلو رسانده به هفتاد و همان خورده‌ای کیلو! (کسی رو سراغ داری که وزنش رو با نیوتن بگه؟ جز معلم فیزیک دوره راهنمایی؟!) ولی به هر حال اگر شکم برآمده نشان مردی باشد ما کم کم داریم "مرد" می‌شویم! (ای کج فکر! بذار حاملگی رو همین الان مستثنا کنم که راحت شی!)

۲- هر جا می‌روم این روزها یک "مهدی" دیگر هم هست. یک هم اسم دیگر، تا موقع صدا کردن هی با هم اشتباه بشویم. و من هی فکر کنم که اصلی او است یا من؟ و بعد به خودم بگویم مهدی "اصلی" کس دیگری است. کاش می شد یک بار هم که شده آن اصلی را ببینم قبل یا بعد آمدنش مهم نیست. فقط یک بار.

۳- "با سلام و عرض خسته نباشید به شما و همه همکاران‌تون می‌خواستم بگم که شما واقعا برنامه جذابی دارین. من از طرفدارای پر و پا قرص شما و برنامه تون هستم. فکر کنم این برنامه از کلیه برنامه های شبیه به خودش جلوتره و خیلی زیاد براش فکر شده. واقعا برا همه گروه‌های سنی مناسبه. فقط کاش میشد حداقل یه قسمتش رو ببینم! البته مشکل از زمان پخش و تکرار مجدد نیست. ما اینجا اصلا تلویزیون نداریم!"

۴- هر جا می‌نشینیم آخرش بحث به انتخابات می‌کشد. خوشم نمیآید. نمی‌دانم چرا. با اینکه تکلیفم مشخص است و همچنان احمدی نژادی ام و دکتر را قبول دارم دوستش دارم و می‌گویم حیف شد که خاتمی ترسید (یا به عبارتی فهمید سرنوشت خوبی در انتظارش نیست) و عرصه را خالی کرد و میر حسین بیشتر برایم به فسیل شبیه است تا هرچیز دیگر (البته مومیایی سر از خاک برآورده هم بد نیست!) و دلم برای کروبی میسوزد که یک تنه کل بار طنز یک انتخابات را به دوش می‌کشد(!) و بقیه هم که اصلن حساب نیستند. ولی باز خوشم نمی‌آید و ترجیح میدهم درباره مایلی کهن و دایی و کره شمالی و جومونگ و استقلال و قلعه نویی و یوزارسیف و چلسی و بارسلون و اخراجی ها حرف بشنوم تا انتخابات. اما چرایش را نمیدانم.
(راستی این هم پیشنهاد بدی نیست: به جای شمقدری بدهند فیلم تبلیغاتی این دفعه دکتر جون را فرج الله سلحشور بسازد! فکر کن! چه شود!...)

۵- خواهر جانم هفته پیش از سفر عمره برگشت. قسمت سوم پست قبلی ام هم برای او بود. چند دوست دیگر هم در این مدت رفتند و آمدند و چندتایی هم با خبر شده ام که دارند می روند. انگار دعاهای آنجا و پستهای این وبلاگ که همان جا به روز میشد ترکیب خوبی به جا گذاشته! یادش به خیر! این عکس را علی نصر با موبایلش گرفت. آن روز صبح از داخل بقیع. شبیه‌اش را جایی ندیده ام. تقدیم به دل سپردگان آستانش:

و برای به تک تک رفقای از سفر برگشته:
یک خوب کوتاه" توصیف مناسب یکی از دوستان بود از این سفر. خوشحالم که یاد ما کردید. و سپاسگذار. به این امید که زمانی برسد که چندین وبلاگ ما و رفقا از آنجا با هم به روز شود. شاید یک روز ...
حالا مثل همیم!
حالا به کسانی که حرفهایم را می فهمیدند و می فهمند یکی اضافه شده. یکی که رفته و دلش را جا گذاشته و برگشته. کسی که غصه غربت را قدری مزمزه کرده. کسی که مزه نماز خواندن و سجده روی تربت کربلا را بهتر می فهمد از این به بعد. یک دوست که درک میکند وقتی در نماز می رسی به "السلام علیک ایهاالنبی .."و ضریح پیامبر جلوی چشمانت است یعنی چه! یک زائر از سفر برگشته که دیگر میداند سمت جانمازش را که بگیرد به کجا می رسد.
دوستی از دوستان اهل بیت که حسرت یک زیارت بدون مزاحمت توی بقیع را به دلش گذاشته اند. و دلش برای نخلستان دور مسجد شیعیان مدینه در شارع علی بن ابی طالب پر می کشد. خوشحالم حالا به آفتاب خوردگان سرزمین آفتاب یکی دیگر اضافه شده. به این امید که دلش همیشه آفتابی بماند...
حالا برگشته اید وقتش است بفمید مزه ی نشئگی را که آرام آرام به خماری بدل می شود. و حسرت بی پایان یک رویا... به وسعت ابر های آسمان!

و این پست خواهر دیگرم.

 

 

 

 

 

 

۶- در لابلای شلوغی کند این روزها پایم به دفتر جناب مدیر کل، حضرت سه الف! مجدالدین اعظم! هم باز شده و داریم با ایشان و چند نفر دیگر از رفقا طرحی نو درمی اندازیم. ولی جذاب تر از هرچیز (حتا بیشتر از ناهاری که میهمانم کرد!) نمای پنجره اتاق جناب مدیر بود که شهر تهران را همیشه در مقابل که چه عرض کنم؛ زیر پای خود دارند! ملاحظه بفرمایید:

نمای تهران

۷- آمده توی جلسه دم گوشم می گوید: "موتور را قفل کردم به موتورت". بعد جلسه که می رویم بیرون نه تنها هر دو موتور سرجایش هست، که نحوه قفل کردن از هر چیز خلاقانه تر است! شاه کاری از مجید مجیری!

(نکته: آن که پلاک اصفهان است "جالی" است! موتور من! که این همه راه از اصفهان آمده تا اینجا تنها نباشم و جای "سایه" با وفا را پر کند!)
ضد سرقت!

۸-
تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ سردار!
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد سردار!
از دی شب به این طرف یک دفعه یاد حاج احمد افتاده ام. و عهدی که گویی داشت یادم می رفت و یک دفعه در میان این یاد محکم تر شد. تا هی یادم به یادش گره بخورد و زمزمه کنم بیت بالا را به یاد احمد متوسلیان...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 4:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

(۱) 

آن‌چه ما از دیگران می‌دانیم، تنها، خاطره‌ی ما از لحظاتی است که آن‌ها را می‌شناختیم.
از آن زمان تاکنون آن‌ها تغییراتی داشته‌اند،
در هر دیدار ما غریبه‌ای را زیارت می‌کنیم!

از من نیست، اما سخت قبولش دارم. این تمام اتفاقی است که این روزها برایم افتاده و می‌افتد. و شاید برای کسانی که بعد از چند ماه دوباره با جانوری به اسم محمد مهدی شیخ صراف مواجه می‌شوند.
(ولی نمی‌دانم چرا بعضی‌ها همیشه همان آشغالی هستند که بودند!)

(۲)

دل‌چسب‌ترین پیام تبریک سال را محمد منتج برایم فرستاد. کلی زور زدم تا یادم بیاید و آخرش هم نیامد و سرچ گوگل یاری داد که بفهمم چند بیت دست چین شده از این غزل زیبای مرحوم قیصر است.

بی تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال‌ها هجری و شمسی، همه بی خورشیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی همه ثانیه‌ها، ساعت‌ها
از همین روز 
             همین لحظه
                             همین دم
                                          عیدند

(۳)

باران که می بارد تو در راهی؟ ...
نه دیگه، حتمن رسیدی. جا گیر هم شدی و مشغول اکتشافی! تازه بعیده اون‌جا بارون بیاد. حیف که نبودی بارون رو ببینی، که تبدیل به برف شد. می‌بینی چقدر زود دلم برات تنگ شده. برای عزیزم گفتن‌هات. برای غمی که توی شلوغ بازی‌هات گمش می‌کنی و می‌کنم. می‌بینی چه زود جامون عوض شد؟ حالا من این‌جا و تو آن‌جا. تا برای بار چندم در این چند ساعت تموم عکسام رو با آرشیو مرداد ماه پارسال
 مرور کنم و جوهره العاصمه و اصیل کریستالات رو جوری توی ذهنم بیارم که انگار هنوز اونجام. و آرزو کنم که همه چیز مرتب باشه و چیزی یادت نره و... آخر آخرش دلم رو خوش کنم به اسکناس‌های یک ریالی‌ که قرار است نوشابه شوند. می‌بینی دعام چه زود مستجاب شد؟ حالا نوبت توئه. که وسط دعاهات اینم بذاری که یه روز با هم بریم و اونجا رو بریزیم به هم و پیش خدا اینقدر چل گیری دربیاریم که خسته بشیم!
کاش موقع رفتنت برا بدرقه بودم. وقتی پشت تلفن گفتی همه هستن ولی جای یه دیوونه خالیه، کلی دلم طی الارض خواست! ولی خوب می‌دونی که دستم بسته است!
از اونجا برام بنویس. مواظب خودت هم باش...


 برای بازگشت بعد از این همه وقت حتمن لازم نیست یک پست طولانی بی سرو ته نوشت!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 23:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱) الکساندر هیگ در اوایل ژانویه ۱۹۷۹ فرمانده عالی نیروهای ناتو در اروپا بود. او به دستور واشنگتن معاونش ژنرال هایزر را برای جلوگیری از فاجعه ای که برای آمریکا در حال وقوع بود در فاصله رسیدن بختیار به نخست وزیری به ایران فرستاد. او ۵ سال بعد وقتی وزیر خارجه ایالات متحده بود، در قسمتی از مقدمه کتاب "ماموریت در تهران" که خاطرات روزانه هایزر بود چنین نوشت:

"...نتیجه "بحران" ایران چیزی بیشتر از سرنوشت شاه است. همین "بحران" به بالا رفتن بهای نفت کمک کرد و دور تازه ای از تسلسل تورم به وجود آورد. رکود اقتصادی و بدهیها به حدی رسید که هنوز از آن نجات حاصل نشده است. تصویر اسلام پیروز ضد غربی به وجود آمد و به جنگ ایران و عراق منجر شد، که هوز در خلیج فارس خون می ریزد.این "بحران" به اعتبار آمریکا پایان داد و آمریکا را در روند بحران گروگان گیری دچار خفت و خواری کرد..."

و تو حواست باشد که او چرا بعد از ۵ سال هنوز به جای "انقلاب" ایران می گوید: "بحران" ایران!

۲)"آندره فونتن" فرانسوی، روزنامه‌نگار لوموند، در لابه‌لای سطور انبوه کتاب ۳جلدی "تاریخ جنگ سرد" می‌گوید:

"در زندگی ملتها لحظه هایی هست که شرف و آبرو بیش از نان ارزش می یابد.
این واقعیت، بیان گر نود درصد انقلاب هاست.
و آمریکا با پرداخت بهای گزافی آن را کشف کرد
."

۳) با فونتن موافقم. ولی فکر می کنم آمریکا هنوز هم دارد برای فهمیدن واقعیت انقلاب ایران بها می‌پردازد و همچنان دست خالی است.
برای فهمیدن درست معنی اتفاقی چون سی ساله شدن عمر یک انقلاب. چاره ای نیست جز خواندن تاریخ. تاریخ!


پس نویس:
* من پس فردا کنکور دارم!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

نیازمندی‌ها 
طنز نویسی برای مجلس امام حسین!

بی ربط: چشم‌هایش قرمز شده بود. این را توی نماهای بسته به راحتی می‌توانستی ببینی. زیان نیش‌دارش که به "مصلحت" غلاف شده بود به کنار، دیگر نه تنها دیگر از آن نیش همیشه باز خبری نبود که تنها دو سه بار آن هم به زور لبخند زد (که اگر نصیرزاده نبود همین هم نبود). حتا از جایی به بعد می‌شد تغییر در لحن و صدایش را تشخیص داد که به بغض می‌زد. همین‌ها کافی بود که بخواهم بعد تمام شدن برنامه آن شب "نود" مثل جواد یک پست بگذارم و حسابی بتازم به آقای "هه هه هه"! (کفاشیان) و آخوندی (جوان خام تازه به دوران رسیده ای که ای کاش از مظاهر جوان گرایی دولت خدمت گزار نبود و اینطور هزینه تراشی نمی‌کرد!). اما نشد! خب ما درس داریم و هزار مشکل دیگر.
ولی فردوسی پور را چون همیشه می‌ستایم! چون او فصل جدید، پیش‌رو و ماندگار ترکیب رسانه-ورزش در کشور ما بوده و هست.
بی‌صبرانه و موبایل به دست(!) منتظر برنامه دوشنبه این هفته هستم.
"نود"ت همیشه برپا باد عادل دوست داشتنی!
(بقیه هم دارد. در کامنت های پست قبلی و قبل ترش نوشته ام. این پست خوب مجدالدین را هم جواد از قلم انداخته بود.)

بنر قرمز که وسطش طرحی با رنگ سفید زده بودند را روز اول دهه توی فلکه احمد آباد دیدم. آنقدر جذاب بود که بخواهم سایه را کنار خیابان قدری استراحت بدهم و چند دقیقه ای آن را ورانداز کنم و بفهمم طرح سفید در زمینه قرمز واژه "کربلا" است که با فونت ریزتر زیرش نوشته‌اند "همه جا کربلاست، همه جا همین جاست" و بعدش توی فکر بروم که مجالس عزاداری دانش آموزی که از چند سال پیش حالتی مدرن (و به روز) از نظر شیوه برگزاری به خودشان گرفته اند در شعار دارند به پست مدرن هم نزدیک می‌شوند. که "عاشورائیان" هم امسال توی تراکت‌هایش زده بود "در انتخاب خطر استخاره ممنوع است!"
(برای رسیدن به درک بصری بهتر از روایت این چند خط، این روایت سیدِ هم‌درسِ ما هم دیدن دارد.)

شب دوم بود به گمانم که با جواد رفتیم مسجد "آقا علی بابا" تا از زیر همان بنر قرمز کربلا رد بشویم و در مجموعه فرهنگی "باران" عزاداری کنیم... از مداحی خوب حسن سرمست (با بقیه مداح‌های جدید جوان فرقی نداشت ولی به این خاطر می‌گویم "خوب" که برای سینه زنی سنگین، "بحر طویل" خواند که من خیلی دوست می‌دارم) و از شام قورمه سبزی خوش مزه که بگذریم، داشتیم غرفه‌های فرهنگی و نشریه شبانه (با اسم: ساعت ۲۵) را رویت می کردیم که به صرافت افتادیم شماره شب قبل را هم ببینیم و رهنمون مان کردند به آقا رضا نامی با چهره ای آشنا، که معلوم شد از بچه های جاد اصفهان است و...

کتاب سوم

این سبک جدید از طنز در قالب نیازمندیها را اولین بار به قلم امید مهدی نژاد (با امضای دکتر برزو بی طرف) در دوره سردبیری وحید جلیلی (معروف به تحریریه چهارم) در "ماهنامه سوره" دیدم که هم اکنون در "راه" هم بر قرار است. " محمد رضا حدادی" خوش سخن هم در مجموعه "کتاب دانش‌جویی" کتابش را چاپید به اسم "کتاب سوم" با همان سبک و سیاق و رنگ جلد کتاب اول و دوم (نیازمندی‌های شهر تهران).

سبک تاثیر گذاری است. به همه موضوعی هم می‌خورد. مزیتش در گزیده و خلاصه بودن است که همین خاصیت قدری محدودش می‌کند. ذاتش مینیمال است، اما اگر خوب نوشته شود خوب هم می‌خنداند. مثل این نمونه بی نظیر:

نیم ساعت
پنج هزار تومان
حتا شما!

تا به حال تقلیدهای زیادی از آن را هم اینجا و آنجا مثل وبلاگ دوست طنازم رضا احسان پور (این و این)(یا نشریه های دانش جویی و حتا توی مجله آینده سازان خودمان به قلم عبدالله مقدمی) دیده ام اما فکر نمی‌کردم روزی کار به خودم برسد و بخواهم نوشتنش را تجربه کنم. آن هم یک شبه! و برای نشریه‌ی روزانه یک مجلس عزاداری! ولی نوشتیم دیگر:

(گونه گون است و البته الان تاریخ مصرف یک سری گذشته است ولی برای ثبت در تاریخ می گذارمش اینجا!)

(ادامه مطلب را ببینید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 15:19  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

یک مشت بی خاصیت!
(یا: چه کسی بی خاصیت تر است!)

ماجرای ما و مصر و فلسطین

این روزها  نبض وقایع تند می‌زند. جایی توی آن نقشه تحت اشغال، تنها یک باریکه‌ي کوچک به وسعت 360 كيلومتر آن گوشه پایین مانده. تنهای تنها. از یک طرف به دریا و از بقیه جهات در محاصره است. مانده یک گذرگاه به کشوری هم‌سایه که سال‌هاست در حسرت یک موساست براي طرف شدن با فرعون، یاحداقل یوزارسیفی که قدری مردانگی یادشان بدهد.

این‌جا بچه‌های دانش‌جو دی‌گر سفارت‌خانه و کنسول‌گری و دفتر حفاظت منافع جدیدی برای تجمع و اعتراض پیدا نمی‌کنند. دعای اول همه‌ي مجالس روضه، پیروزی حماس است و نابودی اسرائیل. پیام رهبرمان داغ دل و مسئولیت را سنگین‌تر می‌کند و سید حسن چون همیشه خروشنده است. حرکت اینترنتی جان گرفته و پست‌های جدید است که در وب‌لاگ‌ها ثبت می‌شود. اس ام اس باکس گوشی‌ها مدام پر و خالی می‌شود از ختم حشر تا صلوات و جهاد مالی و دعا و... همه برای غزه. دیگر کم‌تر کشوری مانده که در آن راه‌پیمایی و اعتراض علیه اسرائیل پا نگرفته باشد و مردمش پرچمی با ستاره آبی شش گوش آتش نزده باشند. (و راستی دقت کرده‌ای هیچ‌جای دنیا هم‌چنین حرکتی در حمایت از اسرائیل نیست و هیچ‌كجا مثلن پرچم فلسطین را آتش نمی‌زنند؟)

در این میان انگشت اتهام به سمت سران عرب است. همه در باب بی غیرتی اعرابی حرف می‌زنند (که در عوام، گاه كار به خواهر و مادرشان هم می‌کشد!) كه سکوت‌شان که صدای مرگ می‌دهد و طعم نفت و دلار! در مراحل بعد گلایه از مردم بی‌خاصیتی که چنین حکامی دارند و عین خیالشان نیست و مثلن مسلمان‌اند. و بعد به خودمان افتخار می‌کنیم که بعله ما چه‌قدر عزت داریم و اگر می‌گذاشتند ال می‌کردیم و بل می‌نمودیم و میزان وجب روغن روی آش را نشانشان می‌دادیم و...

هم پیاله با دشمن

و من این وسط می‌خواهم یادت بیاورم حواست باشد که زیادی هم شلوغش نکنی! که در طول این همه مدت، اتفاق خاصی نیفتاده!  یک زمانی ما و به طور خاص همین مصر که الان با شنیدن اسمش یک جوری‌ات می‌شود جای‌مان عکس هم بوده! درست است که من و تو نبودیم ولی خیلی هم دور نیست...

زمانی که مصر داشت با تمام قوا با اسرائیل می‌جنگید و جمال عبدالناصر اصلن قصد کوتاه آمدن نداشت حکومت شاهنشاه آریا مهر، اسرائیل را به رسمیت شناخته و رفته بود پی کارش! زمانی تنها کشور مسلمان که اسرائیل در آن سفارت‌خانه داشت همین‌جا بود. آن هم درست 15 سال قبل از راه‌اندازی اولین سفارت‌شان در یک کشور عربی. وقتی همین کشورها که الان از کول خودشان و مردمش پایین نمی‌آییم همه (حتا عربستان) غرب را به خاطر فلسطين تحریم نفتی کرده بودند چاه‌های پر برکت نفت ایران معجزه می‌کرد! زمانی حکومت ایران نزدیک‌ترین روابط سیاسی، اقتصادی و اطلاعاتی را با آن‌ها داشت و سفیرشان در ایران پر کارتر از هر کشور آسیایی دی‌گر (که گیرم از ترس مردم و علما مخفیانه بود). موساد آن‌ها حتا برای چه‌گونه‌گی ادامه حکومت ایران بعد از مرگ شاه سرطان گرفته برنامه داشت!

مردم ایران هم همه مسلمان بودند و شیعه دوازده امامی. حتا مثل همین الان حشر می‌خواندند و (یواشکی) بعد مجلس امام حسین(عليه السلام) برای نابودی اسرائیل دعا می‌کردند. ولی در مجلس مهمانی میوه اسرائیلی به هم تعارف می‌کردند که بخش اعظم واردات میوه کشورمان را تشکیل می‌داد!

همیشه یک مشت مسلمان بی‌خاصیت توی تاریخ بوده‌اند که یا ساکت مانده‌اند یا کار را خراب کرده‌اند یا دیر رسیده‌اند. کسانی که در به‌ترین حالت قلوب‌شان با حق بوده و سیوف (شمشیرها) شان علیه آن. (و این سیوف می‌تواند به شکل دلار و ریال هم باشد!) حالا کوفی باشند یا ایرانی یا مصری یا سعودی، سال ۶۱ هجری باشند یا در هزاره سوم میلادی خیلی در نتیجه توفیری ندارد. و هر کدام هم توجیهی تاریخی توی آستین دارند، مثل خود ما!

حالا هم وضع همان است. و در تمام طول این مدت اتفاق خاصی در معادله نیفتاده. فقط جاها با هم عوض شده. و این بزرگ‌ترین اتفاق است! و این بار علت این همه دگرگونی را که بجویی تنها به یک کلمه می رسی: «خمینی».
اين تعويض جای‌گاه، با یک هم‌زمانی تاریخی هم‌راه بود. زمانی که انورسادات بعد از سفر به اسرائیل، در کمپ دیوید با کارتر و بگین دست دوستی می‌فشرد و نزدیک نیم قرن دشمنی را پایان می‌داد. حاج آقا روح الله در نوفل لوشاتو پایه‌های حکومت محمد رضا پهلوی، نزدیک‌ترین دوست این سران کشورها را به فروریختن واداشته بود که عمر آن (با احتساب پدرش) از نیم قرن مي‌گذشت.

انقلاب رقم خورد و مسلمانی ما را عوض کرد. جايمان عوض شد تا بتوانیم سرمان را بالا بگیریم. و الان سی سال از اتفاقی گذشته که خیلی از ما بعد آن به دنیا آمده ایم. راستی بیا کلاه‌مان را قاضی کنیم. «اگر خمینی نبود من و تو الان چه کاره بودیم؟»*
شاید دی‌گر به این زودی‌ها جايي عوض نشود. ولی حالا که این قدر دوست داری غزه را به کربلا وصل کنی برایت بگویم که ما یک بار دیگر دیر رسیده‌ایم!
يعني هنوز فرصتي باقي هست؟

 خسته‌ام
از ماه‌های حرام
که دیگر
بدل شده‌اند
به
سال‌های حرام
دیگر سوره‌ي حشر کافیست
برایم آیه‌های جهاد بخوان!


* این جمله را از رضا وام گرفته‌ام.

   این یاد داشت وحید جلیلی را هم خیلی خوشم آمد.

یا علی مددی 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 14:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱) خواندن یک شعر خوب می‌تواند حالی را که یک دفعه خراب شده خوب کند. آن هم وقتی پيدايش كني كه با بی حوصله‌گی داري زير ميز و پای جالباسی بي‌هوده دنبال لنگه جورابی می‌گردی که در اثر یک اتفاق از جفتش دور افتاده و دارد روی بند آفتاب می‌خورد... یا آخر شب وقتی توی خواب و بیداری داری دل و روده کیف را می ریزی بیرون تا مثلا مرتبش کنی چشمت بهش بیفتد و...

هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

يك‌روز صبح زود تو از خواب مي‌پري
چشمت به او مي‌افتد و پر در مي آوري

او كيست؟ تازه قصه‌ي ما مي‌شود شروع
بود و يكي نبود خدا مي‌شود شروع

ناگه به خود مي‌آيي و درمانده مي‌شوي
دل‌خسته از بهشت خدا رانده مي‌شوي

طوفان شروع مي‌شود و ماجرا تويي
كشتي به آب مي‌زند و ناخدا تويي

از شهر مي‌گريزي و تنها، تبر به دست
حتي بت بزرگ دلت را شكسته است

يك‌روز ديگر از تو نجابت، نگاه از او
زل مي زني به چشم زليخا و آه از او

اين قصه در ادامه به دريا رسيده است
يعني عصا دوباره به موسي رسيده است

دل پادشاه گشت و سليمان ماجراست
بلقيس پس كجاست كه پايان ماجراست

اي روزگار! قافيه تنگ است و باز من
من يونسم دهان نهنگ است و باز من

وقتي خريده‌اند به سيبي تو را مرنج
نفروختند اگر به صليبي تو را مرنج

يك‌روز صبح زود تو از خواب مي‌پري
چشمت به او مي‌افتد و پر در مي‌آوري

او كيست تازه قصه‌ی ما مي‌شود شروع
بود و يكي نبود خدا مي‌شود شروع

من منتظر نشسته كه ناگاه مي‌رسي
يك‌روز صبح زود تو از راه مي‌رسي

(مهدي جهان‌دار)

۲) یک فیلم خوب هم می‌تواند یک آدم خسته از کلی راه رفتن در میان مردمی با فهم در سطح لجن کف جوی را سرحال بیارود. طوری که برای یک هفته یک بند درس بخواند و خسته نشود.
از تو ممنونم "ریدلی اسکات" بزرگ! به خاطر تمام فیلم‌هایت (که گفته‌ای هميشه كوشيده‌اي در آن‌ها كاري حيرت‌انگيز انجام دهي) و هميشه به یاد آوردن قهرمان‌ها، دیالوگ‌ها و صحنه‌هایش سر شوقم می‌آورد. و اين‌بار نه براي "سقوط شاهين سياه"، "آمریکن گانگستر" نه حتا "گلادياتور" یا "بادی آو لایز" (که هنوز ندیده‌ام)، كه بيش‌تر براي "قلمرو بهشت". فیلمی که دو سه سال می‌خواستم ببینمش و نمی‌شد. قلمرو بهشت خوشي حالم را تا خود بهشت برد... و من هنوز غرق شخصيت "صلاح الدين". با بازی "غسان مسعود". تجربه‌ای متفاوت از "حمزه"ی "آنتونی کویین" و "مالک اشتر" "داریوش ارجمند". و در حسرت اين‌كه چرا "مصطفا عقاد" اين‌قدر زود از این دنیا رفت تا نتواند فيلم او را هم بسازد. و در فکر این‌که بعد از این همه مسلمانی تو آمدی و معنی "سلام علیکم" را برایم جوری که دوست داشتم یادم دادی... باز هم ممنونم!

صلاح الدین

۳) یک کتاب خوب هم همین‌طور. "خدا حافظ گری کوپر"، این اثر یگانه‌ی "رومن گاری" را اگر هزار بار هم بخوانم سیر نمی‌شوم! خستگی از تنم در می‌کند که هیچ، همیشه ذهنم را تکان می‌دهد و ذوقم را چند برابر می‌کند. به‌ترین رمان خارجی که تا به حال خوانده‌ام... (یادم باشد یک پست برایش بگذارم)

۴) اصلن هنر و ادبیات کارشان همین است. این‌که حال آدم را خوب کنند. تو قبول نداری؟

۵) همه چيز از يك تيتر شروع شد. يك تيتر كه ايده مطلب هم پشت سرش پيدا شد. مطلبي كه براي درج شدن نياز به يك پرونده داشت تا در دل آن جاي بگيرد و حيف بود كه روي جلد نيايد. همين موجب شد بر خلاف تمام فكرهاي قبلي يك جاي خالي در برنامه‌ام جور كنم و سرويس علمي را تحویل بدهم و دبيري سرويس سياسي را قبول كنم. تا بتوانم سر حوصله چانه بزنم و صفحه بگيرم و بعد از درست كردن كلي اذيت براي خودم يك دبير تحريريه صبور و متین، پرونده‌اي كه مي‌خواستم را آن‌طور كه دوست داشتم در بياورم و تيتري كه همه چيز ماجرا بود را رويش بگذارم. و اين اتفاق افتاد. امروز رفت براي چاپ‌خانه. و اين نقطه عطفي دي‌گر بود بعد از گذر يك سال از اولين حضور در شماره ۱۴۶ آينده‌سازان با پرونده‌اي كه از يك بازي شروع شده بود! "چشمان كاملن بسته" روي جلد شماره ۱۶۹ "آينده‌سازان" هميشه به يادم خواهد آورد پرونده‌اي را كه همه چيزش از يك تيتر شروع شد!

۶) مي‌دوم سمت استاد. مي‌كشمش كنار و با ذوق مي‌گويم: "ممد! اين پسره به من مي‌گه حاج آقا!"
...
داشتم قسمت‌هاي اول فرم شماره يك تكواندو براي كمر بند زرد را كنار كلاس تمرين مي‌كردم. كه يك‌دفعه پسرك با نصف قد من و كمربند زردش جلو آمد و بهم گفت: حاج آقا! اين قسمتش ضربه نداره!
حركت "چوم بي" (يا شاید هم "چون بي"! گير نده! تازه همين دي‌شب ياد گرفته‌ام!) حركت بعد از "چاريو" (همان خبردار) كه با بالا آمدن دست‌ها به حالت تيغه تا مقابل جناق سينه و باز شدن پا به اندازه يك كف پا و مشت شدن و پايين رفتن دست‌ها تا مقابل كمربند و ثابت ماندن جلوی شکم به صورت مشت شده انجام مي‌شود. و اين آخري ضربه ندارد. يادت باشد حاج آقا!‌ تمام حركت را بايد نرم انجام دهي!
حركت بعد هم "جوجوم سوگي" است. حالت نشستن روي زين اسب. و اين يكي حتمن كياپ (فرياد) دارد! كياپ كشيدن دم‌كش هيئت توي باش‌گاه هم خودش عالمي دارد!
خيلي حس خوبي است وقتي تقريبن تمام بچه‌هاي كلاس كه خيلي را حتا اسم‌شان را نمي‌داني و اسمت را نمي‌دانند، دوست دارند جلوتر از استاد تو را در ياد گرفتن و درست انجام دادن و رفع ايرادش كمك كنند و حتا بقيه حركت‌ها را داو طلبانه يادت بدهند هر چه باشد اين فرم را بلدند و امتحانش داده‌اند.

این استادمه ها!

و با اين ريخت و قيافه بايد هم پسرك بگويد حاج آقا! اولين بار كه يك نفر بهم گفت حاج آقا ترم اولي بودم. اردوي جديد الورودي‌هاي دانش‌كده. كه موقع مشاعره حيثيتي دخترها و پسرها وقتي همه توي "ي" كم آورده بودند آن وسط شروع كردم به گفتن و به ياد آوردن و ساخت ابياتي كه با "يا علي..." و اين‌ها شروع مي‌شد و یکی که می‌خواست صدایم کند گفت:... آن روزها تازه رفته بودم تهران و اين روزها تازه آمده‌ام اصفهان و...
دي‌شب لبريز تشويق شدم! اي استاد احدي مهربان! اجازه بده بروم لباس بخرم! باور كن تا کنکور، كمربند زرد و سبز را مي‌توانم بگيرم! ببين من چه‌قدر خوب ميت ميزنم!!

۷) آمده‌ام تهران. براي عقد يك قرار داد مهم و بازديدي از نمايش‌گاه مطبوعات و دیدن دوستان و قدري خرده‌كاري دي‌گر. و گرنه توي اصفهان فراغت (و امکانات!) براي نوشتن نيست. همه‌اش درس است و كتاب و البته ورزش. خداي مهربان يك روز ميثم بهرامي را هم فرستاد كتاب‌خانه مجلسي تا سالن فوت‌بال جمعه‌ها هم جور بشود تا دوباره پايي به توپ بزنيم و ياد آن روزهايي را بكنيم كه درس را بر فوت‌بال ترجيح دادیم و بازي‌كن چپ‌پاي سرعتي گل‌زن جايش را به دانش‌جوي اقتصاد نويسنده‌ی دوربين به دست داد...

۸) 
و تو!
به جاي اين‌كه نمك روي زخم بپاشي
قدري دندان روي جگر بگذار
مي‌دانم خسته‌اي
اما باور كن
نوبت آن روزها هم مي‌رسد
اين دست‌ها قدرت‌شان را به ياد خواهند آورد
وقتي دوباره شمشير بدست بگيرند...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 23:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

روزهای بی خاطره

خبر خاصی نیست. آن چه هست را از تیتر می‌توانی بفهمی. بر و بچ نزدیک می‌دانند که خیلی عشق می‌کنم برای تیتر هایی که توی ذهنم بیاید مطلب بنویسم. چیزی دقیقن خلاف آنچه در کتاب‌هایی که این‌روزها سخت مشغول مطالعه‌شان هستم گفته‌اند. نمی‌دانم چرا هر وقت به موضوعی فکر می‌کنم برای نوشتن اول چیزی که در ذهنم می‌یابم تیترش است! (ای پژمان! الان که دارم این را می‌نویسم یاد تو افتادم که سر این‌جور کارها همیشه بهم می‌خندی! راستی زیارت امام هشتم هم قبول!)

خبر خاصی نیست. بالاخره هر جور بود اسباب هجرت را جفت و جور کردیم و آمدیم خانه. چند روز اول صرف جاگیر شدن و ردیف کردن کارها و ملزومات شد و بعد هم از اول آبان همه چیز برای صد روز عوض شد. "صد روز در پالرمو!" تیتری است که برای یادداشت‌های مربوط به این صد روز که قرار است تنها کار اصلی‌ام مطالعه باشد به نظر خوب می‌آید. و چه‌قدر خوب است این کتاب‌های درسی خیلی‌اش همان‌هایی‌ست که مدت‌ها دلم می‌خواسته همین‌جوری بخوانم‌شان و نمی‌شده. و هر چند در اکثر آن‌ها حرف از "خبر" است اما...

خبر خاصی نیست. روزها از صبح تا صلات ظهر می‌رویم کتاب‌خانه. و بعد از ظهرها تا اذان مغرب.(البت اگر برویم). من و آرش. هم‌کلاسی قدیمی و رفیق شفیق سمپادی. او برای برق می‌خواند و من... (دی‌گر کسی هست که نداند؟!) یک تلفن زدم و از فردایش بعد ۵-۶ سال، دوباره یکی شده‌ایم برای یک اتفاق خوش دی‌گر. همان جای سال‌های قبل. ورزش‌گاه خانه‌گی‌مان که تا حالا تویش شکست نداشته‌ایم! کتاب‌خانه علامه مجلسی. درب به درب مقبره علامه مجلسی. چسبیده به مسجد جمعه خودمان یا مسجد جامع عتیق توریست‌ها که هر روز موقع نماز چند تایی را همان‌طور که هاج و واج مسحور فضا و معماری پر رمز و راز این بنای عهد سلجوقی شده‌اند توی حیاط (یا شاید هم حیات!) می‌بینم. جای پرخاطره‌ای‌ست. برای همین دوباره آمدیم همین‌جا. تا شاید این چند ماه هم برای‌مان خاطره‌های خوش رقم بزند. تا این تیتر آن بالا هم دروغ از آب دربیاید!

خبر خاصی نیست. همه‌اش آرامش است. بی خیالی و بی‌کاری خود خواسته. و یک سری خورده‌کاری‌هایی که چند سال مانده بود در صف انجام شدن. با کلی نقشه و برنامه برای آینده که هر روز توی ساعت‌های استراحت رنگ جدیدی می‌گیرند و توی فضای خالی ذهن چرخ می‌خورند و چرخ می‌خورند تا جای‌شان را به ایده و پیش‌نهاد بعدی بدهند. همه چیز خوب است. همین که دی‌گر از سایه دور نیستم و هر روز کایزر شوزه را می‌بینم و مدام با دوتا خواهرم توی سر و کله‌ي هم می‌زنیم خودش خیلی است.

خبر خاصی نیست. شب‌های زوج مختص باش‌گاه است. تمرین زیر دست استاد احدي. و این در کنار تماشای پخش زنده بازی‌های استقلال جزو پر هیجان‌ترین کارهاست! (و ای مجدالدین! چه‌قدر دلم را سوزاندی ام‌شب که زنگ زدی و گفتی بازی با پیکان را رفته بودی استادیوم!) تجربه‌ی بدیعی‌ست بر خوردن لابه‌لای کلی بچه قد و نیم قد شلوغ و اکتیو با کمربندهای رنگارنگ سفید، زرد، سبز، آبی، قرمز، مشکی. از پیش‌دبستانی تا دبیرستانی. همه از استادشان سخت حساب می‌برند و دوستش دارند. و فکر کنم تنها عضو کلاس که دانش‌جوست منم. کسی که بر خلاف بقیه لباس تکواندو تنش نمی‌کند. البت با اجازه استاد. (و از این بابت سخت ممنونم ای محمد!) و کوچک‌ترهای کلاس فکر کرده‌اند که من استاد تکواندو هستم و تواضع می‌کنم. و هرچه می‌گویم نیستم باور نمی‌کنند! و تعریف زیاد دارد این کلاس استاد احدی در باش‌گاه مهدیه.

خبر خاصی نیست. حرف اما زیاد هست. جواد مدام می‌گوید به روز کن. حتا کار به اعتراض احمد ذوعلم هم کشیده. بقیه رفقا هم الطافشان روز افزون است! دلم می‌خواهد روزانه بنویسم. ولی اینترنت دیال آپ حالم را می‌گیرد و ذوقم را کور می‌کند. خاله جان (که الان از خانه شان دارم آپ می‌کنم) ای.دی.اس.ال را تقبل فرموده‌اند فقط باید بروم دنبالش. هر وقت جور شد احتمالن یک روز در میان روزانه بنویسم برای این روزهای بی خاطره.

خبر خاصی نیست. اما دلم برای خیلی‌ها تنگ شده. حتا تو! تویی که داری حرف‌هایم را می‌خوانی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 23:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چهاره اول: این چند هفته‌ که نبودم اتفاقات خوب و خوش‌حال کننده‌ي زیادی افتاد که بعضی را مدت‌ها منتظر بودم. اما قسمت خلاف آن بود که از نزدیک شاهدش باشم:

۱) مراسم عروسی دوستان عزیزم آیت معروفی و مجتبا کریمی. به هر دو خانواده تازه تشکیل شده تبریک می‌گویم. و امیدوارم برای باقی دوستان عبرت خوبی باشند!!
۲) یکی دیگر راه‌اندازی نسخه آزمایشی و افتتاح رسمی پای‌گاه خبری
"شبکه ایران" (همان ایران آن‌لاین خودمان) که از ابتدا دبیر سرویس عکس‌اش بودم و کنار بقیه بچه‌ها و هم‌کارانی که آمدند و رفتند (و بعضی دوباره آمدند!) صبورانه یک سال تر و خشکش کردیم تا با تاخیر فراوان (صرفن به علت مسائل فنی و طراحی سایت) به این نقطه از سیر طبیعی خودش برسد. و حالا خوش‌حالم که دیگر می‌توانم از هر جا راحت آدرس: www.inn.ir را تایپ کنم و نتیجه کار دوستانم در طبقه پنجم ساخته‌مان خیابان خرم‌شهر را ببینم. دوستانی كه حسرت‌مندانه نمی‌توانم چند ماه آینده را در کنارشان باشم.
۳) مجدالدین معلمی (این بزرگ دنیای تشکیلات و شطرنج باز خبره‌ی تمام عرصه‌ها!) وب‌لاگ شخصی‌اش را به اسم "
سه الف" راه انداخته و با انرژی مشغول به روز کردن آن است. او ( که آن‌جا خودش خوب خودش را معرفی کرده) اصولن آدم خوش‌فکری است ولی اعتراف می‌کنم نمی‌دانستم چنین قلم خوبی دارد. 
"اما ای مجدی! رسم وب‌لاگ داری تنها خوب نوشتن نیست. یک بلاگر خوب باید مخاطب خوبی هم باشد. تو که می‌خوانی! کامنت هم بگذار برای بچه‌ها!"
۴) و این آخری که خیلی سعی کردم وقت آمدن جبرانش کنم تولد خواهر کوچکترم نازنین(فاطمه) بود. امیدوارم هدیه و سوغاتی‌های جالب انگیزم خوشحالش کرده باشد و در مسابقات بسکت‌بال نوجوانان و روبوتیک دانش‌آموزی موفق شود و وب‌لاگش را هم درست و مرتب مثل بچه آدم به روز کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 6:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سلام

کعبه

صبح رسیدم تهران. نماز را توی هواپیما خواندیم. داستانی داشت. ولی هنوز مسافرم تا برسم به خانه. الان دارم می روم اصفهان. حاجی تر و تازه کسی نمی‌خواهد؟!

تمام نوشته هایم را و کامنت ها را یک بار کامل و سر حوصله خواندم. چقدر پر غلط هستم و شتاب زده! و چه کامنت های با ارزشی! و چقدر مرحمت و محبت! ممنون این همه مهربانی تان هستم که موجب شد این سفر برایم ماندگار تر شود و پر بار تر و پر نشاط تر. و شرمنده که نتوانستم مستقیمن جواب بدهم. در همه زیارت ها و دعا هایم بودید. امید که بر عهد هایم پایدار بمانم. خدا را چه دیدی. شاید روزی کاروان دوستان وب لاگ نویس را هم راه انداختیم و بردیم حج یا کربلا. من که نیت کردم. شماهم دعا کنید. خیلی دور نیست.

این پست را دوست داشتم از آنجا بگذارم و نشد. حال و هوایش ولی همان حال و هواست. و پر از حاشیه.


.) خاک اینجا هر دل هوایی را زمین گیر می کند. خاکی ات می کند، اما کثیف نه. و تمام توصیه هایی که یادم بود را عمل کردم. "مولای یا مولای" حضرت امیر را در طواف و زیارت، جوشن کبیر را در طواف، پشت بام مسجد الحرام را بعد از مغرب، و نماز روبروی چهار رکن کعبه و نگاه و نگاه و نگاه... و لحظه هایی که دوست داری هیچ گاه تمام نشوند... و نمی شوند!

۱) و عجب جوری بود توی فرودگاه با آن ریخت و قیافه از بین آن همه چشم که به دنبال زائر خودشان تمام سر تا پایت را آنالیز می کردند رد بشوی و بعد آخر سالن بایستی و سعی کنی لبخندت را حفظ کنی و این فکر را از سرت دور کنی که الان اگر فرودگاه شهید بهشتی اصفهان بودی چه کسانی منتظرت بودند و برایت ذوق می کردند و آغوششان برایت باز می شد... و بعد سعی کردی تغییر فاز بدهی و خودت آغوشی باشی برای بچه های دیگر کاروان که مال شهرهای دیگر بودند و وضعیتی شبیه به تو داشتند و سعی کردی مستقبل خوبی برایشان باشی در آن انتهای سالن، باخنده و جوک و مسخره بازی و... درکت می کنم پسر! و بدان این هم از جمله تجربه هایی است که این سفر را منحصر به فردتر می کند.

۲) در مکه کافی نت یافت می نشود، گشته ایم ما! هر چه چرخیدیم و توی خیابان ها خوردنی تست کردیم و کنارش به دنبال کافی نت بودیم پیدا نشد که نشد. آن کامپیوتر لابی هتل هم که همان یک شب من را دوست داشت گویا. ولی در این خیابان گردی ها چیزهایی یافت شد که از جمله آنها غذایی فست فود صفت بومی بود به نام لمبرجین! ترکیبی از تخم مرغ و سبزی و سس و نان مخصوص که توی فر پخته می شد به روشی خاص و در بعضی فروشگاه های کل و کثیف خوشمزه ترمی نمود! به۴ یا ۵ ریال سعودی. به همراه نوشابه های یک ریالی که کشف جدیدی در میانشان کردیم بس مطبوع، "میراندا بطعم التفاح!" از ایستک سیب گواراتر و خوش طعم تر!

 لمبرجین

۳) ماشین های این مردم داستان دیگری است. بین شرکت های ژاپنی و آمریکایی رقابت سختی است. بیشترین چیزی که به چشمم آمد جمس و تویوتا است. این ها انگار عاشق چیزهای بزرگند و شاسی بلند خیلی دوست دارند! تا آنها را بیشتر به یاد شتر بیندازد! 
تاکسی های شهری که بهش می گویند "اجره" تویوتا کمری است!
این تویوتا مدل ۲۰۰۸ را هم در گردش شبانه دیدیم. با راننده اش هم خوش و بشی کردیم. قیمتش به ریال سعودی یک میلیون و دویست و پنجاه هزار ریال است. مبلغ را ضرب در ۲۵۰ کنید و یک بار روی کاغذ بنویسید! بعد بروید ببنید عوارض و مالیات واردات خودرو در ایران چند درصد است و بهش اضافه کنید تا قیمت وطنی اش را بدست آورید. اگر کسی این کار را کرد حتمن نتیجه را کامنت بگذارد.

تویوتا2008

راستی! ماشین های آتش نشانی رنگشان به جای قرمز، سبز فسفری است!

۴) و باز هم مانجو! بعد نماز ظهر رفتم توی یک بقاله و هرچه از این متاع داشت خریدم! لذتش را بردیم با بچه ها!

شراب المانجو

۵) بر خلاف مدینه توی مکه پنجره مان اصلن ویو نداشت. و نرده داشت! روبرویمان یک کوه سنگی بود. ببینید:

پنجره

علتش هم این است که برای ساخت هتل از روی اجبار کوه را تراشیده اند تا زمین را صاف کنند و بروند بالا! زمین آنجا همه اش سنگ است. پر از کوههای کم ارتفاع یا به عبارت بهتر تپه های سنگی. شوخی هم با کسی ندارند! و مسجد الحرام درست در گودی ای میان همین کوهها بنا شده. تا برای ساخت هتل نزدیک مجبور به هر کاری بشوند. و برای دست رسی هم تونل های زیاد حفر کنند چند برابر (از نظر اندازه و تعداد) همین تونل رسالت که به افتخار ملی و جاذبه توریستی پای تخت مان بدل شده است!

۶) "جاد" مخفف جامعه اسلامی دانشجویان است! (برای بار هزار و چندم مجبورم تکرار کنم. برای مخاطبین جدید!) فرصت نشد به برادران دفتر مکه سر بزنیم. با اینکه روبروی هتلمان بودند. ایشالا کنگره بعدی دعوت می کنیم بیایند. چه کنیم که بلاخره دارندگی است و برازندگی!!

جاد

۷) سه تجربه فوق العاده در این یک هفته داشتم که هرکدام را جدا روایت خواهم کرد. سفر یک روزه به جده، دومین شهر عربستان بعد از ریاض در کرانه دریای سرخ. کوه نوردی نیمه شب و غار حرا در جبل النور. و "معرض عمارت حرمین شریفین" که موزه ای بود در مکه. زیارت دوره هم جذابیت هایی داشت که همه را یک جا می آورم، مثل حدیبیه و جبل الرحمه و صحرای عرفات و...

۸) باز هم دم این تکواندو کاران گرم! میم پسر خاله! ای استاد احدی! ای کمر بند مشکی! ما به وجود ساعی و چون شماهایی افتخار می کنیم. چه با مدال و چه بدون مدال. ولی رشته شما بود که موجب شد که دست خالی برنگشتیم و شرمنده مردم نشدیم!!

۹) بعد از فروشگاههای اقمشه (پارچه) و البسه (پوشاک) که بیشترین فراوانی را دارد رقابت بین مطعم (غذاخوری) و  صیدلیه (داروخانه) است در تعداد که دلیل زیاد بودن این دومی را نمی دانم. و بازار بر سه نوع است. مجتمع های تجاری لوکس و گران قیمت و مغازه های عادی ردیف کنار کوچه و خیابان و جذاب تر از همه دست فروشها. که همه جا هستند و توی بساطشان هر چیز جالبی پیدا می شود و اکثرن زن های سیاه و سیاه پوش بادیه ای عرب یا آفریقایی هستند که خرید و چک و چانه زدن باهاشان داستانی دارد!

۱۰) این تصویر هم تک برداشتی است نمی دانم چقدر گویا از کلیت کشوری که دو هفته در آن بودم و سه شهرش را سیاحت کردم.

عربستان 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 21:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

سلام

و این جا مکه! سر زمین وحی. صدای ما را از لابی هتل کریستالات می خوانید!

من حوالی همین جایی هستم که گفتی جواد. مشکلی نیست. شهر در امن و امان است. کافی نت پبدا نکرده ام منتها. این قامبیوتر دیزلی  ما هم سر شلوغ است در طبقه هم کف. و من هم که نیستم.

اوضاع یادداشت های روزانه خوب است. و پر از نکته و مردم شناسی این وهابیون آل سعود آل فلان (و این "فلان" هر فحش استادیومی می تواند باشد!) که در مجال بعد سفر می آید در تقسیم بندی های موضوعی ان شا الله.

بی خود دنبال عکس نگردید! با اینکه انبانم پر است از تصاویر گرفته شده در مکتب اصفهان و سایر مکاتب. این دیال آپ مجال نمی دهد. و هر آینه ممکن است کسی سر برسد و بخواهد سیستم را. و بی خوابی امشب را باید تا صلات صبح طول بدهم که اگر چشم بر هم بگذارم نماز روبروی کعبه از کف می رود.

 


۱) عمره حسابی چسبید. و سرما خوردگی بعدش بیست و چهار ساعت انداختم توی تخت اتاق ۲۲۳۲ . مریضی در دور های آخر طواف نسا (بعد از نماز صبح که افتاد وسط اعمال) داشت غالب می شد بر این بدن تب دار که به حول و قوه الهی به خیر گذشت!

۲) تو راست گفتی احمد. آخرین اشک های بقیع با لباس احرام بود. و نه از اینکه نگذاشتن حرفمان بزنیم و حتی راحت بایستیم سلام بدهیم. نه برای اینکه مفاتیح مان را گرفتند و زیارت نامه مان را پاره کردند. و نه برای اینکه تهمت شرک بهمان زدند و نه حتی برای اینکه قبر مادرمان را ندیدیم آخرش... برای اینکه شب نیمه شعبان بود که داشتیم محرم می شدیم و مدینه را ترک می کردیم و عازم مکه بودیم.

۳) خدا پدر و مادر داوود میر باقری و مصطفا عقاد و جلال آل احمد  را به همراه خود این دوتای آخر بیامرزد! نصف اطلاعاتی که اینجا به کار می آید به برکت کارهای ماندگار همین هاست در زمینه تاریخ اسلام. در قالب سریال و فیلم سینمایی و کتاب سفر نامه. و همین است که رهبرمان می گوید هر اندیشه ای که در قالب هنر نگنجد ماندنی نیست. برایشان نماز خواندم. و البته برای آنتونی کویین! (و خدا این فرج الله سلحشور را با انبیا و اولیا محشور نمآید که خودشان حقش را مستقیمن کف دستش بگذارند!)

۴) این پلیس های اینجا آدم را یاد بازی آی جی آی ۲ می اندازد تیپ و لباسشان. خود خودش است. و هر وقت می بینمشان صدای "این هو الان؟"! و "ما ادری" بازی توی گوشم می پیچد که مصطفا هی می گوید می خندیم! (این را هم او زود تر متوجه شد.)

۵) هویت مان را زیاد می پرسند. و من را با این قیافه با ترکیه ای ها هم عوضی می گیرند گاهن. حتی توی آن کافی نت قبلی پسرک متصدی فکر کرده بود آمریکایی ام!! به خاطر انگلیسی حرف زدن و ظاهرم لابد! و مصری و اندونزی و مالزی و پاکستانی (این تجربه مستقیم خودم بوده) همه اولین حرفشان احمدی نژاد است بعد از اینکه می فهمند ایرانی هستیم و از اینکه محکم مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده تعریف می کنند. ما هم باهاشان صفا می کنیم!

۵) این جا بی نظم تر از مدینه است حرمش. و نگهبان ها مهربان ترند و گیر نمی دهند. تا آنجا کعه توی طواف دسته جمعی دعای فرج بخوانیم و در سعی ذکر علی بگیریم و روبروی ناودان دعای دسته جمعی بخوانیم و... بلاخره در مدینه حساسیت ها بیشتر است.

یک نفر آمده از من طلب نت دارد! قسمتمان همین بود برای امشب.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 2:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دوباره همان کار دی‌شب. پست ثبت شده‌ام پرید. با تمام عکس‌هایش. بلاگ‌فا هم به جای معذرت خواهی تهدید به فیلتر می‌کند! بگذار من پایم به ایران برسد...

سلام

دل است دیگر! تنگ می‌رود! با جابر و مهدی آمده بودیم خیابان هیجان انگیزی را که پیدا کرده بودم کشف کنیم شب آخری که سر از این‌جا در آوردیم. دو تا خیابان جالب و دیدنی. و بعد هم این‌جا. تا بفهمیم کافي‌نت قبلی دوبله سرمان کلاه می‌گذاشته! از حرم دوریم ولی نصف قیمت است. و سرعت بالا. یک کلوپ شبانه که هم کافه دارد و هم گیم‌نت و اقسام خوردنی. ونصف قیمت جای قبلی. نمونه یک کلوپ شبانه برای جوانان. و پر از جوان‌هایی که ما برای‌شان تازگی داریم. ار نگاه‌شان پیداست. خیلی جالب و خوب است!

این یکی تمام ویندوزش عربی است. و تمام ملحقات و گزینه‌ها! حتی جای چپ و راست همه چیز در صفحه هم عوض شده. (اوپن لینک این نیو ویندو می شود: فتح فی اطار جدید!)


  ۱) این‌جا جای امشب است.

۲) و این‌جا جای دی شب. بعد از پست قبلی.

 ۳) فردا احرام می‌بندیم و راهی مکه می‌شویم. شوق عجیبی دارم برایش. و از همین الان دلم تنگ شده برای این‌جا و آسمانش و برای تمام چیزهای دوست‌داشتنی‌اش. و اگر خودت هم نخواهی دلت جا می‌ماند این‌جا.

۴)  امروز صبح. از بقیع که آمدم بیرون. بعد زیارت جامعه کبيره که پیش‌نهاد یکی از دوستان بود در کامنت‌ها. و ای محمد رضا! من حالا می‌فهمم آن‌چه تو درباره‌ي این دعا به من می‌گفتی...

۵)  بعد نماز صبح. بین الحرمین.

۶) ام البنین... 

۷)این چند دقیقه پیش است! احتمالن مال یکی از فامیل‌های عرب‌مان باشد در این‌جا!

 

 یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 2:14  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سلام

ای بلاگ‌فای لعنتی! دو هزار و پانصد تومان به من ضرر زدی! و این غیر از هزینه‌ي فرصتی است که در اثر از دست دادن ثواب زیارت پیامبر نمی‌شود حسابش کرد. پستی را که نیمه کاره گذاشته بودم و ثبت موقت کرده بودم الان نیست! به همین سادگی! مجبور شدم دو باره اکانت بخرم. و بنشینم. تازه امروز دو بار آمده‌ام کافي‌نت و این سرور کوفتی بالا نمی‌آمد! حیف کلاس‌های من که تو تویش آموزش داده شوی!(فحش بس است.)

الان آخر شب است. مصطفا این بار همراهم نیست. تنها آمده‌ام. بعدش هم احتمالن بروم قدری در خیابان‌های اطراف پرسه بزنم و بعد هم مسجد النبی.

یادداشت‌های روزانه‌ام ۲۴ ساعت است که چیزی بهش افزوده نشده از شدت کمی وقت زیادی اعمال. و این‌جا هم که این بساط است. فقط دوربین عزیز دایی موسا محکم و مردانه هم‌راهم هست. به اضافه‌ي عینک آفتابی‌اش که درستش این است که بگویم از او به سرقت برده‌ام و سخت به کار می‌آید! این پست هم بیش‌تر همان عکس‌هاست تا حرف‌های تل انبار شده. ما جمعه قرار است محرم شویم و راهی مکه. برای همین احتمالن پست بعدی از مکه باشد.

 


با تو، همه جا غرق بهشتم...

۱) راه ما از شما جدا شده است!

امروز توی بقیع خیلی غصه خوردم.

۲) از نماز ظهر بر می‌گشتم که ساختمان آبی چسبیده به حرم سخت درگیرم کرد. بعد گشت و شناسایی، قاچاقی با آسان‌سور خودم را خواستم برسانم به پشت‌بام که درش بسته بود. طبقه ۱۴ در حال ساخت بود که رفتم آن‌جا و از پنجره یک سری عکس گرفتم. و همه‌ي این اتفاقات کاملن قاچاقی و در حالت دزدانه انجام شد. ولی عجب ویویی داشت!

۳) این عکس مال دی‌روز است. بعد از نماز عصر. ار درب شماره ۳۹ حرم.

نمارهای نیابتی مسجد النبی را دارم می‌خوانم. برای کامنت‌گذار ها جدا خواندم. به اضافه یک زیارت حضرت زهرا(س). با نماز زیارت. دعا کنید دست خالی بر نگردم.

راستی! امروز جلوي ضریح پیام‌بر برای همه‌ي دوست و فامیل‌های مجرد دعا و نماز جداگانه برگزار کردیم! هرکس که یادم بود. وسطش هم کلی خندیدم به خودم!

۴) این از درب ورودی شماره ۴۰ است. ضلع جنوبی مسجد النبی.

۵) ای گروه هم‌سفران! جای‌تان خالی است! این‌جا انواع و اقسام "شراب المانجو" هست. نوشیدنی محبوب من. بعد از چای‌نبات. اصل اصل! این‌هایی را که می‌بینید میهمان آن آقای مهربان و مصطفا هستم!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 1:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سلام

همان جای قبلی هستیم! منتها یک میز این طرف‌تر. با یک ساعت وقت به همان قیمت. تا به حال تنها جایی که توانسته‌ایم انگلیسی حرف بزنیم همین کافی‌نت بوده که متصدی‌اش یک پسر جوان است. پست قبلی خیلی عجله‌ای بود. برای همین بعضی نکته‌های جالب جا افتاد. بعضی را این بار می‌گویم. البت اگر بشود.

(یک نکته: جواد! چون من فرصت ویرایش ندارم مثل قبلی غلط های املایی و رسم‌الخط چای‌نبات را خودت درست و اعمال کن. شکرن!)

به مشروح اخبار توجه فرمایید!


آفتاب مهربانی! سایه‌ی تو بر سر من...

۰) این‌هایی که این‌جا می‌خوانید هرچند روایت دست اول است ولی تمام قضیه نیست. حاشیه‌نگاری است. همه‌اش حاشیه است. اصل نیست. اصل چیز دیگری است.

۱) من این‌جا هم می‌خواهم خودم باشم. سر خودم را نمی‌خواهم کلاه بگذارم. دوست ندارم برای خدا و رسولش فیلم بازی کنم. تا این‌جایش هم خودم بوده‌ام. خود خودم. ما که هیچ نداریم برای گفتن. لااقل در گفتن همین هیچ صداقت داشته باشیم.

۲) توی فرودگاه برای تحویل بار زرنگی کردم و از صف شلوغ خودمان رفتم پشت سر چند عرب سعودی و برای همین کارت پروازم را بلافاصله بعد آن‌ها گرفتم. همین شد که توی هواپیما بغل دستی‌مان شد یک پسر بچه‌ي عرب شیعه اهل مدینه به اسم احمد (کجایی احمد ذوعلم! این‌جا هم که تو نیستی با یک احمد دی‌گر دم خور شدیم!) با پرسیدن اسم سر حرف را باز کردم و بعد تقریبن نصف پرواز را با هم گپ زدیم. او عربی می‌گفت و من هرجا را می‌فهمیدم تکرار می‌کردم و بعد من می‌گفتم. به عربی دست و پا شکسته که او اگر می‌فهمید اصلاح می‌کرد. هر جا هم هيچ کدام نمی‌فهمیديم با "ما ادری!" بحث را عوض می‌کردیم. تمرین زبان خوبی بود. امام را می‌شناخت و گفت که اسم کوچک‌ش روح الله است. سواد هم نداشت. فقط موقع غذا خوردن که کمکش می‌کردم کلافه‌ام کرد. خیلی شلخته بود!

۳) یک نفر از پرواز جا ماند. آمد. بار را تحوبل داد و در مرحله آخر باز ماند. ایراد از اجازه‌ي خروجی بود که مهرش خورده بود ولی توی کامپیوتر نبود. خیلی ناراحت شدم. ولی پری‌شب به‌مان رسید! مشکل حل شده بود و با یک پرواز دیگر راهی‌اش کرده بودند. اگر نمی‌رسید خیلی ستم بود!

۴) دی‌روز رفتیم زیارت دوره. یک نصف روز. توی مسجد ذو قبلتین که وقت بود برای همه‌تان در دسته‌بندی‌هاي منظم نماز خواندم! همین دسته‌بندی‌ها برای نماز در مسجد النبی و طواف و دی‌گر جاها حفظ خواهد شد!

۵) داستانی دارد این مستراح‌های این‌جا! توی هتل که فرنگی است و بدتر از آن روبه قبله. ما با اصلش مشکل داریم تازه در مواقع اضطرار باید مواظب جهت هم باشیم! مال حرم همه توی زیر زمین‌هاست. پله برقی دارد. ورودی‌شان هم با پارکینک زیر صحن یکی است. داخلش خیلی گرم است! کأنه سونا! و یکی در میان هم بالای هر کدام یک کیسه نفتالین آویزان کرده‌اند به قاعده‌ي یک کیلو، محض بو گیر! که اثر عکس دارد. بوی خودش بدتر است.  نفس آدم را می‌بُرد! 
(آب لوله‌ها هم گرم و بعضن داغ است! این‌جا آب‌گرم‌کن یک چیز بی‌مصرف است. بر خلاف آب‌سرد‌کن که در حکم کیمیاست!)

 

 

۶) این‌جا  هوا آن‌قدرها گرم نیست. تمیز است. از هوای مزخرف گند گرفته‌ي تهران که خیلی به‌تر است. تنها تفاوت همان آفتاب مستقیم کویر است که چشم را می‌زند و پوست را می‌سوزاند. توی سایه خیلی راحت می‌شود مدتی ایستاد. بدون هیچ مشکلی. نیازی هم به خنک‌کننده نیست.
گرما به شدت انرژی می‌گیرد و خنکی کولرها آدم را سست می‌کند. و وقتی مدام از این به آن و از آن به این در تردد باشی این اتلاف انرژی بیشتر است. خواب بعد از ظهر هم خیلی می‌چسبد. در حد دو سه ساعت. و بعدش به‌ترین چیزی که می‌تواند دوپینگ باشد برای سر حال آمدن یک چای‌نبات مشتی زعفرانی با لیمو است.

۷) دی‌روز عصر رفتیم مسجد شیعیان. شارع علی‌بن‌ابی‌طالب. نماز مغرب را هم آن‌جا بودیم. فضا فضای شاه عبدالعظیم بود! بدون امام‌زاده البت. جایی بود مثل ایران. لب‌ریز از ایرانی و دست فروش و شلوغ و پر سر و صدا. و اذان با اشهد ان علی ولی الله. و نماز با مهر. و با قنوت و صلوات با صدای بلند. و روح و احساسی که در مذهب شیعه جاری است. این‌جا آدم قدر همه چیزش را به‌تر می‌داند. وقتی نمی‌گذارند حتا گریه کنیم در بقیع. و حتا به خندیدن ما هم چپ چپ نگاه می‌کنند. سر سبز بود اطرافش. پر از نخل خرما. و چشمه یا چاهی که آبش جاری می‌شد پای نخلستان. خرماهای شیرینی داشت. بعد از نماز چای صلواتی. نعنایی و شیرین. با تکه‌ای نان. برای برکت. و مردی که مثل همه چای‌خانه‌های اهل بیت، سن‌دار بود و چاق!

 

۸) نمی‌گذارند توی هیچ مسجدی دوربین ببریم. توی ذو قبلتین گیر داد و نگذاشت. مُنگول بازی و کر بازی هم فایده ندارد. آن‌جا به راه‌نمایی یک آقای هم‌شهری راحت از دری دی‌گر رفتم داخل. این اتفاق توی مسجد النبی هم یک‌بار تکرار شد. وقتی مردک گیر داد توی کیفم را ببیند و بعد هم زنگ زد به نگه‌بان درب کناری که حواسش باشد و ما فهمیدیم. ولی به تمام درب‌ها که نمی‌تواند زنگ بزند! می‌تواند؟!
جالب این‌که با موبایل و دوربینش هیچ کاری ندارند. حتی جلوی عکس گرفتن را هم نمی‌گیرند. خنده‌دار است.

 

 

 

 

۹)این عکس یادگاری شبی است که تا نماز صبح نشستیم و از همین زاویه فقط به گنبد نگاه کردیم. من و مصطفا و محمد.

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 10:46  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

بی تو، زمین آسمون نداره...

سلام

من این‌جام. مدینه! شهر پیغم‌بر. نیمه شب شنبه بود که رسیدیم. خسته و کوفته و وامانده. الان اواسط روز دوم است که این‌جاییم. ولی وقتی می‌خواهیم از اتفاقات دی‌روز یاد کنیم بی اختیار می‌گوییم پری‌روز! (یا به لهجه‌ي اصفهانی: پی‌روز)
کار کردن با کامپیوتری که ویندوز و صفحه کلید و همه‌ چی‌اش بالکل عربی است جالب و خنده دار است. مثلا معادل "سیو از" می‌شود "حفظ باسم"! یا "کات" می‌شود "قص" (به کسر قاف) و...
برخلاف اجناس وارداتی کشورهای مختلف در مقایسه با ایران این‌جا نرخ خدمات گران‌تر است. مثلن همین کافی‌نت یک ساعتش می‌شود ده ریال سعودی. برای همین علاوه بر اعمال و زیارت و این‌ها حتا در پست گذاشتن هم تاخیر جایز نیست!
محل این کافی‌نت به هتل نزدیک است. صبح یک بار با مصطفا آمدیم و چون ریال سعودی نداشتیم طرف می خواست پول ایرانی را دولا پهنا کم کند و بستاند که رفتیم دنبال هم‌فامیل‌هایم در "صرافی"! و صد دلاری را چنج کردیم و... الان عصری این‌جاییم.


۰) هتل ما سمت شمال مسجد النبی است. جوهره العاصمه. طبقه پنجم. و پنجره اتاق دو نفره‌ي ما به شمت شمال است. خلاف جهت قبله. رو به کوه احد. اما کلن کاروان‌های عمره دانش‌جویی همه این‌جایند انگار. و لبریز از اصفهانی. از خدمه و هم‌کاروانی و... حتا بعضی از این عرب‌ها هم بعید نیست هم‌شهری از آب دربیایند! این چند روز (یک روز نیم!) از بس أشنا دیده‌ایم خسته شدیم!

۱) سه روش ثبت خاطرات برای این سفر دارم. یادداشت‌های شخصی روی کاغذ که از همان فرودگاه شروع شد و دوربین عکاسی دایی‌جان که در دقایق آخر حرکت از خانه رسید. ثانیه به ثانیه برایش دعا می‌کنم! آن یادداشت‌ها به روال خودش است امروز احتمالن بروم تویش بنویسم که رفتیم کافی‌نت پست گذاشتیم! این مدت همه‌اش بدون هرگونه شیء اضافه رفته‌ام حرم. راحت و سبک‌بار. عکس‌ها هم برای همین هنوز به عکاسی از حرم نرسیده است. امیدوارم پست بعدی یک گزارش تصویری از آن‌جا باشد. و روش سوم همین چای‌نبات است. و شما مهمان اولین نوشته از مدینه هستید.

 

۲) از همان ابتدا در جهت انقطاع کامل حرکت کرده‌ایم. بدون موبایلم. تلویزیون هم توی اتاق ممنوع است. (مصطفا را سر همین کم اذیت نکرده‌ام). البت غیر از شبکه اول این عرب‌ها و العربیه بقیه اش فارسی فقط می‌گیرد توی هتل. پرس تی وی را بلاخره زیارت کردیم! شبکه یک و خبر و این‌ها هم هست. حتا اخبار هم ممنوع است. بگذار این یک هفته را بی خبر از دنیا باشیم! هیچ نمی‌شود. روی پشت‌بام خانه‌ها پر است از دیش‌های بزرگ ماه‌واره جهتش به سمت جنوب شرقی است. برخلاف دیش‌های فراوان ماه‌واره "هات برد" که توی ایران همه جهت‌شان با قبله یکی است!

۳) فرودگاه بزرگی است این جده. با خیمه‌های بزرگ فراوان. البته با سازه‌های مدرن. می‌گویند تمام آمریکایی ساز است. تنها مسافران حاضر ما بودیم.  بر خلاف تمام گفته‌ها و شنیده‌ها در فرودگاه جده از بازرسی سنگین و انگشت‌نگاری و اسکن چشم و اذیت و این‌ها خبری نبود. همان ایکس ری همیشه‌گی و مهر کردن پاسپورت‌ها. همین! نمی‌دانم تارگی خبر جدیدی شده یا علتش خستگی و بی‌حالی بعد از ظهر تفیده‌ی کارمندهای به شدت جوان و حتی نوجوان فرودگاه بود که شاید تنها اتفاق متفاوت آن روزشان ما یک مشت جوان ایرانی خوش‌حال بودیم!

۴) این‌جا، این‌جاست: (!)

یک ساعت‌مان دارد تمام می‌شود. حرف خیلی زیاد است! ببینیم به کجا می‌رسیم. ۵ مینیت مانده!

۵) اذیت می‌کنند این سعودی‌ها. از جمع‌های ایرانی می‌ترسند. مثل سگ! زیارت را نمی‌گذارند دسته‌جمعی بخوانیم. روحانی کاروان مار را برای روز اول همین گرفتند و بردند. امروز حتی به قرآن خواندن کنار هم هم گیر داد یکی‌شان که سگ محلش کردیم رفت. به دوستان توصیه کرده‌ام غیر از حرم پیام‌بر به زبان‌های محلی فحش بدهند بهشان! چون بعضن فارسی بلدند!

تمام شد. جای همه‌تان خیلی خالی‌ست! به یاد تک تک‌تان هستم. همه کامنت‌ها خوانده شد. خصوصی و عمومی! احمد ذوعلم! مواظب موبایلم باش! برویم برای نماز مغرب و عشا. تا بعد.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/20ساعت 19:34  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

من الان مسافرم...

من دارم می‌روم سرزمین حجاز. سفر عمره. مکه و مدینه و شاید هم (اگر توفیقی بود!) جده. خداحافظی با نزدیکان و بستن بار سفر امری‌ست اجتناب ناپذیر. که دومی درچنین موقعیتی بدون حضور مامان و حمایت بابا ممکن نیست! پری‌شب رفتم اصفهان و دی‌شب آمدم. و الان هم منتظرم که ظهر شود و با بچه‌ها برویم فرودگاه... آخر من الان مسافرم!

موبایلم را نمی‌برم. داده‌ام‌اش دست یار غارم احمد ذوعلم. ولی بنا دارم از آن‌جا چای‌نبات را به طور مرتب به روز کنم. کامنت‌ها هم دیده می‌شود ان شاء الله. شما هم علاوه بر حلالیت، دعای خیرتان را بدرقه راه‌مان کنید که (هرچند دکترها قطع امید کرده‌اند ولی) شاید برویم آن‌جا آدم بشویم!

این‌هایی هم که در ادامه می‌آید بخشی از حرف‌های تل‌انبار شده این دو سه هفته است که سخت مشغول بودم و هر کدام می‌توانست یک پست باشد. قرار گرفتن بدون فاصله‌ی دو تجربه‌ی پر زحمت و پربار یازدهمین کنگره جامعه اسلامی و اولین دوره کارگاه‌های وب‌لاگ نویسی آسمان وضعیت این یک هفته اخیرم را کاملن عملیاتی کرده بود.


۱) بعد از این‌که فهمیدم "هابیل" بلاخره مجوز توزیع روی دکه را گرفت و کلی خوشحال شدم، با کمی فاصله خبر مسرت بخش بعدی، راه افتادن سایت و وب‌لاگ این مجله‌ای است که برای دوستانم به سردبیری محسن حسام مظاهری  و خودم ارزش ویژه‌ای دارد. تداوم توفیق در ترویج گفتمان دفاع مقدس مردمی را برای آقا محسن و اذناب هابیل آرزو دارم! (عجب جمله ای شد این آخری!)

۲) پژمان شیخ الاسلام را در این چند ماهی که بیش‌تر با هم بودیم بیش‌تر دریابیدم! سفر مشهد در ایام امتحانات و شب بیداری‌های قبل از کنگره و اتفاقات خود کنگره و دوره‌ي وب‌لاگ آسمان و این‌ها موجب شد که بیش‌تر افتخار کنم به چنین رفیقی. این جانور با شعور تشکیلاتی (که به قول مهدی ملکی‌فر بیش‌تر بهش می‌خورد اسمش "محمد علی" باشد تا پژمان!) حالا وب‌لاگش را هم راه انداخته. اسمش را هم گذاشته "تلنگر".

این محسن حسام عزیز بعد از ازدواج خیلی سطح تولیداتش رفته بالا که وب‌لاگ جدیدش به اسم "تاکسی نوشت" را هم علم کرده. باشد که مرتب به روز شود! 

گربه

۳) دو هفته پیش بود به گمانم که شب توی جوی کنار خیابان پیدایش کردم. آن‌قدر ضعیف و لاغربود که اول فکر کردم مرده. بعد از اطمینان از زنده بودن، بردمش دفتر جامعه! معلوم بود چند روزش بیشتر نیست. آنطور که نمی‌توانست خودش شیر را هر غذای دیگری را بخورد. حتا یکی از چشم‌هایش باز نمی‌شد. "امیر حسین" که زمانی دبیر واحد سیاسی‌مان بود حضانتش را به عهده گرفت و همان شب به زور غذا و آب ریخت توی حلقش وگرنه زنده نمی‌ماند. بعدهم مرتب با سرنگ بهش شیر دادیم تا کم کم سر حال آمد و جان گرفت و بازی گوشی اش گل کرد. تا این‌که هم‌سایه‌ای پیدا شد و از او خواستگاری کرد تا بچه گربه خودشان تنها نباشد! ما هم دادیم رفت!

این روز آخری دیگر خودش یادگرفته بود از توی ظرف غذا بخورد.در این ده روزی که مهمان ما بود اسم هم برایش گذاشتیم. "جودی"! اسم این دختر کوچولوی ملوس سر راهی بود. وجه تسمیه‌اش هم علاوه بر شباهت به قهرمان داستان "بابا لنگ دراز" این بود که این‌جا را می‌گویند "جاد" (مخفف جامعه اسلامی دانشجویان) که بعد از گرفتن "یای" مالکیت می‌شود "جادی" و با اعمال قدری اعلال می‌شود جودی! 

در گیر و دار این‌که همه ارکان و ارگان‌های مربوط به فضای دانش‌جویی خودشان را درگیر نخبه پروری سیاسی کرده‌اند. بنده در دفتر مرکزی یک تشکل قدر دانش‌جویی باب جدیدی را باز کرده‌ام تحت عنوان "گربه پروری سیاسی!" خدایی بچه گربه‌ای که در چنین جایی بزرگ شود، چه شود! (و صد البته هر چه باشد از سگ‌های پاچه‌گیری که در احزاب تربیت می‌شوند به‌تر است!)

۴) آن هفته‌ها شب جمعه با پژمان و مصطفا و آن یکی مصطفا رفته بودیم شاه عبد العظیم آن‌ها پای دعای حاج منصور و من هم به گرد و گشت در حرم و زیارت و... (و صد البته تف به ریا!) پژمان پستش را اینجا گذاشته. با مصطفا قاسمی داشتیم حرف از مکه واین‌ها می‌زدیم که آقای مهربانی سر حرف را باز کرد و گفت که تازه کربلا بوده و بعد از گپی کوتاه گفت که خواهشی دارد. گفتیم هرچه هست قبول! دست کرد و از جیبش یکی یک اسکناس هزار دیناری عراق بهمان داد و گفت آن‌جا یک جایی که گرمم شد یک نوشیدنی خنک با آن بخرم و بخورم و برایش دعا کنم! من هم که از خدا خواسته... کلی کیفور شدم! نه از پول نوشیدنی که از ایده‌ی آقای مهربان!
(قابل توجه دوستان: هر دینار عراق ۷ و نیم ریال ایران است! یعنی هزار دینار می‌شود هفت‌صد و پنجاه تومان! یعنی پول سه تا پپسی به ریال سعودی!)

هر گونه پیش‌نهاد مشابه را از دوستان قبول می‌کنیم! و چون دست‌رسی به من دش‌وار است، خواستید بگویید تا شماره حساب اعلام کنم!

۵) این پنج را هرچه فکر کردم چه می‌خواستم بنویسم یادم نیامد! باشد اگر به یاد آوردم می‌نویسمش!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 9:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

هیئت وب‌لاگی! این هم یک صیغه دیگر است در این وادی. بگذریم که این عنوان من را یاد در و دکان "هیئت بلاگ" می‌اندازد و آدم‌هایش که سخت آلرژی پرورند برایم! 
این هم یک حرکت دسته جمعی است شبیه
قرار وب‌لاگی ختم قرآن شب‌های قدر پارسال ما و خودمان. این هم سفارش‌اش از خارج آمده! آن از فرانسه بود و این از آمریکا. ولی این یکی به یک عدد صاحب نفسانیات واگذار شده. (این "صاحب نفسانیات" هم می‌تواند لقب ماندگاری شودها! مثل "صاحب جواهر" که طلبه‌ها و خود این حدیثی‌ها خوب می‌شناسندش. (البت خودم هم می‌دانم که این کجا و آن کجا؟! ولی ما باید به قول استاد توسعه‌مان روی "هیومن ریسورس" یا همان سرمایه‌های انسانی کار کنیم!) یادم باشد بعدن رویش فکر کنم. یادم بماند یک آگهی مناقصه هم بدهیم برای پیدا شدن فرشته‌ای که می‌خواهد روز قیامت ندا در دهد "این الاوبلاجیون الرجبیون؟") اسم قضیه هم آن بالا آمده. "۲۷ سبو از او" به هر طریق با توجه به تجارب قبلی و بعدی(!) فکر کنم مبارک است.
هنوز درست نمی‌دانم چه باید بنویسم. حال خواندن دوباره
پستش را هم ندارم. خیلی خسته‌ام و گرسنه! پست گذاشتن هم که تا حالا شکم کسی را سیر نکرده! اصل ایراد این هیئت‌های وب‌لاگی هم ریشه در همین دارد. شام که هیچ، دریغ از یک چایی!...پس قربتن الی الله!


الف) داشتم كمدم را مرتب مي‌كردم كه ديدمش. پارسال تو يه جلسه بهمان هديه داده بودند. جلد کالینگور طلاکوب سبز قشنگی دارد. ولي تا حالا نديده بودم داخلش چيست. اسم "حكمت نامه" اش موجب شده بود فکر کنم چیزی در موضوع فلسفه و اين‌ها باشد. دی‌شب ولي وقتي بازش كردم، آن هم بعد يك سال. ديدم حديث است. در اولین دیدارم این حدیث‌ها را هدیه داد به من. درست مثل یک دوست مهربان. ذوق زده شدم! انگار درب يه جعبه‌ي گنج و جواهر را باز كرده باشم...

از رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم) نقل است:

۱) از افراط در دین بپرهیزید، زیرا خداوند آن را آسان قرار داده است. پس از دین آن‌چه توانش را دارید برگیرید (و بدان عمل کنید) چه این‌که خداوند کار خوب و مستمر را دوست دارد هرچند اندک باشد.
(کنزالعمال ۳/۳۵/۵۳۴۸)

۲) آن‌چه را به شبهه‌ات می‌اندازد فروگذار و آن‌چه را موجب شبهه برایت نمی‌شود به کار بند. زیرا فقدان چیزی را که برای خدا فرو گذاشته‌ای هرگز حس نخواهی کرد.
(بحارالانوار ۲/۲۶/۱۶)

۳) ما پیام‌بران فرمان داریم که با مردم به اندازه‌ی فهم‌شان سخن بگوییم.
(الکافی ۱/۲۳/۱۵)

۴) سخنانی از من برای امتم نقل کنید که اندیشه‌ی آنان تحمل پذیرش آن را داشته باشد.
(کنزالعمال ۱۰/۲۴۲/۲۹۲۸۴)

۵) ای ابن عباس! حدیثی مگو که عقل‌های ایشان ظرفیت پذیرش آن را ندارد. که آنان را دچار فتنه می‌گرداند.
(الفردوس ۵/۳۵۹/۸۴۳۴)

ب)...

يا احمد! «اقرأباسم ربك‌» را تو برخوان‌!
آيينه را برگير اي آيينه گردان‌

در تشنگي برخيز اي توفان نفس مرد!
از جانب دريا تويي فرياد رس‌ْ مرد...

در صبغة توحيد باغ مكه گل كرد
صبح معطر جام خود را پر ز مُل كرد

يك‌دم زمين شد زنده از آن لطف سرمد
تا سكه زد عرش برين با نام احمد

احمد هميشه يك صدا در آسمان است‌
راز شگفت اين جهان و آن جهان است...

( سيد نادر احمدي / شاعر جوان کشور افغانستان)

ج) این هم عیدی!  



بچه‌های هیئت سبو! :
نفسانیات یک من ، هواخوری ، روایتی دیگر ‌، من پت هستم ، گیومه ، دل‌نوشته‌های یک ۸۳ ای ، حدیث هجرت ، معماریان خارجکی! ، تسنیم چشمه بهشتی ، قلب سلیم ، آستان جانان ، چای نبات ...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 23:59  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۱) داشتم برای ساختن ویدیو کلیپ کنگره‌ی در پیش، توی آرشیو عکس‌های دفتر مرکزی جامعه اسلامی گشت و گذار می‌نمودم که به عکس‌هایی بر خوردم مربوط به چهار سال پیش. همایش آموزشی سالانه و کنگره به میزبانی دانش‌گاه اصفهان. جایی که برای اولین بار از دکتر احمدی نژاد عزیز درباره کاندیداتوری در انتخابات سوال شد. یادم است دبیر آن هم‌آیش آقا محمد رضا خان شفاه بود که اکنون در بلاد فنارسه سینما توگراف مشق می‌کند و به وب‌لاگش هم تازه پست جدیدی افزوده. همین احمد ذوعلم خودمان که حالا نوشت هایش توی روزنامه چاپ می‌شود، آن روزها نیروی تیم نشریه روزانه همایش بود. این آقای قشقاوی که تازه سخن‌گوی وزارت خارجه شده از سخنران‌های همایش بود که بچه‌ها سر این‌که گفت جنبش دانش‌جویی دست و پاشکسته و دماغ سوخته است (یا چیزی توی همین مایه‌ها!) با او بحث‌شان شد و حالش را گرفتند! بگذریم. این عکس‌های دکتر از دوران خدمت در سنگر شهرداری تهران از آن سخن‌رانی یادگاری مانده:

 

دکتر احمدی نژاد / تابستان 83 / اصفهان         دکتر احمدی نژاد / دانشگاه اصفهان / 1383


۲)

بدون شرح

 حالا هی بروند تحلیل کنند و تفسیر از خودشان در کنند و تز بدهند و مقاله بنویسند که چرا مردم به احمدی نژاد رای داده‌اند! و آخرش هم مثل اعراب سقیفه اساس استدلال‌شان این باشد که احمدی نژاد شیخوخیت ندارد! و دست آخر سر هم وقتی دلشان از فاشیست و پوپولیست خنک نشد، برسند به این‌که از حرص‌شان مردم را دلفین بخوانند!

راستی! سعید مرتضوی! ما این‌جاییم! بیا فیلترمان کن!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 3:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

"سید سجاد آل صاحب فصول". از اسمش پیداست که آدم بزرگی است! از هیکلش هم همین‌طور! (اگر توفیق دیدن این اولاد پیام‌بر نصیبتان شود البت) سید اولین تجربه رفاقت در فضای مجازی و شیفت آن به حقیقی‌اش برای من بوده. و مفیدترین و ماندگارترین آن‌ها تاکنون. این اصفهانی کارشناس ارشد حقوق دانش‌گاه تهران کسی است که حضورش در روزنامه دانش‌جویی همیشه برایم بیش‌ترین دل‌گرمی را به هم‌راه داشته. هرچند بعضی وقت‌ها خیلی سخت‌گیر می‌شود و عتاب‌هایش غیرقابل تحمل و غیر قابل فرار البت! ولی باز همین که ما را آدم حساب می‌کند خودش کلی است! البته اگر حساب کند!


۱  سید سجاد آل صاحب فصول

 

۰- آن سفر کرده که صد قافله دل هم‌ره اوست     هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پویان بهم سپرده بود برایش بنویسم بر اساس همان بازی مسخره که دو-سه خط راجع دوستانی که به آن‌ها لینک داده‌ای نوشته می‌شود اما زور مهدی چربید، سید هم که رفته سفر و معلوم نیست کی و چه‌طور برمی‌گردد پس اول برای تولد مهدی نوشتم، باقی هم باشد طلبشان.

۱- به جای مقدمه:
اصولن این‌قدر اهمیت ندارد که پسر گیس بلندی را که که در دفتر می‌بینی به خاطر بسپاری اما اصفهانی بودنش کفایت می‌کند که بپرسی نام و شهرتش چیست
بم میگن میتی شیخ
و خیلی طول می‌کشد که بفهمی این میتی شیخ همان چای‌نبات‌نویس است و مدتی زمان می‌برد تا قانع شوی که چای‌نبات‌نویس را می‌شود دوست داشت اما نه به‌ واسطه اصفهانی بودن و نه  به واسطه نوشتنش به واسطه میتی شیخ بودنش

۲- وقتی میتی شیخ معلم می‌شود!
در این سه چهار سال که با هم هستیم  دوران متفاوتی طی شده است اما مهم‌ترین درسی که از شیخ در عرصه وب‌لاگ گرفته‌ام این‌ست که می‌توان تو رو در بایستی تبادل لینک نکرد اگر از وب‌لاگی خوشت آمد بهش لینک بدهی و انتظاری لینک دادن نداشته باشی و به هر كسي که بهت لینک می‌دهد لینک ندهی. تصورش را بکنید اگر قرار بود به تمام آن‌هایی که بهم لینک داده‌اند لینک می‌دادم چه بلبشویی می‌شد و چند ده و شاید چند صد وب‌لاگ دیگر را باید نام‌شان را در کنار صفحه اضافه می‌کردم.

۳- در هر قرار وب‌لاگی حاضر نمی‌شوم
شاید مسخره‌ترین دوران یک وب‌لاگ وقتی باشد که نویسندگانش دعوای زرگری راه می‌اندازند برای تنوع و خروج از یک‌نواختی. هر روز یکی دو پست مسخره نوشته می‌شود جواد علیه مهدی و مهدی علیه جواد. دعوا بالا می‌گیرد یارو یارکشی کامنت‌های وب‌لاگ عرصه‌ای می‌شود برای نشان دادن قدرت طرفین .... و پس از یک هفته ناگهان پرده برانداخته می‌شود حوصله‌مان سر رفته بود خواستیم سرکارتان بگذاریم. سرمست و شادان از پیروزی حاصل و ادخال سرور در قلوب مومنین برای اجرای نقشه جدید یار سوم وارد می‌شود... ما شام آشتی‌کنان می‌خواهیم.... قرار می‌شود یه رستوران با کلاس هم‌آهنگ کنیم و در آن‌جا به دوستان که شام آشتی‌کنان می‌خواهند آب‌دوغ خیار و نون پنیر سبزی بدهیم..... سناریو را جلو می‌بریم و تمام کسانی که در دعوا دخیل شده‌اند را قطار می‌کنم که شام می‌خواهیم، اما ... داستان زمین می‌ماند....یرای کاری می‌روم دانش‌کده اقتصاد علامه. مهدی همه را خبر کرده است که دیدار با روزنامه‌نویس فلان روز صحن دانش‌کده.....البته دروغ چرا برای این قرار وب‌لاگی فقط پلاکارد نزده بود.... جلسات کاری که تمام می‌شود مهدی را می‌بینیم که قرار بود منتظرم باشد و در انجام کار و ارتباط‌ گرفتن با دانش‌جویان دانش‌کده کمکم کند اول فکرمی‌کنم مهدی سرش گرم است و کاری به کار من ندارد و کنار 5-6 نفر دارد معرکه می‌گیرد گوشه‌ای منتظرش می‌شوم که می‌بیندم و صدایم می‌کند. و معرفی‌ام می‌کند و معرفی‌شان می‌کند بچه‌ها می‌خواستند ببینندت!!!!!!!

۴- میتی دوست‌داشتنی‌ترین رفیق مجازی -حقیقی
اگر سید نبود و دوستی ابتدا مجازی و سپس حقیقی شده‌مان با او نبود و همین‌طور خیلی بچه‌های دیگر که دوست‌شان دارم و ندیدن‌شان را تاب ندارم نبودند، می‌توانستم ادعا کنم مهدی شیخ به‌ترین دوست مجازی- حقیقی‌ام است!!!

۵- بچه‌جون مچکریم!
ممد تزی دارد که یک دختر وب‌لاگ‌نویس را نمی‌توان پیدا کرد که برای طراحی قالب وب‌لاگش پول داده باشد. و در همین راستا کاملن بی ربط از جواد عزیز به خاطر این‌که در ایام محرم علم عزای حضرت ارباب را در وب‌لاگ ما نصب کرد سپاس‌گزارم.

۶- قلم متعهد
نمی‌دانم اول روی کاغذ می‌نویسند و یا مستقیم تایپ می‌کنند اما از آن‌جا که به قلم‌شان کاملن متعهدند یحتمل اول با قلم می‌نویسند چون آدم که به کی‌بورد تعهد پیدا نمی‌کند! لذا در این وانفسا که تو سر ... می‌زنی فریادش به آسمان می‌رود که چرا با وب‌لاگ‌نویسان برخورد می‌کنید و با هر یال‌غوزی که حرف می‌زنی آدرس وب‌لاگش را بهت می‌دهد که در آن آپولو هوا کرده‌ایم و هوار هوار به فرهنگ مملکت خدمت کرده‌ایم و وقتی صفحه‌اش را باز می‌کنی تنها پنج مطلب دزدی با هفت – هشت تا عکس می‌بینی این‌که وب‌لاگی پیدا شود که نویسندگانش از سر شکم سیری نمی‌نویسند و هر چرت و پرتی نمی‌نوسند جای تقدیر دارد. (البته بعضن نوشته‌اند و برخورد شدید کرده‌ایم و لینک‌شان را برداشته‌ایم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 22:33  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آخرین دفعه که اصفهان بودم برای اولین بار در عمرم فیش حقوقی بابا را دیدم. خودش نشانم داد. نشسته بودم "کاپوچینو در رام الله" را می‌خواندم که عینک مطالعه‌اش را برداشت و آمد نشست کنارم. نشانم داد فیش حقوقی را که تمام این سال‌ها ندیده بودم و نخواسته بودم ببینم. و مستقیم‌ترین رابطه‌ام با آن حقوق ماهیانه‌ای بود که بابا (که جلوی همه او را حج‌آقا صدا می‌زنم) از کلاس دوم دبستان که خودم تنها می‌رفتم مدرسه برایم معین کرده بود و هرسال با برآوردی جدید بیش‌تر می‌شد و می‌شود. مثل لایحه بودجه و تصویب مجلس. (والبته بابا از هر مجلسی حساب‌گرتر و سخاوت‌‌مندتر بوده و هست.) علتش از سوی او شاید این بود که پسرش در خواست‌هایش نخواهد ملاحظه‌ی چیزی را بکند و از سوی من این بود که همیشه خواست‌هایم فقط بر اساس نیازهایم باشد و نه چیز دیگری که زیاده نخواهم از پدر کارمند بانکی که از وقتی من این چیزها را فهمیدم رئیس شعبه بود.

آمد فیش را نشانم داد تا بدانم زندگی را چه‌گونه می شود با دقت مدیریت کرد مثلن این‌که بدهی آقازاده (این‌جوری نیگا نکن! یعنی خودم!) را که بعد از ۵ سال یک‌دفعه از جایی سر برآورد را چه‌گونه رتق و فتق کرده. شاید هم او دیگر می‌داند آقازاده‌ای (بابا هی این‌ور اون‌ور رو نیگا نکن! خودمو می‌گم!) که حتی زمانی می‌خواست فوتبالیست و کوماندو و سارق مسلح بشود اکنون در وادی قلم و سرزمین پهناور روزنامه نگاری دارد برای خودش پول در می‌آورد و زحمت کسب رزق حلال را می‌کشد بداند که دیگر آن‌قدر به مردی قبول شده که می‌تواند از درآمد بازنشسته‌گی پدر هم اطلاع داشته باشد.

بعد از روزهای اول کارش گفت. این‌که چه‌قدر به دنیای اعداد علاقه داشته و از بین چه شغل‌هایی بانک ملی را انتخاب کرده و ماه‌های اول کارش و این‌که به جای دو سال در عرض یک سال رسمی شده و سر ۵ ماه صاحب امضا شده و... همه‌ی این‌ها به خاطر علاقه‌اش به کارش بوده. شاید هم می‌خواست آقازاده (دیگه داری اعصابمو خورد می‌کنی‌ها!) بفهمد که او می‌داند که کارش را در اثر علاقه انتخاب کرده و چه‌گونه می‌تواند مثل پدر در کارش موفق باشد. و تنها کلید واژه همان علاقه و پای کار بودن است.

زیاد طول ندهم. همه‌ی این‌ها شاید است چون در این مورد مستقیمن حرف نزده ایم. اصلن بعضی حرف‌ها این وسط سیال است بین پدرها و پسرها و اگر بخواهد ثابت شود دیگر آن چیزی نیست که بود. باید همین‌طوری باشد که هست. به نظرم هر آقازاده‌ای (هر کار می‌خواهی بکن! نگاهت نمی‌کنم!) از جایی به بعد باید با پدر، بزرگ شود. و من به این فکر می‌کنم که اگر روزی پدر شدم پسرم روز پدر در وب‌لاگش چه خواهد نوشت در این باره. و این‌که آیا اجازه خواندن آن را یه من می‌دهد؟ من چه‌طور؟

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 11:29  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تولد امتحانات یورو 2008 احمدی نژاد در مشهد!

قواعد عربی را با اینکه خوب یاد می‌گرفتم و نمره‌هایم در درسش تعریفی بود هیچ وقت دوست نداشتم. ولی عربی حرف زدن را چرا. اینکه یک نفر عربی حرف بزند و من گوش بدهم را بیشتر. و اینکه یک نفر با لهجه عربی، فارسی حرف بزند را که دیگر نگو! (و این آخری مختص به عربی نیست) نشانه ی این دوست نداشتن کسب درصد افتخار آمیز ۱۳ برای درس عربی تخصصی (با ضریب ۴!) در سال دوم کنکور دانشگاه بود که در رشته انسانی شرکت کردم. البته بقیه درس ها را آنقدر خوب زده بودم که رتبه ام بشود ۹۶۸ .
توی این درس عربی در میان قواعد دست و پا گیرش یک کار عبث و مزخرفی بود به اسم تجزیه و ترکیب. و ما اینجا با تجزیه کار داریم. چرا که کل این چند وقت من توی همین تیتر بالا خلاصه می شود. و برای درک آن چاره ای نیست جز تجزیه عبارت فوق! 
این را هم بگویم از پست قبلی به اینطرف اتفاق زیاد افتاده. فاصله هم کم نبوده ولی فرصت چرا. حالا برویم سراغ تجزیه تیتر.
(الان اگه هادی اسماعیلی اینجا بود یه دفعه با اون لهجه‌ی فسایی از توی اتاق معاون مالی داد می‌زد: "آخه این تیتره تو می‌زنی؟!")

تولد
اسم مصدر / بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد /

۲۱ خرداد تولدم بود. رفقا باز هم متفاوت و بی خبر زحمت کشیده بودند. بر خلاف برنامه ریزی قبلی شب تولدم را اصفهان نبودم چون با وحید جلیلی "راه" جلسه داشتیم. بعد جلسه هادی کیقبادی هم که معرفتش بی خبر ولی خوش موقع گل کرده بود برای سراغ گرفتن از من، با ماشین‌اش از راه رسید تا با احمد ذوعلم و سید امین میرصالحی برای خودم از دست فروش سر چهار راه گل مریم بخرم و شب را همراه با بازی هلند-ایتالیا در پیتزا توژی با خوردن پیتزا مکزیکی تولدی بگیریم تولد آسا! تا آقای فروشنده هم به غول پشمالویی چون من فرفره و کلاه بوقی تبلیغاتی هدیه بدهد!
قسمت دوم این تولد صبح جمعه همان هفته در کنار زاینده‌رود (که آن موقع هنوز آب داشت) و قسمت سوم دوشنبه هفته بعدش شب میلاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) در پارک لاله همراه با برنامه‌های متنوع شهرداری تهران(!) و پخش زنده موسیقی و مداحی و مسابقات... برگزار شد و به فیض دریافت هدایای متنوع و غیر قابل پیش بینی نائل آمدم. از تمام سی چهل نفری که شرمنده ام کردند باز هم متشکرم!

امتحانات
اسم / مصدر / بر وزن افتعال / ثلاثی مزید از ریشه محن / جمع مونث سالم! / نکره! /

«مالیه بین‌الملل رو می‌تونی ترم بعد پاس کنی ولی بازی آلمان-پرتغال رو نمی‌تونی ترم بعد ببینی!»
این‌گونه است که شب ها تازه بعد از پایان بازی ها جزوه به دست می‌شوم! (البته اگر اس ام بازی های نقد و هم دردی و کل و کل کشی بعد از هر بازی اجازه بدهد!)
و سینا اسماعیلی عزیز هم که طبق سنوات اخیر پای ثابت امتحانات و فوتبال دیدن هاست.

یورو ۲۰۰۸
اسم خاص (علم) / اسم زمان و مکان با هم! / معرفه در حد کل دنیا / معرب(!) (حالا یه نفر عرب هم توش نبوده ها!)/ قبلن مضارع بود ولی حالا دیگه ماضی شده /

بالاک

بهترین تورنومنت تمام دوره‌های اخیر. همه چیز داشت. و همه چیزش هم نو بود. مجموعه‌ای کامل از هر آنچه در ورزش بی‌نظیر فوتبال سراغ دارم. اتفاق، شگفتی، هیجان، پدیده، طراوت، هنر، اقتدار، افتخار، غم، شادی، بهره‌وری، سوتی(!)، نظم، ستاره، تعادل و... شاید تنها همین مسابقات بود که فصل تهوع آور امتحانات را متفاوت و قابل تحمل و حتی دوست داشتنی کرده بود.
آلمان ما هم خوب بود. پرغرور و مقتدر. مثل همیشه. این غرور را می‌شد از توی چشم‌های میشائیل بالاک جرعه جرعه سر کشید! هر چند ما عادت داریم همیشه برنده باشیم یا به قول  گری‌لینه‌كر: «فوتبال یك بازی بیست‌و ‌دو نفره است كه در انتها آلمان همیشه پیروز می‌شود.» ولی طرف‌داران آلمان اولین طرف‌داران فوتبال جهان هستند كه به مسئله‌ای ماورای پیروزی ایمان دارند. برای همین است که شکست برای بسیاری از ژرمن‌ها اهمیت چندانی ندارد. چون تیمی که بتواند آلمان را ببرد مطمئنن از آنها بهتر بوده. بقیه همه حرف مفت است!

دکتر احمدی نژاداحمدی نژاد
اسم و فعل و حرف یکجا! / اسم خیلی خاص / معرفه (از پایین شهر کاراکاس ونزوئلا گرفته تا سواحل مراکش تا دانشگاه کلمبیای نیویورک) / ایضا اسم فاعل! /  "احمد" بر وزن افعل صفت مشبه مذکر/ "ی" حرف عامل استثنا مبنی بر فتح / "نژاد" بر وزن فعال! /

برای سومین سال بعد از سوم تیر دوست داشتم خاطرات و اتفاقات آن چند هفته را (که سال به سال دارد بیشتر گرد می گیرد در آرشیو فعال ذهنم)، اینجا بنویسم و نشد. روزهای خوبی بود آن روزهای انتخابات سال ۸۴. که با آمدن احمدی نژاد در عرصه رقابت همه چیز تغییر کرد. مردم پس از مدتها همان جوری شده بودند که همه دلشان برایش تنگ شده بود. شب های خوبی بود شب های انتخابات. مرد با آمدنش همه چیز را عوض کرده بود. و حالا ما دلمان برای آن روزها تنگ شده. او بر عکس دیگران "سنگر خدمت" را "اریکه‌ی قدرت" نمی‌دانست و وارد منطقه ممنوعه شد. گذر زمان بیشتر نشان داد که او در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد. و من هیچ وقت یادم نمی‌رود اولین برخوردم با او را وقتی دوربین عکاسی دستم بود توی آن جلسه...
حالا عکسهایش را که نگاه می‌کنم اولین چیزی که توی چشم می‌زند موهایی است که خیلی سفید شده توی این چند سال... خدا حفظت کند مرد!

سوم تیر 84

در
حرف عامل جر/

الکی از در و دیوار نوشتن که کاری ندارد! ولی حیف است این بند خالی بماند!

همین روزهایی که همه جا پیراهن تیم ملی آلمان را می پوشیدم و اینطرف و آن طرف هرکس چیزی بهم می گفت. دیدم بهمن فروتن توی این یادداشت جالب‌اش (با تیتر «پرتقال بدون ویتامین ث») آرش محمدی خودمان را سوژه کرده برای پوشیدن پیراهن ایتالیا: 
«...دلم هم خيلي براي آرش(محمدي) سوخت چون با او بداخلاقي کرده بودم و گفته بودم که اين بت پرستي جديد است. آرش پيراهن تيم ملي ايتاليا را مي پوشد و واقعاً زماني که ايتاليا مي برد از خود بيخود مي شود و وقتي مي بازد انگاري که دنيا را کوفته اند روي سرش.»
و آخرش هم گفته بود:
«...و در اين حال و هوا، گاه نجوايي مي شنوم که مي گويد؛ بگذار آرش دلش به پيراهنش خوش باشد، چه کارش داري، مي خواهي اين را هم از او بگيري؟ و من هم آهسته مي‌گويم، باشد، با او ديگر کاري ندارم، بگذار دلش خوش باشد، تا هفته يي ديگر و نشستن روي سکوهاي ديگر.»
راستی شباهاتهای من و آرش از تفاوت‌های‌مان بیشتر نیست؟

مشهدمشهد
اسم مکان بر وزن مفعل از ریشه شهد/ معرفه ی با معرفت /

فاصله‌ی یک هفته‌ای بین دوتا امتحان را هرچه فکر کردم چه کار کنم عقلم به جایی قد نداد. ولی به قول آن دوست «انگار پست قبلی عاقبت به خیر شد» وقتی دوباره در عرض چند ساعت مشهدی شدم!
انگار که کسی نوشته ام را خوانده باشد و بگوید: «بلند شو بیا ببینم این بار چه‌ات شده؟!» تا بعد از ۱۴ ساعت سفر با اتوبوس، با چشم‌هایی که برقش را خودم هم می‌توانستم ببینم زل بزنم به ضریح و توی دلم به خودم بگویم: «باز هم تقی به توقی خورده و نخورده کفش‌هایت را زدی زیر بغلت آمدی اینجا!» ولی... ولی من باید رخصت می گرفتم. و گرفتم!
رفتم مشهد تا برای همه دوستان و به خصوص برای همراهان سفرهای قبلی ام بنویسم: "سلام. مشهدم. پرچم سبز روی گنبد طلایی هرجا می روم انگار برایم دست تکان می هد! برای شما هم!"

چای نبات


تولد
اسم مصدر بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد / 

چای نبات عزیز سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! توی این ده روز از ۱۲ تا بیست و دوم می‌خواهیم هر روز به روز شویم. و در پرونده ویژه‌ی چهارباغ شما را میهمان چای های تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمان‌های چای نباتی متفاوت اما سابقه‌دار که حرف‌های هر کدام می‌تواند فصل الخطابی باشد برای خودش.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 14:13  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

"هواللطیف"

یک) این روزها شده‌ام مثل یک برگ کاغذ سفید. بی‌حاشیه، آرام، پر از سکوت (از آن سکوت‌هایی که تاب شکستن ندارد) و بدون متن. با چاشنی انتظار. این چاشنی حالا با یک دعوت وسوسه انگیز از سرزمینی دور قدری هم حساس شده و آماده انفجار! به یک تخریب‌چی خنثی کننده‌ی قهار نیازمندیم!
اتفاقی نیفتاده و شاید این، خود اتفاق است. در بیرون همه چیز خوب است و روی روال. ولی درون... کی می‌دونه توی دل کی، چی می گذره؟!

۱) - چیزیت که نشد؟
راننده پیکان سفید رنگ این را می‌گوید. وقتی جوابش را با تکان های سرم می‌گیرد گازش را می‌گیرد و از مقابلم می گذرد. سعی می‌کنم. فرز باشم، قافیه را نبازم و درد را فراموش کنم. پایم را ستون می‌کنم. دست می‌اندازم و "سایه" را از روی زمین بلند می‌کنم و تکیه می‌دهم به خودم. بنزین از درباک شره کرده به بیرون ولی زیاد نیست. راه‌نمای راستش هم خورد شده کف آسفالت. هنوز وسط چهار راه هستم. ماشین‌ها از کنارم می گذرند و فقط نگاه می‌کنند. سنگینی نگاه‌ها را می‌توانم حس کنم. حدس می‌زنم حرف‌هایی که ابتدا توی ذهن سرنشین‌ها خودرو و بعد در فضای ماشین طنین می‌اندازد: "امان از دست این موتوری‌ها!"... "- عین این مَه و مات‌ها وانیسا!" این را به خودم تشر می‌زنم. سوزش توی ساق پا را بی خیال می‌شوم. سر آرنج و کف دستم روی آسفالت ساییده شده ولی از خون اثری نیست. خدا را شکر! پیراهن آستین دار سفید را همین نیم ساعت پیش پوشیدم به جای آن تی شرت سبز. اگر نبود حالا نوک آرنجم قرمز بود!
"سایه" را که مثل خودم به سختی راه می‌رود می‌کشم کنار خیابان و سعی می‌کنم همراه با معاینه‌ی او واقعه را مرور کنم... رفتم توی فکر. حواسم پرت شد. وسط چهار راه خلوت صدای بوق پیکان سفید و رنگ چراغ قرمز به خودم آورد. در سرعت نزدیک ۵۰ کیلومتر ترمز عقب افاقه نمی‌کند. بی‌اختیار و به غلط ترمز جلو را هم می‌گیرم و بدون برخورد به جایی یا کسی با سایه نقش زمین می‌شویم در هم می‌پیچیم. سایه باید چند روزی بستری باشد در مغازه حسین موتوری و من هم که امشب مسافر تهرانم باید بستری خودم باشم...

دو) گیج، منگ، سردرگم، هپروت... اینها واژه‌هایی است که این این روزها شایسته‌ی آنم. و در این حالت خوب می دانم که باید از گرفتن هر گونه تصمیم تاثیر گذار و دست زدن به هر کار جدی خود داری کرد تا این نیز بگذرد. حداکثر در از انتخاب محتوای وعده‌های غذای روزانه و انتخاب بین وضعیت خواب و بیداری نباید فراتر رفت! کاش کسی پیدا بشود که مددی برساند تا بفهمم علت چیست. وگرنه علاج را که خودمان درش استادیم!

۲) - سلام! آقا این گوشی منه! کجا جا گذاشتم؟!
صدای ضعیف و خش‌داری از آن طرف خط جوابم می‌دهد که انداخته ام توی تاکسی. خدا خدا می کنم که شارژ گوشی‌ام که از سر تنبلی من از دیروز روی خط انتهایی مانده در دستان مرد تمام نشود. "همون‌جا که پیاده شدی میدون ده‌کده وایسا من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام." طرف حدود نیم ساعت بعد ترمز می‌زند جلوی من. توی میدانی که حتی یک سانتی متر مربع سایه در آن پیدا نمی‌شود در موقعی از روز که آفتاب تابستان عمودی می‌تابد! 
و این مرحله دوم معطل شدن در گرمایی است که این روزها مثل سگ می‌افتد روی آدم! آن هم تنها به خاطر خوردن یک مهر اداره آموزش مرکزی روی یک برگه ی آ پنج! که سر جمع ۵ دقیقه هم طول نمی‌کشد.
(فلاش بک. دو ساعت قبل:)
- کجا می ری آقا؟
- دانش‌گاه 
-سوار اون سمند شو
و من اشتباهی حدود یک ساعت و نیم علاف، و هزار و دویست تومان پیاده می‌شوم به خاطر این‌که نمی‌دانسته‌ام خطی‌های مترو صادقیه واژه‌ی "دانش‌گاه" را معادل فلان واحد "دانش‌گاه آزاد" (علوم تحقیقات یا یه همیچن کوفتی!) می‌دانند نه "دانش‌گاه علامه طباطبایی"! برای این یکی باید بگویی "ده‌کده المپیک"! (گور به گور بشود این جاسبی!) 
کل مسیر برگشت را توی آیینه بغل تاکسی به خودم زل می‌زنم و من باب روحیه لبخند الکی تحویل می‌دهم و زیر لب می‌گویم: "حواست کجاست پسر؟!"

سه) حواسم جایی نیست. بی حواسم این روزها. مشکل همین است. حواسی نیست که بخواهد جایی یا پیش کسی باشد. الان یکی پیدا می‌شود و می‌گوید شاید چون کسی و جایی نیست که بخواهی حواسی پیشش باشد. و من تند جواب می‌دهم که نه! هست. ولی مشکل از جایی دیگر است. حالا این جای دیگر کجاست؟ اگر می‌دانستم که الان وضع این نبود!

گره

۳) وسط بازی استقلال. تله‌ویزیون زیرنویس می‌کند: بازی آلمان و اتریش. امشب ساعت ۲۳:۱۵ از شبکه سه.
... ساعت هشت و نیم است و من هی این کانال و آن کانال می‌کنم که... لعنتی! پس چی شد؟!...
(این وسط چه خوب شد در یک روز آلمان صعود کرد و استقلال‌مان قهرمان ‌شد... خیلی ماندگار شد این قهرمانی با پنالتی گیری‌های "وحید طالب‌لو"  و خداحافظی "داش علی منصوریان" و فوت پدر "مجتبی جباری" در روز قهرمانی و تولد پسرش (حالا می فهمم علت آن نگاه های او بعد از گل دوم را که توی جمعیت جای‌گاه ویژه به دنبال کسی گم می‌شد. نمی‌دانسته پدرش دیگر نیست.) و بازگشت با شکوه "ژنرال" بعد از یک فصل مزخرف با ناصر و فیروز و ادعا!)

چهار) حالا توی این اوضاع، امتحانات هم داریم! بدون هیچی! نه جزوه. نه کتاب. نه حضور درست و حسابی در کلاس. دریغ از یک کلمه درس خواندن در طول ترم. دانشجوی ترم آخر را چه به این کارها؟!
توی زندگی کمتر شده بود که حوصله‌ام از خودم هم سر برود! و امروز رفت! 
با این اوصاف حوصله ی پست گذاشتن می‌ماند برای کسی؟!

۴) - ممد! من می رم بیرون تا بانک و زود میام با هم ناهار بخوریم.
می گویم و می‌روم. غافل از اینکه...
- برو وبلاگت رو ببین! برات یه کامنت گذاشتم که هیچکی تا حالا برات نذاشته!
رسیده و نرسیده می پرم پشت میز و صفحه‌ی وبلاگ را باز می‌کنم و مواجه می‌شوم با : آنگاه که اخلاق در وجود آدمی بلوکه می شود!!!
یادم رفته بعد از گذاشتن پیوندهای روزانه جدید از بخش مدیریت خارج شوم! و تنها کسی که با من توی اتاق بود پی به این مسئله برد و...

پنج) لقد خلقنا الانسان فی کبد.

۵) همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.

 

"اللهم انا نشکوا الیک... و ایاک نستعین!"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 16:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

گربه ای که حیای باز بودن در دیزی رو نداره

 

 

از ............................

 

به آقا مهدی شیخ صراف گل:

می دونم با دیدن این مطلب شاخ در میاری که البته حق هم داری.

آخه مگه میشه آدم توی وب لاگش پستی رو ببینه و خودش خبر نداشته باشه؟؟؟؟

این دفعه خیلی مزاحمت نمیشم ولی دفعه بعدی که صفحه مدیریتت رو باز گذاشتی و رفتی کاری میکنم که ......

ضمنن عکس مشاهده شده گربه ایست که حیای باز بودن در دیزی رو نداره.

فقط یه راهنمایی میکنم که بفهمی کی هستم:

ظریفی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 13:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آمده بودند که بمانند...

عملیات بیت المقدس / عکس: کاظم اخوان
خرم شهر / عملیات بیت المقدس / عکاس: جاویدالاثر کاظم اخوان

۱) آنجا را مال خودشان می‌دانستند. اسمش را گذاشته بودند "مُحَمّره". "خرم‌شهر" را که پس گرفتیم، بیش‌تر معلوم شد چه‌قدر به آن دل بسته بودند. رزمنده‌گانی که روز سوم خرداد ۱۳۶۱ وارد شهر می‌شدند، لازم نبود به عربی وارد باشند برای فهمیدن معنی دست‌خط‌های عراقی نقش بسته روی دیوارها که نوشته بود: "جئنا لنبقی". یعنی: آمده‌ایم که بمانیم...


۲) این فایل مکالمه بی‌سیم بین شهید احمد کاظمی (فرمان‌ده فقید نیروی زمینی سپاه) و سردار غلام‌علی رشید (جانشین فعلی رییس ستاد کل نیروهای مسلح) در مراحل پایانی فتح خرم‌شهر است. شنیدنش لطف و شیرینی عجیبی دارد. ما هم در ثواب لبخندهای‌تان شریک!


۳) "...محمد شروع کرد قدم زدن کنار مقر. چشم‌هایش از زور خواب باز نمی‌ماند. چاره‌ای نبود. یک نفر باید بیدار می‌ماند. تکیه داد به دیوار. بی‌سیم توی دستش بود. نفهمید چه‌قدر گذشت. پشتش روی دیوار سر خورد. از خواب پرید. همان‌طور ایستاده خوابش برده بود... نمازش را خواند. سلام نماز را که داد٬ همان‌جا کنار دیوار خوابش برد. هنوز چشم‌هایش گرم نشده٬ صدای تیربار بیدارش کرد. نمی‌دانست باید کدام طرفی برود. گیج گیج بود. کمی طول کشید تا تشخیص بدهد کی به کی است. صدای رگ‌بار از ردیف جلویی خانه‌ها می‌آمد. رفت آن عقب٬ جایی که بچه‌ها خوابیده بودند. همه بیدار شده بودند. از پنجره به ساخت‌مان روبه رو نگاه کرد. آدم‌های توی ساخت‌مان جلویی همه لباس تکاورها تن‌شان بود. فکر کرد خودی هستند که جهان آرا فرستاده کمک. دستش را از پنجره برد بیرون.
- "نزنید! بچه های خودمونن."
با تیربار زدند سمتش. تکه‌های سیمان نزدیک دستش کنده شد پرت شد هوا. زود دستش را کشید تو. از پشت پنجره آمد این طرف.
-بچه‌ها عراقیان. پاشید..."

خرم شهر دو جنس حماسه دارد، با بیش از یک سال فاصله. مقاومت، و آزادی. "اشغال، تصویر سیزدهم" سیزده روایت از ۴۵ روز مقاومت پیش از اشغال خونین شهر است. این هم تکه ای از همین کتاب بود که محمد رضا ابوالحسنی در آن به عنوان اولین کتابش انصافا روایت و مستند و جذابی از آن روزها ارائه کرده که برازنده‌ی انتشارات روایت فتح است. موقع خواندن کتاب احساس می‌کنی همان‌جا هستی و تمام اتفاقات را زندگی می‌کنی. درست مثل ساکنین آن روزهای شهر جنگی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 14:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

حمله
عکس از آرشیو چای نبات

 

ما یک کشور صلح طلب هستیم.

ما به هیچ کس حمله نمی‌کنیم. مگر اینکه مورد تجاوز قرار بگیریم.

هرکس قصد حمله به ما را نداشته باشد لازم نیست از ما بترسد.

هر کس سعی کند خود را در مقابل ما تجهیز و محافظت کند، یعنی از ما می‌ترسد.

هر کس از ما بترسد، یعنی می‌خواهد به ما حمله کند.

پس ما به هر کسی که خود را برای دفاع آماده کند حمله می‌کنیم!

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 0:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

محمد رضا ساکتاین یادداشت متعصبانه و پر از کنایه! و (در بعضی مواقع) طنز، صرفن واکنش ساده یک طرف‌دار به شدت متعصب است به جریان رسانه‌ای که بعد از صحبت‌های محمد رضا ساکت در برنامه‌ي ۹۰ در مطبوعات ورزشی علیه او به راه انداخته‌اند. جرقه‌ی اصلی که امروز موجب نگارش این یادداشت شد این مطلب نامربوط روزنامه دولتی ایران ورزشی است با تیتر: "جام رابه اصفهان برگردانید!".
شایان ذکر است که طرف‌دار متعصب و سراپا احساساتی مذکور نه تنها بی منطق که بی ادب نیز هست! پس توی کامنت‌دانی خودتان را خسته نکنید.

 

 

 

 

 

 

 آقای ساکت! شما متهمید

آقای ساکت! شما طی همین چند سال در فوتبال ایران گناه‌های زیادی را مرتکب شده‌اید! گناه‌های بزرگ! تقصیرهای نابخشودنی! که خیلی از آن‌ها را هیچ طور نمی‌شود پاک کرد!

بزرگ‌ترین گناه شما این است که...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/01ساعت 23:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 

 نشسته‌ام این‌جا. خانه‌ی دکتر اسماعیل خودمان. روی زمین پای لپ تاپ. دکتر هم خسته و خواب آلود منتظر است این پست را بنویسم و برود بخوابد. از دی‌شب تا حالا هی به هر بهانه‌ای آخر حرف‌مان رسیده به بازی آخر. بازی امروز. سپاهان و پرسپولیس. و هی به هم امید داده‌ایم که سپاهان می‌برد. هر چند این حمید بختیاری هی آتش بیار معرکه شده است و تخیلات آمیخته به محاسبه‌مان را به هم زده. ولی باز ما از برتری عددی و امتیاز میزبانی دکتر و بازی‌های رسانه‌ای من استفاده کرده‌ایم و حرف خودمان را زده‌ایم. حالا ورزش از نگاه دو هم تمام شده. توی این صدا و سیمای کوفتی پای‌تخت نشین‌ها هیچ کس کاری با سپاهان ندارد و همه حرف از قرمزها می‌زنند. جدول را گذاشته‌ام جلویم و هی دوباره و چند باره مرور می‌کنم و می‌بینم سپاهان ما هنوز صدر است و فردا یک مساوی هم کفایت می‌کند. دیگر حتی مهم نیست آن خیابانی پرسپولیسی گزارش کند یا آن یکی دیگر تا آن‌قدر بروند روی اعصاب که مجبور شویم صدای تلویزیون را ببندیم. چون فردا می‌خواهم بروم استادیوم. برای این‌که تیم شهرمان غریب نباشد. تا جشن قهرمانی‌مان با شکوه‌تر باشد. کاش آن پیراهن زردم این‌جا بود. تایپ با این لپ تاپ دکتر خیلی سخت است برای من پی سی باز! این هم که می‌خوانید متن دست کاری شده‌ی مطلبی است که نوشتم برای جایی و به نظر می‌رسد خوب در آمده. خسته شدیم دکتر جان! برویم بخوابیم... فردا خیلی کار داریم...

 

ادامه‌ي مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 1:21  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

چرا هوایی ام می‌کنی دوباره؟ آن هم این‌قدر بی هوا! همین هواخواهی‌هاست که دل آدم را بند می‌کند دیگر. این دل بی صاحاب هم وقتی به چیزی بند می‌کند باز کردن گره‌اش کار هیچ‌کس نیست، جز صاحبش. مثل گره‌های سبزی که می‌زنند به پنجره فولاد. راستی تا به حال کسی را دیده‌ای که برود گره‌اش را از ضریح باز کند؟ گره اصلی وقتی باز می‌شود، باز توی دلت می‌گویی بگذار آن یکی بماند. به نشان اینکه روزی گره بزرگی بوده و باز شده. اصلن وقتی گره اصلی باز شد کسی یادش نمی‌ماند پارچه‌ی سبز حلقه شده دور فلز نقره‌ای و گره کوچک روی آن را. این یکی را چه؟ دیده ای؟ کسی که دلش نخواهد گره‌اش را باز کنند؟... چه می‌گفتم؟... هوا...

هوای بهار دل آدم را سبز می‌کند. سبز آماده‌ی گره خوردن. برای همین سیزده به در می روند سبزه گره می‌زنند برای هم... (بیاییم بیرون از این گره و گره بازی) هوای بهار تویش جنون شناور است. جنونی که وقتی باران می‌بارد توی قطره‌هایش حل می‌شود و می‌ریزد روی سر و یک دفعه می‌زند به سرمان. آن وقت است که هوای دل با هوای بیرون یکی می‌شود. می شود ابری. هوای ابری، هوای دل‌تنگی است. هر چه‌قدر هم باران ببارد توفیری نمی‌کند تا باد نیاید و ابرها را نبرد. باد هم که از همان دبستان یادمان داده‌اند که جریان هواست. بی‌خود نیست که چنین وقت‌هایی مثل الان من، آدم می‌افتد به هذیان. به پرت و پلا، به حرف مفت، حرف مفت هم که می‌دانی، باد هواست. گاز لوله کشی نیست که سر برج قبضش بیاید در خانه! و همین باد هوا ابرها را می‌برد تا بلکه آفتاب سرکی بکشد و سلامی بدهد. یا شاید هم جواب سلامی را. سلامٌ قولاْ من رب الرحیم... ولی اگر شب شده باشد چه؟ باید منتظر ماند... الیس الصبح بقریب؟

جان کندن ماهی را دیده‌ای؟ وقتی می افتد روی خاک. وقتی رمقش تمام می‌شود؟ وقتی آن‌قدر جان دارد که فقط دهانش را باز و بسته کند. عرب بهش می‌گوید "تلظی"... نه! روضه نمی‌خوانم. من چه کنم که معروف ترین تلظی عالم از بی آبی بوده است، نه بی هوایی. چه کنم که نوزاد شش ماهه وقت بی آبی مثل ماهی می‌شود... تلظی ماهی را دیده‌ای؟ از بی هوایی است. اطرافش پر هواست ولی دارد دارد می‌میرد... و من یادم آید جایی خوانده ام:

بی تو 
عاشق تمام دختران جهان می شوم
و از لب های ترک خورده ی همه شان
می شنوم نه!
تا تو
با یک آری...

بگذار به جای هوا داری، هوای بی‌داری توی کله ام چرخ بزند. بگذار همین جا روی زمین باشیم. نه توی هوا. هوا نوردی باشد برای بعد. درست است که فاصله ی بین زمین و آسمان را هوا پر کرده ولی تو که خوب می‌دانی آن بالا، توی آسمان هرچه بالاتر بروی، هرچه به اوج نزدیک‌تر شوی هوا کمتر می‌شود. و آدم بی‌هوا تر. نمی‌ترسم! هرجا بروم خودت هوایم را داری. حالا می‌خواهم بروم همین اطراف هوا خوری. آنقدر هوا بخورم که سیر شوم. از همه چیز. از همه. و از خودم. بعد چشمم را بدوزم به آسمان و آرام بخوانم... این السبب المتصل بین الارض و السماء...
چه کنم که امشب باز هوایی‌ شده ام... این وقت شب کجا هوار بکشم جز اینجا...
امشب دلم گرفته است
قد تمام فاصله‌های عالم
دلم می خواهد
یک نفر روضه بخواند
روضه ی آب...
روضه ی تلظی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 2:43  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف


 

 

حال‌مان حال هم‌دیگر است
وقتی سلام‌های هر صبح‌مان هم مثل هم است
و خداحافظی‌های بی‌گاه هم
وقتی زمین بخیل است
و آسمان منع شده
و اردی‌بهشت، برده بهشت را از یاد
وقتی آفتاب‌گردان‌های سر به هوا
سر به زیر شده‌اند
و قاصدک‌ها مدام راه گم می‌کنند
ولی در میان این همهمه‌های پوشیده در حباب
و جاده‌های گم شده در مه
بعضی وقت‌ها فرشته‌ای
برای یافتن نشانی
به سمت پنجره می‌آید
آن وقت است که باید دل‌خوش بود به حادثه
و گوش سپرد به تقدیر ثانیه‌ها...

یاعلی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 0:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۰) طلسم می‌شود انگار بعضی وقت‌ها. آن‌وقت‌ها که آدم نوشتنش می‌آید و نمی‌نویسد. یا فریاد زدنش می‌آید و سکوت می‌کند. یا انفجار می‌طلبد و خاموش می‌ماند و سنگین. یا بغض توی گلویش ‌مانده و نمی‌شکند. یا شادی‌هایش قلنبه می‌شود و اجازه‌ی بروز بهشان نمی‌دهد. پست گذاشتن من هم نقل همین حرف هاست. حالا بعد این همه روز یک موج آمده و این سد را شکسته. موجی از سرزمین‌های کویری حوالی یزد. مهم‌ترین زیست‌گاه دوستان نادیده‌ام با خال‌های مشکی تو پر. بافق. سرزمین یوزپلنگ. جشن‌واره فرزندان سرزمین یوزپلنگ...

فرزندان سرزمین یوزپلنگ

 

یوزپلنگ‌ها هم پرواز می‌کنند

یادداشت‌های طولانی یک دبیرهمایش که از بد حادثه روزنامه‌نگاری هم می‌کند!

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 1:44  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

۰) سالمان نو شد. دلمان هم، ان شاء الله. ممنون از دوستان و دشمنانی که تبریکمان گفتند و برایمان آرزوهای مختلف داشتند و دارند. تبریکشان می گوییم. و براشان آرزوها و حتی برنامه های مختلف داریم.

۱) ۸۶ را بد شروع نکردم. هرچند همان اول به شدت اذیت شدم اما پایانش خوب و حتی عالی بود. نه مثل فیلم های هندی، آبگوشتی. نه شبیه سریال‌های ایرانی، تف بندی. و نه حتی پایان‌های متفاوت هالیوود، غیر قابل پیش بینی. یک پایان‌بندی بود به سبک سینمای مستقل. یک جور "اوپن اندینگ". البته درجه‌ی اوپنش آنقدر گل و گشاد نیست که حتی خود آدم که اصل کاری است (گور بابای بقیه!) طوری آچمز شود که نفهمد چی شد. و مجبور باشد همه را روی هوا تصور کند و حدس بزند و برای دیگران حرف به هم ببافد. و مثل بعضی ها هی تحلیل ها را جوری بچیند تا بتواند توی مغزش زور چپان کند که موفق بوده. و برای اینکه آن را به خودش بقبولاند دنبال یک نفر بگردد که تاییدش کند. و بعد هم زود پای خدا و ملائکه و خواب و اینها را وسط بکشد! اینجا همه چیز خیلی شفاف است و ملموس. خصیصه های این ژانر همین است! یک اثر مستقل که ادامه اش را در قسمت های بعد می شود دید. البته با تشکر از خانواده محترم رجبی!!

۳) و  بعد از یک سال، حالا که پشت سرم را نگاه می کنم می بینم سال گذشته برایم زیادی شلوغ بوده سال تمام کردن کارهای ناتمام، سال یکسره کردن هر چیز معطل مانده، سال شروع کارهای بزرگ با گامهای کوچک، (که حضرت امیر علیه السلام می فرماید بزرگترین کارها از کوچکترین گامها آغاز می شود.) و آغاز هم‌کاری های بزرگ با ارتباط‌های کوچک. سال روزنامه‌نگار شدن، شروع کردن پروژه اولین کتابم، حرفه‌ای کار کردن، سال عاشقانه های یک سرویس عکس! سال "استاد" شدن. سال تیم شدن. تیم تشکیل دادن. فرمانده بازی! سال دوستان مجازی و حقیقی جدید. سال باز کردن ریسمان‌های مزاحم از پاها، دور ریختن زوائد (اعم از وسیله، رفتار، فکر، و آدم!) و سال تصفیه حساب!
سال سوخت گیری، رفع نقص، بارگیری مهمات، تقویت ارتباط با برج مراقبت، تعیین هدف، حرکت و قرار گرفتن در ابتدای باند اصلی. و حالا نگاه پر از اشتیاق او را می بینم که چانه اش را تکیه داده روی دستهایش و از پنجره آسمان با خرسندی نگاهم می کند... و باز توی دلم زمزمه می کنم: ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود...

۴) اما این تمام قضیه نیست. این بار هم فرصت هایی که چون ابر در حال گذر از دست رفت. بعضی کارها هم ماند. بعضی چیزها خراب شد. بعضی سودها ضرر شد. بعضی برنامه ها به هم خورد. بعضی امیدها.. نه! نا امید نشد. امید ما هیچ وقت نا امید نمی شود. و البته بعضی حسابها هم ماند. ماند برای تسویه تا وقتش برسد. و امسال هم "او" نیامد... الهی عظم البلا...

۵) تو یک بازنده ای. و این واقعیتی است غیر قابل کتمان. حتی اگر قبل از پایان هر بازی زمین را ترک کنی و بازی دیگری را از سر بگیری. طرف جدیدت هم هرچه بیشتر ضعیف و تازه کار انتخاب کنی در اینکه تو می بازی تاثیری ندارد. نهایت نتیجه این بازی باخت-باخت است. حتی خودت هم می دانی که با دلخوش شدن به شکست طرف مقابل نمی توانی خودت را برنده تلقی کنی. اما می دانم که حیات و بودن تو وابسته به همین بازی هاست. تو داشته ای بزرگ را از دست داده ای و نمی خواهی قبول کنی غیر قابل بازگشت بودنش را. برای همین است که برای بدست آوردنش داری بقیه چیزهایت را هم از دست می دهی. یک نگاه به خوشی هایت بینداز. همه اش لحظه ای و موقتی است. شده ای شبیه آنها که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. ولی داری. من هنوز فکر می کنم داری. حتی خود تو به بخشی از این اعتراف کردی ولی تمام آن مدت نخواستی باورش کنی. برای همین است که تو یک شکست خورده ای! یک بازنده ی همیشگی! که روز به روز تنها تر می شود. من این تنهایی ات را هم دیده ام. شاید جای این حرف ها اینجا نباشد هر چند خواندنش برای دیگران خالی از خیر نیست. ولی دیدن اینکه مدام دست و پا می زنی و بیشتر فرو می روی با اینکه به حالم فرقی ندارد، ناراحتم می کند. شاید دلیل اینکه اینها بعد این همه مدت اینقدر بی ربط و برش خورده این وسط می گویم بیشتر برای این باشد که مثل قبل خیالم از بابت مسئولیتم راحت باشد و این حرفها را به سال بعد نکشانم. هر چه باشد پرونده تو همان سال پیش بسته شده. می دانی که من اهل اتمام حجتم. طعمش را هم چشیده ایم. هرچیز دیگری را هم که پاک کنی. یا از دیدت دور کنی. هر چقدر بخواهی من و هر نشانی از من جلوی چشمت نباشم و نباشد. باز نمی توانی خیلی چیزها را از ذهن و خاطراتت پاک کنی! مشکل تو از جایی دیگر است. از آنجایی که می خواهی واقعیت را آن طور که دوست داری باور کنی، نه آن طور که هست. ولی من دوست دارم برنده شدنت را ببینم. راستی! یادت که نرفته؟  هر جا بری، حتی اگه توی جهنم هم قایم بشی، کایزر میاد سراغت. توی جهنم می بینمت!

۶) فشار خونم را می گیرد. همانطور که آن کیسه هوا را از دستم باز می کند می گوید: " فشارت رو هشته" و منتظر عکس العمل می ماند. یادم می آید زمانی رشته ام تجربی بوده و قرار بود همه این عدد و رقم ها و ربطشان را بلد باشم که مثلا فشار چند روی چند اگر باشد کم است یا زیاد. ولی هرچه فکر می کنم هیچ چیز یادم نمی آید. حتی آنقدر که بدانم منتظر است نگران شوم یا آسوده، تا من هم بر عکس همان کار را انجام دهم! بی حال و با شیطنت، مثل یک بازاری که بخواهند جنسی را بز خر کند می گویم: "حالا چند باید باشه؟" و او می گوید "دوازده" و انگار که بخواهد با چرب زبانی معامله ای را جوش بدهد ادامه می دهد "برای شما‌‌، دوازده". حتی تصور اینکه مردی که روبرویم نشسته بخواهد با این قیافه و طرز حرف زدن فروشنده ی یک مغازه شود خنده ام می اندازد. و پشت بندش توی دلم حساب می کنم فشار خون دو سوم آنچه باید باشد است. تازه با احتساب سه چهار لیوان چای نباتی که در طول یک ساعت گذشته خورده ام... معلوم است که اوضاع همچین هم خوب نیست. خوب اگر بود که هنوز سرگیجه و انواع و اقسام علائم بیماری های مختلف را نداشتم و الان اینجا نبودم. فکم را بر می گردانم به حجره کاسبی دکتری که روبرویم دارد نسخه می نویسد. "سرم یا آمپول؟" می خندم و می گویم آمپول. برای دکتر بیمار اورژانسی می سد. بدون توضیح اضافه دفترچه بیمه را می دهد دستم و می فهمم که باید بروم بیرون. دو سه روز استراحت مطلق در خانه.  این هم از اولین روز آخرین هفته ی سال! آخرش هم نفهمدیم این آمفولانزای سوسکی بود یا سگی؟! ولی هرچه بود دیوار پاک کردن و پارکینگ شستن دورات نقاهت آخرین اثراتش را هم از بین برد.

۷) بر عکسش هفته ی یکی مانده به آخر بود توی تهران که حسابی شلوغ و پر کار و پر انرژی بود. با میانگینی حدود ۵ جلسه در روز. همه برای پروژه های جدیدی که قرار است در سال آینده روند اجرایی به خود بگیرد. و تنها ربط این پروژه ها به هم فقط خودم هستم! برای هر کدام هم باید فکر کنی و هم مطالعه و هم به فکر نیرو و تیم باشی تازه از طرف دیگر باید مذاکره کنی و طرح بدهی و دیگران را قانع کنی و... و این وسط مثلا دانشجو هم هستی و درس داری و ترم آخر هستی و سال دیگر کنکور ارشد هست و... مهم این است که همه در یک راستاست و پیش برنده و از تمام آنها و بودن کنار آدمها و دوستانی ارزشمند، لذت می برم. خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند.

۸) روزی یک رمان به اضافه ی ۲ سه تا فیلم درست و حسابی آمار بدی نیست. ولی برای کسی چون من که روزانه حدود ۶ ساعت با اینترنت سر و کار داشته نداشتن کامپیوتر در خانه نغمتی است که می تواند این گونه تبدیل به نعمت شود. این پست هم نتیجه ی میهمان شدن در خانه عمو جان و تلپ شدن در اتاق پسر عموجان و اینترنت وایرلس و لپ تاپ دختر عموجانمان است! ۳ تا پروژه (در حقیقت یک قسمت از هر پروژه) تعریف شده برای عید هم هنوز در مرحله ی استارت است!

۹) بعد تحویل سال که قرآن باز کردم آیه ۱۲ سوره "بنی اسرائیل" آمد. بروید بخوانیدش. می ترسم بنویسمش اینجا  موس بی وضو بخورد بهش! پست نوروزی هم باشد برای دفعه ی بعد که آمدیم خانه عموجان. 
این پست هم عکس ندارد. حالا دبیر سرویس عکس هستم که باشم! وقتی آدم دوربین ندارد خوب ندارد  دیگر! خرم و خندان و خدایی باشید!

یا علی مددی 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 17:3  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

۱۹) ... هنوز هر وقت من را می‌بیند بهم می‌گوید: "تو مثل فاحشه ها می‌مونی! هر جا که می‌ری می‌شناسنت! هر شب هم یه جا می‌خوابی!"

۱۵) ببین! گیر نده! امشب را بی خیال شو! بگذار راحت حرفم را بزنم. بگذار هر خری هر برداشتی می‌خواهد بکند. بگذار به حساب ناخوشی و این حرف‌ها یا هر کوفت دیگری که دوست داری. اصلن به کسی چه ربطی دارد. به تو هم! هر فکری می‌خواهی بکن! این‌جا را هوا کرده ام برای همین که هر چه خواستم بگویم. مخاطب این حرف‌ها کسی است که نخواندشان...

۱۸) من شاعری نمی‌دانم. از اولش هم غلط کردم آن چارتا بیت و مصرع را سر هم کردم. ولی حرف زدن خوب بلدم. شعر خواندن هم. فحش دادن هم همین‌طور! کاش دیروز استادیوم بودم تا هر چه دلم می‌خواهد داد بزنم و هوار کنم سر داور و مربی و بازیکن و چمن‌های بی زبان استادیوم... توی این مملکت تنها جایی که می‌توانی فارغ از هر چیزی (تا کید می‌کنم هر چیزی)، راحت هر حرفی را بزنی و به جایی و کسی بر نخورد و بلایی سرت نیاورند همین استادیوم‌ها است. راستی! مگر شاعرها استادیوم هم می‌روند؟!

۰) دوست دارم "کیتون" "مظنونین همیشگی" از توی فیلم بیاید بیرون، یقه‌ی پالتویش را صاف کند، رو به رویم بایستد، کاملا مردانه و پر غرور توی چشمهای هم نگاه کنیم. بعدش با هم برویم سر یک میز توی کافه خلوت کنار بزرگ‌راه بنشینیم و سر صحبت را باز کنیم و برایش کلی حرف بزنم...

۷) رفته بودم سفر. یک جای دور. جاهای پرت و پلا. وسط یک جزیره. جایی که هنوز مردمش یادشان نرفته آدم اند. با چند تا دوست که آنها هم معنی رفاقت را حالی‌شان است. برای رسیدن به جزیره باید از آب بگذری. وقتی رسیدی هم خیالت راحت است که دورتا دورت آب است و آب. آب، آدمها را زلال می کند. اصلن زیاد که کنار هر چیزی باشی دلت شبیه همان می شود. کوه، استوارش می کند. دریا، وسعتش می دهد و صاحبش می شود دریا دل. کویر سرسختش می کند و جنگل تو در تو. کاش می شد کنار آسمان زندگی کنم. توی افق. آن دور دست ها. همان جا که زمین و آسمان به هم می رسند. آن وقت می توانستم عصرها توی آسمان قدم بزنم...

۱۲) تو هم اگر مثل من چند ساعت پیش توی خیابان از سر حواس پرتی پیشانی‌ات خورده بود به میله‌ی داربست انتخاباتی یک مشت دزد کیسه دوخته‌ی شیفته‌ی خدمت(!) و درد توی کله ات می‌پیچید به هذیان گویی می‌افتادی. کاش قهوه‌خانه‌ها شبانه‌روزی بودند تا بیرون نمی‌آمدم و امشب را تا صبح می‌نشستم و دود تنباکوی رد شده از آب را که از سینه ام بیرون می آید و مثل فکر و خیال توی هوا چرخ می‌خورد و آرام محو می‌شود را نگاه می‌کردم.

۵) بلیط اصفهان را برای ظهر بیست و چهارم همین برج گرفتم که مجبور نباشم توی آن فضای لجن گند گرفته‌ی سیاسی شهرم رای بدهم. هیچ توصیه‌ای هم ندارم برای رای دادن. برای هیچ دار و دسته‌ای سینه نمی‌زنم. مذمت کسی را هم نمی‌گویم. من یک دل‌خوشی دارم که همان "احمدی نژاد" است. بگذار تمسخر کنند. بگذار فحش بدهند، سنگ اندازی کنند، بگذار هر تیتری می‌خواهند بزنند. بگذار دشمنی‌شان را هر جور می‌خواهند نشان دهند. تویی که نباید راه را گم کنی. تویی که باید راه را باز کنی. حتی اگر موقع رد شدن از همان راه به تو لگد بزنند...

۱)
آری همه عشاق ز ما بوده و هستند
پیمانه شکستند که پیمان نشکستند

۲) دل است دیگر، دیوانه می‌شود. اگر وقت و بی وقت حالی‌اش می شد که اسمش دل نبود. بغض که بخواهد بشکند دنبال بهانه می‌گردد. یک آهنگ، نوا، صدای یک نفر، استشمام یک بو، دیدن یک منظره... ولی وقتی شکست نباید جلوی اشک را گرفت. این بار شب، وسط جاده... 

۱۷) امیر قادری راست می گه. من مطمئنم. "یه روز حال همه مون خوب می شه..."

۱۴) می گفت اگه "هاشمی شاهرودی" را ببینم (درباره ی قوه قضاییه) فقط بهش می گم:
"هر چه بگندد نمکش می زنند
وای به روزی که بگندد نمک"
و این روزها بوی نمک گندیده بد جور همه جا را برداشته...

۲۰) 
-
اگه بهت بگن دنیا رو رنگ کن چه رنگی انتخاب می‌کنی؟
- سفید. همه جا رو سفید می‌کنم.
- نه. سفید زود کثیف می شه. آدمای بد لگد مالش می‌کنن.
- خوب خودت چه رنگی می‌زنی؟
- آبی. 
- چرا؟
- چون آسمون و دریا قبلن رنگ شده‌ن!

۶) من امشب پر از دیالوگم. دیالوگ‌های ناب، که در هیچ فیلمی ندیده‌ای و توی هیچ رمانی نخوانده‌ای. حیف نیست که مخاطبش تو نباشی؟ برای یک ابر هیچ چیز بد تر از این نیست که جایی برای باریدن نداشته باشد. 

۱۱) چقدر قشنگ بود "چیلدرن آو من". چه نگاه تازه ای بود به آینده. نوای سحر آمیز گریه نوزاد را چه با شکوه آورده بود. برای سالم بیرون آوردن یک مادر و بچه از میان حادثه و جنگ حتمن حمایت یک مرد لازم است. حتی اگر بچه اش حرام زاده باشد! و این را همسر آن مرد چه خوب فهمیده بود قبل مرگش.

۳) می‌گفت نوشتن یک جور "شهوت" است. وقتی می‌بیند بدجور به نوشن افتاده‌ام باز هم می‌گوید. و حالا دیگر نوشتن هم ارضایم نمی‌کند. شاید هم ایراد از جایی دیگر است. نکند مثل غذای خواب‌گاه توی قلم‌هایمان کافور ریخته باشند؟

۸) خوب است که موبایلم مدتهاست بی‌اعتبار مانده. اصلن هم خیال شارژ کردن ندارم. تنهایی عالمی دارد. همین غنیمت است که با دیدن هر مهر و محبتی مجبور نیستم به این فکر کنم که دیگر چه دسته گلی به آب داده شده. برایم فرقی نمی‌کند. "یا تو، یا هر خر دیگه!"

۱۳) "بازم يه پيغام ديگه از علي بدبخته، علي تنها، علي پرغم، ريختن تو مجلس زدن سازمو شكستن، دستمو چلاغ كردن، مهم نيست...دنبال اون پماد ساليسيلات مي‌گردم كه تو بعضي وقتا رو دست و پاهام مي‌ماليدي، كجاست؟ مهم نيست...همه اين حرفا بهانه است، بهانه هاي عاشقانه است، اما تو كوه درد باش، طاقت بيار و مرد باش..." 
"سنتوری" را دیدم. برای بار چندم. بماند که من همان سال توی جشن واره دیدمش. این هم می رود جزو دق و دلی های ما که این فیلم را نگذاشتند روی پرده ی سینما ببینیم. و جزو اتفاقاتی که به حقیقت نپیوست اینکه رکورد فروش در دست یک فیلم جدی باشد نه یک طنز رو حوضی جلف به اسم "اخراجی ها" ساخته ی آن شومن ریشو! امیر جلالی در این یادداشت. چه خوب فهمیده بود فیلم را. گفته بود "باید عاشق سنتوری شویم" و من می‌گویم تا عاشق نشده باشی سنتوری را نخواهی فهمید.
رفیق من، سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها...

۴) "تنها دو بار زندگی می‌کنیم" بهنام بهزادی را کنار خودش دیدیم. بعدش هم گپ و گفت. عالی بود. از معدود فیلم‌های خوب جشن‌واره امسال. یک فیلم شسته رفته. بدون هر گونه اضافات و افاضات الکی. چقدر حرف داشت کارگردانش. چه مرد متین و با شعوری بود. می‌فهیدمش. سخت است که برای گفتن حرفت مجبور باشی قبلش برادری‌ات را ثابت کنی، آن هم به یک مشت مدیر نفهم! امیدوارم مجوز اکران بگیرد.

۱۶) می‌خواهد برگردد اصفهان. از در که می‌رود بیرون دوباره بر می‌گردد و عمیق نگاهم می کند. انگار تمام دغدغه‌هایش را می‌بینم و انگار که تمام حرف‌هایم را می‌داند. می‌گوید "خیلی عقبم مهدی!". فقط نگاهش می کنم. به‌ترین زبان زنده‌ی دنیاست این "نگاه". من عقب نیستم. ولی خیلی کار دارم. به اضافه‌ی اعتماد به نفس و امید. ولی می‌ترسم... سخت می‌ترسم. از چه؟ نمی‌دانم.

۹) خیاط افتاده توی کوزه. ما خودمان همیشه به همه گیر می‌دهیم که چرا به روز نمی‌کنید. حالا باید جواب پس بدهیم. به امید جواد نشستن هم فایده نداشت. بیا این هم پست. "تمام شب به روزم من!" حالا که خواندی بگو. به‌تر نبود به روز نمی‌شدم؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 1:6  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سید حسن نصرالله

 ۲۷ بهمن سالگرد شهادت سید عباس موسوی دبیرکل قبلی حزب الله لبنان بود. این یادداشت به همان بهانه اما با محوریت سید حسن نصرالله است که به عنوان یادداشت اول نشریه آینده سازان (شماره۱۵۴) چاپ شد. شهادت حاج عماد مغنیه در ۲۴ بهمن امسال هم بهانه‌ای مضاعف شد تا تکه‌ی چهارم را به آن اضافه کنم و بگذارمش اینجا. دوست داشتم یک یادداشت پر و پیمان، خاص این اتفاق برای جایی بنویسم ولی هنوز جایش پیدا نشده!

تو ننگ عربی سید حسن!

۱) "من از این آدم خوشم می‌آد. وقتی داد می‌زنه، آدم دلش می‌خواد پاشه بره لبنان زیر تانک!" می‌شناسمش. دبیرستانی است. نه بچه مذهبی است نه اهل کار تشکیلاتی و فعالیت فرهنگی و جنبشی و استشهادی و ادعای هیچ کدام از این حرف‌ها هم ندارد. وقتی این را که توی وبلاگش می‌خوانم به این فکر می‌کنم که صلابت و جذبه‌ی سید حسن نصرالله را باید در کجا جستجو کرد؟ یقینا علتی که موجب می شود او در جهان اسلام اینقدر محبوب باشد و لقب "سید المقاومه" بگیرد، چیزی است فراتر از برد موشک‌های حزب‌الله.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 13:56  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

من، سفر
برای آفتابی شدن هوای ابری دل، هرکس راه و روش ها و ترفندهایی دارد، من هم. 
بعد از تمام شدن بی نتیجه همه ی این ترفند ها در این مدت تنها راهی که ماند، سفر بود. اولی علی‌رغم تمام برنامه ریزی هایم با نرسیدن به موقع پاسپورت، درست چند روزمانده به حرکت  کنسل شد و همه ی برنامه ها را به هم ریخت. برای دعوت کننده پیغام فرستادم این یک بار هم که ما خواستیم گویا شما نخواستید! (البته از اولش ایشان خواسته بودند ولی...) دلم می سوزد برای خیابان های شهر دمشق باید چند صباح بیشتر در انتظار قدوم منور من بمانند!
سفر به کاشان برای تدریس در یک همایش آموزشی چند روزه جامعه اسلامی دانشجویان در دانشگاه کاشان تنها مسیر باقی مانده برای «برون رفت از بحران های آتی» است! (عجب عبارتی!). ظهر که با دست خالی از اداره ی گذرنامه می آیم بیرون با تلفن خبر می دهند که برنامه تغییر کرده و ساعت کلاسم در بعد از ظهر همان روز دو ساعت جلو افتاده. باید همان موقع حرکت کنم. وقت فقط برای نماز هست. نوشتن طرح درس و خوردن ناهار می ماند برای برای مسیر تهران قم در صندلی سمت شاگرد یک سمند زرد سرکش!

» بر روي ادامه‌ي مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 23:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

لبخند

1) چهره توی تصویر داشت لبخند می زد. عکس را سنجاق کرد روی سینه، درست روی قلبش. حالا او هم داشت لبخند می زد.

2) خون زیادی ازش رفته بود ولی هنوز نفس می کشید. نمی توانست حرکت کند. وقتی رسیدند بالای سرش، داشت لبخند می زد. مرد، عکس را که روی سینه اش دید بیشتر حرصش گرفت، تیر خلاص را شلیک کرد. درست توی قلبش.

3) یک هفته بود هر روز دست خالی بر می گشتند. اواخر روز یک دفعه یک زائده غیر عادی توجه یکی را جلب کرد. یک عکس بود توی لفاف پلاستیکی. خاکها را که کنار زدند، لباس و استخوانهای یک شهید پیدا شد.
عکس سوراخ شده بود. اما بعد آن همه سال هنوز می شد
 چهره ی امام را تشخیص داد که داشت لبخند می زد.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 0:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

از شام غریبان به این‌طرف. نه دستم به قلم می‌رود، نه دلم به جایی بند می‌شود. شبیه جوجه گنجشکی که مادرش را با تیر زده‌اند و خودش را انداخته‌اند توی قفس کلاغ‌ها... چه می‌گویم؟!
عکس‌ها تعریفی ندارد. راستش برای عکاسی نرفته بودم. آن صبح سرد دهم محرم وقتی شال و کلاه می‌کردم که با جواد مثل هرسال بروم دنبال قافله‌ی هیئت رزمندگان اصفهان گفتم دوربین را هم بردارم که اگر شد مشقی کنم. برای همین هم وسط کار باطری تمام کردم.
بعد از نماز ظهر و عصر، قیمه‌ی ظهر عاشورا را همان‌جا زیر گنبد مسجد امام اصفهان با ایشان و ایشان خوردیم و به یاد همه دوستان بودیم. علت دیرکرد در ثبت هم چیزی نبود جز همین دلی که نمی‌دانم چه اش شده...
آن که دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد...

آب

سبز - سرخ

تشنه ام تشنه ام

تا کی به تمنای وصال تو...

سفیدی زیر گلو...

میدان امام اصفهان، ظهر عاشورا

فریا داز آن زمان که جوانان اهل بیت... گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند...

ای کاش من هم، پرنده بودم...

ای علم افراشته...

من از کودکی عاشقت بوده ام...

اشک

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 23:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

این که مدح نشد! *

۱) من شنيده ام در مواردي از آهنگ هاي نامناسب استفاده مي شود. مثلاً فلان خواننده طاغوتي يا غيرطاغوتي شعر عشقي چرندي را با آهنگي خوانده؛ حالا ما بياييم در مجلس امام حسين و براي عشاق امام حسين، آيات والاي معرفت را در اين آهنگ بريزيم و بنا كنيم آن را خواندن؛ اين خيلي بد است.
مداحان خودشان آهنگ بسازند. اين همه ذوق و اين همه هنر وجود دارد. يقيناً در جمع علاقه مندان به اين جريان كساني هستند كه مي توانند آهنگ هاي خوب مخصوص مداحي بسازند؛ آهنگ عزا، آهنگ شادي. اين را هم عرض بكنم كه آهنگ شادي از آهنگ عزا جداست.

رهبر انقلاب در دیدار با مداحان / حاج مهدی سلحشور
مداح اهل بیت حاج مهدی سلحشور / دیدار با آیت الله خامنه ای / سال ۸۵

۲) چيز ديگرى كه بنده در بعضى از خوانندگان جلسات مداحى اطلاع پيدا كردم، استفاده‏ى از مدح‏ها و تمجيدهاى بى‏معناست، كه گاهى هم مضر است. فرض كنيد راجع به حضرت اباالفضل (سلام‏اللَّه‏عليه) صحبت مى‏شود؛ بنا كنند از چشم و ابروى آن بزرگوار تعريف كردن؛ مثلاً قربون چشمت بشم! مگر چشم قشنگ در دنيا كم است؟ مگر ارزش اباالفضل به چشمهاى قشنگش بوده؟! اصلاً شما مگر اباالفضل را ديده‏ايد و مى‏دانيد چشمش چگونه بوده؟! اينها سطح معارف دينى ما را پايين مى‏آورد. معارف شيعه در اوج اعتلاست. معارف شيعى ما معارفى است كه يك فيلسوفِ در غرب پرورش يافته‏ى با مفاهيم غربى و بزرگ شده‏ى آشناى با معارف فلسفىِ غرب مثل هانرى‏كُربن را مى‏آورد دو زانو جلوى علامه‏ى طباطبايى مى‏نشاند؛ او را خاضع مى‏كند و مى‏شود مروج شيعه و معارف آن در اروپا. مى‏شود معارف شيعه را در همه‏ى سطوح عرضه كرد؛ از سطوح ذهن متوسط و عامى بگيريد تا سطوح بالاترين فيلسوف‏ها. ما با اين معارف نبايد شوخى كنيم. ارزش اباالفضل العباس به جهاد و فداكارى و اخلاص و معرفت او به امام زمانش است؛ به صبر و استقامت اوست؛ به آب نخوردن اوست در عين تشنگى و بر لب آب، بدون اين‏كه شرعاً و عرفاً هيچ مانعى وجود داشته باشد. ارزش شهداى كربلا به اين است كه از حريم حق در سخت‏ترين شرايطى كه ممكن است انسان تصورش را بكند، دفاع كردند.

۳) انسان در اين ميدان برود، بچه‏ى شيرخوارش هم باشد، زنش هم باشد، مادرش هم باشد، ناموس‏اش هم باشد، همه‏ى اينها هم در معرض خطر قرار بگيرند و پايش نلرزد؛ ارزش اباالفضل، ارزش حبيب‏بن‏مظاهر، ارزش جُون در اينهاست، نه در قد رشيدش يا بازوى پيچيده‏اش. قد رشيد كه خيلى در دنيا هست؛ ورزشكارهاى زيبايى اندام كه خيلى هستند؛ اينها كه در معيار معنوى ارزش نيست. گاهى روى اين تعبيرها تكيه هم مى‏شود! حالا يك وقت شاعرى در يك قصيده‏ى سى، چهل بيتى اشاره‏يى هم به جمال حضرت اباالفضل مى‏كند؛ آن يك حرفى است؛ ما نبايد خيلى خشكى به خرج دهيم و سختگيرى كنيم؛ اما اين‏كه ما همه‏اش بياييم روى ابروى كمانى و بينى قلمى و چشم خمار اين بزرگواران تكيه كنيم، اين‏كه مدح نشد؛ در مواردى ضرر هم دارد؛ در فضاهايى اين كار خوب نيست.


* از بيانات ره بر انقلاب در ديدار بامداحان / 5 مرداد 1384

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:5  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

آدم برفی

آدم برفی

یک بار دیگر همه چیز را وارسی کرد. بیل چه، دکمه، هویچ، چوب، قابلمه و شال گردن قرمزی که مادر تازه بافته بود، رادیو هم اعلام کرد به علت بارش سنگین برف فردا مدرسه ها تعطیل است. همه چیز آماده بود. فقط مانده بود بابا که قرار بود همین روزها از اهواز بیاید و با هم آدم برفی بسازند. شب کنار پنجره خوابش برد. چشم به راه و بدون لالایی. 
اما آن شب، موشک اسکاد زودتر از بابا از راه رسید.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 23:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

برف

نوشتن حس می‌خواهد. اگر همان وقت که حسش هست ننویسی، می‌رود و تو می‌مانی با یک پست خالی ثبت موقت و یک نوشته‌ی ننوشته!  
هست. نه اینکه نباشد ولی خیلی کم اتفاق می‌افتد که یک حس دوباره خودش بیاید سراغ آدم. الان با برفی که از دیشب تا حالا بارش گرفته آمده و من می خواهم بنویسم و برای نوشتنش اینقدر عجله دارم که آنقدر پر غلط تایپ می‌کنم که نوشتن همین سه-چهار خط کلی طول می‌کشد خودش و تصحیحش.


هر سال از وقتی هوا آنقدر سرد می شود که دیگر نتوانم با یک لا تک پوش و پیراهن بروم بیرون به انتظارش هستم. تا قبل از اولین بارش، هر روز صبح آن موقع که اولین شعاع نور چشمانم را روشن می کند چشم می گردانم سوی پنجره و می بینمش که نیست! هر بار که هوا ابری می شود دل خوش می شوم به اینکه آمدنش نزدیک است. یک برف مَشتی که چندین ساعت ببارد و درست و حسابی همه جا را سپید پوش کند و شهر ما مثل هر سال احرام ببندد و مُحرِم شود. خیلی دلم می سوزد که هیچ کس صدای حزین و پرشور لبیک گفتن شهرمان را نمی‌شنود.

چهارشنبه ای که گذشت همان روز موعود(!) بود. با صدای عباس آقا (هم اتاقی) برای نماز که بیدار شدم هوا آنقدر تاریک بود که قدری طول کشید تا تفاوت برف و باران را تشخیص بدهم ولی بلاخره آمده بود. نزدیک دو هفته بعد از شب چله. خوبی چنین روزهایی این است که از همان ابتدا تکلیفشان را با آدم روشن می کنند. یک روز پر نشاط، لبریز از طراوتی سرد و سفید. سفیدِ سفید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 16:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

معاونت پژوهشی-فرهنگی چای نبات
با هم‌کاری دفتر بررسی تقویت مطالعات هم‌کاری‌های استراتژیک
انجمن برده داران بدون مرز
كميته توسعه و اصلاح چاي‌نبات
و بنیاد انهدام آثار و دفن ارزشهای چای نبات 
با مشارکت حزب اصلاح و تربیت مردم 
برگزار می کند:

همایش بزرگ برده داری در هزاره سوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 16:5  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

خودم هم درست نمی‌دانم چه شد
یا چگونه شد
ولی
من الان خراسان رضوی‌ام!
مشهد الرضا (علیه السلام)
همین!

شبیه مرغک زاری، کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد

شبیه طفل جسوری، که رنج داده پدر را
برای گریه‌اش اینک، به فکر شانه بیفتد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 1:21  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

آقا!
خانم!
دوست عزیز!
برادر!
خواهر!
اخوی!
آبجی!
رفیق!
همشهری!
عزیز!
خوشگل!
هم کلاسی!
یار دبستانی من!
داداش!
ادعا!

 

لطفن پس از خارج شدن از وبلاگ در را ببندید!

هوا سرده، سوز میاد!


به یاد یک شب راه‌پیمایی، پلنگ‌چال، اقامت در کوهستان، وسط برفها و حسرت نداشتن دوربین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 20:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آن‌ها به حماسه اعتقاد دارند! *

حماسه ملبورن

"بعضی مردم معتقدند فوتبال مسئله‌ی مرگ و زندگی است.
برای آن‌ها متاسفم. باید به شما بگویم فوتبال خیلی خیلی از آن مهم‌تر است!"
**

همیشه اتفاق‌ها هستند که مکان‌ها و آدم‌ها  را در حافظه مردم ماندگار می‌کنند. مثل حماسه‌ها، جنگ‌ها، نبردهای بزرگ و مسابقات فوتبال!
مردم ما نمی‌دانند «ملبورن»  شهری است در جنوب‌شرقی استرالیا، دومین شهر این کشور از نظر جمعیت است، و رود زیبای «یارا» هم از وسط  آن می‌گذرد. حتا برای‌شان جالب نیست که این شهر زمانی میزبان المپیک 1956 بوده.
مردم ما گزارش‌های جواد خیابانی را با تمام آن سوتی‌ها و تعابیر عجیب و غریبش دوست دارند چون یکی از بازی‌های تاریخی ملی ما (و شاید تاریخی‌ترین بازی فوتبال ما) با صدای او گزارش شده است.
مردم ما هنوز به خداداد عزیزی می‌گویند «غزال تیزپای آسیا». هر قدر هم ناسازگار باشد و با هیچ مربی و مدیری کنار نیاید و تیمش نتیجه نگیرد و مدام در حال سپری کردن محرومیت باشد. چون همه اعتقاد دارند آن پاس طلایی دقیقه 79 علی دایی را فقط او می‌توانسته با یک بغل پا از کنار دست مارک بوسنیچ به قعر دروازه استرالیا بفرستد.
مردم ما حتا نام ذخیره‌ها و هر سه تعویض ایران را در آن بازی را به یاد دارند. چون آن میدان تنها میدانی بود که دو تیم برتر در آن حضور داشت، یکی تیم ایران و دیگری ذخیره‌های تیم ایران!
مردم ما همیشه می‌گویند ایران، استرالیا را شکست داد. با این که نتیجه‌ی بازی در تهران یک-یک و در ملبورن دو-دو مساوی شد. ولی آن‌ها دوست دارند این طور فکر کنند، چون آخرین تیم صعود کننده به جام جهانی 98 فرانسه تیم ملی جمهوری اسلامی ایران بود نه استرالیا.
مردم ما از طلسم بدشان می‌آید. و خیلی بیش‌تر از آن با شکسته شدنش خوش‌حال می‌شوند. شاید برای همین بود که شادی خیابانی آن‌ها در شهرها، بعد از دومین صعود به جام جهانی آن‌قدر پرشور و به یاد ماندنی بود که پدر و مادرها را به یاد فتح خرم‌شهر می‌انداخت.
مردم ما حافظه تاریخی جالبی دارند! آن‌ها قبل از آن‌که شانس را قبول داشته باشند، به حماسه اعتقاد دارند!


* درج در صفحه "روزنما"ی نشریه آینده‌سازان، شماره ۱۴۹

**
نقل قولی از بیل شنکلی، مربی فقید لیورپول در دهه 60

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 23:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

به سمت ساحل اجتماع*

33 سفر به تمام استان‌های کشور، و سرکشی به شهرستان‌ها و حتا روستاهایشان توسط شخص اول اجرایی مملکت و وزرای دولتش، مطمئنن خیلی بیش‌تر از این‌ها حرف برای گفتن و اتفاق برای روایت کردن در عرصه‌ی قلم دارد. آن‌قدر که به غیر از اخبار کلیشه‌وار متداول که از رئوس سخنرانی‌ها و تعداد مصوبه‌ها و آمار بودجه‌های اختصاص داده شده نقل می‌شود و یادداشت‌هایی که بیش‌تر با رنگ و بوی سیاسی در رد یا تایید توفیق آن‌ها نوشته می‌شود، چندین و چند کتاب با این موضوع در دسترس مردم قرار گیرد.
اما با آغاز دور دوم این سفرها در خصوص آن تنها اخیرن یک عنوان کتاب در قالب سفرنامه، آن هم با تاخیر یک ساله توسط ناشری خصوصی منتشر شده است.
ذکر همین یک نکته کافی‌ست که خواندن «سفر به سلامت» را از دست ندهیم. رضا رسولی در نهمین کتاب خود به فضایی حساس میان فرهنگ و سیاست قدم گذاشته. عبارت کوتاه «خراسان رضوی، در یادداشت‌هایی از همراهی با رئیس جمهور» بهترین توصیف برای این سفرنامه‌ی یک زائر علی بن موسی الرضا است که از قضای روزگار در کسوت هیئت هم‌راه رئیس‌جمهور آن هم بعد از بیست و چند سال دوری به این زیارت مشرف می‌شود و از خوش حادثه کتابش در آستانه‌ی میلاد حضرت امام رضا (علیه السلام) وارد چرخه‌ی توزیع شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 11:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

اتوبوس بین‌المللی!

اتوبوس شب / عیسی، عمو رحیم

ورودي یک
بعد از ظهر جمعه. بازی پرسپولیس-سایپا که تمام می‌شود با جواد پیاده راه می‌افتیم به سمت سینما. نماز را خوانده‌ایم و خیالمان راحت است که کاری نداریم. هنوز حرف بر سر گل حساس دقیقه 94 بازی است که می رسیم. سینما عصر‌جدید. روز دوم یا اول اکران عمومی اتوبوس شب است. فیلم را نشده بود توی جشن‌واره ببینم و زیاد هم تعربفش را شنیده بودم. جلوی سینما شلوغ است. هر سه تا سالن اکران دارند. ملت برای خرید بلیط جلوی دو گیشه صف بسته‌اند. بالای سرم را نگاه می‌کنم. اتوبوس شب، سالن 2، ظرفیت60 نفر. سه تا بچه با لباس‌های پاره و سر و ضع کثیف معرکه گرفته‌اند و ساز می‌زنند. هر از گاهی از میان جماعت دستی توی جیب می رود و اسکناسی را در جعبه مقوایی که جلوی بچه‌ها است می‌اندازد. کمی آن‌طرف‌تر مرد جوانی بساط بلال فروشی‌اش پهن است. منقل و آتش و ذغال و بادبزن و بلال‌های سبز تازه و ظرف بزرگ آب‌نمک. دود غلیظی راه انداخته. او و مشتری‌هایش پیاده‌رو را کاملن بند آورده‌اند. یک ماشین پلیس کمی جلوتر ایستاده و نظاره‌گر این شلوغی است. در رستوران دیوار به دیوار سینما جای سوزن انداختن نیست. پیدا کردن جای پارک بیش از هر چیز به شانس بستگی دارد... بلاخره بلیط را می گیریم.
نیم ساعتی که تا شروع ساتس مانده را پیاده‌روی می‌کنیم. شلوغی فقط منحصر به همان نقطه است. کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف سوت و کور است. هر از گاهی صدای گربه‌ای یا بوق ماشینی سکوت را می‌شکند. فضايي شبيه به وضعيت اكنون سينماي وطني. باز می گردیم. یک راست می‌رویم داخل. درست جا گیر نشده‌ایم که چراغ‌ها خاموش می‌شود. سیمافیلم تقدیم می کند: اتوبوس شب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 10:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 هواللطیف

مسخره است! تلخ است! یک طنز تلخ بزرگ! به اندازه‌ی تمام کاریکاتورهای مازیار بیژنی. شنیدنش تهوع آور است. مخصوصن وقتی بدانی که اصل قضیه از چه قرار بوده. 
حالم را به هم می زند فساد یک مشت آدم قلدر که فکر می‌کنند می‌توانند همه چیز را با پول بخرند. و خوش‌خدمتی‌های یک سری به ظاهر مدیر به آن‌ها، و مردمی که دلشان خوش است این‌ها قرار بوده خدمت‌گذارشان باشند. بیش‌تر از آن حالم را به هم می‌زند انتظار بیهوده‌ای که داشته‌ام از قوه‌ی قضاییه مملکتم برای برخورد با مفاسد اقتصادی!
(زکی! مفاسد اقتصادی؟! هنوز باور نمی‌کنم که تمام این مدت را سر کار بوده‌ایم و حالا که وقت یک برخورد اساسی رسیده...) 
تنها مایه‌ی دل‌خوشی‌ام می‌ماند دوستانی دور، که نیک می‌دانم نه می‌شود خریدشان و نه اجازه می‌دهند وجه المصالحه یک مشت سیاست‌باز شوند. اما وقتی می‌شنوم بازداشت‌شان کرده‌اند و خانواده‌هایشان را تهدید. یخ می زنم انگار! لجم می‌گیرد و تمام آن شعارها و حرف‌ها و فیگورها برایم یک جوک سخیف می‌شود.
مسخره است! تلخ است! یک طنز تلخ بزرگ! به اندازه تمام کاریکاتورهای مازیار بیژنی...

حدود دو هفته پیش بود که احمد ذوعلم این گزارش را با کلی جستجو و پی‌گیری از شاهدها و منابع دست اول برای جایی نوشت. ولی به دلایلی منتشر نشد. ولی حالا که کار به این‌جا رسیده می گذارمش در ادامه مطلب. شما هم گزارش را بخوانيد، دست گيرتان مي شود كه چرا هفت نفر از دانشجويان ... باز داشت شدند: (بی خیال اجازه و این حرف‌ها!)

«اين پروژه متعلق به آيت‌الله شاهرودي است.
من پدر شما را در مي‌آورم!»

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 13:54  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

اینجا نشسته ام روی صندلی و با تنظیم ارتفاعش بازی می کنم. پشت رایانه ای که مخصوص من است و او. توی ساختمان روزنامه. طبقه پنج. خیلی چیز ها از پنجره ی اینجا پیداست که نمی گذارد حوصله آدم سر برود. مصلی تهران و برج میلاد شاخص ترین هایش هستند. (خسته نباشی! اینها رو که هر کوری از هر گوشه ی تهران می تونه ببینه! نه خیرهم! این زاویه و با این ویو که من می‌بینم خیلی فرق داره!) به اضافه کلی برج و ساختمان دولتی و خصوصی. یکی از تفریح هایمان حدس زدن این است که کدام کدام است و مال کجا. و خیلی آدمها که بودنشان جلوی احساس تنهایی را می گیرد (لینک دوتایشان توی چای نبات گزیده ها هست). اما او که نباشد انگار نصف من نیست. بی حوصله می شوم و هی دلم می خواهد بروم روی اینجا (تف توی روحشون! اینو دیگه کی فیلتر کردند؟!) و محسن چاووشی گوش بدهم. ولی وقتی او باشد دوتایی تحریریه را به هم می ریزیم از شوخی و خنده و حرف و نقل و...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/28ساعت 13:21  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آژانس شیشه ای

 

 

 

 

 

یکی بود، یکی نبود...

بچه های «آینده سازان» به مناسبت پخش سریال «حلقه سبز» (جدید ترین اثر ابراهیم حاتمی کیا) از شبکه سه، این شماره (۱۴۸) به او و کارنامه سینمایی اش پرداخته اند. این یادداشت را برای آن پرونده بعد از اینکه فیلم را برای بار چهاردهم و مستندی ۴۵ دقیقه ای را که میرکریمی درباره اش ساخته سه بار دیدم نوشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 1:36  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف


لعنتی!
باز هم زود تر از آنچه انتظارش را داشتم اتفاق افتاد...

  جمعه  ۱۸/۸/۸۶


یک دعوت به شام (با سالاد!) و شیرینی کلام یک دوست می تواند حال گرفته شده را به جوی برگرداند. این بار این دوست یک اس ام اس برایم خواند:

می گفت از همه ی داشته هات تو زندگی خدا رو کم کن. چی می مونه؟
می گفت به همه ی نداشته هات خدا رو اضافه کن. چی کم داری؟
می گفت به این می گن «استغنا».
می گفت یه نگاه غضب آلود به دنیا بنداز، بعد نگاهتو از اون برگردون و بگو: «حسبنا الله».

شنبه ۱۹/۸/۸۶ 


باز هم باید روغن ریخته را نذر امام زاده کرد!
و عجب کرامتی دارد این امام زاده که می پذیرد و در ازایش صله می‌دهد این محب را...

یکشنبه ۲۰/۸/۸۶


مگذار مرا در این هیاهو بانو!
تنها و غریب و سر به زانو، بانو!

ای کاش ضمانت دلم را بکنی
تکرار قشنگ بچه آهو، بانو!

میلاد حضرت معصومه مبارک!
دوشنبه ۲۱/۸/۸۶


این روزها چه خوب می فهمم معنی این حکمت ۳۵۱ نهج البلاغه را که می گوید:

«آن هنگام که حلقه های بلا تنگ گردد، آسایش فرا می رسد.»

سه شنبه ۲۲/۸/۸۶


یاعلی‌مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 13:20  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

 

«آینده سازان» یک ستون ثابت دارد در صفحه ی آخر. اسمش را گذاشته اند "زنگ آخر".
هر شماره یک نفر میهمان این ستون است. این دفعه من رفتم میهمانی.

 

 

زنگ آخر

هر روز صبح از وقتي با صداي مامان چشمهايم را باز مي كنم وقتي رختخوابم را جمع مي كنم، وقتي چاي شيرين صبحانه را با صداي ورزش صبحاهي تلويزيون مي خورم، وقتي بند كفشهايم را با عجله مي بندم و براي مامان دست تكان مي دهم، وقتي بابا با ماشين تا سر خيابان مي رساندم، وقتي با احتياط از خيابان رد مي شوم و توي ايستگاه منتظر اتوبوس مي ايستم، همه اش به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي از زير تابلوي سردر مدرسه رد مي شوم. وقتي توي صف بچه ها همديگر را هل مي دهند وقتي همه ساكت مي شوند و توي حياط فقط صداي قرآن مي آيد، ياد زنگ آخر هستم.

وقتي  معلم مي آيد سر كلاس و برپا! وقتي نوك مدادم مي شكند، وقتي آرزو مي كنم وقتي بزرگ شدم معلم بشوم، وقتي تكاليف را بايد روز ميز بگذاريم، وقتي دفترم را نياورده ام، وقتي سرم را مي اندازم پايين و سرخ مي شوم، وقتي بيرون كلاس ايستاده ام توي راهرو، وقتي آرزويم را پس مي گيرم. مدام به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي ساعت بعد، وقتي روي لباس معلم گچ نشسته، وقتي سوال مي پرسم، وقتي با مهرباني جواب مي دهد، وقتي مي آيد بالاي سرم، وقتي دستهاي گچي اش چقدر بوي خدا مي دهد! بيشتر به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي زنگ تفريح مي خورد. وقتي خوراكي هايمان را قسمت مي كنيم. وقتي نبايد بدويم، وقتي حتي با سنگ هم نبايد فوتبال بازي كنيم، وقتي فقط اجازه داريم راه برويم، وقتي ياد ساعت هوا خوري  زندانهاي توي فيلمها مي افتم. وقتي غر مي زنم زنگ تقريح چرا اينقدر كوتاه است. باز به زنگ آخر فكر مي كنم.

وقتي حوصله ام سر مي رود. وقتي وسعت لبخندش را مي بينم، حتي زنگ آخر، آخر خستگي! بيشتر منتظر زنگ آخر هستم.

وقتي زنگ آخر مي خورد، وقتي در يك لحظه مدرسه پر از هياهو مي شود، وقتي همه مي دوند، من به فكر زنگ آخر هستم.
به فكر "آخرين زنگ آخر". وقتي آن مرد با اسب مي آيد...

 

یا علی مددی

 

زنگ آخر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 12:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
این یاد داشت بعد از درج این پست به مناسبتش در صفحه کنده شده از یک دفترچه با کلی خط خوردگی آمد. ولی در ترافیک پستهای در حال احداث و ثبت موقت که تعدادش کم نیست الان نوبتش شد.

شهر جنگی

به بهانه‌ی یک بهانه
 
ببین که غربت یک شهر با من است اکنون

۲۷ سال پیش درست چنین روزی. شاید همین ساعتها یا شاید هم همین لحظه های روز بود که آخرین مدافعان شهر، ناامید از رسیدن حمایت، کمک، یا حتی اندکی دلگرمی آخرین تصویر از خیابانهای خالی و خانه های ویران و کاشی های ترکش خورده مسجد جامع را در ذهنشان ثبت کردند و شهر آخرین رمق نگاههایش را بدرقه راهشان کرد، ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 14:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف 

(ثبت این پست ۱۰ روز به طول انجامید!)

این چند وقت (از آخرین پستی که برای روز قدس گذاشتم به این طرف) با وجود تمام آرامشش آنقدر آبستن سیر سریع اتفاق های خوب و شیرین بود که خودم هم از آنها جا مانده ام. اتفاقهایی که با وجود گذشت کمتر از چند روز از اتفاقشان آنقدر دور به نظر می رسد که انگار ماهها پیش رخ داده اند... ولی یک جرقه به اضافه یک فرصت مغتنم بعد از نماز جمعه با یک رایانه بی کار و خلوتی دفتر مرکزی جامعه اسلامی موجب می شود که بنشینم بنویسم از این چند وقت. برگی دیگر از یاد داشت های وقت اضافه. برگی خود به قدر یک دفتر. ادامه دارش هم نمی کنم چون ممکن است وقتی دیگر برای ادامه هیچ گاه پیش نیاید و باز آماج دلخوری دوستان بشوم و ته دلم ناراحت ننوشتنشان.

جرقه
بوی نیمرو در تحریریه!

"محمد که دبیر تحریریه باشد هر شماره تحویل مطلب را جلوتر می اندازد و فشار کاری روی بچه های تحریریه بیشتر می شود تا مثلا بچه های اجرایی راحت تر باشند... "بیر" - که نام مستعار سردبیر است- در پشت پرده از معاونش حمایت بی چون و چرا می کند (هرچه باشد "بیر" به هیئت اجرایی نزدیک تر است تا به ما) اما در ظاهر طرف ما را می گیرد و می گوید "محمد جان! اینقدر به این بچه ها فشار نیار...!" محمد که سمبه را پر زور تر می کبد و مجتبی که در همان کاسه است با او هم فشاری (هم کاری در فشار آوردن به دبیر سرویس ها) می کند... بیشتر بچه ها تازه آخر  شب دور هم جمع می شوند و اغلب مجبوریم تکرار حاجی فتوحی و دکتر پژوهان را روز بعد ببینینم.
سریال ها مثل سحری و افطاری جزو برنامه های روزانه شده است. اینجا اغما و میوه ی ممنوعه پر طرفدار تر است... تا وقتی این شماهر به دست شما برسد حتمن دکتر کلک شیطان را کنده و دست مهندس شایگان و آن حسابدار بی چشم و رو هم رو شده است... سینما مدتی است که فیلم به درد بخور نیاورده است و هر بار که قرار دسته جمعی می گذاریم، دست از پا دراز تر برمی گردیم. مسیح، قصه ی دل ها، سرگیجه، عیسی می آید، محاکمه، قاعده بازی، یکی از یکی دیگر نا امید کننده تر...
...سحری ها سیب زمینی، گوجه فرنگی، کنسرو، ماست، و نوشابه یا هر مخلفات دیگری هم داشته باشد تخم مرغ را همچون پای ثابت دارد... باز مسواک منو کی برداشته؟!
... اذان صبح به وقت شرعی به افق تهران، دفتر نشریه آینده سازان، ساعت ۴:۳۵ دقیقه صبح."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

محسن راستاني / مسجد جامع خرمشهر / 1361

به راستی که بودند؟

که بودند آنان که گروه گروه در خرم‌شهر، زیر شنی تانک‌های روسی له شدند و با نارنجک‌های اسرائیلی تکه تکه شدند و در هر قدم از کوچه‌ی هر شهر، شهیدی را دادند تا نام شیعه را مترادف با معنای "مرد" نگه دارند و حدیث "سلمان منا اهل البیت" را درباره فرزندان سلمان فارسی تفسیر کنند.

که بودند آنان که در ایستگاه هفت و دوازده و ذوالفقاریه... جنگیدند تا آبادان "عبادان" نشود؟
که بودند آنان که رنگ سرخ خون پاکشان از فراز مسجد جامع سوسنگرد به آسمان پاشید و غم شهادتشان جاودانه در غرب سوسنگرد ماند؟
که بودند آنان که هویزه را کربلا کردند؟...
و چه بگویم، مگر می توان آن هشت سال که به هشتاد هزار سال عمر آنان که سیاره زمین را بدل از طویله گرفته‌اند، می‌ارزد، در هشت سطر خلاصه کرد؟

سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 23:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

راه قدس از دلهای ما می‌گذرد...

فلسطین

ای زمین!
تا دیروز
رژیم‌های طاغوتی را
نَشُسته می‌بلعیدی
 امروز اما
تو را چه شده
که
رژیم گرفته‌ای

فلسطین

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 22:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

لازم نیست حالت خاصی بهت دست بدهد یا حتمن اتفاقی افتاده باشد. لازم نیست عاشق شده باشی و از عشقت سرمست یا سرخورده باشی و از نامهربانی یاری دلگیر. لازم نیست دانشجوی ادبیات باشی یا توی دبیرستان نمره فارسی ات بالا بوده باشد و از جناس و مراعات نظیر و کنایه و صدها آرایه ها ادبی چیزی خاطرت مانده باشد. لازم نیست شاعری را بشناسی یا کلی کتابهای شعر از بر باشی. نیازی هم نیست که کسی را خبر کنی، یا گوشی تلفن را برداری و آن سوی خط کسی را به خودت و خودت را به او مشغول کنی. وقتی دلت شعر می خواهد تنها باید چشمهایت را ببندی و دلت را آزاد کنی آنوقت شعر خودش می آید. اول کمی توی آسمان بالای سرت چرخ میزند و وقتی دلت را آرام دید می نشیند همانجا. درست مثل گنجشکی که توی سرما آرام می آید و می نشیند روی شاخه درخت و آنوقت بر زبانت جاری می شود چه فرقی دارد مال خودت باشد یا دیگری؟ به فراخور می آید و می رود و تنهامی ماند گرمی ردی بر گونه ها...

شب نوزدم شب ضربت خوردن مولاست و من دلم شعر می خواهد...

شکسته خواند نیمه شب برادرم دوگانه را
سپیده زد، چه می کنم نمار جوکیانه را

رهین چاه رستمم ز ننگ جاه زال ها
سپیده زد، چه می کنم در آسیاب سالها

نرفت کاری از غنا که کار فاقه می کند
بهل بگندد آبها، نمک افاقه می کند...



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 22:27  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 

 

 

 

 

اظهار حُسن خویش ز آثار می کند...

آسمان هم لحظه شماری می کند، دریا سکوت کرده، و باز چشمها پذیرای ضیافتند.
نفس بکش! با همه وجودت کرامت را نفس بکش... این جاست، نزدیک تر از دیروز، نامش را فریاد بزن، بوی خاک است که تو را به مهمانی می خواند.
هنوز ماه پنهان است، پشت غبار من و تو، آسمان دعوت را مشق می کند، ابرها را کنار بزن،
ماه منتظر توست...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 23:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

بادکنک

من
ارزان نمی فروشم دلم را
حتی اگر
باد کرده باشد روی دستم
مثل بادکنک هایم
...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 23:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

ذكر

عادتش بود. هر وقت آب مي خورد، هميشه بعدش بلند مي گفت "يا حسين!"
حالا ماه رمضان شده، وقتي تشنه است، آب كه مي بيند و نمي خورد، زير لب آرام مي گويد "يا ابالفضل!"

علي مددى

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 6:42  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

  • بعضی وقتها انتظار اتفاقهای بزرگ باعث می شه از وقایع کوچکتر نترسی.
  • بعضی وقتها عشق به حقیقتهای بزرگ باعث می شه از عشقهای کوچیک چشم پوشی کنی.
    (که اصلن اگر از اینها نگذری به اونها نمی رسی.)
  • بعضی وقتها مهمترین سوالها اونهاییه که ترجیح می دی نپرسی شون!


همیشه شاکر مرحمت و صبر استادی هستم که در این مدت درس سکوت را از او باز آموختم.

انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 23:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

آنجا ارومیه بود!

بازنویسی پراکنده نوشته های یک سفر ده روزه با یک هفته تاخیر

(این را برای ویژه نامه روزانه همایش نوشتم)
اینجا ارومیه است. نیمه های شب است. در اتاق را می زنند. بچه های اصفهان تازه رسیده اند. دنبال مسئول پذیرش و اسکان می گردند. توی یکی از اتاقها مصطفی دهقان را که از شدت خستگی تقریبن غش کرده را پیدا می کنم و می فرستم پای اوتوبوس شان.
وسط روز نگهبان یک جایی که نمی دانم کجاست آمده ژتون غذا می خواهد. هیچ اطلاعی در این مورد نداریم. اثری هم از مصطفی مسئولش نیست. می گوید پس من هم در را می بندم و می روم! توی دلم می گویم غلط می کنی! و یکی از ژتون های خودمان را می دهم برود.
یک نفر از بچه های دفاتر دیگر که تا به حال ندیده ایم اش توی چهار چوب در ایستاده. می پرسد: این لپ تاپ شخصی است؟ جواب مثبت که می شنود می گوید برای 24 ساعت باهاش کار دارد! می گوییم فقط یک کامپیوتر آزاد داشتیم که دادیم بچه های شیراز.
یک نفر آمده چسب نواری شیشه ای می خواهد. نداریم.
نفر بعدی دنبال لیوان یکبار مصرف آمده. 3 تا داریم. دو تایش را می دهیم می رود.
دیگری آمده نرم افزار فتوشاپ می خواهد. این یکی را شکر خدا روی فلش مموری ام دارم. می دهیم بهشان
آقایی پشت در است: ببخشید! چای خشک دارید؟ کیسه ای چطور؟!
توی اتاق دیگر جای آدم انداختن(!) نیست. شلوغ و پلوغ و پر از صدای خنده. صف تا بیرون اتاق هم رفته. همه منتظرند تا مازیار بیژنی کاریکاتور چهره شان را بکشد.
بیشترین مراجعه و تقاضا برای دو چیز است. 1) کاغد آ چهار 2) دمپایی پلاستیکی!
هر کس دنبال هر کس دیگری می گردد اولین جایی که می آید اینجاست. هرکس هم گرسنه است اولین جایی که سر می زند همین جاست!
تاید، شامپو و صابون! فقط نقش دلاک را این وسط کم داریم! کم مانده بگویند برایشان سنگ پا بکشیم و با چند تا لنگ مشت و مالشان بدهیم.
کسی اینجا شارژر سونی اریکسون نداره؟! سه راهی برق چطور؟
این یکی واقعن نوبر است: آقا کسی ژیلت منو ندیده؟!
بچه ها! این کتری ما اینجاست؟ آره اون گوشه است.
هی! ساکت! یه کم آرومتر دعوا کنید، فلانی خوابه.
بعضی ها عجب رویی دارند: یالا زود برید بیرون! می خوام لباس عوض کنم!
بعله درست حدس زده اید. اینجا اتاق نشریه است. روی درش هم کاغذی نارنجی نصب شده که با فونت درشت رویش نوشته:
بدون هماهنگی به هیچ عنوان وارد نشوید!

برای دستیابی به بقیه متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 2:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

سه گزاره متصل

فکر می کنم مناسب ترین حسن ختام برای نتیجه گیری و پایان ماجرای نامه های وارده (و سیل عظیم تبریکات!) همین چند جمله است. شاید برای عده ای از دوستان تکراری باشد، ولی به نظرم مَخلَص کلام فعلن همین است! هرکس کلاه خودش را خودش قاضی کند.

  • ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان "کار مهمی" بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم.
  • در جبهه، به یکی می‌گویند "سر برانکارد را بگیر"، به یکی می‌گویند "آرپی جی بزن"، چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد.
  • در جمهوری اسلامی، هر کجا که قرار گرفته‌اید، همان جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه‌ی کارها به سمت شما متوجه است.

"ره‌بر انقلاب، آقا سید علی خامنه‌ای"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 1:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

پاسخی به جواب یک پست!

این هم متن کامل یک ایمیل است از یک دوست دیگر. این هم بدون هیچ گونه زیاد و کم. در هفت اپیزود!
با نشاط و ایده مند و جوگیر. این هم مثل نویسنده اش!
نمی دانم چرا در چنین بحثی مهم و مفید، آن هم در این فضای تعاملی سالم، عده ای موضع سکوت را برمی گزینند. این روزها آمار بازدیدها با تعداد کامنت ها نسبت عکس پیدا کرده!
 خدایی عجب سفره ای شده است این چای نبات!


مهدی جون سلام!
جو گیر شدم و یه چیزی برای وب لاگت نوشتم. لطفا با ذکر نام نویسنده! متن را در وب لاگت بگذار. چه کنم! توفیق نوشتن برای وب لاگ خودم را که ندارم. لااقل توفیق نوشتن برای شما را از دست ندهم. شاید هم البته توفیقی برای تو باشد!
حق

هو الهو

صفر- آخرش هم این جشن تولد بازی و تبریک و بزن و بکوب و ... کار دستت داد شیخ مهدی. این هم از ثمرات جدی گرفتن فضای مجازی. چندین بار خواستم تولد فرزند مجازی ات را تبریک بگویم که فرصتی دست نداد. خوب حالا که بهانه ای دست داده و تحریک شده ام به نوشتن، تولد فرزند تو را هم تبریک می گویم. البته آرزوی پیر شدنش را نمی کنم که این قسم فرزندان همان به تر که جوان مرگ شوند و با ماندنشان بیش از این داغ بر دل صاحبانشان نگذارند! خیلی برای تبریک گفتن دیر نیست. پس مبارک است! یعنی امیدوارم تا کنون مبارک بوده باشد. وب لاگت وارد سومین سال حیاتش شد و کم کم دارد زبان باز می کند! مراقب باش از این و آن حرف بد یاد نگیرد! در تربیتش بکوش...

یک- متن رک و راست و صریح دوستمان جالب بود! شاید بهترین توصیف برای آن متن همین باشد: جالب! دوستمان ظاهرا خیلی فضای مجازی را جدی گرفته است. یک بار مطلبی بنویسی و برق برود و دوباره بنویسی و کارتت تمام شود و...و باز هم بنویسی! بر خلاف نظر این دوست مجازی گمانم این است که کامنت که نه، خود پست های یک وب لاگ هم چیزی شبیه  اس ام اس است. تازه اگر آدمی زاد کمی بیش تر فکر کند ممکن است به این نتیجه برسد که کارایی کار اس ام اسی از کارایی فعالیت در فضای مجازی وب، کمی بیش تر است. البته بنده ی کمترین هم یک بار در زمانی که هنوز وب لاگ شخصی احداث نکرده بودم در دام جدی گرفتن وب لاگ گرفتار آمدم و جواب به اصطلاح طنزی را که اتفاقا یکی از اقوام در وب لاگ شخصی اش نهاده بود با زبانی به اصطلاح طنز در همین بلاگ نهادم و بعدش اتفاقی افتاد که نباید می افتاد و... و بعد هم پشیمانی بنده و بعد هم ادامه ی زندگی! همین.

دو- به گمانم حد اقل کارایی و بهترین کارایی ای! که یک وب لاگ می تواند داشته باشد همین ارتباط دوستان است ولاغیر! اگر نه همه می دانند که – با احترام به همه ی رفقا و غیررفقای بلاگر- بچه های وب لاگ نویس، بیش تر نزدیک به همه شان حرف حساب چندانی برای گفتن، حد اقل در فضای وب ندارند و وب لاگ، بیش تر جنبه ی تفنن دارد برایشان! والا نه وب لاگ آن قدر جدی است که آدم بخواهد برایش ذوق کند و نه فضای مجازی این قدر به حقیقت نزدیک است که زندگی آدمیان را این طور تحت تأثیر قرار دهد. آن ها هم که می بینید این قدر برای این فضای مجازی دست و پا می زنند و خودکشان می کنند به زعم حقیر دو دسته اند: یا خودشان در فضای مجازی می زیند و یا دچار پدیده ی رایج اتمسفرگرفتگی شده اند که این هم با آن مورد اول توفیر چندانی ندارد. به هر حال هم گروه اول روزی مجبورند به عالم حقیقت بیندیشند و هم گروه دوم روزی از جو خارج می شوند!

سه- خیال می کنم ذوق زدگی آیت معروفی به خاطر مطالب نوشته شده در وب لاگ دوستان نبود که وب لاگ و وب لاگ نویسان و مطالب وب لاگی بزرگ تر و بهتر و... در شبکه ی جهانی فراوان است. او از دیدن این همه دوست حقیقی در فضای مجازی سر ذوق آمده است. اگر نه پیدا کردن دوست مجازی در فضای وب از آب خوردن هم آسان تر است. و البته چیزی است شبیه عشق خیابانی، زود می آید و زود می رود و آخروعاقبتی هم ندارد.

چهار- اصل تفاوت وب لاگ با سایر سایت ها شاید این باشد: وب لاگ یک فضای شخصی است. یا حد اقل یک فضای غیر رسمی برای گروهی که اگر چه ممکن است باهم، هم فکر نباشند ولی قطعا با هم دوست هستند. کلی تفاوت دارد با سایت های خبری-تحلیلی و سایت های علمی و... پس اتفاقا در وب لاگ هر چیزی می توان نوشت. و بلاگرها هم دقیقا همین کار را می کنند. هر چه می خواهند می نویسند...

پنج- باز هم فضا مرا گرفت. ببخشید!

شش- زیاده جسارت

هفت- حق

 احمد ذوعلم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 4:49  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

جواب یک پست
(این متن کامل یک ایمیل است از یک دوست. بدون هیچ گونه زیاد و کم. رک و راست و صریح. مثل نویسنده اش! ) 
سلام
قبل از تحریر
وقتی پست آقای معروفی را دیدم شروع به نوشتن کردم، که آخر مطلبم برق رفت و چون ذخیره نکرده بودم رفت. دوباره نوشتم و این دفعه کارتم تمام شد. حالا که دیدم هنوز پست مهمان دارید دوباره دارم می نویسم. خستگی ناپذیری ما فرزندان انقلاب حد ندارد!!!.
اگر فکر می کردم از آدمی که نمی شناسید پست می گذارید حتما با یک آی‌دی دیگه می فرستادم
در هر صورت  نویسنده ی مطلب را فقط شما بشناسید و دیگران نه و البته خدا کند امانت دار خوبی باشید
 
هو الحق
 
همه ی وبلاگ هایی که آیت معروفی نام برده بود را می شناسم و به خیلی هایش هم سر میزنم اما هرگز مثل او ذوق زده نخواهم شد. من همیشه سر زدن به "تیشه" اعصابم را خط خطی می کند. نه فقط به خاطر دیر به روز شدنش. آخر مگر "احمد ذو علم" چه می‌نویسد که ذوق کردنی باشد، و یا حتی "شفای بلاد خارجه" و قس علی هذا...
پیدا کردن چند دوست هم آوا نه اتفاق جدیدی است در فضای مجازی و نه در فضای دوستان این تیپی، اصلا وبلاگ ها با همین رفیق بازی ها بازدید کننده دارد.
دوستان به طیفی از دوستان نا همفکر!! خودشان اگر رجوع کنند احتمالا کمی درجه ذوق خونشان می‌آید پایین.
بد آموزی دارد، وگرنه میگفتم دوستان بروند ببینند. و دیگر دوستان ادبیاتی ما اینگونه ننویسند، دوستان بلاد خارجه بیشتر و عمیق تر بنویسند، دوستانیکه من بیشتر از دیدن وبلاگشان راضی ام مطلب از این ور و آن ور کپی نکنند و...
دوستان بدانند که کامنت با اس ام اس فرق دارد و اس ام اس عروسی خواهر "ابراهیم زاده" و تولد نوه خاله و درخت های... را کامنت نمی گذارند. هر چند تهدید "نفسانیات" هم کار گر نشد چون برای حرف های جدی مان البته اگر باشد که پست نمی گذاریم و سر نمی زنیم و کامنت که جای خود.
مطمئنا شما هر طور دلتان بخواهد می توانید بنویسد. کما اینکه می نویسند هر چه دلشان می خواهد همین دوستان جبهه فرهنگی انقلاب!!!! اما اینها به معنای حضور اثرگذار در فضای مجازی نیست. دلم می سوزد برای همه ی حرف هایی که ماها اگر نزنیم کس دیگری نخواهد زد و تاکیدم در فضای فرهنگی و حوزه های مربوط به آن است. ما ها نمی زنیم، دیگر آن موتور ساز فروشنده ی "سوره" که جای خود. و البته حزب الله (لبنان) هم اگر ما منتظریم در این عرصه هم نشان بدهد که فرزند خلف روح الله است اشتباه می کنیم چون زبانشان که فارسی نیست!!!
دوستان شما اگر مَردند در دوران وانفسا، در این میدان خودشان را نشان بدهند که اگر فکر می کردم پیاده تر از این حرف ها هستند اصلا نمی گفتم، یعنی چون نیستند می گویم.
همه این وبلاگ ها خوبند و البته نمی توانم نگویم که بعضی ها شون خیلی بهترن و به همشون تبریک می گم و البته دوستانی که در این حد وبلاگ حزب اللهی دارند کم نیستند. عید ها شعر بگذارند، اتفاقاتی که ناراحتشون کرده در فضای کشور و دانشگاه و اتاقشون بنویسند، بالاخره یه جوری به روز شوند.
شعر با این قدمت در این مملکت بعد از انقلاب آنقدر که مورد انتظار است درست نشده و البته همه چیز دیگر، وبلاگ نویسی مکتب اصفهونی یا که جای خود دارد.
زیاده عرضی نیست 
یا حق
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 15:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

رضا امیرخانی را در عرصه ادبیات کمتر کسی هست که نشناسد.
بعد از رسیدن چند نامه (اینترنتی) و  یادداشت و پیام تبریک و نظر به مناسبت سال‌گذشت تولد چای نبات (این فرزند مجازی خلف!) از سوی دوستان (که دو تایش به سمع(!) و نظرتان رسید) و حتی مصاحبه رادیویی و الخ به اضافه کلی حال پاچیدن ما برای خودمان! به رسم نکوداشت(!) دو سالگی چای نبات در راستای گپ کوتاهی که قبلن در این باره با امیرخانی داشتم از وی هم یاد داشتی طلب کردم در باب وبلاگ یا چای نبات یا چیزی که مربوط به این موضوع باشد. 
وقتی این را پشت تلفن به او گفتم با وجود اینکه سخت درگیر بود و این ایام به شدت ذهنش مشغول باز نویسی نهایی "بی وتن" است، فی المجلس دستخطی نوشت که توسط یکی از دوستان مشترکمان رسید به دستم و به قول دوستی شد یکی دیگر از هدایای پستی چای نبات که می خوانید. نگاهی است از زاویه دیگر به صورت مسئله.
در ادامه مطلب هم شما را ارجاع می دهم به اولین سرمقاله 
پایگاه اینترنتی لوح به همین قلم که با وجود مربوط بودن به چند سال پیش بسیار خواندنی است و قرار شده آن را ما با دو سه تا امضای نویسنده زیرش در وبلاگمان کار کنیم!


رضا امیرخانی

للحق

بیاض
رضا امیرخانی

بیاض یعنی سپیدی. در میان طلاب قم رسمی بوده است که دفتری به نام بیاض درست می کرده اند تا رفقاشان توی آن خاطره بنویسند!
بگذار یک کم آیتمولوژیک هم ذوق کنیم: در لاتین "آلبوم" هم با همین کارکرد "بیاض" از آلبومین می آید که باز هم معنای دور سپیدی می دهد.
حالا نمی دانم آقای شیخ صراف بیاض درست می کند یا آلبوم یا وبلاگ یا بیاض-e !!
به هر رو در دهه بیست شمسی یکی از افاضل طلاب بیاض درست می کند و نزد بزرگان می برد که خاطره بگیرد از ایشان. عاقبت می رود سراغ جوان ترین بزرگی که می شناخته است. آن جوان در دفتر او چنین می نویسد: (قریب به مضمون)
- در این روزگار که حکومت جور مملکت را فراگرفته است بهتر و نیکوتر آن است که طلاب عوض بیاض درست کردن به فکر تشکیل حکومت حقه ی اسلامی باشند... روح الله الموسوی الخمینی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 2:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

"هواللطیف"

شعر خودم نیست. اسم شاعرش هست "سید علی میر افضلی". 
خیلی دوست داشتم این شعر زیبا از آن من می‌بود. تا تقدیمش کنم به دو دوست و هم‌راه.

تقدیم به سارا و صفورای عزیز و دغدغه‌های سبز شان
(به بهانه رخ‌داد این حادثه )
(این واژه‌های رنگی هر کدوم یه لینک هستند واسه خودشون!)



نوبت پلنگ


انقراض گونه‌های با شکوه
یا شکوه گونه‌های منقرض.

روزنامه‌ها چه تیترهای جالبی که می‌زنند!

...

غبطه می‌خورم به آن پلنگ زخمی‌یی
که لیس می‌زند به خون داغ خود
غبطه می‌خورم به آن پلنگ زخمی‌یی
که تیر خورد و منصرف نشد.

...

در رگم پلنگ می‌دود
خون من شبیه ماشه‌ی تو تشنه‌ی چکیدن است.

نوبتم رسید
ماه را صدا کنید
نوبت رسیدن است.

 

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 1:41  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

سلام

ببخشین که خوب نشد

غرض، عرض خسته نباشیدی بود و تبریکی

 

چند وقت پیش بود که نمی دونم از چیه این وبلاگت ذوق کرده بودم که سرِخود رفتم ببینم کِی اونو راه انداختی، تا برای سالگردش یه چیزی برات بنویسم.

همینطوریا بود که دیدم لوگوت رو عوض کردی و به سبک و سیاق این چند ساله ی تلویزیون یه عدد سمت چپش کاشتی با یه علامت سوال.

راستیاتش اولش که طرح جدید وبلاگت رو دیدم فکر کردم بازم از این طرح های مشترکه این بچه های حزب اللهی ست...

فکر کردم حتماً رقم سانتریفیوژهاییه که رئیس جمهور محبوب و مردمیمون داره هر روز به مجموعه ی نطنز اضافه می کنه...

یا شایدم عدد سفرهاییه که این بامشاد عالم سیاست (ببخشید هوگو چاوز) به ایران سفر کرده...

یا شایدم عدد امضاء کنندگان این نامه ی اقتصادی به احمدی نژاد که روز به روز داره کم و کمتر میشه...

 

خوب یادم نمی یاد چرا ذوق زده شدم و تاریخ پست اولت رو نگاه کردم، شاید بخاطر این بود که تقریباً این اواخر کلی احساس هیجان می کردم که یه سری از بچه ها که هر کدومشون یه مرکز فرهنگی (به زبون بچه های اصفهان) هستن، تو این روزگار تو عالم مجازی همدیگه رو پیدا کردن...

از مهدی ابراهیم زاده بگیر تا احمد ذوعلم از مهدی شیخ صراف بگیر تا حسن حیدری از محمد شفاه بگیر تا مکاریان از صاحب فصول بگیر تا ایمان دیانی از مسعود دیانی بگیر تا مرتضا صفایی  (که کشتمونو چند تا پست منظم برای رضای خدا نذاشت) ...

تا کلی از رفقای خودت و رفقای این دوستان که هیچکدومشون رو از نزدیک ندیدم ولی می دونم که کلی مَردن تو این وانفسای بی مَردی...

بعد از دیدن تاریخ پست وبلاگت تو فکر این بودم که به بچه ها بگم برا تولد وبلاگت که یکی از بهترین هاس یه مطلب بنویسن، به چند تاییشون هم گفتم...

 

خلاصه غرض این بود که بهتون بگم وبلاگ هرچی عمرش بیشتر میشه نگهداریش سخت تر.

سعی کن که تذکر آمیز باشی برای کسایی که دنبال یه لقمه «توجه» می گردن تو این دنیای غفلت زده!

به شما و جواد آقا تبریک میگم 2 ساله شدن فرزند خلفتون رو!!!

 

آیت معروفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/27ساعت 19:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

هواللطیف

سه گزاره منفصل از همین حوالی

 این چند روزه دچار سردرگمی شده بودم. و میان این سردرگمی گیج آلوده گاه و بی گاه از خودم می پرسیدم: "تو الان باید کجا باشی؟" و به خودم جواب می دادم: "طبق برنامه سفر، فلان جا" و بعدش (انگار که بخواهم دلداری بدهم به خودم) می گفتم: "نه! تو الان باید اینجا باشی. چون دقیقن همینجا هستی!"
قربانش بروم هیچ چیزش بی حساب نیست. منتها بعضی وقتها با حساب ما جور در نمی آید. معمولن خالی از ضد حال هم نیست. انگار بخواهد هر از گاهی یادمان بیاورد که حساب او حساب است، نه ما!

بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 12:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 


هواللطیف

دلم که بی تاب می شد، سنگر به سنگر دنبالش می گشتم.
قلبم را می گذاشتم روی قلبش، آرام می شدم.
برای پسرم تعریف کرده ام،
می رود گلستان شهدا قلبش را می گذارد روی قبر حسین.
آرام می شود.

یا علی مددی


+ سید سجاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/13ساعت 3:4  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

ای خدا این وصل را هجران مکن!

می گفت: ما بچه ها، خیلی وقت‌ها چوب ندانم‌کاری و اشتباه خانواده و پدر-مادرمان را می‌خوریم.

امروز فهمیدم که راست می گفت...

دعایش کنید.

یا علی مددی


توضیح: این موضوع ربطی به شخص و خانواده من ندارد. خدای ناکرده نگران نشوید.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 0:40  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

کی گفته ما خسته‌ایم؟!

حکایتی است امتحان دادن و درس خواندن ما در این ترم. تا همین الان سه تا از ۷ امتحان و به عبارت دیگر ۹ واحد از ۲۰ واحد را رد کرده ایم به حول الهی (دوتایش و به عبارت دیگر ۵ واحدش امروز بود. اگر خدا یه کم بیشتر دوستمان بدارد ۲ تا بیست خوشگل دشت کرده ایم! آن هم حلالش را!). و الان بعد نهار و قدری خورده کاری نسشته ایم زیر کولر در سایت خلوت دانشکده و دلستر سیبی بغل دستمان است و...

ولی حکایت اصلی افاضات بدیع، جالب انگیز ناک و حتی عجیب و غریبی است که در پاسخ به سوالات امتحانی ازمان سر می زند سر جلسه. به قدری که خودمان بعد خواندن دوباره اش انگشت حیرت به دهان می مانیم که عجب! چه طوفانی کرده ایم ما در بلاغت و فصاحت و در فشانی های نظری و تئوریک و علمی که استاد اگر اندک بهره ای از شعور برده باشد لاجرم راهی ندارد جز دادن نمره ی کامل.
نمونه اش در درس انقلاب اسلامی و ریشه ها بود که چنان برای پاسخ دوخطی سوال در نصف صفحه در مورد "استعمار" و "استعمار نو" و "استعمار فرانو" (که اصلن توی درسهایمان نیست) جمال برگه را منور ساختیم که بیا و ببین. یا مثلن پاسخ های یک صفحه ای به ۴ سوال درس بودجه هرکدام پتانسیل این را دارد که در قامت یک یادداشت پر و پیمان یک روزنامه اقتصادی یا صفحه اقتصادی یکی از همین روزنامه ها را مزین کند. حیف که دیگر دم دستم نیست و برگه ها می رود لای دست استاد و بعد هم اگر خوش شانس باشد سر از سیستم بازیافت شهرداری تهران در می آورد. وگرنه شما را هم بی نصیب نمی گذاشتم از این فوران های ذهنی. فقط خیلی دوست داشتم واکنش اساتید مذکور را در حین تصحیح برگه می دیدم... اگر قدری زرنگ باشم معدل الف این ترم روی شاخش است.

نمی دانم این میل عجیب به نوشتن و خواندن یکدفعه از کجا پیدایش شده ولی می دانم که بعضی اقدامات اساسی و فاصله گرفتن های به موقع، درست و هوشمندانه تاثیر شایانی داشته. اصلن فاصله گرفتن از حاشیه و غیر ضروریات ذهن آدم را باز می کند و وقتی ذهن باز شد روی هرچیزی می تواند تمرکز کند و نتیجه بگیرد. طوری که راندمانش در حد جام جهانی بالا برود. فضاهای خالی ذهنی هم هر چند وقت یک بار نیاز به خانه تکانی دارد. این یک فناوری بومی است. مثل انرژی هسته ای! کی گفته ما خسته ایم؟! 

دیشب لابه‌لای چرک نویس‌هایم برگه ای پیدا کردم مبتنی بر تعدادی سرفصل و موضوع به همراه توضیح طرح هایی که عنوان ساده "مطالعات شخصی" را رویش گذاشته ام. سرشار از کاوش و تفکر و حرکت علمی و خواندن و نوشتن و بعضن کار اجرایی. و حتی اسم آدمها و لینک هایی که می توانند کمک کنند. وقتی خواندمش چند موضوع و طرح جدید زیرش اضافه کردم و تک و توک کارهایی که انجام شده یا تا حدی پیش رفته بود با تاریخ علامت زدم. بعضی اسمها را خط زدم و چند اسم اضافه کردم و گذاشتمش کنار. همراه با همان حس های دوگانه و در جهت عکس که بعضن در حالتهای وخزاده‌گی روحی دچارش می شوم. اینکه هم وقت دارم هم وقت ندارم.
چقدر دور شده ام از بعضی اصل ها! چقدر دلم برای مطالعات شخصی ام تنگ شده! چقدر سرشار از انرژی های مثبتم این‌روزها! اسمش را می گذارم "دوران بازگشت"...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 13:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف
بعضی وقت‌ها آدم خیلی دلش می‌خواهد یک حرفی را به یکی بزند و دفعتن می‌بیند یکی قبلن جایی بهترش را بهتر گفته. الان حکایت من همین است.

"خیال برت می دارد که فلان دوست دشمن من است. چطور می شود؟ او که خبر ندارد. اگر هم خبر داشته باشد که کاری ازش نمی‌آید. تو هی خیال می‌کنی. هی اذیت می‌شوی. هی درد می‌کشی. هی پر چرک می‌شود دلت. بعد دو سال می‌بیندت می‌گوید تو چرا این‌قدر لاغر شده‌ای؟ چرا این‌قدر شکسته‌ای؟ می‌گویی تو مرا به این روز انداختی. می‌خواهی خیال کنی؟ خیال خوب کن. خیالی کن که چاقت کند."

کوروش علیانی
کتاب: "باران خلاف نیست" / نشر "مستند"  / چاپ اول ۱۳۸۶
یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/28ساعت 21:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

"ما شما را با باتوم و کتک به بهشت می رویم! "

(سوره ناجا - آیه ۱۱۰)

 

حمله ناجوانمردانه به تجمع دانشجوبان مقابل سفارت انگلیس (24/3/86)

برخورد مهرورزانه(!) با تجمع دانشجوبان مقابل سفارت انگلیس (24/3/86)

دومین شب برخورد با اراذل واوباش تهران (27/02/86)

طرح جمع‌ آوري اراذل و اوباش تهران

طرح مبارزه با بد حجابی (هفته اول اردی بهشت 86)

طرح مبارزه با بدحجابی (هفته اول اردی بهشت 86)

برای خواندن توضیح نشان‌گر موش‌واره(!) را روی تصویر نگه دارید و برای دیدن در اندازه بزرگ کلیک کنید).

(۴ تای بعدی که شرح لازم ندارد ولی مشروح دوعکس اول را اینجا و اینجا ببینید. همچنین اینجا و اینجا.)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/25ساعت 23:56  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

"هواللطیف"

فاطمیه دوم چه زود رسید!

خبر از یک خط تجاوز نمی کرد. باز هم ساده بود. کوتاه هم.
از آن‌هایی که یکدفعه دل آدم را مچاله می کند توی خودش
بعد انگار یک چیزی بی‌صدا می شکند و می‌ریزد پایین 
و به جایش بغض از همان‌جا جمع می‌شود و آرام آرام خودش را می‌کشد بالا
تا می‌رسد به گلو و همان‌جا گیر می‌کند
از آن بغض‌هایی که آخر یک روز می‌شکند، یعنی باید بشکند
اصلن بغض را نباید نگه داشت، مثل حسابی که یک روز باید تصفیه شود.
مثل یک سیلی...
که یک نفر توی روز روشن جلوی چشم همه بزند توی صورت تو، یا عزیزترین کسی که داری،
بعد بهت بخندد و تو هیچ نگویی و طعنه بزنند و تو باز هیچ نگویی و... خبر باز هم ساده بود:
"
طی یک اقدام تروریستی، گلدسته‌هاي حرم عسگريين(ع) هم منفجر شد"
به همین سادگی!
باید پیراهن های مشکی را بر تن کنیم.
فاطمیه دوم چه زود رسید!

و باز هم سامرا... (پس از بمب گذاری دوم، اصل عکس از AFP)

و حالا
من مانده ‌ام با روضه ‌ای که مانده روی زبانم
یاس کبود!
دنبال قبر تو هم می گردند
چه خوب شد که قبر تو پنهان است...

آنان موریانه‌اند و من روضه‌ای غریبانه می خوانم
و سامرا از قدس کمتر نیست
و سامری ها
در سامرا چقدر زیادند

پیراهن یوسف است حرم
برادرانش قبا کردند و
یعقوب گریه می کند تا هنوز
و بوی شعر نمی ‌شنوم از کنعان
از تهران
نارنجکی به دهان می ‌بندم
نارنجکی به شعر...
(علیرضا قزوه)

حرم عسکریین در سامرا پیش از بمب گذاری
تصویر حرم امامین عسکریین در سامرا پیش از تخریب
 

و مرد ما چه شیوا گفت:
با خمپاره و بمب نمي‌توان گلدسته‌هاي عدالت را از بين برد
چرا كه فرزند امام عسگري(ع) دنيا را پر از عدالت خواهد كرد.

به قول دوستی:
خدايا به شيعه غيرت بده،
و به باغيرتان شيعه صبر...

یا علی مددی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 22:24  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

"هواللطیف"

...و من متولد می شوم!

مینی شیخ!

۲۳ سال تمام شد.
۲۳ سال چرخیدن دور خورشید و دور خودمان و دور منظومه شمسی، وسط این همه ماه و ستاره و سیاره و سیارک و سیاه چاله و اجرام سماوی و اخیرا ماهواره ها که خیلی هم زیاد شده اند خودش کم کاری نیست!
...

مینی شیخ!

(این پست هنوز در دست احداث است...)
حیفم می آید یادی هم از پارسال نکنم
خیلی از گفتنی ها را قبلن اینجا گفته ام.


۱) شب. بعد از ثبت پست در چای نبات، با موبایل سید هادی زنگ می‌زنم خانه. بعد از ۳ تا بوق خواهرم گوشی را بر می‌دارد:

- سلام
- سلام. کی خوابه کی بیداره؟
- (با خنده) هرکی خواب بود هم الان بیدار شد! چی‌کار داری؟
- مامان! مامان بیداره؟ گوشی رو بده بهش.
- سلام مامان!
- (صدای خواب آلود) سلام. خوبی؟
- آره.
می خواستم به خاطر اینکه ۲۳ سال پیش من رو به دنیا آوری آوردی ازت تشکر کنم!
- (مهربانانه می خندد. می توانم چهره اش را تصور کنم) باید از خدا تشکر کنی.
- به بابا هم بگو.
- باشه
- خدافظ!

۲) باز هم لطف دوستان... باز هم شرمنده‌گی... باز هم هدیه‌های غافل‌گیر کننده و هیجان انگیز و پربار و ماندگار. فلش مموری ۲ گیگ، یک ربع سکه بهار آزادی، ۵ دی وی دی فیلم اورجینال به انتحاب خودم، یک لیوان کانسپچوال آرت پر از اسمارتیز، یک پازل سه بعدی چوبی، چند تا کتاب، به اضافه یک جفت نعل اسب! ( بشتابید! باقی هدایا هم به لیست اضافه خواهد شد!!)
اگر بخواهم اسم بیاورم سیاهه ای می‌شود بالغ بر ۵۰ ، ۶۰ تا اسم که در این چند روز مبارک(!) از طرق مختلف ارتباطی (حضوری با فاصله، حضوری رو در رو، حضوری در آغوش!، تلفنی، موبایلی، اس ام اسی، ایمیلی، کامنتی، مکتوب، پستی، (و حتی تلگراف و مورس و خط بریل و کبوتر نامه بر و دود و... الخ)) ابراز لطف نموده بودند و تبریکات صمیمانه شان را پذیرا بودم.
از آقای رسولی (دبیر جشن‌واره سلام بر نصر الله) گرفته تا اکبر (فروشنده ی بوفه دانش‌کده) و بر وبچ خواب‌گاه (سوئیت ۳۲۲) و جامعه اسلامی دانش‌جویان (دفتر مرکزی) و دوستان کثیر دانش‌کده (که باز سنگ تمام گذاشتند) و انجمن علمی اقتصاد و همچنین دوستان اصفهان و به خصوص جواد عزیز و هم‌سایه‌گان وبلاگی و اینترنتی و... آقای دانیل اورتگا که از کشور نیکاراگوئه قدم رنجه کرده و تشریف آوردند و کلیه خواهران و برادران و امت حزب‌الله و همیشه در صحنه!
از همه این عزیزان کمال سپاس را دارم. از صمیم قلب امیدوارم بتوانم اگر نه تمام، دست کم بخشی از این همه سبزی و محبت را در خوشی‌های تک‌تک‌شان جبران کنم. به قولی:
ایشالا بیام عروسیتون برقصم!
و برای همه‌شان آروزی برکت و سلامتی دارم به ا