تبليغاتX
چای ‌نبات

من از این به بعد فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد!

زنده باد مایکل جکسون، که گرچه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، زندگی اش که هیچ، حتی مرگ او را هم نادیده گرفت، ولی بزرگترین خدمت را به ایران اسلامی کرد که نگذاشت دنیا بیش از این آبروریزی و لشکرکشی خیابانی مان را ببیند و سرگرم شود!


بزرگا مردا که جکسون بود که وقتی از هرزگی و حرامی به اسلام پناه برد، که کاست بعدی اش درست فروش برود!، اسم میکائیل را برگزید و جلوی صدها هزار مسلمان، آواز سر داد که " گیو تنکس تو الله .. ".آنوقت فلان هنرمند ما چهارده سال است که می خواهد " ربنّا " ی خودش را از سیمای بی نوای ما پس بگیرد ..

بزرگا مردا که مایکل بود که مسلم مرد ولی حتی یکی از این شبکه های بیگانه هم حاضر نشد او را در هنگام وفاتش مسلمان بخواند و ازاین حیث از ام کلثوم هم مظلوم تر بود. ام کلثومی که اگر از تاج پادشاهان عرب چندان نمی دانست از تخت شان خوب خبر داشت. نقل است که وقتی به آن شاهزاده ی آخری روی خوش نشان نداد، مورد غضب قرار گرفت و لابد دیگر بهترین خواننده ی شهر خودش هم نشد!!. و وقتی چهارمیلیون نفر در تشییع جنازه اش آمده اند، رادیوهای محلی از روی دست پاچه گی همه ی آن ها را سلطنت طلب خواندند! .. که البته در دنیای عرب، طاغوتی بودن یعنی عین مردانگی ..

دلم برای مایکل جکسون می سوزد که برهنه میان هوادارانش می رود، آن وقت استاد مسلّم موسیقی ما با پاترول نقره ای اش میان مردم می رود و تمام حواسش این است که ملت روی رنگ متالیکش خط نیندازند. همان استادی که از شدت تواضع، که آشنا و بیگانه خوب بر آن واقف اند، خود را از خس و خاشاک می داند و برای همراهی با مردم برف پاکن ماشینش را سه بار بالا و پایین می کند که هم از توبره خورده باشد هم از آخور ..

بزرگا مردا که جکسون بود که هوادارانش وقتی میخواستند ساعت ده شب توی بورلی هیلز بدون مجوز شلوغی کنند، وصیت کرد به برادرش جرامین جکسون که آرامش ساکنین را به هم نریزد. چونان شاه اسماعیل که در جنگ چالدارن اجازه نداد لشکرش شب به خط بزند و تا فردا صبر کرد و گفت : "من حرامی قافله نیستم" ..

من به مایکل جکسون می گویم اصولگرای واقعی!! ... که وقتی خبر مرگش رسید دو ساعت پیشش تمام کرده بود .. نه مثل آن ها که روزی شصت بار خبر مرگشان می رسد، ولی یک بار هم نمی میرند ..

بزرگا مردا او بود که مهرورزی اش با کودکان شهره ی آفاق بود، و می خواست بعد از حقوق زنان، از حقوق کودکان هم دفاع جانانه ای کند. طوری که بعد از دادگاهش، برای اولین بار در طول یک مصاحبه ی مطبوعاتی دست کودکی را گرفت و لابد قول داد که دست کم یک کودک زیر هشت سال را در کابینه اش بگذارد! ..

روشنفکرا که جسکون بود که رقص "مون واک" اش در تاریخ بشریت نمونه نداشت. حرکت پاهایش بی نظیر بود. طوری عقب می رفت که همه خیال می کردند به جلو می رود. آنچنان سقوط می کرد که همه عروج می پنداشتند ..

من از امروز فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد .. به خاطر این رقص آخرش .. در برابر مرگ ..

و امید می دهم به شما که "هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض .. " - و او کسی است که آرامش را به دلهای مومنین نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیافزاید، که لشکریان آسمان و زمین از آن خداست ... -


لکن هنوز ملولم از اینکه چشمانتان را بسته اید بر هر چه جز این طرف دیوار که دیوار بسیار ساخته ایم ، پل نه و "ثُمَّ قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً .. " - سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ... - (بقره - 74)

و هزاران بار تجربه کردم که کفّاره ی شراب خواری های بی حساب، هشیار در میان مستان نشستن است ... ولی باز حتی اینجا تنها به یاد تو نشسته ایم که گفته ای "و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا .. - و هر کس از یاد من رویگردان شود، پس همانا زندگی سختی خواهد داشت .." - (طه - 124)

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

متن از Enkratic

با سپاس از محمد حمیدی اصفهانی این متن را در فیس بوک گذاشت و به آن افزود و کاملش کرد

این متن را دوست داشتم. بعد از یک روز ضد حال که هرچه مطلب برای پرونده رسید را به دلیل ضعیف بودن رد کردم، و بعد از این همه ننوشتن و ننوشتن و ننوشتن... خواندنش چسبید. امید که به شما هم چسبیده باشد!


سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم --- رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم --- بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر --- که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را --- به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم --- نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن --- که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت --- دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم --- که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت --- نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 0:44  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

"آب" را می‌گویند نطلبیده‌اش مراد است. ولی برای یک وب‌لاگ نویس نوشته کم‌تر از آب نیست. آن هم وقتی از آن دنیا آمده باشد و فرستنده‌اش یک "جسد زنده" باشد. (از بهشت یا جهنمش را نمی‌دانم. گویا هر دو یک مرکز پستی دارند! ولی بعید است توی جهنم چیزی از قسم آب پیدا شود. آن هم برای فرستادن) مناسبتش هم که کم‌کم صدای همه را در آورده است! و البته کلی پست ثبت موقت ردیف شده خودمان را عایدی داشته. چیز جالب این وسط اولین برخوردی است که بین "من" و "جسد زنده" در یک "تشییع جنازه" به وجود آمده و من خود از آن بی خبر بودم!

پرونده را بسته بودیم که رسید. ما هم چون بر اساس دیپلماسی مقتدرانه کشورمان مثل سعید جلیلی معتقدیم ۶+۱ از ۱-۷ به‌تر است. از آن نگذشتیم. ولی بلاخره پرونده تولدمان تمام شد!


۱ مرتضا عارف

در کوپه قطار نشسته‌ای با سید و غلام و صادق و جسد(0) داری راجع به شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد صحبت می‌کنی که یهو می‌شنوی: "به عزت و شرف لا اله الا الله ..." آخر نمی‌شود نشنید که! بچه‌ها یکی را که شاید قد چندان بلند و وزن چندان سنگینی نداشته است، در پتو پیچیده و بر شانه گرفته‌اند، کأن جنازه‌ای که (دور از جان ما!) برای خاک‌سپاری می‌برند. ما هم که در زندگی هیجان کافی برای ارضاء حس جوانی (نوجوانی شاید به‌تر باشد) نداریم، بلند می‌شویم می‌آییم به خیل حمالان جنازه و دادزنان می‌پیوندیم و جماعت غافل از آنکه جسد اصلی کیست! بعد از یکی دو واگن طی طریق به سمت غایت القصوایی نامعلوم، پرده (در این‌جا پتو) از رخ جنازه سیمین ساق ما به کناری می‌افتد و می‌توانیم رخ تابان میت مزبور را مشاهده نماییم: شیخ میتی!

راستش را بخواهی، من این شیخ میتی را اصلن نمی‌شناختم، راستش را هم نخواهی، کلی ماه و سال و روز و ساعت بود که اقلن هفته‌ای یک بار به چای‌نبات سر می‌زدم (به‌تر است بگویم چشم می‌زدم) تا مطلب جدیدش را بخوانم. گذشته از متن‌های بلند و نفرت‌انگیزش، وب‌لاگ خوبی بود. همین‌که شیخ میتی را همه دوست دارند و کامنت‌ها همه بوی صمیمیت می‌دهد، آدمی را جذب می‌کند که ببیند چه جور جایی‌ست این‌جا. به این‌ها اضافه کنید، بوی خوش چای‌نبات اصفهانی را که با پولکی بخواهی بزنی به رگ. شیرینی‌اش زیاد می‌شود ولی به یاد ماندنی‌ست. آن تصاویر سر درش هم (تعریف از خودمان نباشد) تنه به تنه تصاویر سر در ما می‌زند، بخواهم با تو صادق باشم، می‌گویم برخی مواقع حسودی ام می‌شود. پیوندها نیز خوب‌اند، یعنی چند ساعتی می‌توانی وقت خود را با چای‌نبات و رفقا، تلف کنی، چه از این به‌تر برای تو بی‌کار که نشسته‌ای این متن را می‌خوانی؟(1)

من عادت به بلند نویسی ندارم، همین اندازه هم شیخ میتی کلاهش را بیاندازد بالا، که از آن دنیا پاشده‌ام آمدم این‌جا برای چای‌نبات چیز نگاشته‌ام، فقط این را بگویم که با تمام تفاصیلی که عرض شد، تا به حال فقط یکی، نه دقت نکردی، فقط یکی از مطالب این وب‌لاگ را خوانده‌ام، بقیه را چشمی سرانده‌ام روی لغاتش و کامنتی مرقوم نموده‌ام. آن هم مطلبی بود که یک عده بی جنبه، پس از قهرمانی به حق تیم شایسته پرس‌پولیس، نگاشته بودند، خدا هدایتشان فرماید، هدایت فرمودنی!

خواهشی که از شیخ میتی و آق جواد دارم این‌که مطالب رنگ وارنگ، آش شله قلم‌کار و چارشنبه بازاری خویش را کوتاه‌تر بفرمایند بنگارند که ایستادن بی‌جا مانع کسب است. در آخر امیدوارم این چای‌نبات، هم‌واره لب دوز و لب سوز و قندپهلو، باقی بماند. بقای عمر شما.

زیاده عرضی نیست
یا علی مدد


(0) از خصوصیات ماست، که با خودمان نیز حرف می‌زنیم
(1) من از قدیم با خواننده جماعت آبم در یک جوق نمی‌رفت، شما به بزرگی خودتان ببخشید و بگذرید.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 18:24  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

آخرين يادداشت از سلسله يادداشت‌هاي سال‌گشت چاي‌نبات را محمد صابري نويسنده‌ي وب‌لاگ شهر شيشه‌اي نگاشته... لطفن به ادامه‌ي هم‌كارم توچه فرماييد،

محمد قطعه متفاوت این پرونده است. یک آدم مطبوعاتی-سینمایی خوش‌فکر و مسلط به سینمای ایران که وب‌لاگ سینمای شیشه ای اش را هم برای همین راه انداخته. او از فوتبال هیچ سررشته ای ندارد. در این حد که فکر می‌کند امیرقلعه نویی هنوز توی بوخوم بازی می‌کند! و در یورو ۲۰۰۸ به سفارش دوستان طرف‌دار انگلیس بود! بودنش در طبقه پنج ساختمان خیابان خرم‌شهر در این ۱۰ ماه روزهای خستگی‌ام را شیرین نگه داشت. وب‌لاگش را هم در همین دوره و نزد خودم به دنیا آورد. ولی نمی‌دانم چرا از آن شیرینی در این یادداشتش اثری نیست.


۱ محمد صابري

تولدنویسی...با گارانتی
(صفحه‌ای می‌نگارم به میمنت میلاد موجودی مجازی، از برای احساسی حقیقی.... قربتن الی الله؛ ان‌ شاء الله!!)

*****
۱- خسته‌ام.... می‌خوام سر تمام بدبختی‌های دنیا هوار بکشم تا شاید سبک شم... (اصلن می‌خوام سر تمام خوشی‌ها شاخ بذارم! تا لااقل وقتی تو اوج غرولندهام یکی رسید و گفت:" قدر الآنت رو بدون... مگه خوش‌بختی شاخ و دم داره...!؟" بگم.... نه، داد بزنم: آره داره الاغ!!)
۲- درگیر و دار پخش سریال «حلقه سبز»، دلم انگار از خودم گرفته بود...هنوز نه به دار بود نه به بار! اما انگار یه چیزی تو اظهار نظرات رسانه‌ها و آد‌م‌ها بود که ته‌ته گلوم رو فشار می‌داد...خنده‌دار بود برام؛ اما خنده‌ام نمی‌گرفت وقتی هر روز، با خودم مرور می‌کردم که چه مواضع خنده‌داری نسبت به داوری سایرین داشته‌ام و چه بی‌منطق «حاتمی‌کیا» ستایی کرده‌ام... منگم!!
۳- از سرصبح الکی خوشم و مثل «پیتر» تو مرد عنکبوتی(البته قبل از رسیدن به جای‌گاه رفیع عنکبوتیت..!!) احساس می‌کنم همه دارن با وجودم حال می‌کنن، اینه که به هرکی که می‌رسم می‌خندم و یه چیز دم دستی تعریف می‌کنم، تا لااقل تو ذهن اون خنده‌هام منطقی‌تر جلوه کنه...، بی‌خیال این‌که تو دلش چی درباره‌ام فکر می‌کنه...(و البته واقعن امیدوارم که این فکرش، مثل فکر رفیقای «پیتر» نباشه...!!)
۴- به زنگ خوردن بد موقع گوشیم غر زده بودم اما وقتی سلام پشت خط رو علیک گفتم، به سفر مشهد دعوت شدم....در میان راه زیارت فهمیدم که نایب‌الزیاره کودکی سه ساله و سرطانی هستم، که به دلیل وخامت حالش، بالاجبار جای‌گزین پدرش در این سفر شده‌ام...گنبد را دیده ندیده، همه چیز را فراموش کردم و گفتم، بعد از این همه سال هم؛ به نیت یکی دیگه اومدم... جوابم درخبری کوتاه رسید؛ درست روبه‌روی پنجره فولاد بودم که امواج مخابرات، خبر فوت دختر سه ساله را به مرکز افکارم کوباند...یک روزه برگشتیم؛ طبق قرار!
۵- «از اون نشست‌هاییه که من کهیر می‌زنم...!»، «چرا ؟» ، «چون یه مشت مدیر می‌خوان دور هم جمع بشن و هی به هم لوح تقدیر بدن و البته ماچ...!» اینارو به کنار دستیم می‌گفتم که با صدای سنج و طبل سرود ملی- مذهبی ایران، ناخواسته از جام پریدم و آماده آغاز مراسم تقدیر درون سازمانی(!) معاونان و مسئولان «رسانه ملی»(!!) "از هم" شدم... با ویبره گوشی به خودم آمدم، SMS بود؛ «ممدجون تولدمون نزدیکه، از یادداشت‌ها عقب نمونی...یاعلی!»(البته متن فینگلیش بود!)

*****
بعدالتحریر: همیشه فکر می‌کردم آدم‌ها و حرفاشون دو حالت بیش‌تر ندارن؛ یا آدم‌ها پشت حرفاشون سنگر می‌گیرن یا حرفاشون پشت اونا. اما آشنایی با فضای وب نقیض این کلیت ذهنی‌ام شد؛ فضایی که آدم‌ها تمام قد در میان حرف‌هاشون ایستاده‌اند و حرف‌ها تمام قد در میان دل‌ها!
البته اصلی‌ترین دلیل این شکست نفسی(!) و کوتاه آمدن از ایده و دیدگاه سابق (که به نظر بعضی‌ها درباره من مضمحل(!!)، هراز چندگاهی امکان پیش‌آمد دارد!) جز دری‌چه آشنایی‌ام با فضای وب‌لاگ‌نویسی نبود؛ "چای‌نبات" و چند و وب‌لاگ دیگه...
راستش من مولودی نویس نبوده و نیستم(حالا چه برسه به مولودی نویسی برای یک وب‌لاگ!)، اما گفتم شاید برای انتقال احساسم نسبت به دل‌نوشته‌های جواد و مهدی عزیز، این‌که بعضی از لحظات متناقضی، که با خواندن دلنوشته‌های‌شان، ختم به«فراغ بال»، «طیب خاطر» وکمی هم «تفکر و تأمل»، کرده‌ام را تصویر کنم،کافی باشد... پس همین کردم!
(پوزش از اطاله کلام....اما جهت تضمین رضایت یادآوری می‌کنم سطر اولم را که؛ الاعمال بالنیات!!!)
یاحق! التماس دعا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 1:15  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

این دو دوست قدمت رفاقتشان خیلی است! و عمق رفاقت‌شان نیز. و گاهن حسادت برانگیز! برای همین خواستند با هم یادداشت بدهند. نتیجه اش را شما بگویید خوب شده یا نه. همین!
(یادداشت متفاوت لید متفاوت هم می‌خواهد! تازه! آنچه این‌جا نگفتم از توی نوشته‌شان می‌شود فهمید. "دفتر تجربه‌ها" و "هنوز ایستاده زیر باران" به ترتیب مال این دو است:)


 ۱  سارا باقری
۱  صفورا زواران حسینی

هيچ وقت چاي‌خور قهاري نبوده‌ام، چه برسد به اين‌که چاي با نبات بخورم! تا جايي که از عنفوان کودکي و اين‌ها يادم مي‌آيد چاي به درد پاک کردن قي چشم‌ها در اول صبح مي‌خورد و آب جوش و نبات دواي دل‌هاي دردمند است! همين که گفتم! بي‌خود نخواهيد خاطره‌اي از کودکي که به چاي‌نبات ربط داشته باشد بسازم!!

 

اين روزها ميزان استفاده‌اش در مكالمات و حرف‌هايمان بالا رفته است. تقريباً در هر ديدار و هر از گاهي در تماس‌هاي تلفني هم اشاره‌اي بهش مي‌شود. Inbox گوشي‌ام پر شده از s.m.sهايي كه نوشته "chaynabat!" (مربوط به قبل از افزايش قيمت!) يا "چاي‌نبات!" (مربوط به بعد از افزايش قيمت!) گمان كنم اين روزها نسبت "چاي‌نبات" در واحد s.m.sام در مقايسه با مدت مشابه سال قبل رشد لگاريتمي داشته است!!

همه اين حرف‌ها و s.m.sها انذاري است تا مرا وادار كند هر چه زودتر مطلبم را براي تولد چاي‌نبات بنويسم. دريغ كه در اين قطعي برق و خفه‌مرگ شدن ناشي از گرما دست و دل كه هيچ، روحيه‌ام هم به سمت نوشتن چاي‌نبات نمي‌رود! چاي داغ با نبات... تصور كن... بخار هم ازش بلند مي‌شود... واي!

كاش حداقل اسم خنك‌تري داشت كه در اين روزهاي گرم بي‌كولر سر ذوقم بياورد.

جدي‌ها! نمي‌شود چاي‌نبات هم به مثابه تمام كوچ‌نشينان با توجه به فصل از يك اسم گرم به يك اسم خنك كوچ مي‌كرد؟! (چه‌طور لوگو را مي‌توان تغيير داد، اسم را نمي‌توان؟!) مثلا تابستان‌ها به جاي چاي نبات مي‌شد "طالبي بستني"!!!

من به نوبه خودم از دولت محترم و كليه دست‌اندركاران زحمت‌كش چاي‌نبات خواهش مي‌كنم هر چه زودتر به اين مشكل خانمان‌برانداز رسيدگي كنند تا ديگه جوونامون انقدر دچار معضل ازدواج نشن! در ضمن از برنامه خوبتون هم ممنونم!

 

من نمی‌دانم چرا این‌قدر در یادگرفتن اصطلاحات و لهجه‌ها بی استعدادم، با آن‌كه رگ و ریشه‌ام به یکی از لهجه‌دارترین استان‌های ایران می‌رسد! ولایت همین چای‌نباتی‌ها منظورم است. خیلی جالب است علاوه بر خودت حضور مجازی‌ات، یعنی وب‌لاگی که داری هم لهجه داشته باشد! به نظر من این وب‌لاگ لهجه دارد! از همان اول حسم این بود. اسمش لهجه دارد، لینکش لهجه دارد ...

 

لهجه؟! من اين را چندان حس نكرده‌ام. البته اين را هم بايد در نظر گرفت كه اول با نويسنده وب‌لاگ (حداقل يكي از آن‌ها) آشنا شدم (شديم) بعد با خود وب‌لاگ. يعني چاي‌نباتي‌ها جزو آن دسته از دوستان واقعي‌ام هستند كه در دنياي مجازي هم تعقيبشان مي‌كنم. شايد بشود لهجه‌دار بودن را هم به حساب اين آشنايي گذاشت.

 

آره موافقم. بخش زیادی از تصوراتم از نویسنده‌های این وب‌لاگ از دنیای واقعی آمده تا از داخل نوشته‌هایشان و دقیقا واقعی‌هایی هستند که در دنیای مجازی هم تعقیبشان می‌کنم. اما این حرف اولم را نقض نمی‌کند. اسم و لینک و گه‌گداری مطالبش (مثل آن مطلبی که رفیق شفیق مهدی درباره مسافرین نوروزی نوشته بود یا مطلبشان درباره زاینده رود یا ...) لهجه دارد و آن‌قدر قوی هست این لهجه که حس و حال کلی‌ام را شکل بدهد.

راستی! ربط‌دار به این بحث لهجه، تابه‌حال به این فکر کردی که این‌جا، این وب‌لاگ، چه‌قدر از واقعیت نویسنده‌هایش درونش است؟ منظورم این است که مهدی و رفیق شفیقش چه‌قدر از واقعیت خودشان را در این‌جا می‌نویسند؟ این‌جا به هر حال یک وب‌لاگ شخصی است دیگر ... و البته هر نویسنده‌ای انتخاب می‌کند از کدام بخش‌های وجودش در وب‌لاگش بنویسد که معلوم نیست 10 درصدش است یا نود درصد ... در دنیای مجازی و وب‌لاگ خوانی آدم همیشه کنج‌کاو است که نویسنده را بیش‌تر بشناسد. بفهمد چه‌قدر درکش از نوشته‌های نویسنده با واقعیت نویسنده منطبق است ... مهدی وب‌لاگ‌نویسی درس می‌دهد دیگر و سوال من و حواشی‌ها و تحلیل‌های کنارش هم به نظرم یکی از بحث‌های فلسفی و پایه‌ای وب‌لاگ‌نویسی است. شاید برایش (برایشان) جالب باشد چنین بحثی ...

 

من از حرف قبلي‌ات يك نكته جالب بيرون كشيدم. به نظر مي‌رسد نوشته‌هاي جواد بيش‌تر لهجه دارند! معمولا وقتي چاي‌نبات را باز مي‌كنم و مطلب را مي‌بينم (قبل از اين‌كه به نام نويسنده برسم) مي‌توانم حدس بزنم كه نوشته كدام‌شان است. بعضي از مطالب مشخص است كه از اصفهان پست شده! اين حدس زدن نويسنده گاهي برايم حكم سرگرمي هم پيدا مي‌كند! تيتر را مي‌بينم و حدس مي‌زنم، بعد به سرعت مي‌روم پايين و حدسم را چك مي‌كنم! (البته براي اين‌كه اين بازي‌گوشي مزه‌اش را از دست ندهد سعي مي‌كنم از تيتر پايين‌تر نيايم كه وجود "هوالطيف" يا "به نام خداوند بخشنده مهربان" بازي را لو ندهد.) خيالم كه از اين بازي‌گوشي راحت شد تازه آن وقت مي‌نشينم به خواندن مطلب.

اين چيزي كه گفتم كمي هم به حرف تو درباره واقعيت دروني نويسنده مربوط است. انگار همان شناختي كه از نويسنده داري (نه فقط از قلمش) باعث مي‌شود حدس‌ها اشتباه از آب درنيايند.

باز هم چون اول نويسنده وب‌لاگ را شناختم بعد خودش را اين كنج‌كاوي كه گفتي يك جورهايي برعكس است. يعني انگار اين وب‌لاگ قطعه‌اي از پازل شخصيت نويسنده است كه در دنياي واقعي رو نمي‌شود و براي ديدن اين قسمت پنهان شخصيتش بايد وب‌لاگش را هم بخواني. البته اين را هم بايد در نظر گرفت كه شايد اين قطعه براي من پنهان است و براي ديگراني كه در فضايي ديگر و مراودتي ديگر با نويسنده در ارتباطند اين پنهان بودن وجود ندارد.

با اين اوصاف يكي از كاركردهاي چاي‌نبات - مثل وب‌لاگ تمام دوستان ديگرم- براي من احوال‌پرسي است. ردگيري حال و احوال نويسنده در نوشته‌هايش براي اين كه خيالت از بابت احوالات خوش دوستانت راحت باشد.

 

من این بازی را نمی‌کنم هر بار، اما موافقم با حرفت ...

 

می‌دانی چه احساسی دارم؟ حس مصاحبه‌های شهروند امروز که یکی را می‌آورند از آن یکی سوال کند بعد خودشان می‌نشینند می‌بینند. مثل مصاحبه عبدی با حجاریان یا دختر شریعتی با برادرش! آخ! ببخشید اگر مثال‌هایم مکدر کننده خاطر بخشی از نویسندگان و خوانندگان این‌جاست! خب چه کنیم دیگر! فرق داریم!

 

فکر می‌کنم مطلبمان دارد خیلی طولانی می‌شود و کم کم صدای ملت در می‌آید. موافقی مطلب را همین‌جا جمع کنیم و آخرش آن عکس چای‌نباتی را به عنوان هدیه تولد تقدیم بارگاه ملکوتی و شیوخی کنیم؟؟؟!

 

نه! (برای این‌که حالت گرفته شود!)

 چای نبات


* این عکس‌ها را من بعد از رایزنی با صاحبان پست گرفتم و الان می‌گذارم که حال‌گیری نشود!

* خانم فهمیه فداکار هم در هواخوری شخصی‌ دسته جمعی‌شان به همین مناسبت پستی درج کرده‌اند که لیدش را می‌آوریم و بقیه‌اش را بروید همان جا بخوانید. البت ضمن تشکر از الطاف بی شائبه‌ این دوست بزرگ‌وار، صحبت درباره کلام ایشان هم مثل بقیه در یادداشت نهایی بنده محفوظ است!

این‌روزها تولد چای‌نبات است و چای‌نباتی‌ها به سنت تحویل‌گیری هر سال‌شان تولد راه انداخته‌اند و سر زنندگان به این وبلاگ مطلب می‌نویسند. از وقتی که بنر را عوض کردند و اعلام نزدیک شدن به ایام تولد این وبلاگ را اعلام، من تصمیم گرفتم به این مناسبت بنویسم، البته نه مثل دوستان در تمجید و تعریف بل‌که به‌عنوان یک بهانه برای نوشتن در مورد وبلاگ‌ها،اصلن همین‌که این مطلب را به این مناسبت دارم می‌نویسم خودش تحویل‌گیری چای‌نباتی‌هاست و سعادتی برای آن‌ها برای تبریک این مناسبت!!!... بقیه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 19:50  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

اولش با جواد کلی نگران بودیم برای کنترل و تنظیم زمان ثبت خیل یاد داشت‌هایی که بناست برسد. همین که به هرکسی گفتیم استقبال کرد برای‌مان جای شعف داشت. و البته ما به "هرکسی" نگفتیم برای تولدمان یاد داشت بنویسد. نشستیم بالا و پایین کردیم و انتخاب. ولی در ده روز تعیین شده تنها همان دوتا رسید که خواندید.
دو نفر خواستند باهم یاد داشت بنویسند و بعد هم یکی‌شان آن را ای‌میل زد و رفت سفر. منتها یادش رفته بود فایل نوشته را اتچ کند! دومی هم نسخه‌ی آخر را نداشت. یکی بالکل یادش رفته بود. یکی هنوز دارد امروز و فردا می‌کند. یکی اس ام زده که: "نوشته ام ولی اونی نیست که می خواستم". و... در میان این خلوتی یک دفعه رفاقت یک نفر گل کرد...

احمد ذوعلم رفیق فابریک من است. توی رفقا اشبه الناس است به من! خُلقن و خَلقن و منطقن! هرکدام ما به‌ترین جای‌گزین برای دیگری هستیم. و به‌ترین مکمل هم. من تیم او هستم و او تیم من. تا به حال هم تجربه‌ی ناموفقی نداشته‌ایم. همین که با هم برای کنکور خواندیم و با هم قبول شدیم و با هم آمدیم تهران و با هم رفتیم توی دفتر مرکزی جاد و با هم رفتیم صدا و سیما و با هم آمدیم بیرون و با هم رفته ایم ایران و... و کلی "با هم" دیگر در این ۶ -۷ سال آن‌قدر به هم نزدیک‌مان کرده که مثل‌تر بشویم به هم. احمد خودش یادداشت داد برای‌مان. آن هم اکنونی که تله‌پاتی‌اش بیش از هر زمان دیگری نیاز به پست جدید دارد. و این است که ارزش آن را چند برابر می‌کند.


۱  احمد ذوعلم  

سلام حضرت!
این هم از تبریک ما
جسارت است...

بسم الله
"وب‌لاگ"، احتمالن ترکیت "وب" به علاوه‌ی "بلاگ" بوده که بعدها با تغییرات زمین شناسی و نیز اصابت یک شهاب‌سنگ عجیب و غریب به زمین در عهد نوسنگی باء بلاگش می‌افتد و تبدیل می‌شود به "وب‌لاگ"های امروزی! "وب" اش که یعنی تار عنکبوت (همان که اوهن البیوت عند الله است!) و "بلاگ"اش را هم خدا می‌داند. این که تاثیرگذاری وب‌لاگ تا چه حد است بماند. اما وب‌لاگ‌نویسان ثابت کرده‌اند که در خدمت هر کاری می‌تواند در بیاید. از سیاست و فرهنگ و سینما و... تا حدیث نفس و درد دل‌های شخصی و به قول حضرت نفسانیات زی‌زی‌گولو بازی! و... می‌توان در وب‌لاگ عکس نوشت، زندگی تصویر کرد، کله معلق زد، پاچه خواری نظام کرد، حرف‌های بد زد، نظریه پردازی کرد، خیلی خشک و جدی در باب سیاست قلم زد...، ببخشید، دکمه‌های صفحه کلید را فشرد.
نه تیغ سانسوری، نه سخت‌گیری سردبیری، نه خرده گیری‌های رفقایی در دنیای حقیقی که اگر هم باشد با یک جمله‌ی کوتاه که «وب‌لاگ شخصی است» سر و ته قضیه هم می‌آید. وب‌لاگ کلن چیز خوبی است برای بچه‌های از هر سنخ که دوست دارند تولیداتی داشته باشند از هر دست. (این "دست" با دستی که قلم می‌گیرد و گاهی مزدور می‌شود قدری توفیر دارد!) افرادی که احساس نظریه پردازی می‌کنند. نظریه پردازانی که...

باور کنید خودم به مهدی گفتم می‌خواهم برای سه سالگی وب‌لاگ مشترکت با محمدجواد ملکوتی بنویسم. بعید می دانم چشمش از قلمم آب می‌خورد که بخاری از آن برآید. یادم نیست، ولی احتمالن وقتی این را گفتم تکه‌ای هم نثارم کرده است. آخر من هم مشابه همین متاع را دارم. ولی خوب...

شما هم بنویسید. همه‌تان دعوتید. انتشارش را هم من تضمین می‌کنم. حتی اگر در حد چند سطر باشد. چه اشکالی دارد؟! اصلا کلاس کار صاحبان این وب‌لاگ هم کلی بالا می‌رود. ندیده‌اید این نشریات روشن‌فکری را که هر از چندی پرونده‌ی چرندی می‌گشایند و از هر ننه قمری یادداشت اختصاصی می‌گیرند. خوب این هم یادداشت اختصاصی ما به چای نبات...

همه‌اش با همین سه نقطه ها تمام شد. یعنی اگر بخواهی تا فردا صبح هم می‌شود حرف زد. (به فرض این که الان حوالی غروب روز قبل باشد!) اصلن وب‌لاگ برای همین است که دهان مبارکت را باز کنی و هر چه دل تنگ‌ات خواست بگویی و بعد هم آن چیزهایی را که می‌گویی خودت سانسور کنی و بعد هم تایپ و ... آخرلامر هم برود برای انتشار...

چه وب‌لاگ خوبی! چقدر گیرا! بنرش که هر روز عوض می شود. قلم قلم‌زن‌هایش را هم که نگو! دوربین هم دست شان می گیرند. کار گرافیکی هم در حد یورو 2008! همه چیزش به روز است. آدم تا می‌آید این جا جگرش خنک می‌شود. هم از سیاست می‌نویسند، هم از فضای اطراف‌شان. هم از فوتبال، هم از خدا و پیغم‌بر. هم معرفی کتاب دارد، هم باز نشر مطلب. هم به اذناب دولت تکه‌های سنگین می‌اندازند و هم تعریف‌های سنگین می کنند از دولتی‌های اصول‌گرا. هم می‌خندانند، هم به فکر فرو می‌برند. شمال غربی‌اش هم مختص خودش است! لینک رفقا هم از همه رنگ هست. تازه قرار و قانون هم دارند برای بالا و پایین کردن لینک‌ها...

گفت پارسال هم برای وب لاگ‌ام نوشته‌ای. اولش چیزی یادم نیامد. حال گشتن در آرشیو را هم نداشتم. بعد که گذشت (در حالی که اصلا به این که سال قبل چه نوشته‌ام فکر نمی‌کردم!) یک چیزهایی یادم آمد. قبلا هم تولد فرزند مجازی شیخ را تبریک گفته‌ام. مبارک است! یعنی ثابت کرده‌اید که مبارک است. خدا برکت‌اش را زیاد کند. برایش اسفند دود کنید. ای کاش بعضی‌ها هم یاد بگیرند...


بعدالتحریر: بله که بعدالتحریر هم دارد! حالا حتما مشغول رمزگشایی نوشته های بالا هستید که در بیابید منظورم از کلمات بالا چه بوده است! ول کنید. خود صاحب البلاگ می داند منظورم را. (اگر اصولا منظوری وجود خارجی داشته باشد.) بخوانید و رد شوید...

* این کاغذ دیواری هم جواد برای ام‌شب تولد چای‌نبات طراحی کرده.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 0:15  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

مهدی ملکی‌فر از آن‌هایی است که به واسطه چای‌نبات آمد و برای هم ماندیم. وب‌لاگ اولش اسمش بود: "کم آوردم" چون هر اسمی را که گذاشته بود قبلش توسط یکی دیگر اشغال شده بود!
و حالا "notitle" را دارد. این جانور سمپادی کسی است که من را خیلی یاد خودم می‌اندازد! و حالا هم مرام گذاشت و اولین نوشته جدی بعد از کنکورش را برای سومین سال چای‌نبات نوشت.

این یادداشت او هم در مورد وب‌لاگ و کلیشه‌های فرهنگ مجازی نوشته‌اي خواندنی است. منتها بعد از این یادداشت!


۱ مهدی ملکی‌فر

پیش نوشت:
1. مقدمه و اینا که نمی‌خواد. این‌جا شد 3 ساله.
2. چیزایی که می‌گم شاید بیش‌تر مربوط به وب‌لاگ‌های اقماری‌(!) این‌جا باشه تا خودش.

کسانی که در حال حاضر میان این‌جا رو می‌بینن و کامنت می‌ذارن و خلاصه ولو هستن این‌جا (می‌گم ولو چون این‌جا یه قهوه خونه‌اس) با تقریب خوبی منو نمی‌شناسن بالکل. من یه موجود کوووچووولووو بودم وقتی برای اولین بار از طریق "..." (مهدی شیخ: این اسم را من سانسور کردم!) اومدم این‌جا. به هر حال من بودم که یهو خودمو دیدم وسط یه عااالمه دانش‌جو. آدم احساس اهمیت می‌کنه. مخصوصا این‌که به خوبی "تحویل گرفته می‌شدم". خلاصه عالم بسیار جالبی بود و می‌تونم بگم عملا دلیل من برای ورود به اینجا با بقیه فرق داشت.(تا اینجا دری وری گفتم) و این تحویل گرفته شدن یکی از خصوصیات این‌جا بوده و هست. و همین باعث می‌شه وب‌لاگ‌های اطراف اين‌قدر تاثیر بگیرن.

چای‌نبات برای من مثل روز شماره. سال اول می‌بینی: "هزار سال پیش در چنین روزی..." به سال دوم که می‌رسی دیگه... همون قبلیاس که شده "هزار و یک سال پیش در چنین روزی..." . مثلا همین فوتبال. من آدمی هستم که الان بگو دو تا بازی‌کن تیم ملی بگو نمی‌تونم بگم. با پستای فوتبالی این‌جا من جوگیر می‌شدم. فوتبال تماشا می‌کردم. اما الان در حد ماست... اگه 2 سال پیش بود این وضع وب‌لاگ راضی‌کننده محسوب می‌شد. اما به طرز واقعن عجیبی (که از مهدی بعیده) این‌جا انعطاف پذیری‌شو از دست داده. یعنی من اصلا احساس نمی‌کنم این‌جا با چیز "جدیدی" همراهی می‌کنه یه چیزی "جدیدی" به وجود می‌آره.

کسی که این‌جا رو می‌گردونه, نیرو محرکه‌اش از بین رفته. آخرین زوری که زد "انقلاب‌های چای‌نباتی" بود که واقعا باعث شد من دیگه نیام این‌جا. با عوض شدن بنر چیزی عوض نمی‌شه؛ قهوه‌خانه‌ای بود اینجا, شد یک کافه‌ی روشن‌فکری از نوع مذهبی. نگاه می‌کنیم به گذشته. رفت و آمد خیلی زیاد. هر روز لینک باکس رو چک می‌کردیم که کی اومده کی رفته. کی تازه وب‌لاگ زده و...

کلیشه شدن خیلی خیلی زود گریبان این وب‌لاگ رو گرفت. اگه دقت کنین هر چی این‌جا بشه انعکاسش توی وب‌لاگ‌های همسایه دیده می‌شه. و متاسفانه این کلیشه شدن اون‌جاها هم رفت. ترکیب پست‌ها به این ترتیب: "عکس, دعا, روز/تولد/میلاد/شهادت/مهمانی‌خدا/... مبارک‌باد." یا یک یادداشت روزانه از دانش‌گاه.

در ابتدا مطالب مخاطب خاص نداشتند. یعنی اگر هیچ کدوم از این آدم‌ها و دانش‌کده اقتصاد را نمی‌شناختی, باز هم می‌فهمیدی این‌جا چه خبره. الان تبدیل شدن به یادداشت‌هایی که هر آدم بیرونی که می‌آد می‌بینه می‌گه "که چی؟".
البته پست‌های خود مهدی گاهی به پست‌های اول وب‌لاگ تنه می‌زنه. اما منظور من چندان خود مهدی نیست. این‌جا یه کافه است. باید به مشتریا نگا کنی. به این لینک‌ها. به کسانی که می‌آن کامنت می‌ذارن...

در نهایت, من بیش‌تر دوست دارم ببینم دور و بریای این‌جا یه کم خودشونو بکشن بالا تا توانی هم برای چای‌نبات بمونه که برگرده به روزای اول. چون این‌جا بیش‌تر از این‌که در اختیار مهدی یا جواد باشه, دست آدمای دور و بره. یه کم سعی کنین روز مادر رو تبریک نگین در یک پست مجزا با فونت رنگی, ببینین چی کم می‌شه ازتون.

درسته که چای‌نبات خیلی وقته واسه من تموم شده, اما یه چیز خیلی با ارزش برام موند. یه دوست که آخرش قراره بگه:

I’m the creator of this TV show.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 19:25  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطيف

چای‌نبات سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! مي‌خواهيم در پرونده ویژه‌ی ۴‌باغ شما را میهمان چای‌های تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمان‌های چای‌نباتی متفاوت اما سابقه‌دار که حرف‌های هر کدام می‌تواند فصل الخطابی باشد برای خود.
فتح باب اين پرونده و اولين ياد داشت را سنا شايان نوشته، يكي از نويسندگان وب‌لاگ
حتا كويرم ميشه سبز كرد. خواندنش خالي از لطف نخواهد بود.
لازم به توضيح است كه متن زير طبق رسم‌الخط وب‌لاگ چاي‌نبات ويرايش شده است.


۱ سنا شايان

تولد؟ يادداشت؟ حق التحريريه؟ اين سوسول بازي‌ها چه معني داره؟
سه سال پيش بود انگار! اينباكس اي‌ميلم اين قدر متورم نشده بود كه حالا هست!
اي‌ميل‌ها گم نمي‌شدند، اوركات هم فيلتر نبود، گويا تو اي‌ميلش(كه از اوركات براي همه سند تو آل كرده بود) نوشته بود: به ما كه سر نمي‌زنيد لااقل به وب‌لاگ‌مان سر بزنيد! (يه چيزي در همين حدود!)
حالا وب‌لاگ چيست؟ خوردني‌ست؟ پوشيدني‌ست؟ خواندني‌ست؟
چاي‌نبات؟ ۴باغ؟ چاي‌نبات براي دل درد خوب است؟ اين را كه گفته بود؟
ااا وب‌لاگ يعني اين؟ لينك و كامنت و پست اين‌هاست!! من هم وب‌لاگ‌دار شدم!
انقلاب‌هاي چاي‌نباتي (به آرشيو قسمت فروردين 85 مراجعه شود)، كامنت‌هاي بي‌نام با اسم‌هاي اجق وجق!
همه با هم توي وب! برو بچز دانشكده‌ي اقتصاد علامه در حال گيس و گيس‌كشي!
شر با انتشار عكس‌ها خوابيد، فقط اين وسط برو بچز وب‌لاگ‌دار شدند!
كامنت‌ها پر مسخره بازي! آخ دعواي اعتقادي مذهبي سنتي و.... مشاعره توي كامنت‌داني؟
خوابيدن تب وب‌لاگ‌نويسي! خلوت كردن برو بچز علامه!
يك عالم دوست كليكي جديد، روابط كشف نشده‌ي نشناخته، آدم‌هاي مجازي كه حقيقي شدند! و بعضي‌هايشان دود شدند و بعضي ديگر مجازي را به حقيقي ترجيح دادند.
يك دنيا عكس از جاهاي نديده و نرفته، از سفرها بازديدها و... يك حجم از اطلاعات بي‌خود و باخود و...
كشف استعداد نويسندگي!
سه سال گذشت؟؟؟
بچه‌ي آدمي‌زاد وقتي سه ساله مي‌شود راه مي‌رود، دندان دارد، شكسته و نصفه نيمه حرف مي‌زند، سرعت تغييراتش بالاست!
جواني هم همين طور است، روز به روز تغيير، عوض شدن به‌تر شدن بدتر شدن مردن زنده شدن، نااميدي، اميدواري و....

به نظرم چاي‌نبات خيلي كم تغييرات نويسندگانش را نشان داد ولي اگر دقت كني سير زماني همه چيز را نشان مي‌دهد! نويسندگان را ميان پست‌ها لو مي‌دهد. آرشيوها‌، حافظه‌ي زنده‌ي وب‌لاگ‌ها هستند، به نظرم بخوان‌شان! شايد بد نباشد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 0:54  توسط نویسنده میهمان  | 

هوالمعشوق

بچه ای در بازاری بزرگ گم شده بود...

داد می زد و گریه می کرد:

«« من بابام رو می خوام »»

ازش پرسیدند: بابات رو کجا گم کردی؟؟

گفت: «نمی دونم یه لحظه حواسم پرت شد... بابام رو گم کردم»

کسی به بچه نزدیک شد، یه پفک تو دستش بود... به پسر بچه داد...

گفت: بیا عزیزم این پفک رو بگیر واین قدر گریه نکن...

پسر بچه باخشم فریاد زد و گفت: من بابام و گم کردم... می فهمی!!

اون وقت تو به من پفک می دی؟؟!!

 من بابام رو می خوام!!

 نوشته شده توسط: م. پسرخاله

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 20:7  توسط نویسنده میهمان  | 

بسم الحق

گفته بودی برای دومین سالگرد تولد وبلاگ "چای نبات" بنویسم. ولی من درباره‏ی خودت، خودم، آدم‏ها، زندگی و خیلی چیزهای دیگر نوشتم و البته رابطه‏ی شان با چای نبات!


قهوه‏خانه شلوغ است. مثل همیشه. همهمه‏ی جماعت، با صدای قل قل قلیان‏ها، با بوی تنباکو، قاطی می‏شود و می‏رسد به ما که نشسته‏ایم و منتظریم برایمان چای بیاورند. تو قلیان می‏کشی، من هم این جماعت را نگاه می‏کنم. پیرمردهای بازنشسته، کاسب‏های خسته از کار روزانه، جوان‏های بیکار، قهوه‏چی پیر که سالهاست آشنای قهوه‏خانه است. همه چپیده‏اند توی این چهاردیواری و میان دود تباکو و قل قل قلیان‏ها و چای و حرف و حرف و حرف، می‏خواهند برای ساعتی هم که شده، فراموش کنند. فراموش کنند که جزئی از رودخانه‏ی بزرگ زندگی هستند و ناچار، هر روز همان مسیری را می‏روند که آب آن‏ها را می‏برد. تو قلیان می‏کشی و به دودی که از دهانت بیرون می‏دهی نگاه می‏کنی. من هم نگاه می‏کنم به این دود، که می‏رود و توی فضای قهوه‏خانه گم می‏شود. نگاه می‏کنم به خودم، به تو. فکرمی‏کنم اینجا می‏شود میان این آدم‏ها گم شد. رودخانه‏ی بزرگ را فراموش کرد. حتی اگر به قدر ساعتی بیشتر نباشد. شاگرد قهوه‏چی بدون هیچ حرفی، دو فنجان چای روی میز می‏گذارد، هر دو را هم مقابل من. یک استکان را بر می‏دارم و کنار قلیانت می‏گذارم. با خودم فکر می‏کنم کاش عوض قند، این چای را با نبات می‏خوردیم.

***

رفته‏ام خواستگاری. تعارفات معمول که تمام می‏شود، یکی از همین مردم - که البته جنسش کمی با من فرق می‏کند! - سینی چای را می‏آورد. سرم را بلند نمی‏کنم. می‏دانم قرار نیست اتفاقی بیفتد. چای را بر می‏دارم. اتفاق قبلاً افتاده. تشکر می‏کنم، همان طور که سرم پائین است. چای را می‏گذارم روی میز روبه ‏رویم. نگاهش می‏کنم، اینجا هم از نبات خبری نیست. همان بهتر که نیست. استکان را بر می‏دارم. داغی‏اش می‏دود زیر پوستم. لحظه‏ای مردد می‏مانم. چه کار باید می‏کردم؟ چه کار می‏توانستم بکنم؟ چای را لاجرعه سر می‏کشم. زبانم می‏سوزد. حلقم، مری‏ام، معده‏ام، همه می‏سوزند. داغی چای کار خودش را کرده، شاید هم تلخی‏اش. نمی‏خواهم یکی از ماهی‏های بیچاره‏ای باشم که با جریان رودخانه همراه می‏شوند و آب آن‏ها را با خودش می‏برد و هیچ وقت هم نمی‏فهمند که از کجا آمده‏اند و به کجا می‏روند. استکان خالی را می‏گذارم توی نعلبکی. تصمیمم را گرفته‏ام. زبانم را به کامم می‏زنم. پرزهای سوخته، سلول‏هایی که بر اثر حرارت چای مرده‏اند، به سقف دهانم می‏خورند و حس خوبی در من ایجاد می‏کنند. فکر می‏کنم آن چایی را که کنارش نبات باید باشد، هنوز نخورده‏ام. می‏دانم که آن استکان چای هم انتظار مرا می‏کشد.

***

هنوز ظهر نشده. زیر سایه‏ی بید مجنون، کنار رودخانه نشسته‏ام. آب را نگاه می‏کنم که چگونه آرام از زیر سی و سه چشمه‏ی پل می‏گذرد و می‏رود و می‏رود و می‏رود. ماهی‏ها را هم همراه خودش می‏برد. جلوی پای من اما، چند بچه ماهی تقلا می‏کنند. سعی می‏کنند مخالف جریان آب رودخانه شنا کنند. زورشان نمی‏رسد. هرچه بیشتر تلاش می‏کنند، نتیجه‏ای ندارد. با جریان آرام آب، به عقب رانده می‏شوند. خیلی که زور می‏زنند، در جای خودشان ثابت می‏مانند. بعد از چند دقیقه تلاش و تقلا، می‏آیند در آب کم عمق گودال‏های کنار رودخانه دور هم جمع می‏شوند. لابد از سعی‏شان با هم حرف می‏زنند. از رودخانه که چه ظالم است و نمی‏گذارد هر کس به هر راهی که می‏خواهد برود. خس و خاشاک و لجن و جلبک و چوب و برگ و حتی ماهی‏ها را همراه خودش، آرام می‏برد به باتلاق. این رودخانه با همه‏ی عظمتش به باتلاق ختم می‏شود. دو پسر نوجوان که تا کمر توی آب رفته‏اند، داسی را به چوبی بلند بسته‏اند و لجن‏ها و جلبک‏ها و گیاهان حاشیه‏ی رود را، از ریشه در می‏آورند و به بیرون رودخانه می‏اندازند. رودخانه حریف این دوتا نمی‏شود. از روبه رویم می‏گذرند. سلام می‏کنم. جواب می‏دهند، با خنده. انگار نه انگار دو ساعت است توی آب هستند و تمام بدنشان کرخت شده. خسته نباشید می‏گویم. باز هم می‏خندند. دستی تکان می‏دهند و می‏گذرند. می‏روند خلاف جهت این رودخانه‏ی بزرگ - که همه چیز را با خودش می‏برد - لجن‏ها و گیاهان مزاحم کنار رودخانه را از ریشه در بیاورند و بیرون بریزند. حالا از من دور شده‏اند، دارند می‏رسند به پل. سرم را بلند می‏کنم و آسمان را از لابه لای شاخه‏های بید مجنون می‏بینم. بعد نگاه می‏کنم به عکس متلاطم خودم توی آب. زندگی را می‏بینم، رودخانه را هم، ماهی‏ها را هم. آخ که دلم چقدر هوس چای نبات کرده!

مرتضی صفایی

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/30ساعت 13:18  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

نامه

نوشته بود: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه، اما منظورش را سانده بود. خیلی کم پیش می آید یک دختر به پسری اظهار محبت کند. من هم برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم: " اینکه شما مرا دوست دارید به خودتان مربوط است. اما من نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم. اصلا از آدم ها بدم می آید." یادداشتم را گذاشتم کنار همان نیمکتی که نامه اش را برای من گذاشته بود.
فردا با اینکه هوا بارانی بود، دوباره رفتم سراغ همان نیمکت. یک دستمال کاغذی مچاله افتاده بود کنار پایه ی نیمکت. برش داشتم. خیس بود. نمی دانم از اشک یا باران؟ با خط کج و معوجی رویش نوشته بود: خیلی بی شعوری. خیلی احمقی. بعد انگار خطش زده باشد، گوشه اش نوشته بود: دوستت دارم. با احتیاط تاش کردم و توی جیبم گذاشتم. سیگارم را روشن کردم و روی نیمکت خیس نشستم. می خندیدم یا گریه می کردم؟ هر چه بود، قطره های اشک با قطره های باران قاطی شده بود و روی صورتم می لغزید.

                                                * * *

نوشته بودم: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه. بعد از کلی مقدمه چینی، غزلی نوشته بودم و بعد کاغذ را تا کردم و با چند تا گل بنفشه ی خشک شده، گذاشتم توی یک پاکت صورتی. مانده بودم چه جوری به دستش برسانم. آن روز صبح، بالاخره دلم را زدم به دریا و سر راه مدرسه، پاکت را دادم دستش. هاج و واج ایستاده بود و من را و پاکت را نگاه می کرد. منتظر نشدم. دویدم. آن قدر دویدم که از نفس افتادم و لبه ی جدول خیابان نشستم و همین جور که نفس می زدم، می خندیدم و این قدر خندیدم تا اشکم در آمد. بعد به این فکر کردم که موقع خواندن نامه، چه شکلی می شود؟ حتما کلی ذوق می کند اما به روی خودش نمی آورد. ولی مطمئنم جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد. وای که چقدر خنده هایش را دوست دارم. خدایا! یعنی می شود؟

سه هفته گذشته و خبری نشده. نمی دانم، شاید از گل بنفشه خوشش نیامده یا از رنگ صورتی. نه، اگر از رنگ صورتی خوشش نمی آید پس چرا مانتو صورتی می پوشد؟ حتما یک جای کار ایراد داشته. نکند از شعرم خوشش نیامده؟ مگر می شود دختری از شعر خوشش نیاید؟ چه کار دیگری می توانستم بکنم؟ قشنگ ترین شعرم را برایش نوشتم. من که چیزی بهتر از شعرهایم ندارم. خدایا! یک نامه ی دیگر می نویسم. شاید... نه! باید فایده داشته باشد. خدایا! یعنی می شود؟

                                               * * *  

نوشته بود: من الغریب الی الحبیب.

نه شعری نوشته بود، نه گلی توی پاکت گذاشته بود. نامه اش خیلی ساده بود، درست مثل خودش. معلوم بود که دوستش داشت. با اینکه سی سال ازش کوچک تر بود. سی سال یا شاید بیشتر. اما خیلی بزرگ تر بود. خیلی مهربان تر، دانا تر، شجاع تر، مرد تر... و مظلوم تر. حبیب هم معطل نکرد. از هر راهی بود خودش را به او رساند. چقدر لذت دارد انسان کنار محبوبش باشد، آن هم وقتی که تنهای تنهاست. غریب! چه طنین غم آلودی دارد این واژه، غریب!
سر ها را که به شهر آوردند، سر او از همه بالا تر بود. چون از همه بزرگ تر بود. از همه مرد تر بود. و سر حبیب، انگار که هنوز دنبال او باشد. خیلی کم پیش می آید کسی به حبیبش برسد، این دفعه اما حبیب بود که رسیده بود. حبیب به موقع رسیده بود.

مرتضی صفایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 12:33  توسط نویسنده میهمان  | 

 

بسمه تعالي

ابتلائات، غم ها و نگراني ها

حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) مي فرمايند:

« يا علي هر كه تو را دوست بدارد دچار دشمن مي شود. هر كه مرا دوست بدارد دچار فقر و هر كه خدا را دوست بدارد دچار بلا مي شود.»


شيخ اسماعيل دولابي مي گويد:

" ابتلائات براي اهل ايمان است. هر چه مراتب ايمان شخص بالا رود ابتلائاتش هم بيشتر مي شود."


مي گويند: شخصي الاغي داشت و از قضا همين كه او نماز خوان شد الاغش مرد.

ناچار او الاغ ديگري خريد و به طويله برد كه ببندد، الاغ به او لگدي زد؛
او هم به الاغ گفت: اگر از اين كارها بكني دو ركعت نماز هم براي تو مي خوانم !!!

 

"يا رب نظر تو بر نگردد"

نوشته شده توسط: م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 22:20  توسط نویسنده میهمان  | 

       گل  


به نام حضرت دوست که ناجسته اش یابند و نادیده دوستش دارند


سایه تون سنگینه مولا

کجا رفته اون چشاتون

کوچه خیلی وقته مونده

چشم به راه قدماتون

 

سایه تون سنگینه مولا

ما گلایه ای نداریم

هر کجا باشیم شما رو

روی چشمامون میذاریم

 

اگه ما رو دوست ندارید

یه اشاره بسه مونه

خودتون بگید که این دل

بمیره یا که بمونه

 

تا ما اهل انتظاریم

جمعه مون سرد و کسل نیست

جمعه روز خوب عشقه

وقت تعطیلی دل نیست

 

کی میاین قبله ی عالم

تا چشامون بشه روشن

بی شما سینه عاشق

تپیدن رو کم میاره

بی شما باغ ستاره

دیگه روشنا نداره

...

"یا رب نظر تو برنگردد"
نویسنده مهمان: م. پسرخاله

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 22:43  توسط نویسنده میهمان  | 

پاسخ گويي يا برگزاري جلسه اي با حاصل جمع صفر

از آن روزي كه ره بر سرزده به دانشگاه تهران آمد و در جمع دانشجويان دانشگاه به پرسش و پاسخ‌هايي كاملاً آزاد پرداخت و همگي مسئولان تصاوير اين ديدار را از گيرنده‌هاي خود ديدند نزديك به يك دهه مي‌گذرد.
نقش بي‌بديل رهبري در رشد با مديريت سياسي و حضور انقلابي اقشار مختلف اجتماع در طول نزديك به دو دهه‌ي رهبري ايشان بر هيچ ناظر هوشياري پوشيده نيست.

ره بر تنها به ديدارهاي سرزده‌ي خود از دانشگاههاي تهران كه منشاء تحول بسياري قرار مي‌گرفت بسنده نكرد بلكه بعد از چندي ديدارهاي ايشان با دانشجويان در قالب ديدارهايي با اساتيد و اعضاي هيئت علمي نيز گسترش يافت. ره بر انقلاب را مي‌توان تنها علمدار جنبش‌هايي نظير عدالتخواهي، آزاد انديشي، توليد علم و استكبار ستيزي دانست. گو اينكه ترمينولوژي اين لغات نيز از ايشان و بستر ارائه‌ي آنها نيز ديدارهاي دانشگاهي و پيام‌هاي ايشان به جنبش دانشجويي بود.

شايد پاسخي را كه ایشان در جواب به پرسش يكي از دانشجويان در مهماني افطاري در رمضان 82 مبني بر عدم مصلحت انديشي و وظيفه‌ي آرمانخواهي قشر دانشجو ارائه كردند افقي را پيش روي اين جنبش باز كرد كه با طرح صريح اين مطالب كه دانشجو بايد نقد طلبكارانه از مسئولين داشته باشد، در سالهاي بعدي جايگاه ويژه‌ي دنشجويان و به ويژه تشكل‌هاي دانشجويي را در قالب جنبش دانشجويي بيش از پيش اثبات كرد.

اكنون يك سال و نيم از استقرار دولت مي‌گذرد و در طول اين يكسال و نيم تشكل‌هاي دانشجويي در دو ديدار با رئيس جمهور شركت كرده و به ارائه‌ي ديدگاهها و نظرات خود پرداخته‌اند و اميد اين مي‌رود كه رؤساي قوامي مقننه و قضائيه و مسئولين ديگر سازمانها و وزارتخانه‌ها به تشكيل جلساتي از اين قبيل اهتمام بورزند.
اما آنچه حائز اهميت مي‌نمايد و با ديداري كه اخيراً تشكل‌هاي دانشجويي با رئيس سازمان صدا و سيما داشتند به صورت تهديدي جدي خود را نشان داد، استحاله فلسفه‌ي برگزاري چنين جلساتي است كه جز با بازنگري اهداف برگزاري اين جلسات راه ديگري براي گريز از اين خطاي عملياتي پيش روي نيست.

اين موضوع زماني به اوج اهميت خود مي‌رسد كه مهندس ضرغامي در جلسه‌ي ديدار با تشكل‌هاي دانشجويي با استناد به اين گفته كه مسئولين عادت كرده‌اند فقط حرف بزنند، اكنون بهتر است كه گوش دادن را تجربه كنيم از ذكر هر مطلبي به عنوان پاسخ به مطالبات دانشجويان حاضر در جلسه خودداري كرد.
به نظر مي‌رسد رؤساي سازمانها و وزارتخانه‌ها به جاي ذكر اين گونه مطالب و پرهيز از پاسخگويي بايد نسبت به عملكرد مجموعه‌ي ذيربط خود كه نتيجه‌ي بلاواسطه‌ي مديريت آنها نيز مي‌باشد پاسخگو بوده و از عملكرد خود دفاع كنند.

اين موضوع را نيز به تشكل‌هاي دانشجويي بايد تذكر دادكه از پتانسيل بالاي خود غفلت نكرده و در جلساتي كه تمامي جريان‌هاي اين جنبش حضور دارند با رويكردي پاسخ طلبانه حضور پيدا كنند، كه اگر اين چنين نشود اين گونه جلسات را بايد به مثابه سوپاپ اطميناني براي برخي نهادها و سازمانها در نظر گرفت كه با پخش و انعكاس انتقادهاي جنبش دانشجويي علاوه بر پاسخگو نبودن نسبت به عملكرد خود، با استفاده از پتانسيل بالاي پشت ميز نشاندن تمامي جريانهاي جنبش دانشجويي از قبيل آنچه در تيزر هاي تبليغاتي ديدار اخير با رئيس صدا وسيما و تبليغات بي سابقه ي آن رخ داد، چهره‌اي آوانگارد نيز از خود به نمايش مي‌گذارند.

آیت معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 21:14  توسط نویسنده میهمان  | 

هوالخلاق

دم دمای غروب ، یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود.

صدای مناجات استاد، از گنبد مسجدی که اون اطراف بود داشت پخش می شد... «ربنا افرغ علینا صبرا»

در حال رد شدن از جلوی یه کتاب فروشی بودم که اعلامیه ای پشت شیشه توجه ام رو جلب کرد، نوشته بود:

"تمام کتاب های این فروشگاه با 20% تخفیف به فروش می رسد"

وارد مغازه شدم پسر جوونی پشت میز نشسته بود ازش پرسیدم:

آقا ببخشید ، کتاب «سجین» رو دارید؟

یه نگاه عاقل اندر سفیهی به هم کرد وگفت: نه آقا نداریم.

گفتم کتاب «علیین» رو چطور؟

داشت فکر می کرد که یه پیرمرد اومد جلو و پرسید ببخشید آقا قیمت این کتاب چقدره؟

پسر جوون یه نگاه به قیمت پشت جلد کتاب کرد و یه نگاه به پیرمرد و گفت: 2000 تومن آقا.

پیرمرد پول رو داد و رفت .

من پیش خودم گفتم : مگه پشت شیشه ننوشته بود تمام کتاب ها با20% تخفیف به فروش می رسه! پس چطور..؟

تو این فکر بودم که صدای اون پسر من رو تکون داد ...

آقا کتاب «علیین» رو هم نداریم ، حالا موضوع این کتاب ها چی هست؟

زدم سر شونش و گفتم: حق دارید این کتاب ها رو نداشته باشید و ندونید موضوعشون چیه.

از کتاب فروشی زدم بیرون.

صدای دلنشین قرآن از گنبد زیبای مسجد پخش می شد : «ویل للمطففین»

 

یارب نظر تو برنگردد

م.پسرخاله


پ ن:
اشاره به سوره مطففین قرآن کریم.
سجين:
دوزخ.
از مجموع روايات بر مي آيد كه سجين مكاني است بسيار پست در دوزخ كه اعمال يا نامه ي بدكاران را در آن مي نهند، يا سرنوشت آنان گرفتار شدن در آن زندان است. (تفسير نمونه)
عليين:
عليون عالم ترين مكان در بهشت است و در اين كه مراد از علون بهشت است شكي نيست ولي آيا همه بهشت عليون و يا آن قسمتي از بهشت است معلوم نيست. (قاموس قرآن)


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 5:26  توسط نویسنده میهمان  | 

هو الخلاق

گفته بودي:
روزي با فراغت بال وآسودگي، سر فرصت و مجال به «خويش» خواهم پرداخت
و از خود «حساب» خواهم کشيد.
پس کو؟ پس کي؟
گفته بودي:
روزي دور از هياهوي زندگي، شبي را تا صبح با خود «خلوت» خواهم کرد
و در نهان خانه خويش، «آينه مراقبت» را پيش رو خواهم نهاد
و با خودم بي پرده و بي مجامله، رک و راست حرف خواهم زد.
پس آن روز و آن شب کي خواهد رسيد؟
امروز، فردا مي شود،
فردا هم، پس فردا خواهد گشت،
روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها مي گذرد؛
ولي ....
آن فرصت «نمي دانم کي و کجا» دست نمي دهد.
هميشه که نمي توان به گردن اين و آن انداخت!

بايد اي دل اندکي بهتر شويم
يا نه، اصلن آدمي ديگر شويم

از همين امروز هنگام نماز
با خدا قدري صميمي تر شويم


بر گرفته از کتاب"چشم دل" جواد محدثی
يارب نظر تو برنگردد
م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 6:30  توسط نویسنده میهمان  | 

هوالخلاق

      مهدیه اصفهان

عکس ها: م. پسرخاله

برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/18ساعت 13:53  توسط نویسنده میهمان  | 

 هو الخلاق

شنبه: 28/05/85
بيمارستان قلب شهيد چمران اصفهان
بخش جراحي
ساعت 15/23

گفتم: دايي جون شما فقط مشكل دريچه قلب داشتي كه عمل جراحي انجام دادي؟
گفت: در ظاهر آره... ولي در اصل اينجوري نيست و همين، عمل من رو اينقدر سخت كرد.
گفتم: مگه مشكل ديگه اي هم داري؟
لبخندي زد و گفت: كجاش رو ديدي. «من خيلي ثروتمندم»
تا حالا ديدي خدا اين همه نعمت رو يه جا به بنده اش بده؟
پيش خودم فكر كردم، « دايي ما كه از دار دنيا خيلي چيزي نداره؟!!»
گفتم: دايي، منظورت رو نمي فهمم !
يعني چي ثروتمندتر از من هم ديدي؟
گفت: من هم ناراحتي كليه دارم،
هم تشنج دارم،
هم روماتيسم دارم،
هم ناراحتي معده دارم،
دارم!!
يه آهي از سر رضايت كشيد و گفت: دارم،
اين همه چيز دارم، خدا حتما بايد خيلي كريم باشه كه اين همه چيز رو به من داده!
حالا ثروتمندتر از من هم ديدي؟
پيش خودم گفتم: خدايا يعني تا اين حد...!

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را

» م. پسرخاله
يا رب نظر تو بر نگردد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/01ساعت 23:43  توسط نویسنده میهمان  | 


همیشه همان موقع که فکرش را نمی کنی، اتفاقی را که مدتها آرزویش را داشتی واقع می شود.

همیشه روح هرکسی یک روح نصفه است که درست از وسط نصف نشده. مثل یک بیسکوییت که وقتی می شکنی اش، درست و حسابی و صاف نمی شکند. اگر بخواهیم یک بیسکوییت درسته باشیم...

همیشه در دنیا برای آنکه مفهوم خوبی و هر چیز خوبی درک شود  ناگزیر باید "بد" تجلی پیدا کند. شاید اشکال از ذهن انسان است که بدون قرینه یابی نمی تواند مفاهیم را دریابد. چگونه می توان مفهوم انصاف را دریافت بدون آنکه ظلمی واقع شود؟ اما همین که جرقه ی ظلمی زده شود، دیگر انصافی وجود نخواهد داشت و هرچه هست مظلومیت است و ظالمیت. پس فهم ما از خوبی فقط می تواند یاد آوری خاطره آن باشد. پس ما تا زمانی می توانیم خوب باشیم و در خوبی زندگی کنیم که هنوز نفهمیده ایم در چه زندگی می کنیم. پس همیشه باید شکر گذار هرچه هستیم و هرچه داریم باشیم. چون نمی دانیم چه هستیم و چه داریم! و مادام که به سبب حلول قرینه اش دریابیم، دیگر آن را نداریم. (همان مثال قدیمی تاریکی چیست الا عدم روشنایی؟!) مثل رابطه علم و جهل. (و چه پیچیده است این رابطه!)

این قاعده اگرچه کلی نیست و خیلی زیاد بستگی به نوع درک ما از مفاهیم دارد، اما بسیار کاربردی است.

چشمه حکمت تاژ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/17ساعت 23:43  توسط نویسنده میهمان  | 

 به
سید کربلای لبنان
مدینه ترانه ای ترین مدیترانه ای
نصرالله

شیعه یعنی شیر، یعنی شیر مرد
شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد

شیعه یعنی تیغ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف

شیعه یعنی تندر آتش فروز
شیعه یعنی زاهد شب، شیر روز

شیعه باید آبها را گل کند
خط سوم را به خون کامل کند

خط سوم خط سرخ اولیاست
کربلا بارز ترین منظور ماست...

(به روز شده توسط: سید سعید موسوی)
شعر از مرحوم محمد رضا آقاسی 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 22:59  توسط نویسنده میهمان  | 

بسم النور

به نظر شما، ميشه آسمون رو بوسيد؟
حكما ميشه، براي پيرزني كه عقيده داره دو، دوتا ۵ تا ميشه.
آخي...من 4تاشو شنيده بودم !!!
به نظر من ميشه، آخه ما عقيده داريم كه خداي ما تو آسمونه...

اما آسمون محل يه گذره؟
گذر از چي ؟ از خودم از خودت.
ولي من فكر ميكنم بشه اونم زماني كه از رگ گردن به تو نزديك تره، البته آدم نميتونه رگ گردنش رو ببوسه.
اما تو شاهرگ وجودي خودش ميتونه او رو احساس كنه.

اصلا حواست هست؟

اگه خوب دقت كني ميتوني اون رو همه جا ببيني،
آخه آسمون رو توي چشماي زلال همه ميشه ديد، حتي اگه به زمين نگاه كنه!!!
حتي تو شاخه گل نرگس،
ببين زندگي چقدر قشنگ ميشه،
تو مي توني بوي گل محمدي رو همه جا حس كني، همه جا.
اما ممكنه ايراد بگيري، بگي بابا ول كن اينقدر مشكلات سرمون ريخته كه ديگه فرصت نگاه كردن به آسمون هم نداريم چه برسه به گل نرگس و ...

من هم ميگم قبول؛
اما فكر نمي كنم ما كمتر از اون پيرزن باشيم كه عقيده داره!

اصلا يه نگاه به خودت بنداز و بعدا بگو نديدمش.
اونوقت اگه باز هم نتونستي آسمون رو ببوسي يه سري به شهدا بزن و بگو « آن قدر در مي زنم اين خانه را
تا ببينم روي صاحب خانه را »
حتما مي توني چون در وجودت از روز ازل نهفته است.


« خوش به حال اون عاشق كه غير از معشوق هيچ چيز ديگه اي نبينه»

ني من منم، ني تو تويي، ني تو مني
هم من منم، هم تو تويي، هم تو مني
من با تو چنانم اي نگار ختني
كاندر غلطم كه من تو ام يا تو مني

"یا رب نظر تو برنگردد"
م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 7:39  توسط نویسنده میهمان  | 

سيد حسن نصراللهشرم الشيخ كوفه است و
جنوب ، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه ، فرات است
فرات ، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است !

جنوب غرق خون است و
غزه آهوي زخمي
تو تنها مانده اي نصرالله!
در خيبري به نام جنوب
و هواپيماها دارند خندق مي كنند و
كودكان زخمي تشنه اند
تو رفته اي از شريعه آب بياوري
در برابر چشم اين همه ماهواره جاسوسي...

علیرضا قزوه

(به روز شده توسط: سید سعید موسوی)
(برای خواندن ادامه شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 21:13  توسط نویسنده میهمان  | 

هوالخلاق

سلام:
براي خودم... براي خودت.
از اسم سرفصل مشخصه كه چي مي خوام بنويسم؛
اول: براي خودم.
دوم: اگه شما هم خواستيد براي شما.

اين پست(براي خودم ... براي خودت) يه مدتي مهمون وبلاگ چاي نباته و موضوعش، درد و دل هاي صميمي و داستان ها كوتاه خودمونيه و همين طور چيزهايي كه تو زندگي با اون سر و كار داريم ولي بهشون اهميت
نمي ديم.
در واقع يه نگاه متفاوت به رابطه با معبود يكتا و يه جورايي رابطه عشقولانه با خدا...
و البته اميدوارم كم و كيف اون رو بر ديده ي زيباي خود ببخشيد.

دوستتون دارم قربون همتون.
م. پسرخاله


***
باز هم سرت را بالاي ستاره مي گيري؟
پشت اين آسمان، آسماني ديگر است،
باز هم پر از ستاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 23:52  توسط نویسنده میهمان  | 

هو الخلاق

گويند كه در بلاد مركزي فرهنگي دنياي اسلام (نام جديد اين بلاد در سنه 1427 هـ.ق) در گذشته، رود جوقي بوده (و هست) به نام "زنده جوق" (در بعضی نسخ "زاینده جوق" هم آمده)  كه اطراف آن را باغها و مزارع فراواني فرو گرفته و همگان به ميمنت وجود اين جوق وسيع به خوبي و خوشي گذران عمر مي كردندی.
دير زماني نگذشت كه عالمي بزرگ به نام جناب استاد "شيخ بهايي" دامت بركاته(ره) پا به عرصه اين ديار نهاد.
او نزد خود فكر كرد كه چرا آب اين زنده جوق را به همه ي اطراف اين بلاد نكشاند تا همگان از آن بهره برند؟ اين شد كه لامپ مغز جناب شيخ روشنا شد و به فكر فرو رفت و به فكر چاره اوفتاد تا اينكه دستي چند از مكازيك (جمع مکسر مکزیکی!) آن زمان (مثل افاغنه فعلي) را اجير نمود تا نهرهايي در اين بلاد حفر كنند تا همه اين نهرها آب خود را از "زنده جوق" برگرفته و به همه اين بلاد برسانند قابل ذكر است كه بعدها نام اين نهرها را "جوق مادي" گذاشتند كه از آن مي توان به "جوق مادي نياصرام" اشاره كرد كه خود از جوق هاي طويل اين بلاد است و از آن جوق هاي كوچك متعددی انشعاب مي گيرند.
صحبتي از مكزيكي جماعت شد، بايد گفت در تواريخ كهن نقل شده كه در اين بلاد جماعت مكزيكيون روزگار همی گذراندندی(!)
 كه به دليل جُل بودن، حكومت وقت آنها را به منطقه اي پست و فرومايه در خارج از شهر تبعيد كرد و نام آن را "جوق گودالي" گذاشتند كه در گذر زمان و خشک شدن جوق نام آن به "جعده گودالي" مشهور شد. (لازم به توضيح است كه شيخ اين بلاگ نيز زندگي نكبت بار خويش را در اينجا گذرانيده)

البته ناگفته نماناد كه امروزه در اثر تهاجم فرهنگي و تبلیغات مسموم! با عرض شرمندگي و متاسفانه و البته خدا به دور از كلمه ناهمگون و نا ملموس «چشمه» استفاده مي گردد. در ضمن چندي است كه اين جوق مادي ها به علت خساست زنده جوق و نيز از همه مهمتر به علت كثرت گناهان حاكمان اين ديار خشكيدن گرفته.

و من بايد در اينجا عروده اي بلند سر داده و به همه جهانيان اعلام بدارم كه « آب جوق حق مسلم ماست » زيرا آب همين زنده جوق است كه از آن آب سنگين به وجود آمده و انرجي هسته اي ( بلکه تخمه اي) را براي ايرانيان به ارمغان مي آورد.
در پايان بايد عرض كنم كه مردم اين بلاد هيچ گاه نتوانسته اند حق مطلب را در مورد اين جوق بزرگ ادا كنند تا آنجا که چند سال قبل مدتی بنای بی آبی گذاشت که چند صباحی کف رودخانه همچون کویری سله بسته در بلد اسپاهان دیده آزاری می نمود، و تنها مي توانم بگويم: جوق سارا شرمسارم از رخت!
عاقلان دانند.

م. پسر خاله
بازنويسي و تنظيم براي راديو!!! (وبلاگ): جواد
باز خوانی و ویرایش نهایی: مهدی شیخ!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/31ساعت 21:53  توسط نویسنده میهمان  | 

بسم رب الشيعيان

 

ساعت 45 : 12 دقيقه شب بود.

با يكي از بچه ها خيابون گردي مي كرديم. دست بر قضا گشنمون شد و تصميم گرفتيم بريم يه جايي شام بخوريم. يه چند تايي فروشگاه رفتيم كه از بخت بد ما همون يا غذا تموم كرده بودند يا ... خب بالاخره ساعت 45 : 12 شب جمعه بود.

داشتيم مي گشتيم كه ناگهان ديديم يه ساندويچ فروشي بازه، با خوشحالي رفتيم سراغش، از موتور پياده شديم و رفتيم تو،

- آقا سلام،

- سلام،

- خسته نباشيد،

- سلامت باشيد،

- قربونت دو تا همبر مخصوص با دو تا هندي و ... يه سالاد يه نوشابه.

- بله، فقط چون شب جمعه است و الان هم دير وقت، نون مخصوصم تموم شده، اشكالي كه نداره...

- نه، آقا؛ اين حرفا چيه، دستون درد نكنه.

تو حين نشستن بوديم كه نگاهي مظلومانه منو به سمت خودش كشيد، پشت سر، سراشپز

يه دختري نشسته بود كه حدودا 10 – 12 سالي بيشتر نداشت.

خب تو همون چند ثانيه هزار جورفكر به ذهنم خطور كرد تو گير و دار نگاه و فكر بودم كه صدايي منو تكون داد:

- مهتاب، مامان بيا اين گوجه ها را از بابات بگير، بيار تا اون رو بشورم و خوردشون كنم!

- چشم مامان اومدم.

اين صدا، صداي همسر مرد بود كه با مانتويي سفيد و آستين هاي بالا زده از پشت يخچال دخترشو صدا مي كرد....

ساعت هنوز 45 : 12 شب جمعه بود. اِ... ببخشيد. حواسم نبود. به نظرم ساعت ديگه حدود 1 شب...، شب جمعه بود.                 

 

م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 19:43  توسط نویسنده میهمان  | 

 

 عنوان نداشته باشد بهتر است

نظر به این که اخیراً در وبلاگ فخیمه «هادی نامه» استفتائی از یکی از علماء، که متأسفانه هنوز هویت ایشان برای مشتریان سایت معلوم نیست، منتشر شده و با توجه به این مطلب که به نظر می رسد ابهاماتی در باره ی نوع استفتاء و هویت مستفتی و مفتی (این مفتی هیچ ربطی به مجانی ندارد. لطفا بی خود دندان تیز نکنید!) برای مخاطبان وبلاگ وجود دارد ذیلاً بعضی ابهاماتی که در این زمینه وجود دارد مطرح می گردد. به امید این که از سوی گرداننده(گان) آن وبلاگ وزین پاسخی در خور جایگاهش منتشر گردد و افکار عموم هم کیشان، منور گردد. بلکه از این رهگذر، طریقی هم به منورالفکری آیینی گشوده گردد!

1-     معلوم نیست چرا این استفتاء با شماره 1537 آغاز شده. چرا که:

الف) حقیر که به یکی- دو توضیح المسائل و اجوبه الاستفتائات - من باب نمونه – مراجعه نمودم، دریافتم که استفتاء و یا مسئله 1537 درباره  فسق علنی و... است و در یک مورد هم استفتاء 1357 درباره شرط خیار و شاید هم خیارشرط بود و هیچ ارتباطی به ساعت مچی و ساعت منگوله دار و... و عقب و جلو کردن آن ها و عقربه هایشان نداشت. (با توجه به این نکته که رساله همه علماء حاشیه ای است بر کتاب عروه الوثقفی  و غالب همه آن ها یکسان است بعید می دانم اگر در توضیح المسائل همه علما هم جست و جو کنید به موضوعی غیر از موضوعات مذکور دست یابید)

ب) تعداد مسائلی که در رساله های عملیه وجود دارد حد اقل 2200 مسأله است که اگر فرض را بر آن بگذاریم که دقیقا این تعداد باشد، شماره این فتوا باید حداقل 2201 باشد.(گرچه در باره فتوا بودن نوشته مذکور هم تردید وجود دارد که در بندهای بعدی به آن پرداخته خواهد شد.)

2- نوع ادبیات حاکم بر فتوای مورد بحث بیشتر به حکم شبیه است. حکم هم معمولا چون به صورت موردی صادر می شود شماره ندارد. فلذا نفس وجود شماره -بدون توجه به ارقام آن- جای اشکال دارد. (جدا از این که علما برای اعلام حکم منتظر سؤال کسی نمی مانند) پس می توانید به بند 1 رفته این مورد را هم به عنوان قسمت جیم به انتهای آن اضافه کنید!

3- در میان انواع ساعات مورد اشاره درجواب استفتاء که راقم سطور شاید به دلیل عدم آشنایی کامل با تمام مظاهر تکنولوژی از وجود بعضی از آنها در بازار بی خبر است مثل ساعت ویندوزی و...(اگر اصولا چنین ساعت هایی وجود خارجی داشته باشند) ساعت دیجیتالی هم ذکر شده. ازقضا بنده این نوع ساعت را به خوبی می شناسم. از دوران طفولیت تا چند صباح پیش تا یادمان می آید ساعت مچی دیجیتالی بوده که برایمان می خریدند و ما هم هی گم می کردیم... الغرض، تا آنجا که یادم می آید ساعت های مذکورعقربه نداشته اند. گرچه در سال های اخیر انواع عقربه دار آن هم به بازار آمده، ولی آن چه مسلم است این گونه ساعت ها هرگزعقربه های حقیقی ندارند. پس حکم به حرمت عقب و جلو بردن عقربه چنین ساعت هایی بی معناست.

4- مطرح شدن پدران مستفتی(ها) در پایان فتواء، شائبه ارتباط قبلی وقلبی مفتی و مستفتی را به ذهن متبادر می سازد: مفتی از کجا پدران مستفتی یا مستفتی ها را می شناخته؟(اگر منظور از پدران،پدر و پد ربزرگ وجد و... باشدمستفتی یک نفر است. در غیر این صورت تعداد مستفتی ها از یک نفر تجاوز می کند!). ذکر عبارت «15 سال» هم این ارتباط را تقویت می کند. البته احتمال یافتن یک مفتَیِ مفتی  توسط مستفتی یا مستفتی ها! هم خیلی دور از ذهن نیست. گرچه با این فرض به نظر می رسد مفتی خیلی هم مفتی نبوده و بالاخره در آستانه سال نو برای نام بردن از پدران مستفتی شیرینی کوچکی هم دریافت کرده.(در بخش نتیجه گیری بیشتر توضیح خواهم داد)

5- به کار بردن لفظ «آن جناب» در متن استفتاء غیر معمول است. چرا که احترام به علمای اسلامی و ایضا غیراسلامی معمولا با الفاظی مانند «حضرت عالی» و ... انجام می شود و عبارت «آن جناب» عمدتاً برای مکاتبات سیاسی به کار می رود. جدای از این که معمولا در هنگام استفتاء، کلاً چنین الفاظی به کار نمی روند وسؤال کننده سؤالش را خیلی معمولی می پرسد. لذا این مسأله نه تنها باعث تقویت شبهه بند 4 می شود، بلکه شائبه دیگری را نیز به ذهن متبادر می سازد و آن سیاسی بودن کل ماجرا است!

6- به کار بردن یک عکس و یک کاریکاتور در کنار متن استفتاء و جواب آن سؤال برانگیزاست. چرا که به گمانم این کار در طول تاریخ فتوا گیری از علما بی سابقه باشد!

با عنایت به موارد مذکور در بندهای بالا چند احتمال که به ذهن ناقص حقیر می رسد محتمل است که در ذیل مطرح می شود. گرچه بیان احتمالات زیر- زبانم لال،رویم به دیوار - به معنای نفی احتمالات دیگری که احیانا ممکن است به ذهن ناقص دیگران برسد نیست.

احتمال اولی که وجود دارد تبانی مستفتی و مفتی است. دلیل وجود این احتمال هم بندهای 4 و5 می باشد. یعنی احتمالا این دو به نحوی گاوبندی کرده اند. حالا یا مفتی به دلیل مسائل خانوادگی یا سیاسی – با توجه به صوتی های مکررش که به بعض آن ها اشاره رفت - بار اولش بوده که افاضه می نموده و به خاطر این کار و برای کسب شهرت مبلغی را به مستفتی پرداخته ویا مستفتی به خاطر اشتهار در فضای وب اولین بارش بوده که فتواخواهی می کرده.

احتمال دیگری که وجود دارد ساختگی بودن این استفتاء است. دلیل این احتمال هم ادبیات بسیار نزدیک استفتاء و فتواء می باشد.توضیح این که: به نظر می رسد نه تنها مفتی خیلی در شیوه پرسش مهارت نداشته و احتمالا بار اولش بوده (یا فوق فوقش بار دومش بوده!)، بلکه مستفتی هم- که با فرض این احتمال همان مفتی است - خیلی در امر پاسخگویی مهارت نداشته!

احتمال بعدی این است که مفتی محترم آمیز غضنفر پشت کوهی (آقا میرزا غضنفر آقا پشت کوهی) باشد. این را می توان از نوع جواب گویی به استفتاء دریافت. (موارد مورد استناد هم بندهای 1،2،5 و احتمالابند 6 می باشند.)البته در این صورت، مستفتی هم  به احتمال زیاد همان شاسگولعلی خودمان است. این را هم می توان از آن جا دریافت که تنها کسی که این اواخر(منظور نزدیک به دو دهه اخیر است!) از آمیرزا استفتاء کرده شخص شاسگولعلی است. بماند که به این استفتاء در سایت آمیرزا هیچ اشاره ای نشده است.(آخر آمیرزا چون خیلی به روز و مدرن وجهانی و اینترنشنال هستند فضای اینترنتی هم دارند!)

احتمال آخر مجموعه ای از احتمالات گذشته است! یعنی در عین حال که مفتی به هر دلیل از قبل با مستفتی آشنا بوده برای کسب شهرت و استفاده سیاسی با او تبانی کرده است. حالا این مفتی کیست؟ همان غضنفر میرزا! مستفی کیست؟ شاسگولعلی!

 

در پایان باید گفت علی رغم مطرح شدن سؤالات بالا ونیز مطرح نشدن بسیاری ابهامات دیگر، دو سؤال اساسی وجود دارد که فرصت برا ی بحث تفصیلی پیرامون آن ها در این مقال وجود ندارد و فقط به ذکر صورت آن ها بسنده می کنیم. اول این که چرا اسمی ازمفتی محترم به میان نیامده است؟(با توجه به اهمیت ذکر نام مرجع در این گونه استفتاءات) و سؤال دوم این که دلیل انتشار این استفتاء در وبلا گ مذکور چیست؟

 

الف. زغالی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/10ساعت 1:20  توسط نویسنده میهمان  | 

 

بد نام!

هنگامي كه خبر توهين روزنامه هاي دانماركي و اروپايي به رسول گرامي اسلام گسترش يافت، زمزمه تحريم كالاهاي دانماركي هم دهان به دهان مي گشت. تا آنجا كه بعضي دوستان مي گفتند: « ديگر هيچ كالاي دانماركي مصرف نمي كنيم؛ حتي شيريني دانماركي!»

وقتي خبر پيشنهاد جايگزيني «گل محمدي» به جاي «دانماركي» براي شيريني دانماركي را شنيدم كمي جا خوردم. عجيب بود. از هر جهت كه فكرش را بكنيد. شيريني دانماركي را كه همين جا مي پزيد. چه ربطي دارد به دانمارك. دانمارك را به گل محمدي چكار. گل محمدي و شيريني چه ربطي به هم دارند. چندان اعتنا نكردم. فقط جالب بود. همين.

چند روز بعد هنگامي كه مشغول تماشاي تلويزيون بودم ديدم گزارشي نشان مي دهد از يك قنادي. فروشنده به جاي شيريني دانماركي شيريني گل محمدي به مردم مي داد. با خودم گفتم اين هم مثل بسياري ديگر از برنامه هاي سيما تبليغاتي است. رسانه است ديگر. كار تبليغي هم بد نيست. اين بار هم  اعتنا نكردم. باز فقط جالب بود.

تا اينكه چند روز بعد هنگامي كه با يكي از دوستان براي خريد شيريني وارد يك دكان قنادي شدم ناباورانه ديدم روي يخچال فروشگاه برگه اي زده و روي آن با خطي نه چندان زيبا نوشته: «شيريني گل محمدي كيلويي 1400 تومان»! عجيب بود . واقعا جالب بود. اين بار به گونه اي ديگر. آن اطراف نه دوربيني بود و نه گزارشگري. كلي خنديديم ....

رها كنم.

از اين به بعد هر وقت شيريني دانماركي مي خورم، شيريني گل محمدي مي بينم. به ياد دانمارك مي افتم. يك صليب سفيد روي پارچه اي قرمز. يك پرچم آتش گرفته و جمعيتي معترض. از اين به بعد شيريني دانماركي نمي خورم . گل محمدي مي خورم.

 

احمد ذوعلم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 13:20  توسط نویسنده میهمان  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

1.

فَاذْكُروني اَذْكُرْكُم ...

خداوند متعال مي فرمايند : به ياد من باشيد تا من هم به ياد شما باشم...

سوره بقره آيه 152

2.

حضرت علي (عليه السلام) مي فرمايند :

هر كس به ياد خدا باشد دلش زنده و عقلش نوراني مي شود .

 

3.

به ياد كسي هستم از بندگان       كه يادم كند هر كجا هر زمان

 

4.

آيا هنگامي كه بنده اي آفريننده ي خود را از ياد ببرد او هم بنده اش را به حال خود رها مي كند ؟

                                                                                             م . پسر خاله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 0:53  توسط نویسنده میهمان  | 

از رولزرویس تا درشکه

 

پروفسور عبدالسلام, دانشمند پاکستاني و برنده ي جايزه ي نوبل فيزيک, ضمن سخنراني خود در دانشگاه استکهلم - سپتامبر 1975, نقل خاطره اي مي کند که بازگويي آن با توجه به فضاي حاکم و تحولات روز جهان جالب به نظر مي رسد.

دغدغه ي محوري سخنراني بررسي واقعيِ اين مطلب است که چه کنيم تا شکاف بين کشورهاي ثروتمند و فقير را کم کنيم.

"... پيشنهاد دوم من که در جلسه ي عمومي آژانس بين المللي انرژي اتمي (IAEA) در ارتباط با ايده ي يک مرکز فيزيک نظري مطرح شده بود با همان عدم تفاهم ]که در مورد ايده ي پيشين هم پيش آمد[, به ويژه از جانب کشورهايي که فيزيک نظري در آنجا واقعا شکوفا شده است مواجه شد. يکي از نمايندگان تا آنجا پيش رفت که بگويد "فيزيک نظري رولزرويس علوم است, آنچه کشورهاي در حال توسعه به آن نياز دارند در حد درشکه است". در نظر وي جماعتي متشکل از 25 فيزيکدان و 15 رياضيدان که جملگي در سطح عالي تعليم ديده اند, براي کشوري مثل پاکستان با جمعيتي برابر 60 ميليون, صرفا 40 نفر آدمند که هدر رفته اند. اين که اين افراد عهده دار تعيين همه ي معيارها و استانداردها براي تمامي طيف آموزش فيزيک و رياضي در پاکستان بودند هم لابد هيچ ربطي به قضيه نداشت. خود اين شخص اقتصادداني بود که به يک سازماني علمي مثل آژانس بين المللي انرژي اتمي راه يافته بود. به خوبي مي توانست درک کند که ما به اقتصاددانان سطح بالاي بيشتري نياز داريم؛ اما فيزيکدان ها و رياضيدان ها را تجملات بيهوده اي مي دانست.

براي اولين بار به اين نکته پي بردم که دستگاه سازمان ملل از لحاظ منابع تا چه اندازه ناتوان است...."

خواندن و بازخواندن "آرمانها و واقعيتها, گزيده ي مقالات عبدالسلام" را پيشنهاد مي کنم.

چشمه حکمت تاژ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/27ساعت 15:57  توسط نویسنده میهمان  | 

روز متفاوت

از راه رسيدم. مثل هميشه. كيفم رو انداختم دم در. مثل هميشه. ولي امروز با بقيه‌ي روزها فرق داشت... نه مثل هميشه. دستامو شستم. آب خوردم. ولي امروز با بقيه‌ي روزها فرق داشت. نمي‌دونم فرقش چي بود. ولي فرق داشت. مزه‌ي آب فرق مي‌كرد. ولي توهم بود.
دستگيره‌ي در اتاقم رو گرفتم. مي‌دونستم امروز با بقيه‌ي روزا فرق داره... دستگيره رو توي دستم فشار دادم...
درو باز كردم.
فرق امروز با بقيه‌ي روزا...
ديدم نشسته روي تختم.
چند دقيقه به هم خيره شديم.
نشستم روي صندلي.
فقط نگاهش مي‌كردم.
باز هم مثل روزاي قبل...
سرم رو انداختم پايين. به فرش زل زدم.
سرمو بلند كردم.
ديگه نبود.

 

(مهدی.م) وبلاگ کم آوردم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/04ساعت 20:49  توسط نویسنده میهمان  | 

قلم مسئول است

کلام مسئول است

رفتار مسئول است

تهران _ ساعت 10 صبح روز شنبه _ راديو همگاني جمهوري اسلامي ايران _ خانم دانشمندي به پرسش هاي تلفني شنوندگان پاسخ مي دهد:

پرسش: چگونه به خانم هاي بدحجاب يا بدپوشش يادآوري کنيم که قول احسن باشد؟

پاسخ: به گفته ي مقام معظم رهبري اگر هر فرد مسلماني که خودش را موظف مي داند که به واجبِ امر به معروف عمل کند, به او در حد يک جمله هم تذکر دهد امنيت رواني او به هم مي خورد. بعد از مدتي او حداقل به خاطر حفظ امنيت رواني و اجتماعي خود, پوشش خود را تغيير مي دهد. براي اينکه ديگر امنيتش در جامعه مورد تجاوز قرار نگيرد, پوشش خود را به ناچار چنان تغيير مي دهد که ما می خواهيم.

 

گاهي بينديشيم.

 

چشمه حکمت تاژ   (با عرض پوزش از ایشان به خاطر تاخیر در ثبت نوشته شان در چای نبات)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/09ساعت 13:42  توسط نویسنده میهمان  | 

حزب الله...

 

 

امروز لفظ پاک «حزب الله»
گویا که در قاموس «روشنفکر» این قوم
دشنام سختی است!
اما
من خوب یادم هست
روزی که «روشنفکر»
در کافه های شهر پر آشوب
دور از هیاهوها
عرق می خورد
با جانفشانی های جانبازان «حزب الله»
تاریخ این ملت
ورق می خورد!

مرحوم سيد حسن حسيني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 13:46  توسط نویسنده میهمان  | 

فستیوال خنجر!

گرچه ناآگاه خنجر مي‌زنند
دوستان هم گاه خنجر مي‌زنند

گاه بهر مال، اشباه‌الرجال
گاه بهر جاه خنجر مي‌زنند

روز روشن خيل شاعر پيشگان
با هلال ماه خنجر مي‌زنند

بانوان دل‌نازك و بي‌طاقند
با كمي اكراه خنجر مي‌زنند

پيروان حكمت «خير الأمور ...»
در ميان راه خنجر مي‌زنند

دودمردان در تكاپوي علف
يا كه مشتي كاه خنجر مي‌زنند

رستمان نشئه در خوان نخست
بيژنان در چاه خنجر مي‌زنند

«مؤمنان آئينة يكديگرند»
ليك... اما... آه! خنجر مي‌زنند

عارفان هم گاه‌گاه از پشت سر
في سبيل‌ا... خنجر مي‌زنند

عده‌اي هق‌هق‌كنان و عده‌اي
قاه اندر قاه خنجر مي‌زنند

اي برادر! بد به دل وارد مكن
در زمان شاه خنجر مي‌زنند!

سید حسن حسینی
(برای شادی روح شاعر صلوات)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/29ساعت 10:17  توسط نویسنده میهمان  | 

سلام
توی این کَل و کَل کشیِ به روز کردن وبلاگ و کامنت گذاشتن ها همین بخش نویسنده میهمان کم بود

که بر اساس مصوبه «دومین اجلاس سران چای نبات»(!) به سلامتی راه افتاد. این هم اولین مطلبش

است. با وجود سرعت به روز شدن چای نبات و سایر جهات (انصافا وبلاگ پویا و فعالی داریم من و جواد!

البته تعریف از خود نباشه! عین واقعیته!!) نظر بدهید که اصلا این بخش نویسنده مهمان خوب هست

یا نه؟ اگر هست (یا نیست) چکار کنیم که بهتر شود؟

اگر پیشنهادی دارید حتما بدهید. ما هم قول می دهیم (اگر دلمان خواست!) حتما عمل کنیم.

در ضمن تا این باب خیر باز است (اصلا هم خودمان را تحویل نمی گیریم!) شما هم اگر دلتان خواست

یک هدیه به ما بدهید یادلتان هوس کرد یک چای نبات توی چهارباغ درست کنید یا روی دیوارهایش

یادگاری بنویسید یا... حتما مطلبتان را با هر موضوعی و لو یک بیت شعر یا یک جمله قشنگ باشد به ما برسانید. خیلی خیلی خوشحال می شویم.
یا علی مددی...

محمد مهدی شیخ صراف

 

قانونی برای آینده

يك قانون نانوشته وجود دارد كه ورود دانش‌پژوهان مسلمان به دانشگاه‌هاي معتبر آمريكا، اروپا و ژاپن

براي دانش‌ورزي در رشته‌هاي آينده‌پژوهي (Futurlogy) و مديريت كسب و كار (business management)

را ممنوع مي‌كند. چنين مي‌نمايد اين دورشته براي حفظ برتري استكبار، جنبه‌ي حياتي دارند.

قرائت نوين امنيت، اهميت اين دانش‌ها را بيش از پيش نمايان مي‌سازد.

امنيت در تعريف نوين، عبارت است از: خلق فرصت! هرچه قدر فرد، سازمان با ملت قادر به آفرينش

]خلق ايده[ بيش‌تري باشد، حاشيه‌ي امنيتي فرد، سازمان يا ملت نيز گسترده مي شود.

آينده‌انديشي به معناي درك اين حقيقت است كه، امروز را از گذشتگان به ارث نبرده‌ايم،

بلكه آن را براي ساختن آينده از آيندگان وام گرفته‌ايم.

چشمه حکمت تاژ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/16ساعت 13:27  توسط نویسنده میهمان  |