هواللطیف
زیاد شده. خیلی زیاد. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. آدمهای جدیدی که اسمهایشان را نمی توانم حفظ کنم و معمولن یادم می روداز بس زیادند. اس ام اس هایی که از شماره های مختلف می رسد که هیچ کدام را ذخیره ندارم. تماسهایی نا موفق (همان میس کال خودمان) که نمی دانم از کجا بوده و چه کارم داشته. سر در گمم می کند. اینکه یک نفر را می بینی و اسمش یادت نیست اما او تو را خوب می شناسد. اینکه مجبوری معذرت بخواهی و به حافظه ات فحش بفرستی که چرا اسم طرف را یادت نیست بین حدود بیست نفر آدم جدید که در یک روز دیده ای! یا الکی گناه را بیندازی به گردن گوشی موبایلت که شماره یک نفر را که باید داشته باشی، نداری. یا ذوق یک نفر کور شود به خاطر اینکه با شوق و ذوق با تو سلام و علیک می کند اما تو حتا یادت نیست طرف را کجا دیده ای! اینکه فکر کنی فرستنده ناراحت شود و رویت نشود اس ام اس اش را برگشت بدهی و بپرسی: "شما؟" و نگران از اینکه مبادا این حافظه دچار کرم خوردگی شده باشد.
سردرگمی جالبی است. فکر می کنم ناشی از سر شلوغی یا تحلیل رفتن حافظه یا تراکم رخدادها در بازه های کوتاه زمانی است. البته تهش فکر کنم ایراد برگرد به کرمی که در وجودم می لولد و مدام به جاهای جدید و حضور در جمع های ناشناخته و متفاوت می کشاندم و به باز شدن بیش از پیش گستره ارتباطی ام می انجامد. با این مسئله کنار آمده ام اما همچنان به آن فکر می کنم. باید راه های ساده ای برای رفع این مشکل باشد. حیف که فرصت فکر کردن به آن نمی رسد!
بخوانید شعر جدید علیرضا قزوه را
یا علی مددی
جشنواره خاله بازی های دیجیتال!
اوضاع مزخرفی است. انگار لازم بوده تبدیل شدن پست قبلی جواد از ثبت موقت به ثبت مطلب این همه طول بکشد تا همه این اتفاقها بیفتد و من الان خسته از اختتامیه جشنواره بیایم خانه و این حرفها را بزنم... (عکسهای دیدنی و لینکهای داخل متن این نوشته در اولین فرصت به آن اضافه خواهد شد ان شا الله)
حضور پر شور!قبل از نمایش گاه پیش رفقا قیافه می گیرم که در سه غرفه درگیرم. در هوا کردن دوتایش مستقیمن و در دیگری قدری کمتر. در کافه حزب الله مدیر غرفه ام و در موج چهارم سردبیر سایت و در خانه کتاب اشا وردست ایمان مطهری منش که ما حسام صدایش می کنیم. اما انگار باید تا آخر نمایش گاه طول بکشد که بفهمم در تمام این مدت تنها میزان اسگل بودن خودم را سه برابر کرده ام و نه هیچ چیز دیگر!
جنگی که هست، اینترنتی که نیست!همه از جنگ نرم و اهمیت رسانه ها صحبت می کنند. اما چهار روز اول نمایش گاه رسانه های دیجیتال اینترنت ندارد! و همین موجب می شود ما وقتی اسم آن را می شنویم هی الکی بخندیم! و تو فکر کن که توی بخش سایت ها و وبلاگ ها غرفه داشته باشی و اینترنت نداشته باشی و چهار روز تمام با پوزخند آدم هایی مواجه شوی که وقتی جلوی غرفه از توی می خواهند سایتت را نشان شان بدهی می گویی اینترنت مان قطع است! بماند که سه روز اول نمایشگاه حتا از سطل های زباله هم خبری نبود!
و اما خاله بازی دیجیتالنبود اینترنت موجب یک چیز دیگر هم می شود. این که هی از این غرفه برویم به یک غرفه دیگر و هی بنشینیم و با برو بچ چایی و شیرینی بخوریم و بعد دعوت کنیم یا دعوت شویم و بعد یک غرفه دیگر و دوباره چایی و گپ و رفاقت. مگر خاله بازی غیر از این کار است؟!
خاله بازی دیجیتال اما جزو خاطره های خوش نمایش گاه است. مزیت این اتفاق رفیق شدن با آدم های جدید و یا تبدیل آشنایی دور به دوستی نزدیک با بچه هایی مثل بلور است که دوست دارم بعدن بیشتر ببینم شان. کسانی مثل بچه های وبلاگ نیوز و یوتیوب فارسی و الحماه و دینی بلاگ (شماها) و همتبار و آرماگدون و پاتوق کتاب و فور ویزیت و مجمع وب لاگ نویسان مسلمان و... که همه توی بخش پایگاه ها و وبلاگ ها بودند و هم نشینی با همه شان لذت بخش و خوشایند بود.
مفت باشد نرم افزار کوفتی باشد!
یارانه نقدی می دهند. نفری ۵ هزار تومان. فقط با کارت ملی. اول که نمی دانیم. بعدش هم اینقدر صفش شلوغ است که از خیرش می گذریم. به جای دو ساعت علافی توی برق آفتاب می شود یک یاد داشت نوشت که حق التحریرش ۴ برابر بن رایگان است. تازه نه تنها منت سر آدم نیست که ناز آدم را هم میکشند!
مفتی که هست، کوفتی که نیست!
روز یک مانده به آخر محمد صابری از راه می رسد. با ۱۰۰ چوق بن رایگان خرید از نمایش گاه که مال خودش و هم کارهای تنبلش است که نمی آیند. هر طور شده کارت ملی جور می کنیم تا بن ها قابلیت خرید پیدا کنند. اما بعد دو روز گشتن توی نمایش گاه می فهمیم تنها سی دی که ارزش خرید دارد (تازه آن هم با بن مفتی) کینک است. ۷ تا می خریم به ۷۰ چوق. برای محمد و خودم و خواهرم و هم کارهای محمد و دامادشان و میلاد که بی خبر تازه از راه رسیده! ۱۰ تومانش هم گم می کنیم و بقیه هم ولش کن. ساعت های آخر نمایش گاه به این سوال بچه های بن به دست زیاد جواب "نه" می دهم که می پرسند"چیز به درد بخور سراغ نداری بخریم؟!" برای همین وقتی آفای مدیر توی اختتامیه از نو آوری فراوان و پیش رفت های خیلی خیلی زیاد می گوید نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم!
و البته چون به غرفه سروش کارت خوان نداده اند بن ها برای ۵۰ هزار تومانی که خرج خرید سریال ها می کنیم هیچ فایده ای ندارند!
بازی های ساخت ایران اما خوب است. "شمشیر نادر" خوشایند است. جایزه هم می گیرد. "عصر پهلوانان" هم همینطور. اکثر بازی های خوب قرار است دی ماه ۸۸ به بازار بیاید. در این میان بازی اکشن نقش اول "مدافعان کربلا" به نظر خوش ساخت تر از بقیه می آید با سناریوی جذابش. باید منتظر بشویم تا چند ماه دیگر.
بخشی که هست، اما داخل آدم نیست!
توی بخش ما از سایت های خبری هیچ خبری نیست. هیچ کدام نیستند. می گویند عمدن راه شان نداده اند که حاشیه ها کم شود. و می گویند بهشان گفته اند برای نمایشگاه مطبوعات (۲۸ مهر) بیایید. و باز می گویند که خیلی شان می خواهند نیایند! بخش ما مدیرش کلن ماست است. (به این نشان که رقابت مدیرهای بخش ها برای بردن میهمان های ویژه و مسئولین برای بازدید از بخش مربوطه شان اصلن برایش مهم نیست!) اما معاون های خوبی دارد. که کار را خوب جمع می کنند و با همه تعامل مثبت دارند و انصافن کار راه می اندازند. روح الله مهدوی را به همین خاطر خیلی دوست دارم. به خاطر تلاش صادقانه اش.
بخش ما کلن جزو آدم حساب نمی شود. نه هیچ چهره ای برای بازدید از آنجا می آورند و نه برگزیده هایش را توی دریافت جوایز اختتامیه اعلام می کنند و نه توی عکس ها و تی تیزر ها و کلیپ ها و گزارش های فراوانی که توی اختتامیه پخش می شود حتا یک فریم سهم دارد. و وقتی این را به آقای دبیر جشنواره می گویم گناهش را می اندازد به گردن محافظ های آقای معاون اول رئیس جمهور!
مسافرت با موتور سیکلت
طبق یک برنامه که از مدتها قبل تعیین شده بود چهار روز میانی از ده روز نمایش گاه را تهران نیستم. سوار بر جالی می رویم شمال گردی. به همراه دایی و جولی! آن خودش کلی تعریف دارد و پرداخت جداگانه می طلبد.
بازهم رفقا! (و البته فامیل!)
با خیلی از رفقا دیدار تازه می کنیم. اتفاق خیلی باحال و پر هیجان دیدن دسته جمعی بر و بچه های فرند فید و گرفتن عکس دسته جمعی و دیدن صاحبان وبلاگهایی است که با وبلاگشان ارتباط دارم اما برای اولین بار از نزدیک می بینمشان. اسمهایشان الان یادم نیست. (هرچی را یادم آمد می نویسم و لطفا هرکس هم مرا توی نمایشگاه دیده بگوید تا یادم بیاید و فهرستم کامل شود. ممنون! در ضمن من آن پسر ریش دارم که موهایم بلند است و لهجه اصفهانی دارم!)و دو میهمان ویژه از اصفهان در این نمایش گاه خیلی کمک حالم بودند. اول دایی جان که آمد و علاوه بر سفر شمال قبل و بعدش هم بود. خواهرم هم که دو روز اخر در یک اقدام انقلابی آمد کلی رفیق پیدا کرد از جمله یک رفیق اهل تاجیکستان(!) و شد هم بازی دختر چهار ساله چادر به سر اسکیت سوارش!
به صنف کافه داران خوش آمدید!
جمله اش توی ذهنم جا می گیرد وقتی جوان قد بلند خوش استیل تهرانی با محاسن مرتب توی غرفه کافه حزب الله بهم می گوید: "شما اینترنت رو سفت بگیرید و خالی نکنید. ما قول میدیم خیابونا رو براتون نگه داریم!" یا همین میان تیتر بالا که اس ام اس یک آشنا بود. تمام عکس العمل ها برایم جالب است.
کافه حزب الله اصلن اسمش درگیر کننده است. عکس العمل ها هم در قبالش همان طور است که فکر می کردیم. دو سر یک طیف. کاری به تیپ و اعتقاد و گروه و طرز فکر هم ندارد. طرف یا خیلی خوشش می آید و حال می کند و یا اینکه مخالف است و ایراد می گیرد و کلن توی ذوقش می خورد. طراحی غرفه هم به علت منحصر به فرد بودن به این اتفاق کمک می کند. دکوری که به اعتقاد خیلی ها فقط یک قلیان کم دارد! تخت های قهوه خانه ای و فرش قرمز و پشتی های فرشی و سفره قلمکار و... و کافه حواشی زیاد دارد البته. این هم طبیعت هر کار نو است. درباره کافه بعدا بیشتر خواهم نوشت. سایت کافه هم در نمایشگاه رونمایی و افتتاح شد. البته بگویم که کافه یک پاتوق و مجموعه نشست ها در فضای حقیقی است. همه ما برنامه ها و ایده های زیادی داریم برای کافه حزب الله. تا خدا چه بخواهد.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
اخيرن کتابي ميخواندم با عنوان 28 اشتباه نويسندگان. به قلم جودي دلتون و ترجمهي محسن سليماني. البته نام اصلي کتاب The 29 most common mistakes and how to avoid them ميباشد. که مترجم يکي از اشتباهات را که به مسئله بازاريابي نشر در امريکا ميپرداخته و با مسائل نشر در ايران ارتباطي نداشته، حذف کرده.
در يکي از بخشهاي کتاب به اين نکته اشاره شده که شايد يکي از دلايلي که خيليها در کار نوشتن امروز و فردا ميکنند، اين باشد که آنها مجبور نيستند بنويسند. نوشتن در زندگي آنها هرگز نياز درجه اول نبوده است. وقتي ميخواهند مطلبي بنويسند با کوچکترين دليل ذهن آنها منحرف ميشود: بعضي وسايل را بايد تعمير کنند، غذا بپزند، چمنهاي باغچه را کوتاه کنند و... اين چيزها براي بسياري از نويسندهها در اولويت اول است و اساسن مهمترين مسئله براي آنها، خانوادهي آنهاست.
پرداختن به دو اولويت اصلي، سخت يا حتا غير ممکن است در واقع مثل اين ميماند که با يک سکه بيست و پنج سنتي به شکلاتفروشي برويم؛ در اين صورت مجبوريم فقط يک چيز انتخاب کنيم!
اگر در جملههاي قبل پيش از هر کلمهاي که از مصدر نوشتن ساخته ميشود وبلاگ را اضافه کنيم و اندکي تغييرات بدهيم اينها در باب وبلاگ ننويسي هم صدق ميکند. تصور کنيد که با يک سکه بيست و پنج سنتي رفتهايم در يک مغازه شکلاتفروشي.
مثلن مواقعي که کارهاي مهمتري داريم بيخيال وبلاگنويسي ميشويم. مصداق بارز آن دوستاني که متاهل ميشوند يا مشغول نوشتن پاياننامه ميشوند و...
حالا شده حکايت وبلاگننويسي ما. البته شايد اين يکي از پيشپا افتادهترين دلايل باشد. و دلايل مهمتري از قبيل کمسوادي بنده و ... هم در اين امر دخيل هستند.
يک دليل ديگر هم اينکه کامي حالش خوب نبود. کامپيوترم را ميگم. يک ويروس جديد گرفته هر کاري ميکنم خوب نميشه. اگر این روزها آنفلوآنزای خوکی انسانها را تهدید میکند هزاران ویروس ریز و درشت و کرم و تروجان و بدافزار و... به حد فزایندهای کامپیوترها را تهدید میکنند و شاید روزی برسد که استفاده از اینترنت به خاطر همین مسائل، غیر ممکن شود.
با يکي از شرکتهايي که سازنده ويروسکش هستند مکاتبه کردم گفتند که کامي به نوع جديدي ويروس مبتلا شده گفتم چون من در ايران هستم و شما در اينجا دفتري نداريد امکان پرداخت وجه رو ندارم(الکي گفتم، کي ديده تا حالا ما واسه اين چيزا پول بديم) و آنها در جواب گفتند چون پسر خوبي هستي و دست توي دماغت نميکني و به حرف بزرگترهات گوش ميدي، ما حاضريم با تخفيف ويژه، ضد ويروس را تقديم کنيم که چون مبلغ ناقابل بيست دلار بود از خيرش گذشتيم تا از راههاي کم هزينهتر اقدام کنيم. به خيال خودمان با عوض کردن ويندوز و فرمت کردن هارد از شر اين ويروس راحت شديم که زهي خيال باطل. اين ويروس با شناسايي آيپي در اولين باري که به نت متصل بشي شناسائيت ميکنه و 2باره روز از نو روزي از نو. بعد هم به لطف اين ويروس بيشتر از صد ثانيه نميشود در نت بود. چون از ترس اينکه ويروسکش را به روز کنم سيستم را ديسي ميکنه. حالا متوجه شديم که بايد يه کاري بکنم که آيپيم مخفي بمونه. اي خدا... (در مورد اين ويروس اينجا را بخوانيد)
خلاصه همه اينها باعث شد که چند وقتي از فضاي نت دور بمونم. خيلي از مطالب هم که نوشته بودم بيات شد تا بعدها در موقعيتي مناسب پستشون کنم.
راستي به نظر شما در جمله زير چند دروغ وجود دارد؟
بلاگفا يک ابزار قدرتمند براي ساخت و مديريت وبلاگ است. بلاگفا به شما کمک ميکند تا با سرعت و سهولت اطلاعات، خاطرات، مطالب و مقالات خود را در اينترنت منتشر کنيد.
اشکالات بلاگفا در مقايسه با ديگر سرويسهاي وبلاگنويسي خيلي زياد شده. حتمن شما هم بارها و بارها با اين عبارت مواجه شديد Service Unavailable. حتا وقتي ميخواستم همين پست را بنويسم امکان ارسالش وجود نداشت.
چندين بار تلاش کرديم تا با آرشيومان به وردپرس مهاجرت کنيم ولي بلاگفا مرزها را بسته و اجازه خروج نميدهد. در اولين فرصتي که اين امکان فراهم بشه اين کار را خواهيم کرد. آخرين باري که اختلالات در بلاگفا بهوجود آمد باعث شد که سيستم کامنتگذاري وبلاگ ما از کار بيفته. بعضي وبلاگهاي ديگه که از قالبهاي متفرقه استفاده ميکردند هم کم و بيش با اين مشکل مواجه بودند. نتيجه اين شد که مجبور شدم قالب را عوض کنم و قالب نو که از قالبهاي پيش فرض بلاگفاست جايگزين قبلي شد ولي نگران نباشيد سرصفحه وبلاگ همچنان عوض ميشه. حيف که داربي مساوي تموم شد اگه پرسپوليس برده بود...يه بنر خعلي باحال طراحي کرده بودم. حالا دعا کنيد بازي برگشت رو ببره اونوقت ميذارمش.
ياد يک مثل قديمي افتادم: «هر چيز يکبار رخ دهد، ممکن است ديگر هرگز رخ ندهد. اما چيزي که 2بار رخ داد، قطعن بار سوم نيز رخ خواهد داد.» حالا چه برسه اينکه اين اتقاف پنج بار رخ داده باشه.
برنامه نود دوشنبه شب گذشته خيلي خوب و دقيق اين موضوع تساوي داربيها رو بررسي کرد. تا يکبار ديگه معلوم بشه فوتبال ما بيماره.
اين روزها آدم هي دلش هوس ميکند به زمين و زمان فحش بدهد. به قول رضا اميرخاني (در بيوتن) آدم را مجبور ميکنند چندتا «اف ورد» نثارشان کنيم تا حداقل کمي دلمان خنک شود.
مثلن شهرداري اصفهان که برداشته ده تا طرح عمراني را همزمان با هم در شلوغترين نقاط شهر اجرا ميکند و شهرمان مثل شهرهاي جنگزده شده و ترافيک حاصله هر روز ما را بيچاره ميکند.
يا V.M.K (واحد مرکزي خبر) که وسط مسابقه فوتبال اخبار پخش ميکند. بعد هم گزارشگر ميآيد و ميگويد دلتون بسوزه کلي اتفاقات مهم افتاد و پنج تا گل رد و بدل شد و ... که شما نديدين. يا عدم پخش مستقيم بازي استقلال و استيل آذين. به قول يک ضرب المثل اسپانيايي: « با ده مرد که آنها را از ديدن مسابقه گاوبازي محروم کردهايد ميشود دنيا را گرفت.» واقعن شده رسانهي ميلي.
يا هماين بلاگفاي خودمان که بيشتر وقتها روي اعصاب است.
از سیستمها و سازمانها و اشخاص حقوقی که بگذریم میرسیم به افراد و اشخاص حقیقی خاص و عامی که آدم دلش میخواهد علاوه بر اف ورد کمی هم مشت و لگد نثارشان کند.
برای بعضی افراد و سیستمها و جریانها هم حیف از فحش و افورد.
پس حق بدهيد از این به بعد در پایان بعضی از پستها چند تا اف ورد اساسي نثارشان کنيم.
ولی باید تمرین کرد تا آنجا که میشود مدارا کرد و کمتر عصبانی شد. به امید روزهای بهتر. انشاءالله.
به نام خداوند بخشنده مهربان
همهی ما به آینههایی نیاز داریم که یادمون بندازن ما کی هستیم. ![]()