هواللطیف
تنها نشسته ام توی خانه. باقی ختم قرآن امسال پیش از ظهر تمام شده. می روم پشت پنجره. هوای بیرون ابری ست. حوصله ام که سر می رود می زنم بیرون. چند دقیقه نمی گذرد که باران سیل آسا از وسط اتوبان خیس و آب کشیده راهی خانه ام می کند. پست کافه حزب الله سید را که می بینم تصمیم می گیرم غذا درست کنم. اما بلد نیستم! تلفن به کمک می آید. مادر خانه نیست.خواهر ها هم. پدر اما از تجربیات دوران سپاه دانش (سرباز معلم زمان شاه) مدد می گیرد و راهم می اندازد. تا افطار مشغول خرید و پخت و پز و شست و شو ام .و رفت و روب. یک خانه تکانی سبک. مجبور می شوم بعضی از کارها را برای اولین بار توی عمرم انجام دهم! اذان که می گوید شعف ته دلم جان می گیرد. هنوز عید اعلام نشده. اما انگار توی دل من ماه را رویت کرده اند. سفره را که می اندازم تازه می فهمم چقدر دلم می خواهد یک نفر رو به رویم نشسته باشد و از دست پختم تعریف کند. هرچه باشد برای اولین بار خوراک مرغ پخته ام! با دسر مخصوص و ژله آلبالو.
چند ساعت بعد که مجری بخش خبر عید را اعلام می کند از خوش حالی جیغ میزنم! و صدایم می پیچد توی آپارتمان خالی.

عید فطر بدون نمازش انگار اصلن عید نیست. تنها از رخت خواب میپرم بیرون. نماز صبح را می خوانم. چفیه به گردن و سجاده به بغل می رویم سمت دانش گاه تهران. دو نفری. من و جالی. نماز عید پدیده متفاوتی ست. بسیار متفاوت از نماز جمعه که شبیه ترین مراسم است به آن. همین که صبح اول وقت می خوانندش کلی صفا دارد. خنکی هوا و باد که می پیچد توی موهایم، یادم می آید به وقتی که این نماز وسط زمستان بود و دستانم توی قنوت یخ بسته بود و مدام این پا و آن پا می شدم توی میدان امام اصفهان. طوری که حضور انگشت های دست و پا را دیگر حس نمی کردم. اما الان با نم باران دیشب هوای تابستان قدری بهاری شده. خودم را آماده کرده ام برای نشستن کنار خیابان. مثل نماز جمعه روز قدس که دو روز پیش توی بلوار کشاورز سر خیابان حجاب خواندیم. اما انگار خیلی زود رسیده ام. آرام آرام پیش روی می کنم تا می بینم درست نشسته ام رو به روی جای گاه زیر سقف. کنار پیرمرد بانمکی که شکلات تعارفم می کند و با خنده می گوید امروز عید نیست و در رویت ماه تقلب شده! و من برای اینکه کم نیاورم می گویم تازه بعضی می گویند به هلال ماه تجاوز هم شده! و هر دو با هم می خندیم.
صف های چند کیلومتری نماز توی خیابان های اطراف را ظهر توی اخبار تله ویزیون می بینم. و به عوض رهبر انقلاب را همان جا از نزدیک. و همین به ترین عیدی ست، دیدن کسی که بیش از هر کس دوستش داری.
ماه رمضان که با شهریور آمده بود حالا با آمدن مهر می رود. و همین سنگینی این غم را مضاعف می کند در دل. این را آدم روز بعد از عید خوب می فهمد. انگار توی همه این مدت یک سپر محافظ اطراف قلب تو (و حتا دست گاه گوارش!) بوده و به آن دل گرم بوده ای و حالا که نیست دلت نبودش را به رخت می کشد. هنوز یک روز نگذشته قدر یک سال برایش دل تنگ می شوی. و چاره ای نداری جز اینکه منتظر شوی تا زمان بگذرد یک سال دیگر زمین چرخ بخورد و رمضان تابستانی دیگری بیاید و تو باشی و یادت به این غزل شور انگیز بیفتد و بخوانی:
انکحتُ عشق را و تمام بهار را!
زوّجتُ سیب را و درخت انار را!
متّعتُ خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را!... (ادامه)و دوباره رها شوی در آغوش گرم خدا...
یا علی مددی
برای مجلس عید فطر هیئت وبلاگی سبو (فطرانه) تا به حال اینها نوشته اند:
۰- محمد مهدی شیخ صراف / در چای نبات / با عنوان: فطرانه من
۱- مهدی ابراهیم زاده / در: نفسانیات یک من / با عنوان: چمدان
۲- مهتاب ترین / در: این راه بی نهایت / با عنوان: فطرانه
۳- رضا شاه حسینی / در: زیر نور ماه / با عنوان: انسانم آرزوست
۴- عطش شکن / در: عطش شکن/ با عنوان: فطرانه
۵- سنا شایان / در: برای ساکنان زمین / با عنوان: من یک منفعت طلبم!
۶- فرزانه / در: چتر نجات / با عنوان: برای فطر
7- سید صدرا مجد / در: جایی برای بودن / با عنوان: یک ساعت وقت اضافه (پس فطرانه!)
۸- مجتبا / در: مسک / با عنوان: برای یک لحظه...
۹- سید مجتبا پیموده / در: یک نفر طلبه / با عنوان: خوب داند که به این سینه ها چه می گذرد
۱۰- گیومه / در: گیومه / با عنوان: بارش عید
۱۱- ابراهیم / در:حدیث هجرت / باعنوان: تولد عید شما مبارک!
۱۲- علیرضا / در: هیچ و کوچ / باعنوان: چند خطی برای صاحب خانه
۱۳- سید سجاد / در: آغاز در نهایت / با عنوان: موضوع انشا، عید فطر خود را چگونه گذراندید
۱۴- نون اول نامه / در: نون اول نامه / با عنوان: ***
۱۵- مهندس / در: تف سربالا / با عنوان: سلام خدا جان!
۱۶- امین / در: یادداشتهای یک بنده خدا / با عنوان: فطرانه
۱۷- مریم روستا / در: برای خاطر آیه ها / با عنوان: پرهیز، پروا، پرواز
۱۸- نقطه سر خط / در: نقطه سر خط / با عنوان: مثل عاشق های قدیمی...
هواللطیف
خدا را شکر هدیه ای سی تکه ای و ختم قرآن دسته جمعی در شب قدر با وجود کمبود زمان، با لطف دوستان و محبت اهل بیت علیهم السلام به نتیجه رسید؛ (ر.ک پست قبل)
اما هلال ماه مبارک رمضان آرام آرام دارد نازک و نازک تر می شود تا برسد به شوال. و فطر در پیش روست. اما هیئت هنوز برنامه دارد. گویا قرار است بچه های چای خانه هنوز هم میاندار هیئت باشند و بیرق را افراشته نگاه دارند در پنجمین منزل گاه. خیمه هیئت وبلاگی سبو به مناسبت عید دوست داشتنی و همیشه خاطره انگیز فطر و رسیدن روزهای ماه رمضان به خط پایان، در وبلاگ چای نبات برپاست، عنوانش هم هست:
...
فطرانه
...
توضیح درباره این مراسم هیئت را در ادامه مطلب و فهرست کسانی که تا به حال نوشته اند را در پست بعدی ببینید.
هواللطيف
هيئت وبلاگي سبو
هديه سي تكه اي
هميشه دوست داشته ام جلسه هاي قرآن را. به خصوص ماه رمضان. از همان وقتهايي كه بچه بوديم و خواندن نمي دانستيم ولي توي جلسه با آداب مي نشستيم پاي يكي از رديف قرآنهايي كه دورتا دور مجلس چيده شده بود روي رحلهاي چوبي و از رويش نگاه مي كرديم تا جلسه تمام شود و با بقيه "اللهم، صل و سلم، و زد و بارك، علي رسول الله، و آله الاطهار" را كه تازه حفظ شده بودم با آن آهنگ موزون و خاص بخوانم. تا وقتي بزرگتر شدم و تمام سعيم را مي كردم تا آن يكي دو صفحه اي از جزء روز را كه به من مي افتاد با دقت و بدون غلط بخوانم. و سالهاي بعد ترش كه مي نشستيم و كوچكترها مي خواندند و گاهي ايراد هاشان را مي گفتم. لذت حضور در جلسه قرآن هميشه برايم متفاوت بوده. و هنوز هم متفاوت است. به خصوص این چند سال نوع مجازي اش را هم تجربه كرده ام.
ختم قرآن دسته جمعي هميشه برايم هيجان داشته. يك هيجان شيرين و لذت بخش. بيشتر تر از هيجان هر كار تيمي ديگر. اين شكلي كه در يك زمان مشخص هر كسي قسمت مشخصي از كتاب خدا را بخواند تا همه با هم بشود يك دور كامل. اينكه كه اين آدمها با هم در يك جا نباشند به هيجان كار اضافه مي كند. تازه وقتي سر و كله دلهره هم پيدا مي شود كه اين ختم قرآن قرار باشد در يك شب قدر انجام شود و شكل يك هديه به خود بگيرد. و اين دلهره وقتي مضاعف ميشود كه طرف هديه يك انسان خيلي خيلي بلند مرتبه باشد.
تصور اينكه ملائكه در شلوغي كاري پرتراكم شبهاي قدر تكه هاي نوراني اين هديه را از گوشه كنار بياورند در جايي كنار هم قرار بدهند تا كامل بشود و بعد ببرند خدمت صاحبش برايم هيجان دارد. اما دلهره از اين بابت است كه خداي نكرده گوشه اي از اين هديه ناقص بماند به هر دليلي.
چنين هديه اي قرار است شب بيست و سوم ماه رمضان امسال اهدا شود به صاحبمان، به امام عصرمان، به مهدي فاطمه (عج).
قرار بود هر سه شب قدر امسال اهدا شود اما قدري دير شد و قرار شد شب بيست و سوم هركس از مخاطبان اين وبلاگ و ديگر بچه هاي هيئت وبلاگي سبو كه دوست دارد، بتواند با تلاوت يك جزء قرآن در اين هديه شريك شود.
ساز و كار ساده است. در جدول زير از شماره 1 تا 30 هست. جلوي هر شماره هم سه خانه. هر كس شماره آن جزء را مي خواهد تلاوت كند كامنت بگذارد به اضافه اسم خودش (اختياري - مستعار هم قبول است!) و آدرس وبلاگش (اگر دارد اجباري!). و بعد در صورت پر نبودن خانه آن جزء نام درخواست كننده در جدول نوشته مي شود.
نكته ها:
۰- حواستان به خانه هاي خالي باشد. دقت كنيد كه جزء انتخابي تان قبلن پر نشده باشد.
۱- لطفا كامنت خصوصي نگذاريد! به دو دليل: يكم اينكه نفرات بعدي بدانند كدام جزء ها پر شده و دوم اينكه پارتي بازي نداريم!
۲- در صورت پر شدن جدول و زيادتر بودن تعداد شركا براي شراكت در هديه، به تعداد ختم هاي اهدايي افزوده خواهد شد. ستون دوم و سوم براي همين پيش بيني شده.
البته شرط دارد:
اول اينكه بايد تمام خانه هاي يك ستون پر شود تا ستون بعدي باز شود. يعني يك ختم بايد كامل شود تا برويم سراغ دور بعد. يعني اينكه لازم است به حد نصاب سي داو طلب براي هر دور برسيم.
دوم اين داو طلب ها براي هر دور مي توانند افرادي كه در دور قبل شركت كرده اند هم باشند يعني هر نفر مي تواند بيش از يك جزء (حداكثر سه جزء) انتخاب كند.
سوم اينكه حد اكثر ختم سه دور قرآن پيش بيني شده است.۳- قرآن خواني مذكور حتما بايد در فاصله افطار تا سحر شب بيست سوم (ليله القدر) ماه مبارك رمضان 1388 صورت بگيرد. مواظب باشيد هديه و زحمت ديگر دوستان را ناقص نكنيد!
۴- موقع خواندن قرآن برای ظهور آقا و برای تمام دوستان شریک در این هدیه نیز دعا کنید.
توصيه ميشود به جاي به عهده گرفتن بيش از يك جزء سعي كنيد با دعوت از دوستان براي شركت در اين كار نفرات بيشتري را در هديه شريك كنيد.
| شماره جزء |
تلاوت كننده
دور اول |
تلاوت كننده
دور دوم |
تلاوت كننده
دور سوم |
| ۱ | طلا | - | |
| ۲ | ميثم | حنانه | - |
| ۳ | مجدالدين | نسيم | - |
| ۴ | هبوط | محمد صالح | - |
| ۵ | نازنين | يحيي | - |
| ۶ | آشنا | یک نفر طلبه | - |
| ۷ | صدرا | نرگس | - |
| ۸ | يلدا | تسنيم | - |
| ۹ | سنا | مسیر/ برای شادی | - |
| ۱۰ | ابراهيم | نبات تلخ | - |
| ۱۱ | گيومه | دو چشم | - |
| ۱۲ | ياقوت | - | |
| ۱۳ | نيمچه ديلماج | امام قلي | - |
| ۱۴ | الهه | پريزاد | - |
| ۱۵ | گلصنم | محمد منتج | - |
| ۱۶ | راحيل | محمد مسيح | - |
| ۱۷ | سواد قريه | فرزانه | - |
| ۱۸ | عطش شكن | محمد | - |
| ۱۹ | فرزانه | راحله | - |
| ۲۰ | مهتاب | زير نور ماه | - |
| ۲۱ | زاغچه | هادي كي | - |
| ۲۲ | خوش بيان | آشنا | - |
| ۲۳ | ميم.ف | مولود سادات | - |
| ۲۴ | نرگس | سيد حامد | - |
| ۲۵ | زهرا كريمي | مهر | - |
| ۲۶ | مهديه | نفسانيات | - |
| ۲۷ | جواد | مینا زاهد | - |
| ۲۸ | عصاي پيري | محمد مهدي اسلامي | - |
| ۲۹ | ميلاد | فاطمه | - |
| ۳۰ | نشانه | محمدحسين | - |
| جمع | 30 | 30 | - |
هواللطیف
دنبال تقویم میگردم. اینکه چندم رمضان است را از تعداد سحریها و افطارها راحت تشخیص میدهم (تعداد سحریها و افطارهای رفته را باهم جمع میکنم و تقسیم بر دو!) یا از دعای روزهای ماه رمضان که هر روز بعد نماز توی مسجد میخوانند. میدانم روزهای رمضان با شهریور یک روز جابهجا است. اما این یک روز را رمضان جلو افتاده یا شهریور؟ دنبال تقویم میگردم.
پیدا میشود. اول شهریور افتاد به دوم رمضان. ماه رمضان یک روز جلوست! طبق عادت، عادتی که از اولین روز مدرسه رفتن تا همیشه همراهم خواهد بود، دنبال تعطیلیها میگردم... جمعه، 21 رمضان، شهادت حضرت امیر... طبق همان عادت ناراحتم که یک تعطیلی دیگر خورده به جمعه که چشمانم حس میکند از روی یک عبارت آشنا گذشته است. مغز به چشم فرمان می دهد بازگردد تا عبارت آشنا بررسی شود. عبارت خاصی نیست. نه اسم یک آدم یا مکان معروف است و نه در مواقع عادی حساسیتی با خود دارد. واژهای از جنس تمام واژههای تقویم. اما آشنایی اش از جنس سرخط است. سرخطی که با یک جرقه توی ذهن کشیده میشود به یک اتفاق. به یک عبارت مرکب از عدد و حرف که در این سالها بارها خوانده و شنیدهایم. سپتامبر. ۱۱ سپتامبر. و آن وقت از پشت سرش نامها، آدمها، مکانها، گروهها و تصاویر آرام آرام پیدا میشود...
***
خیس و خسته رسیدهام خانه. از یک بازی سنگین در آخرین روزهای تابستان. کولر خودش روش است. تلویزیون را روشن میکنم. ساک روی دوشم منتظر است گوشه اتاق ولو شود و توپ توی بغلم هنوز داغی خاک آلودش را با دستانم قسمت میکند. خبری نیست. شبکه را عوض میکنم و مسیر آشپزخانه را به مقصد یخچال بر میگزینم. در لابهلای پیامهای تشنگی که مدام توسط سیستم عصبی به مغز ارسال میشود، در آخرین لحظه چشمها تصاویری را روی صفحه تلویزیون میبیند که تمام دستورات قبلی مغز را لغو میکند. و من توی درگاه اتاق متوقف میشوم. خیس و خسته.
تکان دهنده است. دو آسمان خراش که از طبقههای بالایی یکی دود سیاهی بیرون میزند درست وسط تصویر ایستاده. یعنی هنوز ایستاده! یک هواپیمای غول پیکر مسافربری از سمت راست تصویر وارد کادر میشود و همینجور یک راست میرود توی شکم آن یکی برج! انفجار! و از سمت دیگر دود و خاک و آتش به سمت بیرون پخش میشود. تصویر متعلق به یک شبکه خارجی است. سی.ان.ان، گوشه و کنارش پر از عبارتهای انگیسی است. سر و شکلی شبیه به شبکه خبر خودمان. زیرنویسهای پایین صفحه تند تند رد میشوند. عبارتی که پایین نزدیک به وسط تصویر خودنمایی میکند را میخوانم: breaking news"" مغز سریع معادل فارسیاش را به یاد میآورد: "خبر فوری". کلمه بریکینگ که پشت نیوز بیاید معنیاش این است که برنامه ها قطع شده برای پخش آن خبر. یعنی یک اتفاق مهم. به عبارت بهترش میشود: "خبر تکان دهنده".

***
صدر اخبار جهان تا مدتها در قبضه همین اتفاق است؛ جنگ در امریکا. صفحه اول روزنامه ها، تصاویر و تیترهای داغ، عکس روی جلد مجلات، تحلیلها، تفسیرها و گفتگوهای مردم همه در این باره است. فیلم های کوتاه برخورد هواپیما و فروریختن برجها از زاویههای متفاوت مدام در شبکهها پخش میشود. همه همنظر اند که ایالات متحده مورد حمله قرار گرفته و بسیاری اولین جنگ قرن بیست یکم را همین رخداد میدانند. وقایع سالهای بعد نشان میدهد که این اتفاق سر فصل تحولات بزرگی در جهان است. همه به دنبال احیای غرور و امنیت در جامعه امریکا هستند. و حاضرند برای این کار تمام مردم چند کشور دیگر هم که شده قربانی شوند. آمریکا به دشمنانش اعلام جنگ میدهد. شعار معروف دوباره تکرار می شود: "یا با ما، یا علیه ما". و مبارزه با تروریسم میشود هدف اصلی و توجیه بزرگ تمام کارهای دولت آمریکا و دولتهای غربی که سخت از وقوع اتفاقات مشابه برای خودشان میهراسند. از ویرانههای دو برج 110 طبقه ناچارا(!) مدارکی بدست آمد که نشان داد دست مسلمانهای تندرو در کار است. آمریکا به افغانستان حمله میکند. عراق قربانی بعدی است که تصرفش زود محقق میشود. همه منتظر حمله به ایران هستند اما این اتفاق هیچگاه نمیافتد. و تمام این اتفاقات بعدی در زمان خودش میرود به صدر اخبار جهان.
هنوز حقیقت امر کاملا روشن نیست. هنوز کتابها و مقالههای زیادی منتشر و شواهد و آثاری پیدا میشود که زاویههای جدیدی را میگشاید. هنوز اینکه وقعا کار چه گروهی بود و برنامه چه دستهای و به سفارش کدام حکومت واقعن مشخص نیست. هنوز شوخیها و طنزهای زیادی با این موضوع دست به دست میشود. هنوز روایتهای رسمی با نیمه رسمی و غیر رسمی جهتگیری هایی خلاف هم دارند. اما دولت آمریکا در این میان متهمترین است. هنوز زمان باید بگذرد تا به حقیقت نزدیک شویم. حقیقتی که ممکن است هیچگاه افشا نشود. هنوز دستهای پنهان مشغولند. هنوز...
پایان از همان ابتدا معلوم بود. از همان 11 سپتامبر 2001 میلادی یا ۲۰ شهریور 1380 هجری شمسی. 8 سال میشود که از دو برج سازمان تجارت جهانی که به نوعی نماد نیویورک نیز بودند در منهتن خبری نیست. محل صاف صاف است. این دو برج را هنوز میتوان در فیلمهای هالیوودی زیادی دید که قبل از این تاریخ ساخته شدهاند. بهترین آدرس، سکانس آخر فیلم "دار و دسته نیویورکی" مارتین اسکورسیزی است.
هنوز آن نقطه در نیویورک تحت مراقبت است. و معروف شده به گراند زیرو، نقطه صفر. با وجود تمام تبلیغات صورت گرفته برای ساخت مجدد بنا در آن جا، هیچ کس جرئت ساخت دوباره ساختمانی در آن نقطه را ندارد. طبیعی است که هیچ سرمایه گذاری دوست ندارد پولهای نازنینش را صرف ساخت جایی کند که بهترین گزینه برای یکحمله تروریستی احتمالی دیگر در آینده است! پایان از همان ابتدا معلوم بود.
قبلن هم در چای نبات پستی با این موضوع و مناسبت
یا علی مددی
هواللطیف
"آقا من مجوز حمل سلاح دارم نمیشه ببرم داخل؟" این جمله که از دهان مصطفا بیرون می آید. قبل از اینکه مرد کاملا جدی بگوید که "نه! نمی شود. برو تحویل بده" سرم را می اندازم پایین و طوری می ایستم که صورتم و خنده ای را که نمی توانم کنترلش کنم دیده نشود. مصطفا دوباره اصرار می کند:" آخه مجوز دارم!" نه آقا نمیشه. برو تحویل بده." و مصطفا دست می اندازد پشت کمر و زیر پیراهنش و اسلحه خیالی را جابجا می کند و دوتایی با نیشهای باز می رویم سمت تحویل امانات بیت رهبری...
بازرسی سوم را که رد می کنیم از بس مشنگ بازی در می آورم یک آقای عینکی می گوید کارتت را بده! کارت ورود را می دهم دستش. کارت شناسایی می خواهد. می گویم ندارم! گفتند هیچی نبرید چون گیر میدهند! می پرسد اسمت چیه؟ می گویم. و ادامه می دهم تازه اسمم محمد مهدی هست اینجا محمدش رو جا انداخته. کارت را می دهد. برو تو!
"خونی که در رگ ماست... هدیه به رهبر ماست" را با تمام وجود فریاد میزنم وقتی آقا می آید و روی صندلی می نشیند. درست مقابل ما.
مجری با شعر "جواد محمدزمانی" شروع می کند...
ديشب اين طبع، بي قرار شما
خواست عرض ارادتي بکند
دست کم از دل شکسته تان
واژه هايم عيادتي بکند... (متن کامل شعر)
"جلسه، همان طورى است كه از يك جلسهى دانشجوئى و جوان انتظار مي رود." آقا که تمام مدت جلسه را با دقت صحبت همه دانشجوها را شنیده و گاها یاد داشتی برداشته با این جمله شروع می کند. کمتر از نیم ساعت برایمان صحبت می کند. صحبتهایی مهم که جمله جمله اش را باید چندین بار خواند و شنید.
تا صحبت به اینجا می رسد. به ما: "بينيد عزيزان! شماها ميدانيد - چون ديدم در بيانات شماها هم هست - امروز جمهورى اسلامى و نظام اسلامى با يك جنگ عظيمى مواجه است، ليكن جنگ نرم - كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توى صحبتهاى شما جوانها هست و الحمدللَّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلى براى ما مايهى خوشحالى است - خوب، حالا در جنگ نرم، چه كسانى بايد ميدان بيايند؟ قدر مسلّم نخبگان فكرىاند. يعنى شما افسران جوانِ جبههى مقابلهى با جنگ نرميد."
و بعد یادآوری میشود:
"عزيزان من! شرط اصلى فعاليت درست شما در اين جبههى جنگ نرم، يكىاش نگاه خوشبينانه و اميدوارانه است. نگاهتان خوشبينانه باشد... ببينيد،... من نگاهم به آينده، خوشبينانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصيرت."
"شرط ديگر اين است كه در قضايا افراط وجود نداشته باشد. طبيعت جوان، طبيعت تحرك و تندى است. اين دورهى زندگى شما را ما هم گذراندهايم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و اينها بوده. تندى را ميدانم چيست. خيلى هم به ما نصيحت ميكردند كه آقا تندى نكنيد، ما ميگفتيم كه نميفهمند چقدر لازم است تندى كردن! ميدانم تصور شما چيست، اما حالا از ما بشنويد ديگر. مراقب باشيد تندروى، انسان را پيش نميبرد. با فكر، تصميم بگيريد."
بعد از جلسه یک نفر با تمسخر بهم می گوید: "آررره! افسران بی ژنرال! دیدی؟ شما براشون فقط پیاده نظام هستید!" اما مدتی نمی کشد که آقا در دیدار با اساتید دانشگاه ابعاد قضیه را روشن تر می کند:
"در چند روز پيش هم كه جوانهاى دانشجو اينجا بودند - حسينيه همين طور كه حالا اجتماع هست، اجتماعى بود از جوانها - به آنها گفتم كه ما با جنگ نرم، با مبارزهى نرم از سوى دشمن مواجهيم، كه البته خود جوانها هم همين را هى گفتند؛ مكرر قبل از اينكه بنده بگويم، آنها هم هى گفتند و همه اين را ميدانستند. آنى كه من اضافه كردم اين بود كه گفتم:
در اين جنگ نرم، شما جوانهاى دانشجو، افسران جوان اين جبههايد. نگفتيم سربازان، چون سرباز فقط منتظر است كه به او بگويند پيش، برود جلو؛ عقب بيا، بيايد عقب. يعنى سرباز هيچگونه از خودش تصميمگيرى و اراده ندارد و بايد هر چه فرمانده ميگويد، عمل كند. نگفتيم هم فرماندهانِ طراح قرارگاهها و يگانهاى بزرگ، چون آنها طراحىهاى كلان را ميكنند. افسر جوان تو صحنه است؛ هم به دستور عمل ميكند، هم صحنه را درست مىبينيد؛ با جسم خود و جان خود صحنه را مىآزمايد. لذا اينها افسران جوانند؛ دانشجو نقشش اين است.
حقيقتاً افسران جوان، فكر هم دارند، عمل هم دارند، تو صحنه هم حضور دارند، اوضاع را هم مىبينند، در چهارچوب هم كار ميكنند. خوب، با اين تعريف، استاد دانشگاه چه رتبهاى دارد؟ اگر در زمينههاى مسائل اجتماعى، مسائل سياسى، مسائل كشور، آن چيزهائى كه به چشم باز، به بصيرت كافى احتياج دارد، جوان دانشجوى ما، افسر جوان است، شما كه استاد او هستيد، رتبهى بالاترِ افسر جوانيد؛ شما فرماندهاى هستيد كه بايد مسائل كلان را ببينيد؛ دشمن را درست شناسائى بكنيد؛ هدفهاى دشمن را كشف بكنيد؛ احياناً به قرارگاههاى دشمن، آنچنانى كه خود او نداند، سر بكشيد و بر اساس او، طراحى كلان بكنيد و در اين طراحى كلان، حركت كنيد. در رتبههاى مختلف، فرماندهانِ بالا اين نقشها را ايفا ميكنند."
افطاری را با آقا سر یک سفره می خوریم. مزه اش ماندگار است!
هواللطیف
وقتی شروع کردم برای این نوشته میلاد کامنت بگذارم نمی دانستم نتیجه اینی شد که الان هست. اما انگار برداشته شدن سدی، موجب جاری شدن حرفهایی شد که طی مدتها جمع شده بود. و البته به برکت بارشهای اخیر هنوز پشت این سد پر آب است!
قبل از این بارها با انواع دسته بندی کردن آدمها و جریان ها یا به اصطلاح جریان شناسی در فضای مجازی و وبلاگها بر خورد داشته ام. دسته بندی ها یا حرفهایی که بیشتر با محور مذهبی بودن یا نبودن یا انواع آن (که نمونه متاخرش این است و این) یا بر پایه جماعت حزب اللهی و مشی و مرام آنها گفته و نوشته شده. (مثل همین نوشته میلاد که گفتم) با اینکه حرفهای حقی در همه وجود دارد اما گوشه کار همه شان می لنگد. در این نوشته علت این لنگیدن که ریشه در همان دسته بندی ها دارد را قدری گشوده ام. و چون همیشه این جمله معروف وحید جلیلی عزیز را زمزمه کرده ام که: "دین، همه ی دین است"
میلاد نوریان از دوستان نزدیکم است. رفاقت ما حاصل وجود دو وبلاگ چای نبات و زمانه است و البته رفیق مشترک به اسم میر محمد میرصالحی. مدتی هم هست که با هم همکار شده ایم به همین خاطر همدیگر را خوب میشناسیم. همین، دست مرا مخاطب قرار دادن او برای گفتن بی پیرایه حرفهایم باز می گذارد. چرا که می دانم منصف است و مودب. صفاتی که از روزها در جامعه ما کم یابند.
سلام
این چنین نوشتههایی ارزشی اگر داشته باشند (که به نظر من دارد) از حد همان ارزش ژورنالیستی بالاتر نمیرود. و البته دلایلی برای این گزاره دارم. منظورم از ارزش ژورنالیستی همین تنها ارزش خواندن و رد شدن داشتن است. و البته نداشتن عمق و نبود شاخصه مهم قابلیت استناد.
درد بچه های جامعه شناسی خوانده ما (حتا در حد یکی دو ترم) همین است که تندی میخواهند همه چیز را دسته بندی کنند در جامعه خودشان. در جامعه ای که بیش از هر چیز با طیف طرفیم در آن. به عکس جوامع غربی که لایف استایل ها تعریف شده است و دسته بندی شده. برای همین هم میشود آدم ها را بر اساس سبک زندگی شان دسته بندی کرد. توی طیف نمیشود دسته بندی قاطع کرد. که اگر هم کسی مثل تو دست به این کار بزند ناچار باید کلی شاخصه های مهم را حذف کند یا به تبصره ها و استثنا ها متوسل شود.
اصولا دسته بندی بر اساس طرفداری از آدمها و چهره ها، سطحی ترین دسته بندی ممکن است. شاید قدری مطالعه های تاریخی به خصوص تاریخ معاصر به درک این گفته من کمک کند. (البته بنده اصلا ادعای تاریخ بلد بودن ندارم) علت اصلی هم این است که در جریانات روزگار و رخدادها و گذر زمان تغییر پذیر ترین عناصر همین آدمها و شخصیت هایی هستند که بعضی مثل تو و خیلی های دیگر آدمها را بر اساس آنها دسته بندی میکنند. برای فهمیدن چنین چیزی نیاز به خواندن تاریخ هم نیست. مرور همین ده- بیست سال اخیر کفایت می کند.
به نظرم بهترین فاکتور برای شناخت آدمها، شناخت مدارهای ارزشی که به آن اعتقاد دارند و میزان پایبندی شان به همان مدارهای ارزشی در عمل باشد. که البته کار دشواریست.
نکته جالب و البته تاسف آور برای من این است که بسیاری از افراد (که نمودشان در کامنت های این پست کم نیست) در مواجه با چنین تقسیم بندی های سطحی به جای اینکه ببینند آیا اصلن چنین حرفی درست است یا نه سریع به دنبال دسته ای می گردند که خودشان را در آن جا بدهند و اعلام کننده که: بعله! بنده جزو فلان دسته ام!
تقسیم بندی همیشه باید بر مبنای "تعریف" باشد. (تعریف نه به معنای مجیز گویی!) باید تعریف ها اگر نه دقیق و کامل که اقلن طوری باشد که بدانیم اصلن تعریفی در کار بوده که بر اساسش قضاوتی صورت گرفته. نبود همین تعریف است که موجب می شود این قبیل تقسیم بندی ها نه جامع باشد و نه مانع. یعنی آنقدر مثال های نقض برایش پیدا میشود که مخاطب بی خیال شدن را ترجیح می دهد. اگر به واقع کلام کسانی را بخواهیم پیدا کنیم که کاملا (نعل به نعل) به شاخص های دسته های گفته شده مطابقت کنند کلی آدم حزب اللهی از دو دایره بیرون و سرشان بی کلاه می ماند و آنهایی که باقی اند بسیار قلیل اند. وفور این مثالهای نقض است که می تواند حتا زیراب اعتبار نوشته را بالکل بزند.
قدری اگر سخت گیری بخواهم به خرج بدهم لازم است بگویم که حتا تعریف تو از حزب اللهی جماعت هم معلوم نیست. البته تعریف هیچ کس معلوم نیست! علت اصلی هم همین طیف بودن آدمهاست که گفتم. به نظرم ابتدا لازم است بگویی حزب اللهی اصلن چه موجودی است که تازه دو نفرشان بخواهند یا بتوانند با رای دادن به دو عنصر کاملا متفاوت و متضاد سیاسی باز هر دو حزب اللهی باقی بمانند؟!
جالب اینکه پر رنگ ترین ملاک تو برای چنین دسته بندی ای از زاویه سیاست بوده. واقعا نسبت ملاکها و رفتارهای فرهنگی-اجتماعی به ملاکها و رفتارهای سیاسی در دسته بندی ات چقدر است. من به این وضعیت می گویم: "سیاست زده گی".
و نکته آخر اینکه به دسته بندی حزب اللهی ها پرداخته ای و سعی در توصیف آنها داشته ای اما عامدانه و آگاهانه مهم ترین و تعیین کننده ترین عامل را کنار گذاشته ای که همان "ولایت" یا به تعبیر خاص "ولایت فقیه" و نسبت آدم های دسته بندی شده تو با آن است. به راستی (اگر به فرض محال چنین دسته بندی ای را قبول کنم) نسبت این دو دسته با کلام رهبر انقلاب و موضع گیری های ایشان و میزان پای بندی دو دسته به حرف او چقدر است؟ و چقدر با هم تفاوت دارد؟ میلاد عزیز! بهترین تعبیری که در مورد این کار تو به ذهنم می رسد "حذف هنرمندانه صورت مسئله" است. چرا اگر در وقایع اخیر جدایی بین نیرو های حزب اللهی رخ داده باشد (که به تحلیل من موقتی است) علت اصلی اش مردود شدن عده ای از آنها در "آزمون ولایت" بود. چیزی که تو حتا از آوردن صوری نام آن هم خود داری کرده ای.
و البته نقد مو به موی تک تک گزاره ها و قضاوت های داخل متن که اشتباهات و گزاره های بی پایه نیز در آنها هست، نیاز به فراغتی دیگر دارد. اما نمی توانم نگویم که قلم خوب و قابل ستایشی داری.
در پایان و در همین زمینه، خواندن این نوشته سجاد صفار هرندی را توصیه می کنم که در وادی ای که در آن سخن رفت نمونه خوب و مثبتی است.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱.
ازشون میپرسم: اون روزا که ماه رمضون توی تابستون میافتاد شما چیکار میکردین؟ نه کولری بود و نه چیزی. لبخندی زدند و گفتند: یه حوض داشتیم وسط حیاط پر از آبش میکردیم میرفتیم پاهامون رو میذاشتیم توی آب تا فشار گرما رو کمتر احساس کنیم. یه درخت زردآلو هم بود توی باغچه که سایهاش میافتاد روی حوض. خیلی لذتبخش و باصفا بود. کنار هم بودیم...
چهقدر هیجانانگیز است حالا که ماه رمضان دارد به تعطیلات تابستانی میرود. امروز جایی میشنیدم که مقدار نماز و روزهی امت حضرت رسول کاهش پیدا کرده و شده اینی که الان هست. فکر کنم خدا هم میدونسته که همین مقدار رو هم زورکی انجام میدهیم برای همین کمش کرده...
ثُلَّةٌ مِّنَ الْأَوَّلِينَ وَقَلِيلٌ مِّنَ الْآخِرِينَ...

۲.
تیوی هم اینروزها مدام خبر آنفلوآنزای خوکی میدهد... جایی حدیث جالبی میخواندم از امام رضا(علیهالسلام) به این مضمون که هر گاه مردمان گناهان جدیدی مرتکب شوند، خداوند هم عذابها و بیماریهای جدیدی را بر آنها مسلط میگرداند. این همه بیماریهای عجیب و غریب و بعضن با اسمهایی عجیبتر از خودشان و این همه درد بی درمان که قبلن وجود نداشتند. آدم واقعن میماند.
وَ كَانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنثِ الْعَظِيمِ... و بر گناه بزرگ اصرار ميورزيدند
۳.
یک چیزی که اخیرن یاد گرفتهام این است که از دوستان و اطرافیان کمترین انتظار برای هر چیزی را داشته باشم. یعنی کمترین سطح انتظار نسبت به دیگران حتا در سادهترین مسایل. این طوری اگر مطابق انتظار ما نبودند کمتر حرص میخوریم و اگر حرکت مثبتی انجام دادند خیلی خوشحال میشویم.
۴.
گوشت بدون استخوان هر کیلو ۱۳۰۰۰تومان مرغ ۲۹۰۰،
به مناسبت حلول ماهمبارک رمضان بازسازی ظروف تفلون...،
چادر مسافرتی به قیمت زیر بازار(!!!)، مکتبی مردمی احمدی نژادی، تهی،
سپاهان سرور کل آسیا، روزنامههای باطله شما را خریداریم، mybaby بزرگسالان رسید، تعمیرات مهتابی شارژی پذیرفته میشود، هر هفت ساندویچ یک نوشابه خانواده رایگان...
مثل دوندههای دوی ماراتن تند تند در پیادهرو دارم راه میروم و نیمنگاهی هم به مغازهها میاندازم. ناگهان مغزم به پاهایم فرمان ایست میدهد ولی پاها همچنان میروند. شاید ده قدم ولی چشمها چیزی دیدهاند و مغز تازه آن را تحلیل کرده است. میایستم تا ببینم این ادراک ناگهانی و الهامگونه چیست. دو ثانیه بعد عین ده قدم را عقب عقب میروم. رایگان خانواده نوشابه یک ساندویچ هفت هر، میشود پذیرفته شارژی مهتابی تعمیرات، رسید بزرگسالان mybaby، خریداریم را شما باطله روزنامههای...
خودش است. با تصویر موجود در مغز مطابقت میکند. آن را از روی انبوهی از کتابها و مجلات قدیمی که به طرز نا منظمی روی یک میز نئوپانی زهوار دررفته، تلانبار شدهاند بر میدارم. عکسی نقاشی شده از گالیله که به سمت راست خود و به دور دستها نگاه میکند. روی جلد مجله دانشمند شمارهی۷، مهرماه ۱۳۶۴ بها ۱۵۰ ریال. خیلی هیجانانگیز است وقتی این مجله چاپ شده من دو سالم بوده. تورق میکنم؛
با ستارهشناسان بزرگ جهان آشنا شوید تنظیم: اسکندر شاهرخی
گالیله-عکس روی جلد- (۱۵۶۴- ۱۶۳۶ م.)
گالیله در ایتالیا متولد شد. نخستین دوربین نجومی را اختراع کرد و نشان داد غیر از اخترانی که به چشم میآیند، ستارگان بیشمار دیگری نیز در آسمان وجود دارند. وی عقاید خود را با استدلال ریاضی توام کرد. از مجموع عقاید کوپرنیک و گالیله معلوم شد که فرضیه قدیم مبنی بر مرکزیت زمین صحیح نبوده و خورشید مرکز عالم است نه زمین. کتاب "محاوره درباره دو منظومه بزرگ جهان" از او است که تایید منظومه کوپرنیکی در برابر منظومه بطلمیوس است.
-آقا دیگه از اینا ندارین؟
-هر چی هست همونجاست.
کتابها را زیر و رو میکنم یکی دیگه پیدا میکنم دانشمند شماره ۲۴ خرداد ۱۳۶۵ ویژهنامه، عکسی از کلاوس فون کلیتسینگ برنده نوبل ۱۹۸۵ در رشته فیزیک با نگاهی خندان و چشمانی آبی و عینکی با قابهای بزرگ روی جلد. باز میکنم برگههایش به هم چسبیدهاند با چیزی مثل صمغ درخت کاج.
تئوری نسبیت خاص
وقتی که در اتومبیلی نشستهاید که در جادهای هموار حرکت میکند، احتمالن بدن شما ممکن است حرکت را احساس نکند یا کم احساس کند. اغلب حرکت اتومبیل فقط هنگامی احساس میشود که پا را بر پدال گاز فشار آورید و ناگهان بر سرعت اتومبیل بیفزایید. این اثر را با یکی از قانونهای نیوتون میتوان بیان کرد. اگر شتاب نباشد هیچ نیروی موثری بر شما یا اتومبیل وارد نمیشود. به گفتهی دیگر، رویدادهای درون اتومبیل چنان اتفاق میافتد که گویی اتومبیل ساکن است. در واقع هیچ آزمایشی وجود ندارد که بتوانید آن را درون اتومبیل انجام دهید و به شما بگوید که آیا اتومبیل در حالت سکون است یا حرکت مستقیم الخط پیوستهای را با سرعت ثابت انجام میدهد. قانونهای نیوتون میگویند که حرکت یکنواخت قابل تشخیص از حرکت سکون نیست، زیرا در هیچیک از دو حالت نیروی موثر وارد نمیشود.
بنابراین از کجا میتوان تشخیص داد که آیا در حالت حرکت هستیم یا در حالت سکون؟
سبحان الله چهقدر جالب...
در چند صفحه هم بخشی با نام فیزیک در پیکنیک آمده که نحوه آبپز کردن تخممرغ در لیوان کاغذی یا پختن نیمرو روی کاغذ بوسیلهی گرمای تابشی و همرفت بر روی آتش شرح داده شده. مطلب جالبیست.
حیف حداکثر هفت شماره بیشتر نیست. دو هزار تومان به آن آقا میدهم و هزار و دویست تومان به من برمیگرداند.
۵.
"مثل هلو میمونه آدم دلش میخورد بخورتش این جوان مومن و متعهد رو..."
حدس بزنید این جملات رو چه کسی گفته و دربارهی کی؟
الف) براد پیت در وصف آنجلینا جولی
ب) اوباما در وصف پوتین
ج) مهدی شیخصراف در وصف احمدینژاد
د) احمدینژاد در وصف لنکرانی(وزیر بهداشت سابق یا وزیر سابق بهداشت یا سابقن وزیر بهداشت یا...)
بله همانطور که اشتباه حدس زدید. گزینه صحیح گزینهی چهارم میباشد! وقتی که احمدینژاد داشت وزیر بهداشت جدید را معرفی میکرد، من یک لحظه فکر کردم دارد در مورد وزیر جدید این حرفها را میگوید که بعدن متوجه شدم نه.
خیلی خوشحال نمیشوم از این انتخابها. مواردی که با همان مکانیزمهای آشنای احمدینژادی انتخاب شدهاند... احتمالن یکچهارم از این نفرات رای اعتماد نیاورند.
ضمنن احمدینژاد اعلام کرد که علیآبادی در فوتبال موفق نبوده و تقصیر او بوده که فوتبال موفق نبوده. این برای دومین بار است که رئیسجمهور در یک برنامه تلوزیونی به این فضیه اشاره میکند.
ولی اشتباه میکند علیآبادی خیلی هم موفق بوده طبق اسناد و مدارک موجود.
۶.
چه خوب شد که سپاهان این روزها میبازد حداقل آنهایی که حرف از گران بودن این تیم میزدند فعلن دهانشان گٍل گرفته شده و در خاموشی به سر میبرند. قبل از شروع بازیها جار و جنجال رسانهای بر ضد تیمهای صنعتی مثل مس و سپاهان برای به حاشیه بردن این تیمها شروع شد که این تیمها میلیاردی هستند و...
اولن به نظرم حرف از میلیارد زدن به خاطر اینست که این قضیه بزرگنمایی شود وگرنه در صورتیکه این مبالغ را به دلار در نظر بگیریم در مقایسه با دیگر تیمهای آسیایی مبالغ چندانی به نظر نمیرسد و شاید در مقایسه با آنها این تیمها کمترین هزینه را کردهاند. شما در نظر بگیرید تیمی مثل بنیادکار ازبکستان که مربی فصل قبل چلسی(اسکولاری) یا ریوالدو بازیکن مطرح برزیلی را با چه مبالغی به خدمت گرفته. یا حتا همین تیمهای عربی که چه مبالغی صرف خرید بازیکنانشان نمیکنند.
دوم اینکه این تیمها باید در مسابقات آسیایی هم شرکت کنند پس طبیعیست که باید بازیکنان بهتری جذب کنند تا بتوانند در رقابت با تیمهای حریف کم نیاورند. همینهایی که الان حرف از گران بودن این تیمها میزنند اگر فردا این تیمها در مسابقات آسیایی ببازند فریادشان بلند میشود.
شاید گزاف نباشد اگر بگوییم تیمهای استقلال و پرسپولیس هزینههای بیشتری برای تیمشان کردهاند ولی هیچ نتیجهی مثبتی در بر نداشته مثلن من هیچگاه یاد ندارم که سپاهان از تیمی عربی ۵ گل خورده باشد تا فوتبال ایران تحقیر شده باشد. کاری که پرسپولیس فصل قبل به آن تن داد. یا حتا هیچ تیم ایرانی دیگری را سراغ ندارم که توانسته باشد دو تیم مقتدر عربستان را در خاک این کشور شکست داده باشد و باعث افتخار و سربلندی ایران شود. کاری که سپاهان کرد. حداکثر کاری که تیمهای استقلال و پرسپولیس کردهاند این بوده که مثل ترسوها یک تساوی بگیرند.
سوم اینکه باشگاه سپاهان یک باشگاه واقعی و با ساختار است که در رشتههای دیگر هم موفق بوده و هست. مدیریت صحیح باعث شده که هر مبلغی که صرف این باشگاه میشود بی حاصل نباشد. ضمن اینکه سپاهان فصل قبل با رسیدن به فینال جام باشگاههای آسیا و راهیابی به جام باشگاههای جهان نزدیک به دو میلیون دلار درآمد کسب کرده حدودن به اندازهی همین مبلغی که این فصل صرف خرید بازیکنان جدید شده.
انشاءالله به زودی همان سپاهان مقتدر را ببینیم.