به نام خداوند بخشنده مهربان
طبق عادتی دیرینه در کنار مسیر رود گام بر میدارم تا در خنکای مطبوع عصرگاهی اندکی مجال تنفس و اندکی بیشتر نیز مجال تفکر بیابم.
چهقدر خوب است که انسان بتواند زمانی برای فکر کردن داشته باشد در این زمانهی پر تلاطم که همه چیز به طرز بیرحمانهای در تلاشند تا قدرت فکر کردن را از خلیفهیخدا بگیرند.ز خشکسال حوادث امید امن مدار
که در تموز ندارد دلیل برف هوارود که نه یعنی اول رود بود بعد تبدیل شد به مسیری پر از آبگیرهای متعفن مملو از ماهیان مرده. ولی این روزها به لطف خورشید تموز که بیرحمانه بر گردهی ساکنان نیمکرهی شمالی ارض شلاق میزند، بیابانی بیش نیست. پر از ترکخوردگی. مثل لبهای تشنه مثل دلهای مرده...
اگر دقت نکنی و پایت در یکی از این گسلها گیر کند کارَت ساخته است و ممکن است مثل آن آقای سر به هوا که مشغول ارتزاق چشم بود و به دخترکان لوند روی اللهوردیخان که قهقهه مستانه سر داده بودند مینگریست، مجبور شوی بقیه راه را لنگلنگان و خاکآلود طی کنی.
عمر برف است و آفتاب تموز
اندکی ماند و خواجه غره هنوزعرض رود را طی میکنم بر خلاف عمرمان که فقط طول دارد و کم عرض است و یاد چیزها یا کسانی میافتم که الان دیگر نیستند و قبلن بودند.
اگر اللهوردیخان بیشتر از سیوسه دهنه داشت اتفاقات بیشتری مرور میشد... در فاصلهای که هر دهنهی اللهوردیخان را طی میکنم یکی از آنها در ذهنم جان میگیرد و خط میخورد...
مثل همین رود که قبلن جاری بود و الان... یا آرامشی که مثل همین رود که قبلن جاری بود و الان... یا مثل خشکی که بین روابط دوستانه افتاده... حتا یاد محمد هم میافتم که الان اگر بود در سالهای آخر سیسالگیاش بود؛ حُکمن الان مادرش باید از خشک شدن این رود خیلی خوشحال باشد...
یا زوجهای جوانی که فارغ از محیط اطراف، لحظات عاشقانهای درکنار هم سپری میکردند...
یا آن جوان گیتاریست موبلند که ریشی هنرمندانه صورتش را پوشانده بود و همیشه طوری گیتار میزد که انگار در خلسه باشد. طرز نواختنش و صدای حزن انگینش خبر از اندوهی بزرگ در درونش میداد. افرادی هم که کنارش جمع میشدند با نجوایی همدستانه شعرها را تکرار میکردند و اکثرن غمهایی مشترک گریبانگیرشان بود: مرگ عزیزان، پایان عشقها و فروپاشی خانوادهها.
شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باک
کز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان
همچنین مایکل جکسون. یاد آن کلیپش میافتم که زمان به عقب بر میگشت و همه چیز دوباره مثل اولش میشد بات د پست ایز د پست... باید هر چه سریعتر به آینده قدم گذاشت... به روزی که این رود و همه رودها تا همیشه جاری خواهند شد به روزی که هر ظلمی پایان پذیرد...
(پانزدهم مردادماه هشتادوهشت)
۱) ما (یعنی من و جالی!) بعد یک مدتی بیکاری و "ولمشغولی" چند صباحی است جای ثابتی پیدا کرده ایم که صبح ها بعد از بیدار شدن از خواب برویم آنجا تا بعد از ظهر. عنوانمان هم "سردبیر سایت" است آنجا. (من و جالی با هم!). جای خوبی است. خوش آب و هوا و مردمانی با ماشین های مدل بالا و راحت که محیط خانه برایشان از سر کوچه آغاز می شود از نظر پوشش!
آدرس که بخواهی اول باید بگویم سایت فرهنگی اجتماعی موج چهارم و بعدش: گاندی- گاندی 7 (پالیزبانی)- پلاک 5 - واحد 1 . فقط حواست باشد این واحد یک می شود زیر زمین! چون اینجا همکفش پارکینگ است بالکل. یک ساختمان بلند بالای در تو حیاط که بعضی وقتها تا روزی سه بار توسط آدمهای مختلف حیاط و باغچهاش آبپاشی و آبیاری میشود! قدم رفقا برای هر دو تا آدرس روی چشم!
البته قرار است به زودی نقل مکان کنیم از اینجا ولی از همین الان دلم برای دخترک جوانی که شبها از پنجره اتاقش تنهایی الله اکبر می گوید توی یکی از طبقههای بالایی ساختمان مجاور تنگ میرود!
خوشحالم میکند وقتی صدایم میزنند میم "مهدی" را با فتحه میگویند به جای کسره. نمیدانم به لهجه مشهدی اکثریت حاضر ربط دارد یا نه. ولی اینجا اولین جایی است که همه بچههایش طوری صدایم میکنند که دوست دارم. نه اینکه قبلن نبوده باشد، پدر بزرگم و دوتا از داییها تا یادم میآید همین جور خطابم میکردهاند. سید مجتبا و محمد هم جزو همین دسته هستند؛ دستهی فتحهایها! خدا زیادشان کند!
2) خوشم میآید! از شعور بالایش. از اینکه برایش مهم نیست، اما برایش مهم است که برای من مهم است! و این را مراعات میکند در عمل؛ وقتی در تمام دفعاتی که دارم گوشی موبایلش را میگیرم توی اتوبوس و نحوه کار را با گوشی اچ.تی.سی خوشگلش را یادم میدهد یا خوراکی ای رد و بدل می شود، دقت میکند دستش با دستم تماس پیدا نکند، چون نامحرم است. درک میکند اعتقاد منِ همکار یا همسفر را، و من خوشم میآید! از او و تمام آدمهایی که شعور بالایشان کار کردن در جمعشان را برایم آسان میکند.
و این نوشته نتیجه کار با همان گوشی همان دوست عزیز است در یک سفر کاری (فقط حواستان باشد که این گوشی "ب" و "ر" و "ح" سه نقطه و "ک" سرکش دار نداشت!) :
«خيلي طعم خوشي دارد اين تكنولوجي! لامصب زير زبان آدم كه برود در رفتني نيست. حتا همين نداشتن حروف فارسي اش هم شيرين است! آدم وسط جاده اصفهان توي راه شهرضا و به مقصد سميرم، توي يك اتوبوس خراب كنار جاده که باشد، معني اين را بهتر ميفهمد. آن هم ساعت دو نصف شب! كه برق اتوبوس هم قطع است و توي اين ظلمات محض كه حس بوياييات تنها بوي سوختن را حس ميكند مرتضا هدفون بليرش را بكذارد توي كوشت و فرهاد بخواند از آواز جيرجيرك زير نور ماه و روزهاي رنكين و فاصله هاي كوتاه...
...
از لذت تكنولوجي جور ديكر هم مي شود كفت. به خصوص حالا كه برق اتوبوس آمده ولي هنوز تاريك است و تو يادت بيايد اين اتوبوس هماني است كه هفته قبل توي همين مسير از سر لجبازي جراغ هاي قرمز بالاي سرتان را خاموش نكرده تا خود اصفهان! و يادت بيايد مقواهايي را كه با جسب 5 سانتی جسبانديد روي جراغها! ... و توي ذهنت بيايد كه آهتان يك هفته دير اثر كرده! و وقتي همه مسافرها حال مساعدي ندارند با صدا بخندي!
...
از لذت تكنولوجي وقتي ميشود كفت كه دختر جوان رديف جلويي تنها راهي كه به نظرش ميرسد اين است كه آقايان بروند اتوبوس به اين كندكي را هل بدهند كه همه جيزش برقي و هيدروليك است. وقتي ميشود از لذت تكنولوجي كفت كه ماه شعبان وسط آسمان است و فرهاد هنوز توي هدفون "يه شب مهتاب" ميخواند و خانم توي ضبط جلوي راننده مي خواند: "اكه عشق همينه, اكه زندكي اينه, نميخوام جشمام دنيا رو ببينه!"...
از لذت تكنولوجى حالا ميشود كفت كه توي مرده ترين وقت ممكن و مزخرف ترين وضع موجود مي توانم لذتبخشترين كار دنيا كه همان نوشتن است را انجام دهم با موبايل یک دوست. با یکی از جلوه انگیزترین مظاهر تکنولوجی!
اكر حالا از این لذت نكويم كي بكويم؟
حالا که مرتضا خوابش برده و فرهاد هنوز میخواند:
"با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستكيمو در ميكنم..."»
(30/07/2009)
3) شادم می کند. وقتی آخر شب که میپیچم توی کوچه باید از زیر کلی ریسه های لامپ رنگرنگی رد بشوم که یک خط در میان رشتههای پرچم و پارچههای رنگی رد کردهاند از بینشان و همینطور تا آخر کوچه رفته. به خصوص که خانه ما درست وسط کوچه است و توی آخرین نگاه قبل از بستن در میتوانم یک بار دیگر حس غرق شدن در میان نور های رنگی را ثبت کنم.
لذت شیرینی دارد دیدن جشنهای مردمی در تمام شهر. از شربتهای صلواتی خنک توی ترافیک سر ظهر تا آذین بندیهای خلاقانه. بماند که آن بالاها (ر.ک قسمت ۱ همین پست) خبری نیست از این صفا و هرچه به سمت پایین بروی بیشتر میتوانی لذت ببری از نور و شادی و روشنایی که منشا اصلیاش دل مردم است. همین آدمهای دور و بر.
این چند وقت لذت تنها گردی توی آخر شبهای شهر برای دیدن این چراغانیها را نمیشود هیچ جوره بی خیال شد.
اللهم انا نرغب اليك في دولة كريمة
تعز بها الأسلام واهله
و تذل بها النفاق و أهله
و تجعلنا فيها من الدعاة الى طاعتك
و القادة الى سبيلك
بحق محمد و آله الأطهار...
یا علی مددی
هواللطیف
به قرآن قسم یاد کرد، گفتند قوطی سیگارش بود!
هنوز به غروب روز یازده مرداد، یکی دو ساعتی باقی بود که دادگاه تمام شد. مردم شاد و آسوده در میدان توپ خانه تهران دور چوبهی داری که همان روز بر پا شده بود جمع شده بودند. در میان صحبتها و سلام و عیلکی که هر از گاهی پا می گرفت، رد و بدل عید مبارکی ها را هم می شد شنید. و در آن میان کم نبودند چشمهای نگران که سعی در مخفی کردن اضطرابشان داشتند. آن روز درست روز ولادت حضرت امیر علیه السلام بود، روز سیزده رجب 1327 قمری.
از سه روز پیش که ماموران نظمیه او را بدون هیچ مقاومتی ازخانه محاصره شده اش با درشکه به زندان نظمیه برده بودند کسی خبری از او نداشت. اما خبر دهان به دهان می گشت: انگلیس ها حکم اعدام شیخ را صادر کرده اند.
در همهمهی مردم غریو شادی بر ناراحتی های درون دل ها غلبه داشت. فرزندش هم ایستاده بود. شاید منتظر تر از دیگران. مشتاق بود هر چه زود تر اعدام پدر را ببیند! تا اینکه او را آوردند. عصا زنان و آرام. خواست نماز عصر را بخواند. نگذاشتند. به در نظمیه که رسید رو به آسمان که حالا دیگر اندک نوری از روشنی روز داشت نگاه کرد و از زبانش گذشت: «افوّض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» *
طوفانی که قبل از آن چند ساعت در عمارت کاخ گلستان در جریان بود اکنون فروکش کرده بود. سرنوشت اعدام قطعی بود. اما باید قاعده بازی رعایت میشد. این را انگلیسها خوب میدانستند. آن سه روز تاخیر هم برای همین بود. شیخ در دادگاه به ابراهیم زنجانی که هم لباسش بود محل نگذاشته بود. همه می دانستند شیخ سالهاست که مجتهد است، از شاگردان میرزای شیرازی و خود جزو مراجع بالامرتبه. خیلی ها هنوز یادشان بود تلاش او را در دوره استبداد صغیر علیه محمد علیشاه؛ و پیش از آن در ماجرای تحریم تنباکو. همه می دانستند او به زنجانی گفته بود: «تو كوچك تر از آنی كه مرا محاكمه بكنی.» وقتی خواستند باز جویی اش کنند باز گفت: «عالم را با جاهل بحثی نیست.» و آخر از همه هم در جواب یپرم خان ارمنی (رئیس نظمیه) درآمده بود که: « مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، مؤسسین این مشروطه، همه لامذهبین صرف هستند و مردم را فریب داده اند.»
باد طناب دار را به بازی گرفته بود و حلقه معلق را نرم نرم توی هوا تکان میداد. به پای دار که نزدیک شد ایستاد. برگشت و خادم خود را خواست. مهر هایش به او داد تا بشکند و خردشان کند. همان مهرهایی که پای نامه ها و فتاوا هایش مینشست به نشان امضا. حواسش جمع بود. جمع جمع! که مبادا بعد از او به دست دشمن بیفتد و به اسم او نامه و نوشته جعل کنند برای بد نام کردنش. آسمان بد جوری بوی غروب گرفته بود...
چند روز قبل تر بود که از سفارت روس آمده بودند منزل شیخ، از خطر ها گفتند و به او پیشنهاد دادند مثل بقیه پناهنده بشود به سفارت. مثل محمد علی شاه. جواب شنیدند: «مسلمان نباید پناهنده کفر شود». پرچم روسیه را نشان دادند و خواستند لااقل آن بیرق را سر در خانه بزنند. جواب داد:«اسلام زیر بیرق كفر نخواهند رفت». وقتی عده ای دیگر از او خواستند به سفارت خانه ای پناه ببرد؛ پرچمی را که فرستاده بودند را نشان داد و گفت: «این را فرستاده اند كه من بالای خانه ام بزنم و در امان باشم. اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را برای اسلام سفید كرده ام حالا بیایم و بروم زیر بیرق كفر؟"
شیخ پله ای بالاتر رفت. برگشت رو به مردم. همهمه ها در لحظه آرام شد. عبایش را برداشت و به میان مردم انداخت. عصایش را هم. بعد روی چهار پایه رفت. و سخن گفت. ده دقیقه، کمتر یا بیشتر... «خدایا! تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه باید بگویم به این مردم گفتم… خدایا! تو خودت شاهد باش كه من برای این مردم به قرآن تو قسم یاد كردم، گفتند قوطی سیگارش بود. خدایا! تو خودت شاهد باش كه در این دم آخر باز هم به این مردم می گویم كه مؤسس این اساس لامذهبین هستند كه مردم را فریب داده اند. این اساس مخالف اسلام است...»
لحظاتی بعد پیکر بی جانش بر فراز دار آرام گرفته بود. دسته موزیک شروع به نواختن کرد. میدان غرق در شادی بود. مردم کف می زدند و هلهله می کردند و پسرش هم در آن میان. او هم از مرگ یک مخالف سر سخت مشروطه خوشحال بود. اما بودند کسانی که دیدند و به یادشان ماند جمله شیخ را در لحظات آخر، قبل از اینکه الیاف خشن طناب دار گردنش را به نوازش بگیرد، وقتی عمامه از سرش برداشت و گفت: «از سر من این عمامه را برداشتند، از سر همه بر خواهند داشت.»
و زمانی بسیار باقی بود تا تاریخ بگذرد و این واقعیت مشهود بشود که سر انجام این مشروطه سر از حکومت رضا خان قزاق در خواهد آورد. هنوز مانده بود تا روزگاری برسد و ببینند که حکومت چادر از سر زنان بکشد و عمامه از سر روحانیون و... کسانی در حافظه های خاک گرفته این جمله را از شیخ فضل الله نوری به یاد بیاورند که روزی فریاد میزد: «مشروطهاي که از ديگ پلوي سفارت انگليس سر بيرون بياورد، به درد ما ايرانيها نميخورد.»
*کارم را به خدا می سپارم، که همانا خداوند به بندگانش آگاه است

پس نویس: هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد اما این را (در اشا) بخوانید و این را هم قسمت "د" اش را که میان تیتر کتاب و کتابخوانی دارد (در رجا). نگاه من به اولی (در اشا) بسیار نزدیک است و نمیدانم این نگاه رکورد محوری در عملکرد فرهنگی (مثل استناد به فروش "اخراجیها" و تیراژ "دا" در دومی) را چه باید کرد و با آن مشکلها دارم. ولی برای اینکه حرفم را بفهمید این را هم (در همان اشا) بخوانید.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱. بحثی که اینروزها نقل محافل است بحث نصب و عزل رحیممشایی به عنوان معاون اولی رئیس جمهور و حواشی بعد از آن است. که واکنشهای متفاوتی به دنبال داشت. اول به خاطر پافشاری رئیسجمهور برای استفاده از او و نوعی دهنکجی به افکار عمومی از همه مهمتر مسکوت گذاشتن فرمان رهبری. در این راستا این دیدگاه قابل تامل است.
۲. دوست خوبم sfo طی مطلبی در دفاع از مشایی نوشته: «همه وب را زيرورو كردم تا بتوانم معايب، خطاها و گناهان نابخشودني مردي را بيابم كه اينهمه هجمه است عليهاش.»
سپس چند دلیل نه چندان مهم آورده است برای رد رحیممشایی از طرف مخالفانش. و بعد از آن هم اشاره میکند به سخنان وی در همایش نوآوري و شكوفايي در صنعت گردشگري.
به نظرم مجموعه رفتارها، گفتارها و عملکرد یک شخص است که باعث میشود دیگران او را فردی با صلاحیت برای امری خطاب کنند نه اینکه «او را به خاطر یک امر از همه آن چیزهایی که صلاحیت محسوب میشود نفی کنند.»۳. خب با هم مرور میکنیم وقایع آن روزها را و حرفهای ایشان را. اول به مهمترین چیزی که اکثرن به آن استناد میکنند (دوستی با مردم اسرائیل)میپردازم و بعد هم به سخنان وی در باب ظهور امام زمان. و از بعضی موارد هم میگذریم؛ مثلن قضیه توصیه به عدم حجاب به خبرنگار ترک (که همزمان بود با طرح امنیت اجتماعی و مبارزه با بدحجابی) و شرکت در مجلسی که مراسم رقص در آن برگزارشده و بازسازی مسیر حرکت امام زمان و انتشار نقشهی آن(در زمان ریاست مشایی در سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران) و... قضاوت با خودتان.
پس از سخنان رحیممشایی، علی لاریجانی رئیس مجلس واکنش نشان داد و کشور اسرائیل را نه دوست ایران دانست و نه مردم ما را دوست آنها. بعد از او هم دیگر نمایندگان مجلس و گروههای دانشجویی به انتقاد از وی پرداختند.
چند روز بعد تلاش کرد تا کمی مواضع خود را تعدیل کند و به خبرگزاری ایسنا گفت که منظورش این بوده که «ایران با هیچ ملتی در دنیا دشمنی ندارد. حتا اسرائیل.» وضعیت بهتر نشد که بدتر هم شد. و روز بیستم مرداد ماه در پاسخ به صحت نقل قول منتشره دوباره همان مطالب را تکرار کرد. یک روز بعد مجددا علی لاریجانی مجددن واکنش نشان داد و گفت: «این سخنان، سخن جمهوری اسلامی ایران نیست. اینکه ما با مردم اسرائیل دوست هستیم نادرست است. مردم اسرائیل یا فلسطینیاند که باید بگویید فلسطینی یا آنها که منطقهای را غصب کردهاند که ما با آنها دوست نیستیم.»
بعد از اینکه اعتراضات بالا گرفت مشایی به کمیسیون فرهنگی مجلس رفت و نه تنها توضیحاتی نداد بلکه مواضعش را مکتوب کرد. اعتراضها وقتی بالا گرفت که بعد از این قضایا، ضمن سکوت رئیسجمهور و عدم واکنش مناسب، در اکثر برنامههای رئیس جمهور، رحیممشایی در نزدیکترین نقطه به وی نشان داده شد.(سفر به ترکیه و اعلام پرتاب کاوشگر)
به اعتقاد مخالفان مشایی، این اتفاقات حامل یک پیام بود و آن اینکه جای رحیممشایی، همچنان نزد رئیسجمهور مستحکم است.
روزنامه کیهان که سکوت کرده بود(برخلاف روزنامه جمهوری اسلامی) دو یادداشت منتشر کرد. در یادداشت اول او را فاقد سواد سیاسی و به او یاداور شد که «ملت اسرائیل» وجود خارجی ندارد. اما یادداشت مهمتر، یکروز بعد از آن بود که استفتاء از آیتالله مکارم شیرازی صورت گرفت. برخی در خصوص اظهارات مشایی از ایشان استفتاء کرده بودند که ایشان «رژیم اسرائیل و مردم آن» را هر دو «مخالف اسلام و مسلمین» دانسته و تاکید کرده بود: «چه لزومی دارد کسانی که اینگونه فکر میکنند جزو همکاران رئیسجمهور محترم باشند.»
همزمان روزنامه کیهان در یادداشتی به قلم حسین شریعتمداری خواستار برکناری رحیممشایی توسط احمدینژاد شد و حضور او را در جایگاه معاونت رئیسجمهوری «جفا به احمدینژاد» دانست و به رئیسجمهور تذکر داد:«تاخیر در برکناری آقای مشایی ضربه احتمالن غیر قابل جبرانی به جایگاه برجسته ایشان میزند.»

اسفندیار رحیممشایی شاید در دولت نهم، بیش از دیگران دربارهی مهدویت و ظهور امام زمان و دوران عصر سخن گفته است. کم نیست شایعاتی که به او نسبت میدهند همچنین اظهارات صریحی که خود او در باب ظهور امام زمان گفته است. اینکه «تحول بزرگی در حال رخ دادن است و خیلی هم نزدیک است.» و یا اظهارات ایشان در روز ۲۹ مرداد ۸۷ در "مرکز ملی مطالعات جهانی شدن" که از ظهور امام زمان(عج) و مهدویت و مدیریت جهانی سخن گفت.
به اعتقاد او «مساله مهدویت صرفا یک بحث مذهبی یا دینی نیست که کسی بخواهد آن را بپذیرد یا نپذیرد.» او در این نشست تلاش کرد تعریفی از انسان ارائه کند وسپس از زاویه خودشناسی و خداشناسی به جهان و کائنات بپردازد و نتیجه بگیرد که «انسان، خدا و جهان با هم فهمیده میشوند. شما اگر انسان را نفهمید، امکان ندارد خدا را بفهمید. خدا میگوید من خلق کردهام تا خودم شناخته شوم. اگر خدایی بود و "بود" او نمود نداشت، بود او چه سود داشت؟»
و سپس مثالی زد که: برخی میگویند«آیا خدا میتواند زمین را داخل تخممرغ کند بیآنکه زمین کوچک یا تخممرغ بزرگ شود؟ » و بعد پاسخ داد «نهخیر نمیتواند. نمیشود. داخل توپ فوتبال هم نمیشود زمین را برد بیآنکه زمین کوچک یا توپ بزرگ شود. خدا نمیتواند.» او این عدم توانستن را دایر بر ضعف خدا ندانست اما اضافه کرد: «این کار نمیشود. حالا عدهای اصرار میکنند میشود و خدا میتواند، خوب بگویند اما نمیتواند.» و سپس در مثال دیگری افزود: «آیا خدا میتواند سنگی بیافریند که خودش نتواند آن را بلند کند؟ معلوم است که نمیتواند. چون اگر بیافریند خودش نمیتواند بلند کند. این جمع نقیضه است.»
و در مثال دیگری یادآور شد که امسال در المپیک که در جریان است رکورد پرش طول حدود هشت متر و نیم بوده حالا اگر کسی بیاید و بگوید که آیا کسی میتواند ۲۰ متر بپرد معلوم است که نمیتواند. او از همین زاویه به بحث خداشناسی و خود شناسی پرداخته: «خدا نمیتواند حیوان را قبل از انسان خلق کند. این نمیتواند، ناظر این محال عقلیست.»
مشایی سپس از مدیریت جهانی به مهدویت میرسد و آن را ثمره بیست سال فکر خودش دانسته و میپرسد: «آیا مهدویت به انتظار یک آدم خوشگل نشستن است که بیاید؟ آیا همه این است؟ آیا مهدویت به انتظار یک سیاستمدار نشستن است که بیاید؟ آیا همه اینست؟ معلوم است که نیست.»
او امام زمان را که انسان کامل است و میآید انسان را معنا کند و بگوید جهان چیست و تو چه کسی هستی. البته امام زمان ابتدا که میآید فقر، بدبختی و ظلم را از بین میبرد و بعد عدالت برپا میکند. به گفتهی او:«امام که میآید با خود علم میآورد. برای اینکه انسان را به اوج برساند علم میآورد. دینی که علم را قبول ندارد باید در تنور بیندازیم و بسوزانیم برود پی کارش. دینی که علم را قبول ندارد حتا جهالت است. دین نیست.»
به همین دلیل به اعتقاد او انسان تا دو واحد از علم به ظهور میرسد و امام از رهگذر توسعه علم انسان را ارتقا میدهد. این در حالیست که دو سه سال قبل او در باب پایان اسلامگرایی سخن گفته بود و برخی از سایتها فیلم و خبر آن را منتشر کرده بودند؛ آنگاه که پایان اسلامگرایی را به پایان اسبسواری مثال زده بود. این سخن نیز آنچنان بازتابی یافت که نمایندگان اصولگرای مجلس هفتم آن را اعلام و به آن اعتراض کردند.
سایت بازتاب که مدعی شده بود مشایی یکی از افراد نزدیک به تفکرات «انجمن حجتیه» است به نقل از او یادآور شده بود که تحول بزرگی در حال رخ دادن و خیلی هم نزدیک است:
«بشر به سمت یک انفجار عظیم پیش میرود.» مشایی این سخنان را در یک نشست دانشجویی بیان کرده و گفته بود به همین علت نیز او در ادامه سخن خود از پایان دوران اسلامگرایی سخن به میان میآورد و اینکه در سال ۵۷ انقلاب کردیم تا آن را صادر کنیم: «اما من اینجا عرض میکنم دورهی اسلامگرایی هم به پایان رسیده است. معنایش این نیست که اسلامگرایی وجود ندارد یا رو به نضج نیست. نه. دورهاش تمام شده و گرنه الان دورهی اسبسواری هم تمام شده ولی خوب اسبسواری هم هم هست و سواریاش هم هست. دارد دورهی ماشینسواری هم تمام میشود ولی ماشینسواری هم هست. سوارش هم هست. اشتباه برداشت نشود. معنایش اینست که روند توسعه در دنیا دارد به این سمت میرود. ان الدین عند الله الاسلام.»
به نام خداوند بخشنده مهربان
پیامکی دریافت نمودیم حاوی جملهای از "؟ " که برایمان جالب بود:
من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن، دویدن سهم کسانیست که نمیرسند و رسیدن، حق کسانی که نمیدوند.
جایی عکسی دیدیم که اندکی جالب بود:

البته برای دیدن تصویر در "حالت واقعی" اینجا کلیک کنید!
جایی جملهای از "شهید چمران" خواندیم که ما را بسی خوش آمد:میگویند تقوا از تخصص لازمتر است، آن را میپذیرم،
اما میگویم آنکس که تخصص ندارد و کاری را میپذیرد، بیتقواست.
جای دیگری جملهای رویت نمودیم با این عنوان:
بهترین جملات دنیا:اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید، به او قدرت بدهید.