می گوید "بنویس". می گوید تو که این همه ننوشته ای لا اقل برای تولد بنویس. می گویم دلم می خواهد. دلم خیلی میخواهد. نه تنها برای تولد که برای همه چیز بنویسم. بنویسم برای این همه ننوشتن... می گوید بنویس. به خاطر من بنویس...
چه وسوسه انگیز است بطالت لحظه هایی شیرین که باز آخرش به هیچ می رسد...
و اصلن بنا همین است. اگر لذت و خوشی، اگر فکر و تجربه و اگر درگیری ای هست در همان "حین" شکل می گیرد. باید همه چیز در "لحظه" باشد، در "آن" شکل بگیرد و در "آن" بمیرد. همه برای هنگامه تعریف شده است. "آخر" خبری نیست که بخواهیم دنبال چیزی بگردیم؛ جز خاطره. و چه سخت است روزهای بی خاطره. این سختی شاید ساده نمایی را خوب بلد باشد. اما درگیرش که شدی رهایت نمیکند. مثل الان، که مدتهاست رهایم نمیکند.
می ترسیدم. از همان روز اول که اینجا را راه انداختیم. از همان روز که مهم ترین دلیلم برای زاییدن یک وبلاگ، داشتن یک تریبون بود و بهانه ای برای نوشتن. "جایی" که اگر خواستی قلمی به کاغذ ببری، دل خوش به انتشارش در آن "جا" باشی. جایی غیر از نشریه های دانش آموزی و دانشجویی که تجربه اش را کهنه کرده بودیم. "جایی برای بودن".(و چقدر خوشایند است وقتی این عبارت می شود اسم یک وبلاگ دوست داشتنی یک دوست نزدیک.) جایی که برایش بنویسی. از تجربه ها، از دیده ها و ندیده ها، از اتفاق ها، آن روزها که هنوز تازه بودند، هنوز رنگ عادی شدن نگرفته بودند، هنوز مزهی بی مزهگی نمی دادند، هنوز این تلخی آزار دهنده را زمزمه نمی کردند. می ترسیدم! که اینطور بشود. و شد!
حالا، بعد چهار سال، بهانه تادلت بخواهد (و حتا تا دلت نخواهد!) ریخته! تریبون الا ماشا الله. بزرگ و کوچک. مخاطب عام و خاص. مکتوب و مجازی. ریز و درشت! به شرط چاقو! بدو که حراجش کردم!....به حمد الله مرام و معرفت رفقا فراوان است و جبهه فرهنگی انقلاب جا برای امثال این قلم زیاد دارد. (نشان اینکه همین الان سه تا پرونده نصفه کاره برای سه جا مانده روی دست!) حالا حتا مسئولیت سردبیری اجازه میدهد که نگاشته هایم از رد یا دست کاری شدن در امان باشند. اما دردا و دریغا که آدم نوشتنش نیاید! "آمد به سرم از آنچه می ترسیدم..."
گرما و سرما ندارد. چای نبات همیشه چای نبات است. همان هفته ها بود. داشتیم می رفتیم عروسی میرمحمد. وسط بیابان که منتظر یدک کش بودیم برای کشیدن ماشینی که موتور سوزانده بود. زیر تیغ آفتاب نشسته بودیم کنار جاده به تخمه خوردن و جوک گفتن که دلم هوس چای نبات کرد...
سید می گفت برای نوشتن مغز باید قوه داشته باشد. و این مغز هم فقط گلوکز می سوزاند لامصب. چربی و اینها توی کارش نیست. طرف کربوهیدراتها هم نمی رود. حتا نشاسته به آن خوبی! داشتم فکر می کردم لابد برای همین است وقتی چای نبات که میزنیم به بدن نوشتمان می گیرد؛ قندش مستقیم می زند به مغز! اما یدک کش رسید و فرصت نتیجه گیری نشد. چه خوش بود تمام آن چند روز زائری که صبح و عصرهایش با چای و نبات های متبرک حرم به سر میشد در کنار میلاد و سید مجتبا و مجید و محمد!
بی راه نیست که حالا وسط این شهر کثیف که به یک شبکه فاضلاب رو باز می ماند، وقتی توی ظل گرمای بالای چهل درجه ظهر؛ پشت چراغ قرمز تقاطع بهشتی مظلوم و میرزای تحریم تنباکو، وقتی جالی توی دنده است و کلاج و گازش را به بازی گرفته ام، همانطور که قطره های عرق روی پیشانی منتظرند چراغ سبز شود تا به گاندی فقیر فقرا برسم، همانطور که چشم می دوانم دنبال رزهای آفتاب خورده پسرک گل فروش لابه لای ماشین ها، همانطور که سردر سینما آزادی و مردم توی صف را دید می زنم، یکباره مردمک چشمها ثابت بشود روی عبارت "تهران انار ندارد"، و یک دفعه یاد چای نبات بیفتم!...
یاد کاشی های آبی حوض خانه مان زیر سایه درخت همیشه سبز نارنج... یاد شربت خیار سکنجبین،.. یاد سنگهای صیقل خورده کف زاینده رود موقع غروب... یاد شبستان خنک مسجد جامع عتیق موقع نماز ظهر... یاد مزار حاج حسین وسط کربلای پنجی های گلستان شهدا... یاد شبهای جمعه تکیه سید العراقین وسط تخت فولاد... یاد عمارت هشت بهشت... یاد مدرسه چهار باغ وقتی قدم به عصر صفویه می گذاری... یاد نیمه شبهای شکوه آفرین میدان امام، این یگانه استادیوم برزگ چوگان و گنبد فیروزه ای روبروی عالی قاپو... یاد فرنی فروشی روبروی دروازه نو... یاد ساز ناکوک دنگ دنگ بازار مسگرها... یاد...و می گذارم تمام این یادها نرم نرمک جان بگیرد و مثل اسلیمی های توی کتیبه های کاشی سر بکشد به گوشه کنار لوح ذهن و دلم را بردارد ببرد با خودش. بعد آنقدر قد بکشد تا برسد به آسمان، لابلای ابرها، آنجا که خدا خانه دارد...
می گویم "نوشتم". اما نمی دانم چطور شده. کاغذ را می گیرم سمتش. نگاهم میکند. نگاهش می کنم. سرم را می اندازم پایین. آنقدر صبر می کنم تا مطمئن بشوم رفته. کاغذ هنوز توی دستانم است. آرزو می کنم که کاش آن را باخودش می برد. سرم را که بالا می آورم مات می مانم. کاغذ در دستانم است. اماسفید. سفید سفید. برده. اما فقط نوشته ها را. تمام نوشته ها را. برای خودش. چشمهایم را می بندم. دیگر وقت آن است که بیدار شوم.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

چای داغی داخل قوری انتظارم را میکشد ولی برق که نیست لذت نوشیدن چای داغ زیر باد سرد کولر، تبدیل خواهد شد به عذاب نوشیدن حمیم در جهنم؛ پس بیخیال چاینبات! استکان را سر جایش میگذارم و یک لیوان بر میدارم از آن لیوانهایی که تا پارچ شدن یک قدم بیشتر فاصله ندارند (ولی فلسفهی آفرینششان بر این مبنا بوده که یک لیوان پرظرفیت باشند تا یک پارچ کمظرفیت.)
یخها را زیر شیر آب میگیرم تا وا بروند و از قالبشان در بیایند. لیوان را جلو میکشم و یخهای مربعی را دانه دانه میاندازم داخل لیوان. بطری آب را بر میدارم درش را باز میکنم و به گوشهای پرتاب میکنم. این شوت کردن درب بطری خیلی لذتبخش است. سجده بطری بر روی لیوان باعث میشود قطرههای عجول آب مثل چتربازهایی که از هواپیما بیرون میپرند، یکی پس از دیگری بغلتند روی یخها. لحظاتی صبر میکنم و با تکانهای آرام، طوری که قطرات آب از لیوان فرار نکنند یخ و آب را بیشتر با هم آشنا میکنم. صدای دلنشین و آرامشبخشی دارد جنب و جوش این آشنایی. صدای برخورد بلورهای یخی شناور در آب با دیوارههای لیوان. گمان کنم دو دقیقه کافیست تا کمال همنشین در آب اثر کند و گوارا و نوشیدنی شود...
توی حیاط هوا هنوز روشن است. به قول مادربزرگم کمر آفتاب شکسته و هوا کمی خنکتر شده. ولی داغی سنگها نشان میدهد که روز گرمی بر ساکنان باغچه گذشته است. با آبپاش کمی زمین را تر میکنم. بوی خاک چهقدر مطبوع است و آدم را سرحال میآورد. کاغذ و قلم میآورم و شروع میکنم به نوشتن یادداشتی برای تولد ۴ سالگی چاینبات:
به نام.....خداوند.....بخشندهی....مهربان
خنک بنوشید!
به نام خداوند بخشنده مهربان
۰) از عدالت تو خیلی دم زدند ولی جوانمردیات را از یاد بردند...
۱) «نعمتان مکفورتان، الامن و العافیة؛۱
دو نعمتاند که قدر آنها شناخته نمیشود و کفران میگردند: امنیت و عافیت.»
۲) ...حکومت بدون امنیت، حکومت نیست و یکی از اصلیترین و اساسیترین مقولات هر حکومتی، تأمین و برقراری امنیت برای مردم و دفاعِ از حقوق آنهاست. امنیت سنگ زیربنای حیات فرد و جامعه است و پیش شرط هر گونه توسعه و رشد و رفاه و ارتقای مادی و معنوی به حساب میآید. از بیان امام علی(علیه السلام) در مورد ضرورت حکومت این معنا به خوبی استفاده میشود. حضرت در پاسخ شبهه خوارج که می گفتند «لا حُکْمَ اِلّا لله» فرمود:
«لابدّ للناس من امیر برّ او فاجر ... و یقاتِل به العدوّ و تأمنُ به السّبل و یؤخذ به للضعیف؛۲
به ناچار برای مردم امیری لازم است؛ خواه نیکوکار یا بدکار، تا به وسیله او با دشمن جنگ شود و راهها امن گردد و حقوق ضعفا از اقویا گرفته شود و نیکوکاران در رفاه باشند و از شرّ بدکاران آسایش داشته باشند.»
۳) ریشه امنیت در لغت از امن، استیمان، ایمان و ایمنی است که به مفهوم اطمینان، آرامش در برابر خوف و ترس و نگرانی و ناآرامی است.
به عبارت دیگر، امنیت را به اطمینان و فقدان خوف تفسیر، تعریف و ترجمه نمودهاند که تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک و شامل دو بُعد ایجابی و سلبی در تعریف امنیت است. از یک سو اطمینان، آرامش فکری و روحی و از سوی دیگر فقدان خوف، دلهره و نگرانی، که موجب سلب آرامش و اطمینان میگردند. «راغب»، لغتشناس برجسته قرآنکریم در تعریف امنیت آورده است:
«اصل امنیت، طمأنینه و آرامش نفس و از میان رفتن ترس و خوف است. امن و امانت و امان در اصل مصدر هستند و به حالت و وضعی اطلاق میگردد که انسان در آرامش باشد. گاه نیز بر چیزهایی اطلاق میشود که انسان بر آن امانتدار و امین است.»
۴) امیر المؤمنین علی(علیهالسلام) در خطبه مربوط به حقوق متقابل والی و مردم، رمز تداوم حیات و پایداری جامعه اسلامی را اینگونه بیان میفرماید:
« فَاِذا ادت الرَّعیة اِلی الوالی حقه وَ ادّی الوالی اِلَیْها حقّها عَزّ الحَق بَیْنَهُمْ و قامت مناهج الدّین وَ اعتَدلت مَعالِم الْعَدْل وَ جرت علی اذلالها السنن فصلح بِذلِکَ الزمان و طمع فی بقاء الدّولة ویئست مَطامِعُ الاعْداء؛۳
هرگاه مردم حقوق والی را ادا کنند و حاکم نیز حقوق مردم را ادا نماید، حق در بین ایشان عزیز خواهد شد و قواعد دین برقرار خواهد شد و نشانههای عدالت استوار و سنّتها در بستر خود قرار خواهد گرفت. در اینجاست که روزگار صالح خواهد شد و امید به بقا و پایداری دولت خواهد بود و دشمنان مأیوس خواهند شد و امنیت پایدار و برقرار خواهد ماند.»
۵) ...آنجا که ناکثین و لشکریان جمل امنیت جامعه را به خطر انداختند و بر اهل بصره یورش آوردند و وحدت و استقلال و حاکمیت اسلامی را مورد تهدید جدّی قرار دادند و بناحق بر مسلمانان تحت فرمان حضرت، حمله کردند، امام برای سرکوب فتنه، حرکت کرد و اقدامات و تدابیر لازم را تدارک دید. البته همواره سعی داشت تا آنجا که امکان دارد مسأله به جنگ پایان نپذیرد و خونی به ناحق ریخته نشود، اما هنگامی که کار از کار گذشت امام دستور حمله داد. آنگاه در فلسفه این اقدام فرمود:
«فَوالله لَو لَم یَصیبُوا منَ المُسلمین الا رجلاً واحداً مُعْتَمدین لقتله بلاجرم جره لحل لی قَتل ذلِک الجَیْش کَلّه اذ حضروه فلم ینکروا و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید؛۴
به خدا سوگند، اگر از مسلمانان جز یک نفر را به شهادت نرسانده بودند و در قتل او بدون ارتکاب جرمی او را عمدن کشته باشند، قتل همه آنها بر من حلال است، چون در آن صحنه حضور داشتهاند و از به ناحق ریختن خون مسلمانی با دست و زبان دفاع نکردهاند.»
۶) ...بینش و نگرش حضرت در مواجهه با فتنهها، نحوه شکلگیری آن و عوامل و زمینههای مختلفی که موجب رشد فتنه میگردد و آسیبهایی که به بحران و به فتنههای ریشهدار تبدیل میشود، از درسهای آموزنده و روشنگری است که شناخت آن برای امت اسلامی ضرورت دارد و هر گونه غفلت خسارتهای جبرانناپذیری به بار میآورد. حضرت میفرماید:
«امّا بَعْد اَیُّها النّاس فَأنی فقأت عین الفِتْنَة وَ لَمْ یَکُن لیجترء علیها احَد غَیْری بعد أن ماج غیهبها و اشتدّ کلبها؛۵
ای مردم! این تنها من بودم که چشم فتنه را در آوردم و جز من کسی را جرأت چنین برخوردی نبود، آنگاه که امواج سیاهیهای آن بالا گرفت و هاری آن سخت شد.»
«و لا تقولن انّی مؤمّر آمر فاطاع فانّ ذلک ادغال فی القلب و منهکة للدّین و تقرّب من الغیر؛۶
مبادا با خود بگویی مرا فرمانروایی دادهاند و فرمان میدهم و باید بیدرنگ اجرا شود! این سیاه کننده دل و ویرانگر دین و عامل نزدیک کننده به انفجارهای اجتماعی است.»
هرگاه شکوه ویژه فرمانروایی، به نخوت و خودبزرگبینی دچارت ساخت، در بزرگی ملک خدا و نیرویش ژرف بنگر که چهگونه بر تو قدرت دارد و بند بند وجودت بیش از آنچه خود در اختیار داری، در اختیار اوست.
در فرمان دیگر به استاندار خود نوشت:
«استعمل العدل و احذر العسف و الحیف، فان العسف یعود بالجلاء و الحیف یدعو الی السیف؛ ۷
نسبت به مردم عدل و انصاف را به کار بند و از زورگویی، تجاوز و خشونت، بی عدالتی، انحراف از حق و بیراهه رفتن و حیف و میل پرهیز کن. چون شدت و خشونت موجب کوچ کردن و مهاجرت میشود و حیف و میل و تجاوز به حقوق مردم، آنان را وادار میکند دست به اسلحه ببرند.»
این سخن حکیمانه درس بزرگی برای زمامداران و حکّام است. آنها باید مبنای کار خود را بر عدالت و حقمحوری بگذارند و از زورگویی و تجاوز به حقوق مردم و نیز از حیف و میل کردن برحذر باشند، زیرا مردم برای احقاق حقوق خود دست به شمشیر خواهند برد و انقلاب خواهند کرد. برای پیشگیری از شورش و قیام مردم باید از این قبیل درسها آموخت. در این کلام آموزنده بر یک امر مثبت یعنی برقراری عدالت تأکید شده و از دو امر سلبی یعنی خشونت و بی عدالتی نهی شده است.
۷) انسان فطرتن آزاد آفریده شده و آزادی گوهره وجود وی را تشکیل میدهد. آزادی، زمینه رشد و تکامل جوامع بشری را پدید میآورد. در فضای آزاد و کرامت استعدادها شکوفا میشود و نیروها رشد نموده، خلاقیتها و نوآوریها زنده میگردد. و راه برای پیشرفت و اقتدار جامعه فراهم خواهد شد و روابط اجتماعی پایدار و استوار خواهد بود. در فضای خفقان و استبداد استعدادها میمیرد و نشاط و تحرک از بین میرود. اساس در تعریف آزادی و استفاده مطلوب از آن است و قطعن بدون امنیت و سلامت محیط و حاکمیت قانون و عدالت امکان برقراری و ایجاد محیطی آزاد فراهم نخواهد شد.
و این سخنان هدایتگر علی(علیه السلام) است که می فرماید:
«من استبدّ برأیه هلک و من شاور الرجال شارکهم فی عقولهم؛۸
هر کسی در رأی و نظر خود استبداد بورزد، هلاک خواهد شد، و هر کسی با رجال مشورت نماید، در عقول آنان شریک خواهد بود».
۱. بحارالانوار، ج۸۱، ص ۱۷۰
۲. نهج البلاغه خطبه ۴۰
۳. نهج البلاغه خطبه ۲۱۶
۴. نهج البلاغه خطبه ۱۷۲
۵. نهج البلاغه خطبه ۹۳
۶. نهج البلاغه نامه ۵۳
۷. نهج البلاغه حکمت ۴۷۶
۸. نهج البلاغه، حکمت ۱۶۱
من از این به بعد فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد!
زنده باد مایکل جکسون، که گرچه صدا و سیمای جمهوری اسلامی، زندگی اش که هیچ، حتی مرگ او را هم نادیده گرفت، ولی بزرگترین خدمت را به ایران اسلامی کرد که نگذاشت دنیا بیش از این آبروریزی و لشکرکشی خیابانی مان را ببیند و سرگرم شود!
بزرگا مردا که جکسون بود که وقتی از هرزگی و حرامی به اسلام پناه برد،
که کاست بعدی اش درست فروش برود!، اسم میکائیل را برگزید و جلوی صدها هزار مسلمان،
آواز سر داد که " گیو تنکس تو الله .. ".آنوقت فلان هنرمند ما چهارده سال است که می
خواهد " ربنّا " ی خودش را از سیمای بی نوای ما پس بگیرد ..
بزرگا مردا که
مایکل بود که مسلم مرد ولی حتی یکی از این شبکه های بیگانه هم حاضر نشد او را در
هنگام وفاتش مسلمان بخواند و ازاین حیث از ام کلثوم هم مظلوم تر بود. ام کلثومی که
اگر از تاج پادشاهان عرب چندان نمی دانست از تخت شان خوب خبر داشت. نقل است که وقتی
به آن شاهزاده ی آخری روی خوش نشان نداد، مورد غضب قرار گرفت و لابد دیگر بهترین
خواننده ی شهر خودش هم نشد!!. و وقتی چهارمیلیون نفر در تشییع جنازه اش آمده اند،
رادیوهای محلی از روی دست پاچه گی همه ی آن ها را سلطنت طلب خواندند! .. که البته
در دنیای عرب، طاغوتی بودن یعنی عین مردانگی ..
دلم برای مایکل جکسون می
سوزد که برهنه میان هوادارانش می رود، آن وقت استاد مسلّم موسیقی ما با پاترول نقره
ای اش میان مردم می رود و تمام حواسش این است که ملت روی رنگ متالیکش خط نیندازند.
همان استادی که از شدت تواضع، که آشنا و بیگانه خوب بر آن واقف اند، خود را از خس و
خاشاک می داند و برای همراهی با مردم برف پاکن ماشینش را سه بار بالا و پایین می
کند که هم از توبره خورده باشد هم از آخور ..
بزرگا مردا که جکسون بود که
هوادارانش وقتی میخواستند ساعت ده شب توی بورلی هیلز بدون مجوز شلوغی کنند، وصیت
کرد به برادرش جرامین جکسون که آرامش ساکنین را به هم نریزد. چونان شاه اسماعیل که
در جنگ چالدارن اجازه نداد لشکرش شب به خط بزند و تا فردا صبر کرد و گفت : "من
حرامی قافله نیستم" ..
من به مایکل جکسون می گویم اصولگرای واقعی!! ... که
وقتی خبر مرگش رسید دو ساعت پیشش تمام کرده بود .. نه مثل آن ها که روزی شصت بار
خبر مرگشان می رسد، ولی یک بار هم نمی میرند ..
بزرگا مردا او بود که
مهرورزی اش با کودکان شهره ی آفاق بود، و می خواست بعد از حقوق زنان، از حقوق
کودکان هم دفاع جانانه ای کند. طوری که بعد از دادگاهش، برای اولین بار در طول یک
مصاحبه ی مطبوعاتی دست کودکی را گرفت و لابد قول داد که دست کم یک کودک زیر هشت سال
را در کابینه اش بگذارد! ..
روشنفکرا که جسکون بود که رقص "مون واک" اش در
تاریخ بشریت نمونه نداشت. حرکت پاهایش بی نظیر بود. طوری عقب می رفت که همه خیال می
کردند به جلو می رود. آنچنان سقوط می کرد که همه عروج می پنداشتند ..
من از
امروز فقط به مایکل جکسون رای خواهم داد .. به خاطر این رقص آخرش .. در برابر مرگ
..
و امید می دهم به شما که "هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین
لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم و لله جنود السماوت و الارض .. " - و او کسی است که
آرامش را به دلهای مومنین نازل کرد تا ایمانی بر ایمانشان بیافزاید، که لشکریان
آسمان و زمین از آن خداست ... -
لکن هنوز ملولم از اینکه چشمانتان را
بسته اید بر هر چه جز این طرف دیوار که دیوار بسیار ساخته ایم ، پل نه و "ثُمَّ
قَسَت قُلوبُکُم مِن بَعدِ ذٰلِکَ فَهِىَ کَالحِجارَةِ أَو أَشَدُّ قَسوَةً .. " -
سپس دلهایتان سخت شد. چون سنگ. حتی سخت تر از آن ... - (بقره - 74)
و هزاران
بار تجربه کردم که کفّاره ی شراب خواری های بی حساب، هشیار در میان مستان نشستن است
... ولی باز حتی اینجا تنها به یاد تو نشسته ایم که گفته ای "و من اعرض عن ذکری فان
له معیشه ضنکا .. - و هر کس از یاد من رویگردان شود، پس همانا زندگی سختی خواهد
داشت .." - (طه - 124)
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم --- که به
پایان رسدم عمر و به پایان
نرسانم
متن از Enkratic
با سپاس از محمد حمیدی اصفهانی این متن را در فیس بوک گذاشت و به آن افزود و کاملش کرد
این متن را دوست داشتم. بعد از یک روز ضد حال که هرچه مطلب برای پرونده رسید را به دلیل ضعیف بودن رد کردم، و بعد از این همه ننوشتن و ننوشتن و ننوشتن... خواندنش چسبید. امید که به شما هم چسبیده باشد!

لذت ترساندن آنقدر عمیق است که "مترسک" هیچگاه از ترساندن خسته نمیشود.