به نام خداوند بخشنده مهربان
مرا به دلق مرصع مبین و خوار مدار
که باده نشئه دهد گر چه در سِفال بُوَد
برگشت و جعبهای دستاش بود که با قرصهایی که تا حالا مصرف کرده بودم تفاوت داشت، اما زیاد بهش توجه نکردم. پیش از رفتن به بستر بیست و پنج تا قرص خوردم. اما عجیب بود که اصلن خوابم نبرد. بعد دلپیچه گرفتم و سه بار پشت سر هم سوی دستشویی دویدم. چه اسهال وحشتناکی. شک برم داشت. جعبه قرص را برداشتم و نوشتهاش را خواندم. قرص ضد یبوست بود!
دفتر خاطراتش را که پیدا کردند در آن نوشته بود: این روزها اگر کسی از من بپرسد مرگ در نظر تو چهگونه است؟ بلادرنگ جواب خواهم داد: احلی من العسل(شیرینتر از عسل) و بعد هم چند خط نامنظم پررنگ کشیده بود تا انتهای صفحه.
همین خطوط کافی بود تا خودکشیاش برای جستجو گران دلیل مرگ محرز شود."مادر عزیزم و پدر گرامی بدانید که من امانتی بیش نزد شما نبودم که خداوند مرا به شما داد و امروز هم به پیش خود برد. و اگر خواستی برای من گریه کنی به یاد امام حسین (علیه السلام) گریه کن و در ملاء عام گریه مکن. دوست دارم بدانی که مرگ در راه او برایم از عسل شیرینتر است."
با چارقدش قطرات گرم اشک که هراسان از گوشهی چشم راه خود را باز میکنند پاک میکند و نالهای دلسوز با خودش زمزمه میکند و ۲باره از اول جملات وصیتنامه را آهسته میخواند. جنازهاش را که زمین مصادره کرد و روحش هم سهم آسمانها شد...فقط میخواست تمام شود نه برای هدفی مقدس. تصمیمش را گرفته بود. ناو امریکایی به سرعت به او نزدیک میشد و همه چیز لرزش غیرقابل تصوری داشت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید در لحظه ی یکی شدن هواپیما و ناو. لحظهای برای پایان کامیکازا.
تمرکزش را که از دست داد لغزید. سر خورد و افتاد. دستش را به سنگ نامطئنی گرفت و برای لحظاتی هر چند اندک مهمان سنگ شد ولی از آن جا که سنگ شخصیت متزلزلی داشت و تکیهگاه نا مطمئنی بود، خیلی دوام نیاورد و مرد سقوط کرد...
بیچاره مرد. مرگ دردناکی باید در انتظارش باشد. ولی او ذرهای ترس به خود راه نداد و امید به زندهماندن داشت حتا لحظهای که سقوط کرد...
خيلي فكر كرده بود كه چه طور از دست خودش خلاص شود.
همه راهها را سنجيده بود؛ حتا بعضي از آنها را تجربه كرده بود.
بالاخره تصميمش را گرفت.
لباس پوشيد، ساعت دست نكرد، موهايش را شانه كرد،
عطر ملايمي زد و به طرف بزرگترين كتابخانهي شهر به راه افتاد.ناگهان محمد حسین آهی سرد از اعماق دل کشید. یک پای محمد حسین به فرمان او نبود اما پیش میرفت. تانکها به چند قدمی او رسیده بودند. نارنجکی را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روی جیب نارنجکها فشرد. و بیدرنگ خود را زیر شنی تانک انداخت...
چند ثانیه بیش تر طول نکشید برای جاودانه شدن یک محمد حسین.
پرسه در حوالی زندگی
بی تقویمی هم دیگر کار ساز نیست. هرچه زور می زنم مثل همیشه بی خیال باشم و مثلا با توکل دلم را آرام کنم نمی شود. این انتظار بد جوری بی تحرکم کرده. حس این خستگی بعد چند ماه هنوز در نرفته و هی جابجا میشود لابلای ماهیچههای بدن و شیار های مغز. انگار همنشین شده با گلوبولهای قرمز و سفید خون و بازیگوشانه هر از گاهی قلب را هم بی نصیب نمی گذارد از حضورش. هر قدر می خواهم کنار آمدن را با او تجربه کنم نمیشود. آرام آرام ترس اینکه مبادا نتیجه جوری باشد که این خستگی را بخواهم مدت مدید دیگری به دوش بکشم دارد تمام خوش بینی هایم را پس می زند. تمام این چند ماه یک طرف و این چند روز یک طرف. مگر برای این سازمان سنجش کوفتی (که خدا ریشه اش را بکند الهی!) چقدر کار دارد اعلام نتایج یک کنکور کارشناسی ارشد؟
این چند وقته نگاه "کیتون" هم توی صفحه ی لکه افتاده ی موبایلم عوض شده. با سرزنش نگاهم می کند. تاب نگاهش را ندارم. عکس بک گراند را هم عوش کرده ام اما نگاهش هنوز سنگینی می کند. "لعنت خدا به دل سیاه شیطان!" اگر این "کاپیتان هادوک" هم نبود که دیگر نمی دانم چه باید می کردم.
میان این انتظار کلافه کننده "نمایشگاه کتاب" فرصت خوبیست برای پرسه در حوالی زندگی. زندگی که نمیدانم کی و چگونه می خواهد رنگ عوض کند. و همین مسیر مرموز است که تاب می رباید از نگاه به جاده...
شروع چای نباتی
جواد اولین پایه است. با یک همآهنگی از اصفهان می رسد. روز اول با او شروع میشود. یک شروع چای نباتی. تا ظهر می پلکیم. می چرخیم و می بینیم و می خریم. تا ظهر که دو دوست دیگر اضافه میشوند. با وجود اینکه هیچ گزینه ای از پیش برای خرید تعیین نکرده ام خرجم می زند بالا. مثل تمام بارهای قبل. البته این بار فشار به جیب مبارک بیشتر است. خوشحالیم و می خندیم. به همه چیز، از جمله فیس بوک! روز با چیپس میکس دست ساز (به اضافه بی تربیتی فیل و پفک) و ۵ تا بستنی یخی به پایان می رسد. و اینگونه ۷ روزی آغاز میشود که یک سر تمامشان به مصلای تهران و نمایشگاه کتاب ختم می شود.
عادت می کنیم
اولش آزار دهنده است. و پایه خنده البته. بلند گوی نمایشگاه که خانم گوینده یک نفس از آن متنهای تکراری تبلیغ را می خواند. "با کتاب خیلی سبز کنکورت را قورت بده!" سال بعد لابد می گوید "با کتابهای گل گلی ترتیب کنکورت را بده!" یا تبلیغ "کتاب تابستان" را می کند که هدفی ندارد جز توی قوطی کردن بچه های مردم حتا توی تعطیلات تابستان. یا کانون فرهنگی کوفت که کم مانده برای بچه های توی رحم مادرها هم کتاب کمک درسی چاپ کند. اما همان یکی دو روز اول است. روزهای بعد عادی می شود و بی مزه و کم کم دیگر نمی شنوی اش. انگار که نیست. و چه خوب که نیست.
موشک امید
البته ماکت است. و درستش موشک سفیر یا ماهواره بر امید. درست و غلطش هرچه باشد بهترین جا برای قرار گذاشتن و پیدا کردن رفقاست در میان شلوغی طاقت فرسا و موبایلهایی که یک خط در میان آنتن می دهد. مصلا غیر از شبستان همه اش حیاط است و اولین قرار توی حیاط آواره مان می کند. مشگل اینجاست که هر کس از هر طرفی که وارد شود طرف دیگر را حیاط پشتی می داند! بماند که ما قرار ها را سر راست می کنیم دم غرفه یک راهروی یک.
تکراری ها!
نویسنده ها دیگر تکراری شده اند. دیگر لطفی ندارد دیدنشان توی نمایشگاه. حتا توی پاتوق کتاب نشر معارف. غیر از رضا که مثل همیشه متواضع است و خوش برخورد. اما او هم لاغر شده و موهایش بیشتر ریخته. می گوید تا پای جراحی زانو هم رفته و برگشته. علت را فرصت نمی کنم بپرسم توی شلوغی مشتاقان امضا. دلم نویسنده جدید می خواهد. یکی مثل امیرخانی. جوان و خوش قلم و باشعور.
سید علی شجاعی پسر سید مهدی شجاعی با ظاهری به شدت شبیه جوانی های پدر (که توی عکس ها دیده ایم) همیشه در غرفه نیستان هست. اولین کتابش را نمی دانم چند وقت است چاپ کرده. می خرم و برایش آرزوی کتابهای جدید و پر تیراژ می کنم. و توی فکر می روم که آیا او می تواند روزی مصداق آرزوی من باشد؟
تازه ها
کتاب جدید "مصطفا مستور" آمده. نشر مرکز چاپیده. و واقعا چاپیده! کتابی که کمتر از ۹۰ صفحه است ۱۹۰۰ تومان قیمت پشت جلد خورده. نمی خرم.
"سر لوحه ها"ی رضا را کتاب کرده اند. سرمقاله هایش توی سایت لوح. همه را همان موقع که در انتظار بی وطن بودیم چند بار خوانده ام. این یکی را هم نمی خرم برای خودم، می خرم برای خواهرها.
"خاک غریب" را "امیر مهدی حقیقت" تازه ترجمه کرده از جومپا لاهیری. می خرم برای خودم.
جلد ششم "آرتمیس فاول" قرار بود بیاید. اشتیاقم پنچر میشود وقتی خانم مهربان توی غرفه کودک و نوجوان نشر افق می گوید نیامده. لعنتی!
این نشر ثالث مزخرف هم که دو سال است کتاب "ریشه های آسمان" رومن گاری را تجدید چاپ نکرده. (لطفا شما هم بروید و به رفقا هم بسپارید هی بروند سراغش را بگیرید که بلکه عقلشان برسد چاپش کنند!)
کتاب "دا" سوره مهر همچنان می فرشد و پنجاه چاپ کمی مشکوک است در عرض کمتر از یک سال. و "بیوتن" به چاپ هفتم رسیده از نمایشگاه پارسال تا امسال.
همراهان
هر روز رزقمان را با یک یا چند نفر متفاوت از دیگر روزها نوشته اند برای سیر در میان غرفه ها. نمایشگاه با هرکدام مزه ای دارد و همه خوش مزه!
روز دوم فقط جواد هست و من.
در روز سوم عصای پیری و بقیه بر و بچه هایشان فوق العاده انرژیک اند. می خندیم کلی با هم.
روز چهارم میلاد می آید. بعدش هم با مانده اسکناس های ته جیبمان می رویم سینما آزادی. می چسبد.
روز پنجم محمد حسین ۱۱ ساله بلاخره با کمک مادرش پیروز می شود بر مدرسه و پدر، بلند می شود یک روز وسط هفته با دایی موسا می آید و تمام عیدی هایش را (که کم هم نیست) کتاب می خرد و می ریزد توی کیف مدرسه اش و کیسه های پلاستیکی را به دلیل اسراف و محیط زیست و... قبول نمی کند (و حتا پس میدهد). غروب همان روز هم بر می گردند اصفهان.
روز ششم توی دانشکده قبل نماز فکر می کنم امروز با کی برویم؟ بین دو نماز موبایل زنگ می خورد. جابر و سید مجتبا و میثم نمایشگاه اند. ده دقیقه بعد می بینمشان. پای موشک امید.
روز هفتم مجتبا را گول می زنم و به هوای بستنی و کتاب می برمش. رفیق نیمه راه میشود و سید مجتبا و پسرخاله پای کارش علی، نیمه دیگر راه را تا آخر می آیند.
سید سجاد گاهن می آید کمک عموی ناشر اصفهانی. او را بیشتر از همه می بینم از نظر دفعات دیدار اما فرصت ول گردی با هم دست نمی دهد.
همه اینها در کنار دیدن اتفاقی کلی آشنای دیگر نمایشگاه را جذاب می کند. و البته بستنی یخی هایی که گلو را جلا میدهد!
چمن
بهترین نیمکتها ها را هم که بگذارند برای نشستن و تعدادش را چند برابر هم که بکنند اولا کفاف جمعیت خسته را نمی دهد و ثانیا باز نشستن توی چمن یک چیز دیگر است برای مردمی که نمایشگاه کتاب برایشان کمتر از سیزده به در نیست!
حالا وقتی بر می دارند به درختها بنر می بندند که "لطفا توی چمن ننشینید" و تو می بینی به سختی میشود جای خالی برای نشستن پیدا کرد می فهمی بیشتر خودشان را ضایع کرده اند.
و هر چه فکر می کنم نمی فهمم این بنر نوشته که زده: "چمنها با آب غیر بهداشتی آبیاری شده اند" منظوری جز این دارد که "لطفا چمنها را نخورید!"
سید مجتبا می گوید دزدها وقتی می خواهند بروند جایی برای کار اول از همه راه فرار را شناسایی می کنند. تا گیر نیفتند. یا از شاعرهایی می گوید که اول بیت آخر را می گویند. پایان بندی اصولا خیلی مهم است. بر عکس حکایت الان من است که گیر افتاده ام که این مطلب را چه شکلی تمام کنم. نمایشگاه که هنوز تمام نشده. گیر افتاده ام توی بن بست. بین زمین آسمان. مثل منبر بدون گریز... آهان!
آدم هر چقدر هم میان کتابهای نمایشگاه پرسه بزند باز هم چیزی به معلوماتش اضافه نمی شود. تمام.
یاعلی مددی

هواللطیف
۱- هوا حسابی دو نفره بود. ما اما سه نفر بودیم. "هیچی. نشد دیگه!"
۲- هوا حسابی دو نفره بود. ما دو نفر بودیم، و پارک خلوت. چسبید!
۳- هوا حسابی دو نفره بود. ما هم دو نفر بودیم. ولی ای کاش نبودیم...
یا علی مددی
هو اللطیف

"یادش به خیر!"
پارسال همین موقع ها بود. ۱۲ و ۱۳ اردی بهشت. لشگری که از تهران (و اصفهان) پا شدیم رفتیم بافق. برای جشنواره ای خوش خط و خال! یک جشنواره به یاد ماندنی به اسم : "فرزندان سرزمین یوزپلنگ"
همان روز ها همه چیز را در یکی از کاملترین و طولانی ترین پست های زندگی ام اینجا (یوزپلنگ ها هم پرواز می کنند!) گفتم. اما باز می گویم آن تجربه اندوخته فراوانی برایم داشت که مهم ترینش دوستانی با ارزشند که دوستشان دارم. اما بهانه ای که موجب شد این پست را بگذارم،پیدا شدن اتفاقی یک فایل صوتی روی فلش مموری ام بود که ...
یکی از مهم ترین کارهایی که قرار بود انجام شود،تهیه یک کلیپ از فرایند فعالیتهای دوساله صورت گرفته در بافق، به اضافه ی یک تیزر خوشگل بود. ساختنش جزو مهم ترین چاله های اجرایی بود که افتاده بودیم تویش! تا اینکه فتح اله امیری خوش سلیقه از راه رسید و تا آخرین دقیقه ها مشغول ساختنش بود. در این میان صدا گذاری این تولیدات سمعی بصری خودش کلی داستان داشت. کلیپ را هادی کاشانی (که تا آخرش نبود ولی کلی چیز ازش یاد گرفتم) از پسش برآمد. تیزر اما رفته رفته به مشکلی اساسی خورد.
با تمام این اوصاف پخش شد و همه خوششان آمد. اما آخرش هم نفهمیدیم آن صدای بم افکت خورده که آخر تیزر می گفت: "فرزندان سرزمین یوزپلنگ "صدای چه کسی بود؟ بیشتر نظرها روی کاوه حاتمی بود. اما احتمالات زیاد دیگری هم بود. با بازه ای به اندازه همه پسر های گروه! از سید معبود ستوده (مجری) و مرتضا اسلامی و حمید میرزاده و ... حتا خود فتح الله امیری! (البته من و جواد به خاطر اکسنت تابلو اصفهانی از لیست مظنونین حذف شدیم!) حال انتشار این فایل صوتی توسط "رادیو جواد" بعد از یک سال علاوه بر تجدید خاطرات خوش، شاید بخشی از یک راز سر به مهر را روشن کند!

(از راست به چپ: کاوه،مرتضا ،فتح اله / آن عکس بالایی هم حمید است.)
این فایل صوتی مربوط به صدا برداری و صدا گذاری همان تیزر مزبور است. که در محل اسکان در آهن شهر بافق ضبط شده. و به طور اتفاقی از فلش مموری من سر در آورده بود! این سه نفر بالا متهمین نقش اول آن هستند!!
بشنوید: جشن واره فرزندان سرزمین یوزپلنگ (با حجم ۲۸۹ کیلوبایت)
یا علی مددی
هواللطیف
ساعت ۱۲ شب گذشته. از قهوه خانه که می آییم بیرون اس ام اس میآید. اولین اس ام اسی که توی عمرم از مقداد می گیرم! :"حرکت خود جوش دانشجویی استقبال از احمدی نژاد، فرود گاه مهر آباد ساعت ۶:۳۰ صبح... " از صبح تا شب اینقدر شلوغ بوده ام و مدام توی جلسه که تی وی نبینم و نفهمم چه شده، اما موسا سر شام پشت تلفن گفته بود که :"دکتر امروز تو ژنو ترکونده!" ... شب را نمی خوابم!
اردی ببهشت زیبا ترین ماه سال است. چه بهتر که آغاز این زیبایی با اتفاقی اینچنین گره بخورد. خلوتی خیابان ها زود می رساندمان به آزادی که هنوز خبری در آن نیست. پلیس مستقر در فرودگاه با دیدن من و جالی فرصت پرسیدن نمی هد و با دستش جهت را نشانم می دهد. می رسم به انتهای خیابانی که با جمعیتی جوان پر است. قیافه هایی اکثرا آشنا. شاخه های گل و عکس های امام و آقا و دکتر روی دست ها بلند است. و پرچمهایی برافراشته. ایران، فلسطین، حزب الله. ماشین ها از سمتی یکی یکی می آیند جمعیت را می شکافند و می گذرند. وزیر وزرا و معاونین دکتر که هر کدام با دیدن ملت نیششان باز میشود دستی تکان می دهند و تکه های آبدار بچه هاست در میان جمعیت که ضایعشان میکند! به این مضمون که کسی برای تو نیامده! اصل کاری کجاست؟
اصل کاری بلاخره پیدایش میشود. یکدفعه جمعیت موج برمی دارد. عکاس ها و خبرنگار ها می دوند تا جای مناسب تری از دیگران بیابند. وسط جماعت موج میخورم و به این سو آن سو کشیده میشوم و چیزی نمی بینم . صدای صل علی محمد... یاور رهبر آمد. دسته گل محمدی ... به مملکت خوش آمدی و ... تا شعارها قاطی میشود. شاخه های گل که پرواز میگیرد به سمت یک نقطه. جمعیت که آرام میشود دکتر را می بینم. قند توی دلم آب میشود... مثل آخرین باری که اینقدر نزدیک دیدمش. ۴ سال پیش بود. همین روزها شاید. که هنوز شهردار حزب اللهی پایتخت بود و هنوز یه تصمیم نرسیده بودم و داشتم بر سر حمایت از او با خودم کلنجار می رفتم که دیدمش. به همین نزدیکی و چیزی توی چهره اش دیدم که به یقینم رساند. چیزی که شبیهش را سراغ نداشتم و ندارم. برای مردی که مثل هیچ کس نیست!
حالا بعد ۴ سال همان چهره و همان حس و همان شور و ... چقدر سفید شده موهای این مرد! از سقف باز ماشین آمده بیرون و دارد میخندد. مثل همیشه. مثل تمام این چهار سال. شروع می کند به حرف زدن. جنس صحبت یک معلم. ساده شده. و باز پر از خاطره! مثل تمام این چهار سال. مردی که دیروز ۷۰۰ میلیون مخاطب زنده تلویزیونی داشته. الان روبروی من و حدود ۵۰۰ دانشجوی سحر خیز دیگر ایستاده به حرف زدن. می گوید: «عزیزانم! محکم باشید. اگر قرار باشد کسی در دنیا طلب کار باشد این ملتها و ملت ایران است. اگر بنا باشد کسی سوال بکند این ما هستیم که باید از آنها سوال بکنیم. اگر بنا بود کسی به پای میز محاکمه کشیده بشود آنها هستند که باید بیایند پای میز محاکمه.»
تمام که میشود ماشین هم حرکت می کند. نمی دانم چه میشود که خودم را می رسانم کنار ضد گلوله نقره ای رئیس جمهور. شده عین سفرهای استانی. وسط آن شلوغی او بیشتر از راننده نگران است که کسی زیر ماشن نرود یا آسیبی نبیند. دستم را دراز میکنم. می بیند و دستش را می آرود جلو آنقدر که اول انگشتان و بعد تمام دستمان در هم گره می خورد. من و رئیس جمهور. نگاهش می کنم. الان وقت گفتن تنها یک تک جمله است. نگاهم می کند. از ته قلبم داد می زنم "دکتر! دوستت داریم!" انگار که وسط استادیوم باشم! می خندد و با شبیه لحن خودم جواب گوید "چاکرتم!"... ماشین دور می شود و من هنوز ایستاده ام . با همان حس ۴ سال پیش.
وقتی می رود تازه سلام و احوالپرسی و دیدار رفقا تازه میشود. حیف که عجله دارم و باید به کلاسم برسم.

موقع برگشت توی ترافیک خیابان آزادی همانطور که به جالی گاز می دهم و لایی میکشم از بین ماشینها هنوز جمله های آخرش توی کلاه کاسکتم می پیچد...:«عزیزان من! محکم باشید. مومن باشید. با هم باشید. تحقق وعده بزرگ الهی نزدیک است. آن روز روشن بشریت نزدیک است...»
کاری به هیچ کدام از تحلیل ها و تایید ها و حمله ها و حسادت ها و دشمنی ها و فرصت طلبی ها ندارم. بعضیها و دیگر مدعیان خط امام را نمی دانم.، (که هنوز معلوم نیست امنیت ملی شان را امثال عباس تعیین می کند یا بی بی سی؟! «ر.ک. آژانس شیشه ای») اما برای من همین جملات حضرت روح الله کافیست:
«بعضی مغرضین ما را به اعمال سیاست نفرت و کینهتوزی در مجامع جهانی توصیف و مورد شماتت قرار میدهند و با دلسوزیهای بیمورد و اعتراضهای کودکانه میگویند جمهوری اسلامی سبب دشمنیها شده است و از چشم غرب و شرق افتاده است!
که چه خوب است این سوال پاسخ داده شود که ملتهای جهان سوم و مسلمانان، و خصوصاً ملت ایران، در چه زمانی نزد غربیها و شرقیها احترام و اعتبار داشتهاند که امروز بیاعتبار شدهاند؟!
اگر ملت ایران از همه اصول و موازین اسلامی و انقلابی خود عدول کند و خانه عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین -علیهم السلام- را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهانخواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ به رسمیت بشناسند؛ ولی در همان حدی که آنها آقا باشند و ما نوکر، آنها ابرقدرت باشند و ما ضعیف؛ و آنها ولی و قیم باشند و ما جیرهخوار و حافظ منافع آنها!» (صحیفه امام، ج 21، ص 90).
پس نویس: تاخیر یک هفته ای را بگذارید به حساب شلوغی کار و تنبلی ما و... این اتفاق مال سه شنبه هفته پیش است، اول اردی بهشت ۸۸. دو تا پست توی این هفته از دستمان رفت. یکی قهرمانی استقلال با ژنرالش امیرخان قلعه نویی و دیگری سالگرد شکست حمله نظامی آمریکا در طبس با فرمانده اش سرهنگ چارلی بکویث. قرار بود هر سه را کوتاه کوتاه در همین پست کار کنم حتا تیتر هم برایش انتخاب کردم (دکتر محمود قلعه نویی، فرمانده نیروهای دلتا!) ولی نشد. یک ده آباد بهتر از صد شهر خراب است. یک پست وبلاگ هم همینطور! آنها هم بماند. شاید وقتی دیگر.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

حدود یکسال قبل از ظهور پدیدهای به نام فیسبوک(Facebook) مطلع شدم. البته بیشتر بین بلاگرهای بلاگهای آیتی بحث فیسبوک داغ بود. ولی میل چندانی برای امتحانش نداشتم چون زیاد با وقتگذرانیهای اینترنتی موافق نیستم.
کمکم تب فیسبوک بالا گرفت و به غیر از آیتینویسها، بقیه هم نسبت به این موضوع اقبال نشان دادند. تا اینکه تنی چند از دوستان که حکم رفیق ناباب را دارند دعوت کردند که "بیا فیسبوک، خوش میگذره".
و ما ادراک فیسبوک
فیسبوک در فوریه سال 2004 در خوابگاه دانشگاه هاروارد توسط مارک زوکربرگ راهاندازی شد و هدفش ایجاد رابطههای عمیقتر میان دانشجویان از طریق اینترنت بود. فیسبوک یک شبکه اجتماعیست که تقریبن شبیه اورکاته.
این شبکه اجتماعی که ماه گذشته پنجمین سال تولدش را جشن گرفت با بیش از دویست میلیون عضو، بزرگترین شبکه اجتماعی نت محسوب میشود. ایرانیان زیادی هم در فیسبوک حضور دارند که این خودش میتواند به پویا شدن این شبکه اجتماعی کمک کند.
در فیسبوک شما میتوانید یک صفحه شخصی داشته باشید، آلبوم عکس داشته باشید، میتوانید هر چیز جالبی را با دوستانتان به اشتراک بگذارید یا از چیزهایی که آنها به اشتراک میگذارند استفاده کنید، یا برای اشخاص، فیلمها، کارتونها، کتابها، کالاها و یا هر چیز دیگهای که دوست دارید یک صفحه طراحی کنید تا دیگران هم که مثل شما آن چیز را دوست دارند نظراتشان را دربارهی آن چیز یا آن شخص ثبت کنند؛ یا اینکه شما طرفدار، (هوادار فکر کنم درستتر باشه) آن شخص یا آن چیز بشوید. شاید بتوان گفت که نوعی شیوهی جدید تبلیغاتیست.
همچنین شما میتوانید فال بگیرید، بازی کنید و یا با دوستانتان چت کنید و خیلی کارهای دیگر که هر روز از طریق یکسری ابزار که به آنها اپلیکیشن میگویند به این سرویس اضافه میشود.
البته چون من خودم تازه کار هستم هنوز در حال کشف کردنم ضمن اینکه کاربر فعالی در فیسبوک نیستم بنابراین به همین نکتهها اکتفا میکنم.
نتیجهگیری اخلاقی: استفاده در حد کم و معقول خوب است. کلن چون به شدت اعتیاد آور است توصیه نمیشود. ولی برای وقتگذرانیهای خرکی، آدمهای بیکار، دختران دمبخت و پسران خوشحال و... میتواند بسیار مفید باشد. میتوان وقتی که در فیسبوک صرف میشود را جهت خواندن کتاب یا انجام کارهای مفیدتر هزینه کرد.
توصیه اخلاقی: یكي از ويژگيهاي دردسرساز فيس بوك، صفحه News Feed است كه بسياري از كارهايي را كه روي وب سايت انجام ميدهيد پيوسته به دوستانتان نمايش ميدهد. در بخش Privacy Settings ميتوان از نمايش برخي از اين كارها جلوگيري كرد.
براي نمونه، كامنتهايي كه در جريان بحث در گروهها يا زير عكس دوستانتان ميگذاريد. با اين وجود به خاطر داشته باشيد هر كسي با عضو شدن در گروههايي كه عضوشان هستيد ميتواند نوشته هايتان را در آنجا بخواند. افزون بر اين، ليست گروههايي كه عضوشان هستيد و صفحههاي شخصيتها، سازمانها و هرگونه پديدهيي كه طرفدارشان هستيد، براي همه دوستانتان قابل مشاهده است و نميتوان از پروفايل پنهانشان كرد. به عبارت ديگر هر كس با شما «دوست» باشد گرايشهاي سياسي و اجتماعي شما را ميبيند. پس در انتخاب دوستان دقت کنید.
اگرچه فيسبوك و امثال آن براي ارتباط با دوستان طراحي شدهاند، سوء استفاده از اطلاعات شخصي كاربران، اين شبكههاي اجتماعي را گاه ضداجتماعي ميكند، ديدار مهمانان ناخوانده و «دوستان» ناباب از صفحههاي مجازي شما ميتواند به دردسرهاي حقيقي بينجامد.
جمله کلیدی: فیسبوک در خوابگاه دانشگاه هاروارد راه اندازی شد.
افق آینده: احتمالن سرنوشتی مشابه اورکات در انتظار فیسبوک باشد و به زودی قدوم مبارک عمو فیلترباف هم به آنجا باز خواهد شد. غیر از آن خیلیها معتقدند رشد سریع فیسبوک در ایران مثل یک تب گذراست و تب آن به زودی فروکش خواهد کرد. بهتر بگویم شاید عضو فیسبوک شدن این روزها مد شده، به قول اون شخصیت انیمیشنی: فوقالعادهاس و خیلی کلاس داره! تا بعدن چی مد بشه.