هواللطیف
۱- ۱۰ کیلو اضافه شدن وزن در این مدت میتواند اولین معنیاش این باشد که خیلی خوش گذشته! ولی معنی بعدیاش این است که نسبت عکس بین میزان فعالیت بدنی و تنبلی به خوبی بالاگرفته که وزن را از شصت و خوردهای کیلو رسانده به هفتاد و همان خوردهای کیلو! (کسی رو سراغ داری که وزنش رو با نیوتن بگه؟ جز معلم فیزیک دوره راهنمایی؟!) ولی به هر حال اگر شکم برآمده نشان مردی باشد ما کم کم داریم "مرد" میشویم! (ای کج فکر! بذار حاملگی رو همین الان مستثنا کنم که راحت شی!)
۲- هر جا میروم این روزها یک "مهدی" دیگر هم هست. یک هم اسم دیگر، تا موقع صدا کردن هی با هم اشتباه بشویم. و من هی فکر کنم که اصلی او است یا من؟ و بعد به خودم بگویم مهدی "اصلی" کس دیگری است. کاش می شد یک بار هم که شده آن اصلی را ببینم قبل یا بعد آمدنش مهم نیست. فقط یک بار.
۳- "با سلام و عرض خسته نباشید به شما و همه همکارانتون میخواستم بگم که شما واقعا برنامه جذابی دارین. من از طرفدارای پر و پا قرص شما و برنامه تون هستم. فکر کنم این برنامه از کلیه برنامه های شبیه به خودش جلوتره و خیلی زیاد براش فکر شده. واقعا برا همه گروههای سنی مناسبه. فقط کاش میشد حداقل یه قسمتش رو ببینم! البته مشکل از زمان پخش و تکرار مجدد نیست. ما اینجا اصلا تلویزیون نداریم!"
۴- هر جا مینشینیم آخرش بحث به انتخابات میکشد. خوشم نمیآید. نمیدانم چرا. با اینکه تکلیفم مشخص است و همچنان احمدی نژادی ام و دکتر را قبول دارم دوستش دارم و میگویم حیف شد که خاتمی ترسید (یا به عبارتی فهمید سرنوشت خوبی در انتظارش نیست) و عرصه را خالی کرد و میر حسین بیشتر برایم به فسیل شبیه است تا هرچیز دیگر (البته مومیایی سر از خاک برآورده هم بد نیست!) و دلم برای کروبی میسوزد که یک تنه کل بار طنز یک انتخابات را به دوش میکشد(!) و بقیه هم که اصلن حساب نیستند. ولی باز خوشم نمیآید و ترجیح میدهم درباره مایلی کهن و دایی و کره شمالی و جومونگ و استقلال و قلعه نویی و یوزارسیف و چلسی و بارسلون و اخراجی ها حرف بشنوم تا انتخابات. اما چرایش را نمیدانم.
(راستی این هم پیشنهاد بدی نیست: به جای شمقدری بدهند فیلم تبلیغاتی این دفعه دکتر جون را فرج الله سلحشور بسازد! فکر کن! چه شود!...)
۵- خواهر جانم هفته پیش از سفر عمره برگشت. قسمت سوم پست قبلی ام هم برای او بود. چند دوست دیگر هم در این مدت رفتند و آمدند و چندتایی هم با خبر شده ام که دارند می روند. انگار دعاهای آنجا و پستهای این وبلاگ که همان جا به روز میشد ترکیب خوبی به جا گذاشته! یادش به خیر! این عکس را علی نصر با موبایلش گرفت. آن روز صبح از داخل بقیع. شبیهاش را جایی ندیده ام. تقدیم به دل سپردگان آستانش:

و برای به تک تک رفقای از سفر برگشته:
یک خوب کوتاه" توصیف مناسب یکی از دوستان بود از این سفر. خوشحالم که یاد ما کردید. و سپاسگذار. به این امید که زمانی برسد که چندین وبلاگ ما و رفقا از آنجا با هم به روز شود. شاید یک روز ...
حالا مثل همیم!
حالا به کسانی که حرفهایم را می فهمیدند و می فهمند یکی اضافه شده. یکی که رفته و دلش را جا گذاشته و برگشته. کسی که غصه غربت را قدری مزمزه کرده. کسی که مزه نماز خواندن و سجده روی تربت کربلا را بهتر می فهمد از این به بعد. یک دوست که درک میکند وقتی در نماز می رسی به "السلام علیک ایهاالنبی .."و ضریح پیامبر جلوی چشمانت است یعنی چه! یک زائر از سفر برگشته که دیگر میداند سمت جانمازش را که بگیرد به کجا می رسد.
دوستی از دوستان اهل بیت که حسرت یک زیارت بدون مزاحمت توی بقیع را به دلش گذاشته اند. و دلش برای نخلستان دور مسجد شیعیان مدینه در شارع علی بن ابی طالب پر می کشد. خوشحالم حالا به آفتاب خوردگان سرزمین آفتاب یکی دیگر اضافه شده. به این امید که دلش همیشه آفتابی بماند...
حالا برگشته اید وقتش است بفمید مزه ی نشئگی را که آرام آرام به خماری بدل می شود. و حسرت بی پایان یک رویا... به وسعت ابر های آسمان!

۶- در لابلای شلوغی کند این روزها پایم به دفتر جناب مدیر کل، حضرت سه الف! مجدالدین اعظم! هم باز شده و داریم با ایشان و چند نفر دیگر از رفقا طرحی نو درمی اندازیم. ولی جذاب تر از هرچیز (حتا بیشتر از ناهاری که میهمانم کرد!) نمای پنجره اتاق جناب مدیر بود که شهر تهران را همیشه در مقابل که چه عرض کنم؛ زیر پای خود دارند! ملاحظه بفرمایید:

۷- آمده توی جلسه دم گوشم می گوید: "موتور را قفل کردم به موتورت". بعد جلسه که می رویم بیرون نه تنها هر دو موتور سرجایش هست، که نحوه قفل کردن از هر چیز خلاقانه تر است! شاه کاری از مجید مجیری!
(نکته: آن که پلاک اصفهان است "جالی" است! موتور من! که این همه راه از اصفهان آمده تا اینجا تنها نباشم و جای "سایه" با وفا را پر کند!)
۸-
تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟ سردار!
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد سردار!
از دی شب به این طرف یک دفعه یاد حاج احمد افتاده ام. و عهدی که گویی داشت یادم می رفت و یک دفعه در میان این یاد محکم تر شد. تا هی یادم به یادش گره بخورد و زمزمه کنم بیت بالا را به یاد احمد متوسلیان...
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
امیدواری بیشتر به درد افرادی میخوره که در رفاه نیستند.
به نام خداوند بخشنده مهربان
از آن ما صداوسیمای پوچنده
فقط کلاهقرمزی و پسرخاله و بقیه برنامهها آنتن پر کننده.
واقعن لذت بردیم از دیدن ۲باره کلاهقرمزی و پسرخاله در تیوی. یک خسته نباشی و خداقوت به ایرج طهماسب و حمید جبلی.
مرد دوهزار چهره هم خیلی خوب از کار در نیامد. البته قسمتهای فوتبالی نسبتن خوب بودند و بعضن تکههای جالب هم داشت ولی در کل خود مهران مدیری بیش از حد پررنگ بود و بقیه نقشها در سایه بودند.
از آن ما ملیپوش بازنده
شکست تلخی بود، تلختر از بادام تلخ. که مزهاش به این زودیها نمیرود. من که هیچ وقت دوست ندارم به عربستان ببازیم. اگر از هر تیم دیگری ببازیم اینقدر ناراحتکننده نیست ولی این یکی.. شاید به همین دلیل بود که فدراسیون مجبور شد علی دایی را علیرغم کارنامهی نسبتن خوبی که داشت بعد از اولین باخت رسمی از کارش برکنار کند.
البته شخصیت علی دایی هم در برکناریاش بیتاثیر نبود. قال علی پروین: آقای دایی شما مشهوری (ولی) محبوب نیستی!
ولی اصل ماجرا از جای دیگری آب میخورد و تاثیرات پدر ورزش ایران به همراه زیر مجموعه و اعوان و انصار، به خوبی در این قضیه مشهود است...
راستی وقتی گل دوم را خوردیم چهرهی علی دایی دیدنی بود. احتمالن هی توی دلش میگفته مادرجان! از آن ما چهرهای سرشار از مادرجان!!
از آن ما رفقای پرنده
ممـــــــــــــــد پــــــــــــــــر!
خیلی خوشحال شدم وقتی در لباس دامادی دیدمش. شبی خوب و به یاد ماندنی و پرخندهای بود... محمد احدی، یکبار دیگر به تو و همسرت تبریک میگویم و از صمیم قلب امیدوارم سالها در کنار هم خوش و خرم زندگی کنید و خوشبخت باشید.
از آن ما رئیسجمهور...
صبح که از چهارراه شکرشکن رد میشدم تعدادی از مردم مشغول نامه نوشتن بودند، خانمی به چراغ راهنمایی تکیه داده بود و تند تند داشت متنی را پاکنویس میکرد. ماشین صدا و سیمای اصفهان که یک ون سیاهرنگ بود در گوشهی دیگری بود و پسر جوانی مشغول باز کردن سیم بود. فیلمبردار هم داشت زاویه دوربین را تست میکرد. پشت ون سیاهرنگ، ماشین آتشنشانی پارک شده بود و دو نفر داخل ماشین با هم صحبت میکردند. در گوشهای دیگر ماشین اداره پست بود و مشغول نامه گرفتن بود. هوا نیمهابری بود. خیابان تمیز و مرتب بود و بینظمی منظمی داشت. مردم خوشحال بودند. ظهر هم پس از مراسم تعدادی لنگه کفش دیدم یک لنگه کفش دخترانه و چند لنگه کفش مردانه، و اندکی شلوغی و دیگر هیچ.
از آن ما حرفهای در گلو مانده
...
هواللطیف
(۱)
آنچه ما از دیگران میدانیم، تنها، خاطرهی ما از لحظاتی است که آنها را میشناختیم.
از آن زمان تاکنون آنها تغییراتی داشتهاند،
در هر دیدار ما غریبهای را زیارت میکنیم!
از من نیست، اما سخت قبولش دارم. این تمام اتفاقی است که این روزها برایم افتاده و میافتد. و شاید برای کسانی که بعد از چند ماه دوباره با جانوری به اسم محمد مهدی شیخ صراف مواجه میشوند.
(ولی نمیدانم چرا بعضیها همیشه همان آشغالی هستند که بودند!)
(۲)
دلچسبترین پیام تبریک سال را محمد منتج برایم فرستاد. کلی زور زدم تا یادم بیاید و آخرش هم نیامد و سرچ گوگل یاری داد که بفهمم چند بیت دست چین شده از این غزل زیبای مرحوم قیصر است.
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سالها هجری و شمسی، همه بی خورشیدندسیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجیدندتو بیایی همه ثانیهها، ساعتها
از همین روز
همین لحظه
همین دم
عیدند
(۳)
باران که می بارد تو در راهی؟ ...
نه دیگه، حتمن رسیدی. جا گیر هم شدی و مشغول اکتشافی! تازه بعیده اونجا بارون بیاد. حیف که نبودی بارون رو ببینی، که تبدیل به برف شد. میبینی چقدر زود دلم برات تنگ شده. برای عزیزم گفتنهات. برای غمی که توی شلوغ بازیهات گمش میکنی و میکنم. میبینی چه زود جامون عوض شد؟ حالا من اینجا و تو آنجا. تا برای بار چندم در این چند ساعت تموم عکسام رو با آرشیو مرداد ماه پارسال مرور کنم و جوهره العاصمه و اصیل کریستالات رو جوری توی ذهنم بیارم که انگار هنوز اونجام. و آرزو کنم که همه چیز مرتب باشه و چیزی یادت نره و... آخر آخرش دلم رو خوش کنم به اسکناسهای یک ریالی که قرار است نوشابه شوند. میبینی دعام چه زود مستجاب شد؟ حالا نوبت توئه. که وسط دعاهات اینم بذاری که یه روز با هم بریم و اونجا رو بریزیم به هم و پیش خدا اینقدر چل گیری دربیاریم که خسته بشیم!
کاش موقع رفتنت برا بدرقه بودم. وقتی پشت تلفن گفتی همه هستن ولی جای یه دیوونه خالیه، کلی دلم طی الارض خواست! ولی خوب میدونی که دستم بسته است!
از اونجا برام بنویس. مواظب خودت هم باش...
برای بازگشت بعد از این همه وقت حتمن لازم نیست یک پست طولانی بی سرو ته نوشت!
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

یکی از نعمتهای خداوند برای انسانها، فراموشیست.
فراموشی خیلی خوب است و من آن را دوست خواهم داشت...
البته فراموشی درجات دیگری هم دارد که به فراخری و فراگاوی میرسد،
ولی آنها مورد نظرم نیستند.