تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

۱) خواندن یک شعر خوب می‌تواند حالی را که یک دفعه خراب شده خوب کند. آن هم وقتی پيدايش كني كه با بی حوصله‌گی داري زير ميز و پای جالباسی بي‌هوده دنبال لنگه جورابی می‌گردی که در اثر یک اتفاق از جفتش دور افتاده و دارد روی بند آفتاب می‌خورد... یا آخر شب وقتی توی خواب و بیداری داری دل و روده کیف را می ریزی بیرون تا مثلا مرتبش کنی چشمت بهش بیفتد و...

هرجا غزل به قافیه یار می‌رسد
ای دل حکایت تو به تکرار می‌رسد

يك‌روز صبح زود تو از خواب مي‌پري
چشمت به او مي‌افتد و پر در مي آوري

او كيست؟ تازه قصه‌ي ما مي‌شود شروع
بود و يكي نبود خدا مي‌شود شروع

ناگه به خود مي‌آيي و درمانده مي‌شوي
دل‌خسته از بهشت خدا رانده مي‌شوي

طوفان شروع مي‌شود و ماجرا تويي
كشتي به آب مي‌زند و ناخدا تويي

از شهر مي‌گريزي و تنها، تبر به دست
حتي بت بزرگ دلت را شكسته است

يك‌روز ديگر از تو نجابت، نگاه از او
زل مي زني به چشم زليخا و آه از او

اين قصه در ادامه به دريا رسيده است
يعني عصا دوباره به موسي رسيده است

دل پادشاه گشت و سليمان ماجراست
بلقيس پس كجاست كه پايان ماجراست

اي روزگار! قافيه تنگ است و باز من
من يونسم دهان نهنگ است و باز من

وقتي خريده‌اند به سيبي تو را مرنج
نفروختند اگر به صليبي تو را مرنج

يك‌روز صبح زود تو از خواب مي‌پري
چشمت به او مي‌افتد و پر در مي‌آوري

او كيست تازه قصه‌ی ما مي‌شود شروع
بود و يكي نبود خدا مي‌شود شروع

من منتظر نشسته كه ناگاه مي‌رسي
يك‌روز صبح زود تو از راه مي‌رسي

(مهدي جهان‌دار)

۲) یک فیلم خوب هم می‌تواند یک آدم خسته از کلی راه رفتن در میان مردمی با فهم در سطح لجن کف جوی را سرحال بیارود. طوری که برای یک هفته یک بند درس بخواند و خسته نشود.
از تو ممنونم "ریدلی اسکات" بزرگ! به خاطر تمام فیلم‌هایت (که گفته‌ای هميشه كوشيده‌اي در آن‌ها كاري حيرت‌انگيز انجام دهي) و هميشه به یاد آوردن قهرمان‌ها، دیالوگ‌ها و صحنه‌هایش سر شوقم می‌آورد. و اين‌بار نه براي "سقوط شاهين سياه"، "آمریکن گانگستر" نه حتا "گلادياتور" یا "بادی آو لایز" (که هنوز ندیده‌ام)، كه بيش‌تر براي "قلمرو بهشت". فیلمی که دو سه سال می‌خواستم ببینمش و نمی‌شد. قلمرو بهشت خوشي حالم را تا خود بهشت برد... و من هنوز غرق شخصيت "صلاح الدين". با بازی "غسان مسعود". تجربه‌ای متفاوت از "حمزه"ی "آنتونی کویین" و "مالک اشتر" "داریوش ارجمند". و در حسرت اين‌كه چرا "مصطفا عقاد" اين‌قدر زود از این دنیا رفت تا نتواند فيلم او را هم بسازد. و در فکر این‌که بعد از این همه مسلمانی تو آمدی و معنی "سلام علیکم" را برایم جوری که دوست داشتم یادم دادی... باز هم ممنونم!

صلاح الدین

۳) یک کتاب خوب هم همین‌طور. "خدا حافظ گری کوپر"، این اثر یگانه‌ی "رومن گاری" را اگر هزار بار هم بخوانم سیر نمی‌شوم! خستگی از تنم در می‌کند که هیچ، همیشه ذهنم را تکان می‌دهد و ذوقم را چند برابر می‌کند. به‌ترین رمان خارجی که تا به حال خوانده‌ام... (یادم باشد یک پست برایش بگذارم)

۴) اصلن هنر و ادبیات کارشان همین است. این‌که حال آدم را خوب کنند. تو قبول نداری؟

۵) همه چيز از يك تيتر شروع شد. يك تيتر كه ايده مطلب هم پشت سرش پيدا شد. مطلبي كه براي درج شدن نياز به يك پرونده داشت تا در دل آن جاي بگيرد و حيف بود كه روي جلد نيايد. همين موجب شد بر خلاف تمام فكرهاي قبلي يك جاي خالي در برنامه‌ام جور كنم و سرويس علمي را تحویل بدهم و دبيري سرويس سياسي را قبول كنم. تا بتوانم سر حوصله چانه بزنم و صفحه بگيرم و بعد از درست كردن كلي اذيت براي خودم يك دبير تحريريه صبور و متین، پرونده‌اي كه مي‌خواستم را آن‌طور كه دوست داشتم در بياورم و تيتري كه همه چيز ماجرا بود را رويش بگذارم. و اين اتفاق افتاد. امروز رفت براي چاپ‌خانه. و اين نقطه عطفي دي‌گر بود بعد از گذر يك سال از اولين حضور در شماره ۱۴۶ آينده‌سازان با پرونده‌اي كه از يك بازي شروع شده بود! "چشمان كاملن بسته" روي جلد شماره ۱۶۹ "آينده‌سازان" هميشه به يادم خواهد آورد پرونده‌اي را كه همه چيزش از يك تيتر شروع شد!

۶) مي‌دوم سمت استاد. مي‌كشمش كنار و با ذوق مي‌گويم: "ممد! اين پسره به من مي‌گه حاج آقا!"
...
داشتم قسمت‌هاي اول فرم شماره يك تكواندو براي كمر بند زرد را كنار كلاس تمرين مي‌كردم. كه يك‌دفعه پسرك با نصف قد من و كمربند زردش جلو آمد و بهم گفت: حاج آقا! اين قسمتش ضربه نداره!
حركت "چوم بي" (يا شاید هم "چون بي"! گير نده! تازه همين دي‌شب ياد گرفته‌ام!) حركت بعد از "چاريو" (همان خبردار) كه با بالا آمدن دست‌ها به حالت تيغه تا مقابل جناق سينه و باز شدن پا به اندازه يك كف پا و مشت شدن و پايين رفتن دست‌ها تا مقابل كمربند و ثابت ماندن جلوی شکم به صورت مشت شده انجام مي‌شود. و اين آخري ضربه ندارد. يادت باشد حاج آقا!‌ تمام حركت را بايد نرم انجام دهي!
حركت بعد هم "جوجوم سوگي" است. حالت نشستن روي زين اسب. و اين يكي حتمن كياپ (فرياد) دارد! كياپ كشيدن دم‌كش هيئت توي باش‌گاه هم خودش عالمي دارد!
خيلي حس خوبي است وقتي تقريبن تمام بچه‌هاي كلاس كه خيلي را حتا اسم‌شان را نمي‌داني و اسمت را نمي‌دانند، دوست دارند جلوتر از استاد تو را در ياد گرفتن و درست انجام دادن و رفع ايرادش كمك كنند و حتا بقيه حركت‌ها را داو طلبانه يادت بدهند هر چه باشد اين فرم را بلدند و امتحانش داده‌اند.

این استادمه ها!

و با اين ريخت و قيافه بايد هم پسرك بگويد حاج آقا! اولين بار كه يك نفر بهم گفت حاج آقا ترم اولي بودم. اردوي جديد الورودي‌هاي دانش‌كده. كه موقع مشاعره حيثيتي دخترها و پسرها وقتي همه توي "ي" كم آورده بودند آن وسط شروع كردم به گفتن و به ياد آوردن و ساخت ابياتي كه با "يا علي..." و اين‌ها شروع مي‌شد و یکی که می‌خواست صدایم کند گفت:... آن روزها تازه رفته بودم تهران و اين روزها تازه آمده‌ام اصفهان و...
دي‌شب لبريز تشويق شدم! اي استاد احدي مهربان! اجازه بده بروم لباس بخرم! باور كن تا کنکور، كمربند زرد و سبز را مي‌توانم بگيرم! ببين من چه‌قدر خوب ميت ميزنم!!

۷) آمده‌ام تهران. براي عقد يك قرار داد مهم و بازديدي از نمايش‌گاه مطبوعات و دیدن دوستان و قدري خرده‌كاري دي‌گر. و گرنه توي اصفهان فراغت (و امکانات!) براي نوشتن نيست. همه‌اش درس است و كتاب و البته ورزش. خداي مهربان يك روز ميثم بهرامي را هم فرستاد كتاب‌خانه مجلسي تا سالن فوت‌بال جمعه‌ها هم جور بشود تا دوباره پايي به توپ بزنيم و ياد آن روزهايي را بكنيم كه درس را بر فوت‌بال ترجيح دادیم و بازي‌كن چپ‌پاي سرعتي گل‌زن جايش را به دانش‌جوي اقتصاد نويسنده‌ی دوربين به دست داد...

۸) 
و تو!
به جاي اين‌كه نمك روي زخم بپاشي
قدري دندان روي جگر بگذار
مي‌دانم خسته‌اي
اما باور كن
نوبت آن روزها هم مي‌رسد
اين دست‌ها قدرت‌شان را به ياد خواهند آورد
وقتي دوباره شمشير بدست بگيرند...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/29ساعت 23:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

۱. دستام رو گذاشتم روي كي‌بورد و فقط به مانيتور نگاه كردم و كلمات را از بين انگشتانم ريختم روي صفحه. بدون هيچ ويرايشي. فكر كنم نتيجه بد نشد.
۲. حضرت نفسانيات از اين‌كه وب‌لاگ وزينشون با وب‌لاگ فخيمه چاي‌نبات مقايسه شده كلي ابراز شادي و خوش‌حالي كردن. بايد به عرض‌شون برسونم كه منم اگه جاي شما بودم از خوش‌حالي بال در‌مي‌آوردم و واقعن به شما غبطه مي‌خورم كه وب‌لاگ شما با چاي‌نبات مقايسه شده.
۳. تولد دوتن از دوستان را كه ديروز و امروز بود بهشون تسليت مي‌گم.
هم‌چنين به برادر بزرگ‌تر عزيز به خاطر پدر شدنشان تبريك ‌عرض مي‌كنم و عذرخواهي مي‌كنم بابت تاخير در تبريك. ان‌شاالله كه در راه تربيت يك انسان متعالي موفق باشند.


فکر کنم این‌جا هم كم كم دارد تبديل مي‌شود به يك وب‌لاگ متوسط. تعارف كه نداريم. خب فصل سرماست و امتحانات هم در پيش. مهدي هم كه سفري نمي‌رود تا يك پست از سفرش بگذارد اين‌جا. يحتمل خيلي وقت هم هست كه فيلم نديده تا نقدي بر آن بنويسد يا كتابي نخوانده يا... من بي‌سواد هم كه چيز زيادي براي گفتن ندارم. يعني وقتي حرف‌هايي كه نمي‌شود زد زياد شدند وب‌لاگ شخصي به هيچ دردي نمي‌خورد. اگر نویسنده‌ي ناشناسي باشي راحت‌تر مي‌تواني حرفت را بزني ولي خب اعتمادي به حرف‌هاي آدم‌هاي ناشناس نيست ضمن اين‌كه اگر قرار باشد ناشناس بنويسي همان به‌تر كه روي كاغذ بنويسي. اگر هم شناس باشي همه حرفي نمي‌تواني بزني. چون ممكن است به بعضي‌ها بربخورد يا با حرفي و سخني مورد قضاوت ديگران قرار بگيري. يك وب‌لاگ نويس خوب كسي‌ است كه بتواند مرز اين دو را پيدا كند و يك تعادل بين اين دو حال برقرار كند.


يكي از چيزهايي كه در وب‌لاگستان فارسي آزار دهنده‌ است تعداد زياد وب‌لاگ‌هاي متوسط و ضعيف نسبت به وب‌لاگ‌هاي خوب و عالي‌ست. تقريبن از هر ده وب‌لاگ، شش تاي آن ضعيف، سه تا متوسط و يكي خوب است. خيلي از وب‌لاگ‌نويس‌ها كه حرفي براي گفتن ندارند شروع مي‌كنند به مايه گذاشتن از خدا و پيام‌بر و در نهايت كپي و پي‌ست. بعضي‌ها هم كه فقط غر مي‌زنند از همه چيز و همه جا. بعضي‌ها هم كه الكي خوش هستند.
يكي از دوستاني كه براي سال‌گرد چاي‌نبات نوشته بود در يادداشتش به اين نكته اشاره كرده بود كه در بعضي پست‌هاي اين‌جا به مطالبي پرداخته مي‌شه كه در وب‌لاگ‌هاي ديگر هم به آن‌ها پرداخته شده. البته اگر تعداد زيادي از وب‌لاگ‌ها به يك موضوع بپردازند اين به خودي خود بد نيست. فقط اين پرداختن‌ها بايد قوي و خوب باشند نه پرداخت‌هايي آب‌گوشتي. اصلن يكي از كاركردهاي وب‌لاگ همين است كه تعداد زيادي از بلاگرها به يك موضوع بپردازند و اصطلاحن ايجاد موج بكنند. 
چند روز پيش بود كه با مهدي در مورد استيضاح كردان صحبت مي‌كرديم. گفتم اگر آقاي كردان كمي وب‌لاگ مطالعه كرده بودند (با توجه اين‌كه از قبل بهش گفته بودن كه مثل بچه آدم بيا استعفا بده ضايع نشي) متوجه مي‌شد و دستش مي‌اومد كه نظر مردم درباره‌ي ايشون چيه. در كل با استفاده از وب‌لاگ‌ها كه هر كدام نماينده يكي از افراد جامعه هستند مي‌شود به يك سري نتايج دست‌يافت و از آن در تصميم‌گيري‌ها استفاده كرد.

يكي دو هفته‌اي مي‌شود كه و.م.خ(واحد مركزي خبر) شروع كرده به پخش گزارش‌هايي از گرفتن ماليات بر ارزش افزوده در كشورهاي ديگر. امروز نوبت آفريفاي جنوبي بود. خود من تا به حال فرانسه و آلمان و تركيه را به طور اتفاقي ديدم.(مطمئنم كشورهاي ديگري هم بوده كه الان در خاطرم نيست) احتمالن قصد دارن با اين گزارش‌ها بسترسازي كنند. تا ما پيش خودمان بگيم ماليات بر ارزش افزوده خيلي فوق‌العاده‌ست، كلي هم كلاس داره. وقتي اين‌جا مي‌خوان رو هر كالايي كلي چك و چونه بزنن من موندم چه جوري مي‌خوان ماليات بر ارزش افزوده پرداخت كنن.
يا مثل زماني كه برق‌ها خيلي مي‌رفت و ملت صداشون در اومده بود رفته بودن از عراق گزارش گرفته بودن كه اين‌جا مردم روزي يك ساعت بيش‌تر برق ندارن و هميشه بايد در تاريكي باشند و بي برقي. تا بعد بيننده با ديدن اين گزارش به اين نتيجه برسه كه واي چه‌قدر ما خوش به حالمونه كه كلن روزي دو ساعت برقمون ميره. به نظرم بايد از شيوه‌هاي ديگه‌اي استفاده بكنن. تابلو شده اين‌جور گزارشات.

شبكه چهار، امروز(شنبه) ساعت دو و نيم برنامه‌اي داشت با عنوان "ارتباط نزديك" كه به بررسي دلايل افزايش سن ازدواج مي‌پرداخت. يكي از مواردي كه توي برنامه بهش اشاره شد موارد طلاق بود كه يكي از دلايل مهم رو اعتياد الكترونيك اعلام كرد. ديدم پر بي‌راه هم نمي‌گه وقتي مي‌بينم خيلي از اين آدماي متاهل صبح تا شب توي نت ول‌ هستن هميشه اين سوال برام پيش مي‌اومد كه اينا كي مي‌خوان به خانواده‌شون برسند؟ يادمه توي يكي از سري فيلم‌هاي كارآگاه صورتي (شبكه دو هم يكي دوتا از فيلماش رو پخش كرد و كارتون پلنگ صورتي رو از روي اون ساختن) اين كارآگاهه ازدواج نكرده بود. يه جا همكارش (كه ژان رنو نقشش رو ايفا كرده) بهش مي‌گه چرا ازدواج نمي‌كني؟ ميگه آخه يه رفيق خوب دارم. مي‌گه كي؟ مي‌گه: اينترنت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 23:23  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

۰. ناگاه، چون به جاي پر و بال مي‌زند
بانگي برآرد از ته دل سوزناك و تلخ،
كه معنيش نداند هر مرغ ره‌گذر،
آن‌گه ز رنج‌هاي درونيش مست،
خود را به روي هيبت آتش مي‌افكند

۱. آره عزيز بعد از هفت يا هشت سال، چند روزي‌ست كه حبسم تمام شده. آزاد شدم. البته نه آزاد آزاد... شايد "آم" راضي شده كه من آزاد شدم و گرنه سال‌هاي سال بايد در آن زندان لعنتي مي‌ماندم. البته الان هم آزادي‌ام مشروط است؛ ممكن است "آم" دوباره هوس كند تا مرا بفرستد همان قبرستاني كه بودم.

۲. مثل زنداني‌هايي نبودم كه بگويند:
-هي تو،
(و من در حالي كه با تعجب مي‌پرسم: من؟) 
-آره تو، وسايلت رو جمع كن، آزادي.
نه اصلن اين‌جوري نبود. فقط ديدم كه ديگر در زندان نيستم و تو وقتي در جاي ديگري باشي در آن‌جا كه بودي نيستي و اگر در جاي ديگري نباشي در آن‌جا هستي. وقتي كه نه ديوار‌هاي بلندي باشد و نه ميله‌هاي ضخيم و نه تاريكي آزار دهنده و نه تنهايي بي‌هوده و نه... يعني اين‌كه در آن زندان نيستي. ولي اي پرنده‌ي مهاجر، سفرت سلامت اما به كجا مي‌ري عزيزم، قفسه تموم دنيا...

۳. يك نفس عميق كشيدم. از آن‌هايي كه وقتي دوپامين زيادي مترشح شد، مي‌كشي نه از آن‌هايي كه وقتي سروتونين. كه اولي تو را به جلو هل مي‌دهد ولي دومي تو را به عقب پرتاب مي‌كند، شايد هم مثل ابله‌ها بي‌حركت و منفعل سرجايت ماندي. و ففط براي لحظه‌اي و كم‌تر از لحظه‌اي جريان خون را در بدنم حس كردم.

۰۰. حنجره‌ئي پر خنجر در خاطره‌ي من است:
چون انديشه به گورابِ تلخِ فريادي در افتد
فرياد
شرحه شرحه بر مي‌آيد...

۴. "آم" اصلن تقصير خودت بود، تو خودت من را وارد اين بازي كردي. وفتي وارد شدم ديگر نشد بروم بيرون. چند باري هم فكرش به كله‌ام خورد كه از اين بازي كنار بكشم ولي نه جرأتش را داشتم و نه توانش را. تنها گناه اين بود ‌كه  "ژول" را دوست داشتم. به قول اون قاتل عوضي، "من فقط عاشق بودم". پس دانستم كه بايد تا آخرش را بروم. ولي اين قانون بود كه اگر حق هم با تو باشد و آم مقصر، اگر خاطرش را آزرده كني كلكت كنده ‌است به شديدترين وجه ممكن. نقد نقد. رد خور ندارد.

۵. پرسیدم معاد یعنی چی؟
گفت یعنی این‌كه هيچ جا مثل خونه خود آدم نمي‌شه!

۰۰۰. زنان و مردان سوزان
هنوز
دردناك‌ترين ترانه‌هايشان را نخوانده‌اند
سكوت سرشار است.
سكوتِ بي‌تاب
از انتظار
چه سرشار است 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 1:11  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

تقلب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 22:13  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

روزهای بی خاطره

خبر خاصی نیست. آن چه هست را از تیتر می‌توانی بفهمی. بر و بچ نزدیک می‌دانند که خیلی عشق می‌کنم برای تیتر هایی که توی ذهنم بیاید مطلب بنویسم. چیزی دقیقن خلاف آنچه در کتاب‌هایی که این‌روزها سخت مشغول مطالعه‌شان هستم گفته‌اند. نمی‌دانم چرا هر وقت به موضوعی فکر می‌کنم برای نوشتن اول چیزی که در ذهنم می‌یابم تیترش است! (ای پژمان! الان که دارم این را می‌نویسم یاد تو افتادم که سر این‌جور کارها همیشه بهم می‌خندی! راستی زیارت امام هشتم هم قبول!)

خبر خاصی نیست. بالاخره هر جور بود اسباب هجرت را جفت و جور کردیم و آمدیم خانه. چند روز اول صرف جاگیر شدن و ردیف کردن کارها و ملزومات شد و بعد هم از اول آبان همه چیز برای صد روز عوض شد. "صد روز در پالرمو!" تیتری است که برای یادداشت‌های مربوط به این صد روز که قرار است تنها کار اصلی‌ام مطالعه باشد به نظر خوب می‌آید. و چه‌قدر خوب است این کتاب‌های درسی خیلی‌اش همان‌هایی‌ست که مدت‌ها دلم می‌خواسته همین‌جوری بخوانم‌شان و نمی‌شده. و هر چند در اکثر آن‌ها حرف از "خبر" است اما...

خبر خاصی نیست. روزها از صبح تا صلات ظهر می‌رویم کتاب‌خانه. و بعد از ظهرها تا اذان مغرب.(البت اگر برویم). من و آرش. هم‌کلاسی قدیمی و رفیق شفیق سمپادی. او برای برق می‌خواند و من... (دی‌گر کسی هست که نداند؟!) یک تلفن زدم و از فردایش بعد ۵-۶ سال، دوباره یکی شده‌ایم برای یک اتفاق خوش دی‌گر. همان جای سال‌های قبل. ورزش‌گاه خانه‌گی‌مان که تا حالا تویش شکست نداشته‌ایم! کتاب‌خانه علامه مجلسی. درب به درب مقبره علامه مجلسی. چسبیده به مسجد جمعه خودمان یا مسجد جامع عتیق توریست‌ها که هر روز موقع نماز چند تایی را همان‌طور که هاج و واج مسحور فضا و معماری پر رمز و راز این بنای عهد سلجوقی شده‌اند توی حیاط (یا شاید هم حیات!) می‌بینم. جای پرخاطره‌ای‌ست. برای همین دوباره آمدیم همین‌جا. تا شاید این چند ماه هم برای‌مان خاطره‌های خوش رقم بزند. تا این تیتر آن بالا هم دروغ از آب دربیاید!

خبر خاصی نیست. همه‌اش آرامش است. بی خیالی و بی‌کاری خود خواسته. و یک سری خورده‌کاری‌هایی که چند سال مانده بود در صف انجام شدن. با کلی نقشه و برنامه برای آینده که هر روز توی ساعت‌های استراحت رنگ جدیدی می‌گیرند و توی فضای خالی ذهن چرخ می‌خورند و چرخ می‌خورند تا جای‌شان را به ایده و پیش‌نهاد بعدی بدهند. همه چیز خوب است. همین که دی‌گر از سایه دور نیستم و هر روز کایزر شوزه را می‌بینم و مدام با دوتا خواهرم توی سر و کله‌ي هم می‌زنیم خودش خیلی است.

خبر خاصی نیست. شب‌های زوج مختص باش‌گاه است. تمرین زیر دست استاد احدي. و این در کنار تماشای پخش زنده بازی‌های استقلال جزو پر هیجان‌ترین کارهاست! (و ای مجدالدین! چه‌قدر دلم را سوزاندی ام‌شب که زنگ زدی و گفتی بازی با پیکان را رفته بودی استادیوم!) تجربه‌ی بدیعی‌ست بر خوردن لابه‌لای کلی بچه قد و نیم قد شلوغ و اکتیو با کمربندهای رنگارنگ سفید، زرد، سبز، آبی، قرمز، مشکی. از پیش‌دبستانی تا دبیرستانی. همه از استادشان سخت حساب می‌برند و دوستش دارند. و فکر کنم تنها عضو کلاس که دانش‌جوست منم. کسی که بر خلاف بقیه لباس تکواندو تنش نمی‌کند. البت با اجازه استاد. (و از این بابت سخت ممنونم ای محمد!) و کوچک‌ترهای کلاس فکر کرده‌اند که من استاد تکواندو هستم و تواضع می‌کنم. و هرچه می‌گویم نیستم باور نمی‌کنند! و تعریف زیاد دارد این کلاس استاد احدی در باش‌گاه مهدیه.

خبر خاصی نیست. حرف اما زیاد هست. جواد مدام می‌گوید به روز کن. حتا کار به اعتراض احمد ذوعلم هم کشیده. بقیه رفقا هم الطافشان روز افزون است! دلم می‌خواهد روزانه بنویسم. ولی اینترنت دیال آپ حالم را می‌گیرد و ذوقم را کور می‌کند. خاله جان (که الان از خانه شان دارم آپ می‌کنم) ای.دی.اس.ال را تقبل فرموده‌اند فقط باید بروم دنبالش. هر وقت جور شد احتمالن یک روز در میان روزانه بنویسم برای این روزهای بی خاطره.

خبر خاصی نیست. اما دلم برای خیلی‌ها تنگ شده. حتا تو! تویی که داری حرف‌هایم را می‌خوانی...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 23:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

گاهی وقت‌ها آدم توي بعضي سوالاي اين بچه كوچولوها مي‌مونه. شش سال بيش‌تر نداره، ولي فوق‌العاده باهوشه. بهم ميگه يه كلمه بگو كه با ث شروع بشه و شكلش رو هم برام بكش. چندتا سكه مي‌كشم. مي‌گه اينا چي مي‌شه؟ مي‌گم ثروت، مي‌گه نه‌خيرم اينا سكه‌اس با س سوسك هم شروع مي‌شه بي‌سواد. سين‌هاش رو خيلي با ناز مي‌گه. هر چي فكر مي‌كنم چيزي به ذهنم نمي‌رسه. خدايا! توش موندم. ذهنم جرقه مي‌زنه يه دختر مي‌كشم مي‌گم بيا اين اسمش ثرياست چشماش هم‌رنگ درياست. ميگه نه، توي كتابمون يه ثريا داره. يه چيز ديگه بكش. مي‌گم عزيزم اين يه ثرياي ديگه‌اس فرق داره با اون. ميگه نــــــــــــــــــــه نه نه. يه چيز ديگه. به خودم مي‌گم مي‌بيني مثل آهو تو گِل موندي جواد، اونم جلوي يه بچه. اگه گفته بود يه دستگاه سه معادله سه مجهولي درجه اول خطي رو حل كن سه سوته حل مي‌كردم ولي توي اين سوال ساده موندم. گاهي وقتا آدم توي يه سري مسائلي كه به ظاهر خيلي خيلي ساده هستن مي‌مونه و بهش يادآوري مي‌شه كه هنوز هيچي نمي‌دونه. امروز براي من اين‌جوري بود.
حالا اگه كسي مي‌تونه كمك كنه بگه يه چيزي كه با ث شروع شده باشه و براي يه بچه شش ساله قابل فهم باشه و بشه شكلش رو هم كشيد.
ببين آخر عمري به چه كارايي افتاديما


پي‌نوشت:
۱. طبق آخرين اخبار واصله با كمي فاصله، ظاهرن آقاي مربي‌داور([...]داور دقت كن)، م‌پسرخاله‌ي عزيز در آزمون ارتقاء دان موفق شده، ما نيز اين موفقيت عظيم را به ايشان و خانواده محترم‌شان تبريك مي‌گوييم و دوام توفيقات را از درگاه قادر متعال براي ايشان مسآلت داريم. پنجم آبان هشتاد و هفت، محمد جواد ملكوتي
۲. طبق آخرين اظهار نظر، مهدي شيخ به دليل كم‌بود امكانات فني، قادر به گذاشتن پست نيست. ولي شايد اين‌ها بهانه‌اي بيش نباشد و دلايل ديگري در كار باشد كه به دليل رعايت ادب از ذكر آن معذورم.
۳. كي مي‌دونه خرمالوها دقيقن كي ميرسن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 0:5  توسط محمد جواد ملکوتی  |