هواللطیف
آخرين يادداشت از سلسله يادداشتهاي سالگشت چاينبات را محمد صابري نويسندهي وبلاگ شهر شيشهاي نگاشته... لطفن به ادامهي همكارم توچه فرماييد،
محمد قطعه متفاوت این پرونده است. یک آدم مطبوعاتی-سینمایی خوشفکر و مسلط به سینمای ایران که وبلاگ سینمای شیشه ای اش را هم برای همین راه انداخته. او از فوتبال هیچ سررشته ای ندارد. در این حد که فکر میکند امیرقلعه نویی هنوز توی بوخوم بازی میکند! و در یورو ۲۰۰۸ به سفارش دوستان طرفدار انگلیس بود! بودنش در طبقه پنج ساختمان خیابان خرمشهر در این ۱۰ ماه روزهای خستگیام را شیرین نگه داشت. وبلاگش را هم در همین دوره و نزد خودم به دنیا آورد. ولی نمیدانم چرا از آن شیرینی در این یادداشتش اثری نیست.
۱ محمد صابري
تولدنویسی...با گارانتی
(صفحهای مینگارم به میمنت میلاد موجودی مجازی، از برای احساسی حقیقی.... قربتن الی الله؛ ان شاء الله!!)
*****
۱- خستهام.... میخوام سر تمام بدبختیهای دنیا هوار بکشم تا شاید سبک شم... (اصلن میخوام سر تمام خوشیها شاخ بذارم! تا لااقل وقتی تو اوج غرولندهام یکی رسید و گفت:" قدر الآنت رو بدون... مگه خوشبختی شاخ و دم داره...!؟" بگم.... نه، داد بزنم: آره داره الاغ!!)
۲- درگیر و دار پخش سریال «حلقه سبز»، دلم انگار از خودم گرفته بود...هنوز نه به دار بود نه به بار! اما انگار یه چیزی تو اظهار نظرات رسانهها و آدمها بود که تهته گلوم رو فشار میداد...خندهدار بود برام؛ اما خندهام نمیگرفت وقتی هر روز، با خودم مرور میکردم که چه مواضع خندهداری نسبت به داوری سایرین داشتهام و چه بیمنطق «حاتمیکیا» ستایی کردهام... منگم!!
۳- از سرصبح الکی خوشم و مثل «پیتر» تو مرد عنکبوتی(البته قبل از رسیدن به جایگاه رفیع عنکبوتیت..!!) احساس میکنم همه دارن با وجودم حال میکنن، اینه که به هرکی که میرسم میخندم و یه چیز دم دستی تعریف میکنم، تا لااقل تو ذهن اون خندههام منطقیتر جلوه کنه...، بیخیال اینکه تو دلش چی دربارهام فکر میکنه...(و البته واقعن امیدوارم که این فکرش، مثل فکر رفیقای «پیتر» نباشه...!!)
۴- به زنگ خوردن بد موقع گوشیم غر زده بودم اما وقتی سلام پشت خط رو علیک گفتم، به سفر مشهد دعوت شدم....در میان راه زیارت فهمیدم که نایبالزیاره کودکی سه ساله و سرطانی هستم، که به دلیل وخامت حالش، بالاجبار جایگزین پدرش در این سفر شدهام...گنبد را دیده ندیده، همه چیز را فراموش کردم و گفتم، بعد از این همه سال هم؛ به نیت یکی دیگه اومدم... جوابم درخبری کوتاه رسید؛ درست روبهروی پنجره فولاد بودم که امواج مخابرات، خبر فوت دختر سه ساله را به مرکز افکارم کوباند...یک روزه برگشتیم؛ طبق قرار!
۵- «از اون نشستهاییه که من کهیر میزنم...!»، «چرا ؟» ، «چون یه مشت مدیر میخوان دور هم جمع بشن و هی به هم لوح تقدیر بدن و البته ماچ...!» اینارو به کنار دستیم میگفتم که با صدای سنج و طبل سرود ملی- مذهبی ایران، ناخواسته از جام پریدم و آماده آغاز مراسم تقدیر درون سازمانی(!) معاونان و مسئولان «رسانه ملی»(!!) "از هم" شدم... با ویبره گوشی به خودم آمدم، SMS بود؛ «ممدجون تولدمون نزدیکه، از یادداشتها عقب نمونی...یاعلی!»(البته متن فینگلیش بود!)
*****
بعدالتحریر: همیشه فکر میکردم آدمها و حرفاشون دو حالت بیشتر ندارن؛ یا آدمها پشت حرفاشون سنگر میگیرن یا حرفاشون پشت اونا. اما آشنایی با فضای وب نقیض این کلیت ذهنیام شد؛ فضایی که آدمها تمام قد در میان حرفهاشون ایستادهاند و حرفها تمام قد در میان دلها!
البته اصلیترین دلیل این شکست نفسی(!) و کوتاه آمدن از ایده و دیدگاه سابق (که به نظر بعضیها درباره من مضمحل(!!)، هراز چندگاهی امکان پیشآمد دارد!) جز دریچه آشناییام با فضای وبلاگنویسی نبود؛ "چاینبات" و چند و وبلاگ دیگه...
راستش من مولودی نویس نبوده و نیستم(حالا چه برسه به مولودی نویسی برای یک وبلاگ!)، اما گفتم شاید برای انتقال احساسم نسبت به دلنوشتههای جواد و مهدی عزیز، اینکه بعضی از لحظات متناقضی، که با خواندن دلنوشتههایشان، ختم به«فراغ بال»، «طیب خاطر» وکمی هم «تفکر و تأمل»، کردهام را تصویر کنم،کافی باشد... پس همین کردم!
(پوزش از اطاله کلام....اما جهت تضمین رضایت یادآوری میکنم سطر اولم را که؛ الاعمال بالنیات!!!)
یاحق! التماس دعا!
هواللطیف
"سید سجاد آل صاحب فصول". از اسمش پیداست که آدم بزرگی است! از هیکلش هم همینطور! (اگر توفیق دیدن این اولاد پیامبر نصیبتان شود البت) سید اولین تجربه رفاقت در فضای مجازی و شیفت آن به حقیقیاش برای من بوده. و مفیدترین و ماندگارترین آنها تاکنون. این اصفهانی کارشناس ارشد حقوق دانشگاه تهران کسی است که حضورش در روزنامه دانشجویی همیشه برایم بیشترین دلگرمی را به همراه داشته. هرچند بعضی وقتها خیلی سختگیر میشود و عتابهایش غیرقابل تحمل و غیر قابل فرار البت! ولی باز همین که ما را آدم حساب میکند خودش کلی است! البته اگر حساب کند!
۱ سید سجاد آل صاحب فصول
۰- آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پویان بهم سپرده بود برایش بنویسم بر اساس همان بازی مسخره که دو-سه خط راجع دوستانی که به آنها لینک دادهای نوشته میشود اما زور مهدی چربید، سید هم که رفته سفر و معلوم نیست کی و چهطور برمیگردد پس اول برای تولد مهدی نوشتم، باقی هم باشد طلبشان.
۱- به جای مقدمه:
اصولن اینقدر اهمیت ندارد که پسر گیس بلندی را که که در دفتر میبینی به خاطر بسپاری اما اصفهانی بودنش کفایت میکند که بپرسی نام و شهرتش چیست
بم میگن میتی شیخ
و خیلی طول میکشد که بفهمی این میتی شیخ همان چاینباتنویس است و مدتی زمان میبرد تا قانع شوی که چاینباتنویس را میشود دوست داشت اما نه به واسطه اصفهانی بودن و نه به واسطه نوشتنش به واسطه میتی شیخ بودنش
۲- وقتی میتی شیخ معلم میشود!
در این سه چهار سال که با هم هستیم دوران متفاوتی طی شده است اما مهمترین درسی که از شیخ در عرصه وبلاگ گرفتهام اینست که میتوان تو رو در بایستی تبادل لینک نکرد اگر از وبلاگی خوشت آمد بهش لینک بدهی و انتظاری لینک دادن نداشته باشی و به هر كسي که بهت لینک میدهد لینک ندهی. تصورش را بکنید اگر قرار بود به تمام آنهایی که بهم لینک دادهاند لینک میدادم چه بلبشویی میشد و چند ده و شاید چند صد وبلاگ دیگر را باید نامشان را در کنار صفحه اضافه میکردم.
۳- در هر قرار وبلاگی حاضر نمیشوم
شاید مسخرهترین دوران یک وبلاگ وقتی باشد که نویسندگانش دعوای زرگری راه میاندازند برای تنوع و خروج از یکنواختی. هر روز یکی دو پست مسخره نوشته میشود جواد علیه مهدی و مهدی علیه جواد. دعوا بالا میگیرد یارو یارکشی کامنتهای وبلاگ عرصهای میشود برای نشان دادن قدرت طرفین .... و پس از یک هفته ناگهان پرده برانداخته میشود حوصلهمان سر رفته بود خواستیم سرکارتان بگذاریم. سرمست و شادان از پیروزی حاصل و ادخال سرور در قلوب مومنین برای اجرای نقشه جدید یار سوم وارد میشود... ما شام آشتیکنان میخواهیم.... قرار میشود یه رستوران با کلاس همآهنگ کنیم و در آنجا به دوستان که شام آشتیکنان میخواهند آبدوغ خیار و نون پنیر سبزی بدهیم..... سناریو را جلو میبریم و تمام کسانی که در دعوا دخیل شدهاند را قطار میکنم که شام میخواهیم، اما ... داستان زمین میماند....یرای کاری میروم دانشکده اقتصاد علامه. مهدی همه را خبر کرده است که دیدار با روزنامهنویس فلان روز صحن دانشکده.....البته دروغ چرا برای این قرار وبلاگی فقط پلاکارد نزده بود.... جلسات کاری که تمام میشود مهدی را میبینیم که قرار بود منتظرم باشد و در انجام کار و ارتباط گرفتن با دانشجویان دانشکده کمکم کند اول فکرمیکنم مهدی سرش گرم است و کاری به کار من ندارد و کنار 5-6 نفر دارد معرکه میگیرد گوشهای منتظرش میشوم که میبیندم و صدایم میکند. و معرفیام میکند و معرفیشان میکند بچهها میخواستند ببینندت!!!!!!!
۴- میتی دوستداشتنیترین رفیق مجازی -حقیقی
اگر سید نبود و دوستی ابتدا مجازی و سپس حقیقی شدهمان با او نبود و همینطور خیلی بچههای دیگر که دوستشان دارم و ندیدنشان را تاب ندارم نبودند، میتوانستم ادعا کنم مهدی شیخ بهترین دوست مجازی- حقیقیام است!!!
۵- بچهجون مچکریم!
ممد تزی دارد که یک دختر وبلاگنویس را نمیتوان پیدا کرد که برای طراحی قالب وبلاگش پول داده باشد. و در همین راستا کاملن بی ربط از جواد عزیز به خاطر اینکه در ایام محرم علم عزای حضرت ارباب را در وبلاگ ما نصب کرد سپاسگزارم.
۶- قلم متعهد
نمیدانم اول روی کاغذ مینویسند و یا مستقیم تایپ میکنند اما از آنجا که به قلمشان کاملن متعهدند یحتمل اول با قلم مینویسند چون آدم که به کیبورد تعهد پیدا نمیکند! لذا در این وانفسا که تو سر ... میزنی فریادش به آسمان میرود که چرا با وبلاگنویسان برخورد میکنید و با هر یالغوزی که حرف میزنی آدرس وبلاگش را بهت میدهد که در آن آپولو هوا کردهایم و هوار هوار به فرهنگ مملکت خدمت کردهایم و وقتی صفحهاش را باز میکنی تنها پنج مطلب دزدی با هفت – هشت تا عکس میبینی اینکه وبلاگی پیدا شود که نویسندگانش از سر شکم سیری نمینویسند و هر چرت و پرتی نمینوسند جای تقدیر دارد. (البته بعضن نوشتهاند و برخورد شدید کردهایم و لینکشان را برداشتهایم)
هواللطیف
آخرین دفعه که اصفهان بودم برای اولین بار در عمرم فیش حقوقی بابا را دیدم. خودش نشانم داد. نشسته بودم "کاپوچینو در رام الله" را میخواندم که عینک مطالعهاش را برداشت و آمد نشست کنارم. نشانم داد فیش حقوقی را که تمام این سالها ندیده بودم و نخواسته بودم ببینم. و مستقیمترین رابطهام با آن حقوق ماهیانهای بود که بابا (که جلوی همه او را حجآقا صدا میزنم) از کلاس دوم دبستان که خودم تنها میرفتم مدرسه برایم معین کرده بود و هرسال با برآوردی جدید بیشتر میشد و میشود. مثل لایحه بودجه و تصویب مجلس. (والبته بابا از هر مجلسی حسابگرتر و سخاوتمندتر بوده و هست.) علتش از سوی او شاید این بود که پسرش در خواستهایش نخواهد ملاحظهی چیزی را بکند و از سوی من این بود که همیشه خواستهایم فقط بر اساس نیازهایم باشد و نه چیز دیگری که زیاده نخواهم از پدر کارمند بانکی که از وقتی من این چیزها را فهمیدم رئیس شعبه بود.
آمد فیش را نشانم داد تا بدانم زندگی را چهگونه می شود با دقت مدیریت کرد مثلن اینکه بدهی آقازاده (اینجوری نیگا نکن! یعنی خودم!) را که بعد از ۵ سال یکدفعه از جایی سر برآورد را چهگونه رتق و فتق کرده. شاید هم او دیگر میداند آقازادهای (بابا هی اینور اونور رو نیگا نکن! خودمو میگم!) که حتی زمانی میخواست فوتبالیست و کوماندو و سارق مسلح بشود اکنون در وادی قلم و سرزمین پهناور روزنامه نگاری دارد برای خودش پول در میآورد و زحمت کسب رزق حلال را میکشد بداند که دیگر آنقدر به مردی قبول شده که میتواند از درآمد بازنشستهگی پدر هم اطلاع داشته باشد.
بعد از روزهای اول کارش گفت. اینکه چهقدر به دنیای اعداد علاقه داشته و از بین چه شغلهایی بانک ملی را انتخاب کرده و ماههای اول کارش و اینکه به جای دو سال در عرض یک سال رسمی شده و سر ۵ ماه صاحب امضا شده و... همهی اینها به خاطر علاقهاش به کارش بوده. شاید هم میخواست آقازاده (دیگه داری اعصابمو خورد میکنیها!) بفهمد که او میداند که کارش را در اثر علاقه انتخاب کرده و چهگونه میتواند مثل پدر در کارش موفق باشد. و تنها کلید واژه همان علاقه و پای کار بودن است.
زیاد طول ندهم. همهی اینها شاید است چون در این مورد مستقیمن حرف نزده ایم. اصلن بعضی حرفها این وسط سیال است بین پدرها و پسرها و اگر بخواهد ثابت شود دیگر آن چیزی نیست که بود. باید همینطوری باشد که هست. به نظرم هر آقازادهای (هر کار میخواهی بکن! نگاهت نمیکنم!) از جایی به بعد باید با پدر، بزرگ شود. و من به این فکر میکنم که اگر روزی پدر شدم پسرم روز پدر در وبلاگش چه خواهد نوشت در این باره. و اینکه آیا اجازه خواندن آن را یه من میدهد؟ من چهطور؟
یا علی مددی
هواللطیف
این دو دوست قدمت رفاقتشان خیلی است! و عمق رفاقتشان نیز. و گاهن حسادت برانگیز! برای همین خواستند با هم یادداشت بدهند. نتیجه اش را شما بگویید خوب شده یا نه. همین!
(یادداشت متفاوت لید متفاوت هم میخواهد! تازه! آنچه اینجا نگفتم از توی نوشتهشان میشود فهمید. "دفتر تجربهها" و "هنوز ایستاده زیر باران" به ترتیب مال این دو است:)
۱ سارا باقری
۱ صفورا زواران حسینی
هيچ وقت چايخور قهاري نبودهام، چه برسد به اينکه چاي با نبات بخورم! تا جايي که از عنفوان کودکي و اينها يادم ميآيد چاي به درد پاک کردن قي چشمها در اول صبح ميخورد و آب جوش و نبات دواي دلهاي دردمند است! همين که گفتم! بيخود نخواهيد خاطرهاي از کودکي که به چاينبات ربط داشته باشد بسازم!!
اين روزها ميزان استفادهاش در مكالمات و حرفهايمان بالا رفته است. تقريباً در هر ديدار و هر از گاهي در تماسهاي تلفني هم اشارهاي بهش ميشود. Inbox گوشيام پر شده از s.m.sهايي كه نوشته "chaynabat!" (مربوط به قبل از افزايش قيمت!) يا "چاينبات!" (مربوط به بعد از افزايش قيمت!) گمان كنم اين روزها نسبت "چاينبات" در واحد s.m.sام در مقايسه با مدت مشابه سال قبل رشد لگاريتمي داشته است!!
همه اين حرفها و s.m.sها انذاري است تا مرا وادار كند هر چه زودتر مطلبم را براي تولد چاينبات بنويسم. دريغ كه در اين قطعي برق و خفهمرگ شدن ناشي از گرما دست و دل كه هيچ، روحيهام هم به سمت نوشتن چاينبات نميرود! چاي داغ با نبات... تصور كن... بخار هم ازش بلند ميشود... واي!
كاش حداقل اسم خنكتري داشت كه در اين روزهاي گرم بيكولر سر ذوقم بياورد.
جديها! نميشود چاينبات هم به مثابه تمام كوچنشينان با توجه به فصل از يك اسم گرم به يك اسم خنك كوچ ميكرد؟! (چهطور لوگو را ميتوان تغيير داد، اسم را نميتوان؟!) مثلا تابستانها به جاي چاي نبات ميشد "طالبي بستني"!!!
من به نوبه خودم از دولت محترم و كليه دستاندركاران زحمتكش چاينبات خواهش ميكنم هر چه زودتر به اين مشكل خانمانبرانداز رسيدگي كنند تا ديگه جوونامون انقدر دچار معضل ازدواج نشن! در ضمن از برنامه خوبتون هم ممنونم!
من نمیدانم چرا اینقدر در یادگرفتن اصطلاحات و لهجهها بی استعدادم، با آنكه رگ و ریشهام به یکی از لهجهدارترین استانهای ایران میرسد! ولایت همین چاینباتیها منظورم است. خیلی جالب است علاوه بر خودت حضور مجازیات، یعنی وبلاگی که داری هم لهجه داشته باشد! به نظر من این وبلاگ لهجه دارد! از همان اول حسم این بود. اسمش لهجه دارد، لینکش لهجه دارد ...
لهجه؟! من اين را چندان حس نكردهام. البته اين را هم بايد در نظر گرفت كه اول با نويسنده وبلاگ (حداقل يكي از آنها) آشنا شدم (شديم) بعد با خود وبلاگ. يعني چاينباتيها جزو آن دسته از دوستان واقعيام هستند كه در دنياي مجازي هم تعقيبشان ميكنم. شايد بشود لهجهدار بودن را هم به حساب اين آشنايي گذاشت.
آره موافقم. بخش زیادی از تصوراتم از نویسندههای این وبلاگ از دنیای واقعی آمده تا از داخل نوشتههایشان و دقیقا واقعیهایی هستند که در دنیای مجازی هم تعقیبشان میکنم. اما این حرف اولم را نقض نمیکند. اسم و لینک و گهگداری مطالبش (مثل آن مطلبی که رفیق شفیق مهدی درباره مسافرین نوروزی نوشته بود یا مطلبشان درباره زاینده رود یا ...) لهجه دارد و آنقدر قوی هست این لهجه که حس و حال کلیام را شکل بدهد.
راستی! ربطدار به این بحث لهجه، تابهحال به این فکر کردی که اینجا، این وبلاگ، چهقدر از واقعیت نویسندههایش درونش است؟ منظورم این است که مهدی و رفیق شفیقش چهقدر از واقعیت خودشان را در اینجا مینویسند؟ اینجا به هر حال یک وبلاگ شخصی است دیگر ... و البته هر نویسندهای انتخاب میکند از کدام بخشهای وجودش در وبلاگش بنویسد که معلوم نیست 10 درصدش است یا نود درصد ... در دنیای مجازی و وبلاگ خوانی آدم همیشه کنجکاو است که نویسنده را بیشتر بشناسد. بفهمد چهقدر درکش از نوشتههای نویسنده با واقعیت نویسنده منطبق است ... مهدی وبلاگنویسی درس میدهد دیگر و سوال من و حواشیها و تحلیلهای کنارش هم به نظرم یکی از بحثهای فلسفی و پایهای وبلاگنویسی است. شاید برایش (برایشان) جالب باشد چنین بحثی ...
من از حرف قبليات يك نكته جالب بيرون كشيدم. به نظر ميرسد نوشتههاي جواد بيشتر لهجه دارند! معمولا وقتي چاينبات را باز ميكنم و مطلب را ميبينم (قبل از اينكه به نام نويسنده برسم) ميتوانم حدس بزنم كه نوشته كدامشان است. بعضي از مطالب مشخص است كه از اصفهان پست شده! اين حدس زدن نويسنده گاهي برايم حكم سرگرمي هم پيدا ميكند! تيتر را ميبينم و حدس ميزنم، بعد به سرعت ميروم پايين و حدسم را چك ميكنم! (البته براي اينكه اين بازيگوشي مزهاش را از دست ندهد سعي ميكنم از تيتر پايينتر نيايم كه وجود "هوالطيف" يا "به نام خداوند بخشنده مهربان" بازي را لو ندهد.) خيالم كه از اين بازيگوشي راحت شد تازه آن وقت مينشينم به خواندن مطلب.
اين چيزي كه گفتم كمي هم به حرف تو درباره واقعيت دروني نويسنده مربوط است. انگار همان شناختي كه از نويسنده داري (نه فقط از قلمش) باعث ميشود حدسها اشتباه از آب درنيايند.
باز هم چون اول نويسنده وبلاگ را شناختم بعد خودش را اين كنجكاوي كه گفتي يك جورهايي برعكس است. يعني انگار اين وبلاگ قطعهاي از پازل شخصيت نويسنده است كه در دنياي واقعي رو نميشود و براي ديدن اين قسمت پنهان شخصيتش بايد وبلاگش را هم بخواني. البته اين را هم بايد در نظر گرفت كه شايد اين قطعه براي من پنهان است و براي ديگراني كه در فضايي ديگر و مراودتي ديگر با نويسنده در ارتباطند اين پنهان بودن وجود ندارد.
با اين اوصاف يكي از كاركردهاي چاينبات - مثل وبلاگ تمام دوستان ديگرم- براي من احوالپرسي است. ردگيري حال و احوال نويسنده در نوشتههايش براي اين كه خيالت از بابت احوالات خوش دوستانت راحت باشد.
من این بازی را نمیکنم هر بار، اما موافقم با حرفت ...
میدانی چه احساسی دارم؟ حس مصاحبههای شهروند امروز که یکی را میآورند از آن یکی سوال کند بعد خودشان مینشینند میبینند. مثل مصاحبه عبدی با حجاریان یا دختر شریعتی با برادرش! آخ! ببخشید اگر مثالهایم مکدر کننده خاطر بخشی از نویسندگان و خوانندگان اینجاست! خب چه کنیم دیگر! فرق داریم!
فکر میکنم مطلبمان دارد خیلی طولانی میشود و کم کم صدای ملت در میآید. موافقی مطلب را همینجا جمع کنیم و آخرش آن عکس چاینباتی را به عنوان هدیه تولد تقدیم بارگاه ملکوتی و شیوخی کنیم؟؟؟!
نه! (برای اینکه حالت گرفته شود!)

* این عکسها را من بعد از رایزنی با صاحبان پست گرفتم و الان میگذارم که حالگیری نشود!
* خانم فهمیه فداکار هم در هواخوری شخصی دسته جمعیشان به همین مناسبت پستی درج کردهاند که لیدش را میآوریم و بقیهاش را بروید همان جا بخوانید. البت ضمن تشکر از الطاف بی شائبه این دوست بزرگوار، صحبت درباره کلام ایشان هم مثل بقیه در یادداشت نهایی بنده محفوظ است!
اینروزها تولد چاینبات است و چاینباتیها به سنت تحویلگیری هر سالشان تولد راه انداختهاند و سر زنندگان به این وبلاگ مطلب مینویسند. از وقتی که بنر را عوض کردند و اعلام نزدیک شدن به ایام تولد این وبلاگ را اعلام، من تصمیم گرفتم به این مناسبت بنویسم، البته نه مثل دوستان در تمجید و تعریف بلکه بهعنوان یک بهانه برای نوشتن در مورد وبلاگها،اصلن همینکه این مطلب را به این مناسبت دارم مینویسم خودش تحویلگیری چاینباتیهاست و سعادتی برای آنها برای تبریک این مناسبت!!!... بقیه
هواللطیف
اولش با جواد کلی نگران بودیم برای کنترل و تنظیم زمان ثبت خیل یاد داشتهایی که بناست برسد. همین که به هرکسی گفتیم استقبال کرد برایمان جای شعف داشت. و البته ما به "هرکسی" نگفتیم برای تولدمان یاد داشت بنویسد. نشستیم بالا و پایین کردیم و انتخاب. ولی در ده روز تعیین شده تنها همان دوتا رسید که خواندید.
دو نفر خواستند باهم یاد داشت بنویسند و بعد هم یکیشان آن را ایمیل زد و رفت سفر. منتها یادش رفته بود فایل نوشته را اتچ کند! دومی هم نسخهی آخر را نداشت. یکی بالکل یادش رفته بود. یکی هنوز دارد امروز و فردا میکند. یکی اس ام زده که: "نوشته ام ولی اونی نیست که می خواستم". و... در میان این خلوتی یک دفعه رفاقت یک نفر گل کرد...احمد ذوعلم رفیق فابریک من است. توی رفقا اشبه الناس است به من! خُلقن و خَلقن و منطقن! هرکدام ما بهترین جایگزین برای دیگری هستیم. و بهترین مکمل هم. من تیم او هستم و او تیم من. تا به حال هم تجربهی ناموفقی نداشتهایم. همین که با هم برای کنکور خواندیم و با هم قبول شدیم و با هم آمدیم تهران و با هم رفتیم توی دفتر مرکزی جاد و با هم رفتیم صدا و سیما و با هم آمدیم بیرون و با هم رفته ایم ایران و... و کلی "با هم" دیگر در این ۶ -۷ سال آنقدر به هم نزدیکمان کرده که مثلتر بشویم به هم. احمد خودش یادداشت داد برایمان. آن هم اکنونی که تلهپاتیاش بیش از هر زمان دیگری نیاز به پست جدید دارد. و این است که ارزش آن را چند برابر میکند.
۱ احمد ذوعلم
سلام حضرت!
این هم از تبریک ما
جسارت است...
بسم الله
"وبلاگ"، احتمالن ترکیت "وب" به علاوهی "بلاگ" بوده که بعدها با تغییرات زمین شناسی و نیز اصابت یک شهابسنگ عجیب و غریب به زمین در عهد نوسنگی باء بلاگش میافتد و تبدیل میشود به "وبلاگ"های امروزی! "وب" اش که یعنی تار عنکبوت (همان که اوهن البیوت عند الله است!) و "بلاگ"اش را هم خدا میداند. این که تاثیرگذاری وبلاگ تا چه حد است بماند. اما وبلاگنویسان ثابت کردهاند که در خدمت هر کاری میتواند در بیاید. از سیاست و فرهنگ و سینما و... تا حدیث نفس و درد دلهای شخصی و به قول حضرت نفسانیات زیزیگولو بازی! و... میتوان در وبلاگ عکس نوشت، زندگی تصویر کرد، کله معلق زد، پاچه خواری نظام کرد، حرفهای بد زد، نظریه پردازی کرد، خیلی خشک و جدی در باب سیاست قلم زد...، ببخشید، دکمههای صفحه کلید را فشرد.
نه تیغ سانسوری، نه سختگیری سردبیری، نه خرده گیریهای رفقایی در دنیای حقیقی که اگر هم باشد با یک جملهی کوتاه که «وبلاگ شخصی است» سر و ته قضیه هم میآید. وبلاگ کلن چیز خوبی است برای بچههای از هر سنخ که دوست دارند تولیداتی داشته باشند از هر دست. (این "دست" با دستی که قلم میگیرد و گاهی مزدور میشود قدری توفیر دارد!) افرادی که احساس نظریه پردازی میکنند. نظریه پردازانی که...
باور کنید خودم به مهدی گفتم میخواهم برای سه سالگی وبلاگ مشترکت با محمدجواد ملکوتی بنویسم. بعید می دانم چشمش از قلمم آب میخورد که بخاری از آن برآید. یادم نیست، ولی احتمالن وقتی این را گفتم تکهای هم نثارم کرده است. آخر من هم مشابه همین متاع را دارم. ولی خوب...
شما هم بنویسید. همهتان دعوتید. انتشارش را هم من تضمین میکنم. حتی اگر در حد چند سطر باشد. چه اشکالی دارد؟! اصلا کلاس کار صاحبان این وبلاگ هم کلی بالا میرود. ندیدهاید این نشریات روشنفکری را که هر از چندی پروندهی چرندی میگشایند و از هر ننه قمری یادداشت اختصاصی میگیرند. خوب این هم یادداشت اختصاصی ما به چای نبات...
همهاش با همین سه نقطه ها تمام شد. یعنی اگر بخواهی تا فردا صبح هم میشود حرف زد. (به فرض این که الان حوالی غروب روز قبل باشد!) اصلن وبلاگ برای همین است که دهان مبارکت را باز کنی و هر چه دل تنگات خواست بگویی و بعد هم آن چیزهایی را که میگویی خودت سانسور کنی و بعد هم تایپ و ... آخرلامر هم برود برای انتشار...
چه وبلاگ خوبی! چقدر گیرا! بنرش که هر روز عوض می شود. قلم قلمزنهایش را هم که نگو! دوربین هم دست شان می گیرند. کار گرافیکی هم در حد یورو 2008! همه چیزش به روز است. آدم تا میآید این جا جگرش خنک میشود. هم از سیاست مینویسند، هم از فضای اطرافشان. هم از فوتبال، هم از خدا و پیغمبر. هم معرفی کتاب دارد، هم باز نشر مطلب. هم به اذناب دولت تکههای سنگین میاندازند و هم تعریفهای سنگین می کنند از دولتیهای اصولگرا. هم میخندانند، هم به فکر فرو میبرند. شمال غربیاش هم مختص خودش است! لینک رفقا هم از همه رنگ هست. تازه قرار و قانون هم دارند برای بالا و پایین کردن لینکها...
گفت پارسال هم برای وب لاگام نوشتهای. اولش چیزی یادم نیامد. حال گشتن در آرشیو را هم نداشتم. بعد که گذشت (در حالی که اصلا به این که سال قبل چه نوشتهام فکر نمیکردم!) یک چیزهایی یادم آمد. قبلا هم تولد فرزند مجازی شیخ را تبریک گفتهام. مبارک است! یعنی ثابت کردهاید که مبارک است. خدا برکتاش را زیاد کند. برایش اسفند دود کنید. ای کاش بعضیها هم یاد بگیرند...
بعدالتحریر: بله که بعدالتحریر هم دارد! حالا حتما مشغول رمزگشایی نوشته های بالا هستید که در بیابید منظورم از کلمات بالا چه بوده است! ول کنید. خود صاحب البلاگ می داند منظورم را. (اگر اصولا منظوری وجود خارجی داشته باشد.) بخوانید و رد شوید...
* این کاغذ دیواری هم جواد برای امشب تولد چاینبات طراحی کرده.
به نام خداوند بخشنده مهربان
::
به آتش خيلي نزديك نشو!
خیلی هم از آن دور نشو!
فقط به اندازهاي به آن نزديك شو كه از گرماياش لذت ببري.
هيچ وقت همه پولت رو روي يه اسب شرط بندي نكن.
::
هواللطیف
مهدی ملکیفر از آنهایی است که به واسطه چاینبات آمد و برای هم ماندیم. وبلاگ اولش اسمش بود: "کم آوردم" چون هر اسمی را که گذاشته بود قبلش توسط یکی دیگر اشغال شده بود!
و حالا "notitle" را دارد. این جانور سمپادی کسی است که من را خیلی یاد خودم میاندازد! و حالا هم مرام گذاشت و اولین نوشته جدی بعد از کنکورش را برای سومین سال چاینبات نوشت.این یادداشت او هم در مورد وبلاگ و کلیشههای فرهنگ مجازی نوشتهاي خواندنی است. منتها بعد از این یادداشت!
۱ مهدی ملکیفر
پیش نوشت:
1. مقدمه و اینا که نمیخواد. اینجا شد 3 ساله.
2. چیزایی که میگم شاید بیشتر مربوط به وبلاگهای اقماری(!) اینجا باشه تا خودش.
کسانی که در حال حاضر میان اینجا رو میبینن و کامنت میذارن و خلاصه ولو هستن اینجا (میگم ولو چون اینجا یه قهوه خونهاس) با تقریب خوبی منو نمیشناسن بالکل. من یه موجود کوووچووولووو بودم وقتی برای اولین بار از طریق "..." (مهدی شیخ: این اسم را من سانسور کردم!) اومدم اینجا. به هر حال من بودم که یهو خودمو دیدم وسط یه عااالمه دانشجو. آدم احساس اهمیت میکنه. مخصوصا اینکه به خوبی "تحویل گرفته میشدم". خلاصه عالم بسیار جالبی بود و میتونم بگم عملا دلیل من برای ورود به اینجا با بقیه فرق داشت.(تا اینجا دری وری گفتم) و این تحویل گرفته شدن یکی از خصوصیات اینجا بوده و هست. و همین باعث میشه وبلاگهای اطراف اينقدر تاثیر بگیرن.
چاینبات برای من مثل روز شماره. سال اول میبینی: "هزار سال پیش در چنین روزی..." به سال دوم که میرسی دیگه... همون قبلیاس که شده "هزار و یک سال پیش در چنین روزی..." . مثلا همین فوتبال. من آدمی هستم که الان بگو دو تا بازیکن تیم ملی بگو نمیتونم بگم. با پستای فوتبالی اینجا من جوگیر میشدم. فوتبال تماشا میکردم. اما الان در حد ماست... اگه 2 سال پیش بود این وضع وبلاگ راضیکننده محسوب میشد. اما به طرز واقعن عجیبی (که از مهدی بعیده) اینجا انعطاف پذیریشو از دست داده. یعنی من اصلا احساس نمیکنم اینجا با چیز "جدیدی" همراهی میکنه یه چیزی "جدیدی" به وجود میآره.
کسی که اینجا رو میگردونه, نیرو محرکهاش از بین رفته. آخرین زوری که زد "انقلابهای چاینباتی" بود که واقعا باعث شد من دیگه نیام اینجا. با عوض شدن بنر چیزی عوض نمیشه؛ قهوهخانهای بود اینجا, شد یک کافهی روشنفکری از نوع مذهبی. نگاه میکنیم به گذشته. رفت و آمد خیلی زیاد. هر روز لینک باکس رو چک میکردیم که کی اومده کی رفته. کی تازه وبلاگ زده و...
کلیشه شدن خیلی خیلی زود گریبان این وبلاگ رو گرفت. اگه دقت کنین هر چی اینجا بشه انعکاسش توی وبلاگهای همسایه دیده میشه. و متاسفانه این کلیشه شدن اونجاها هم رفت. ترکیب پستها به این ترتیب: "عکس, دعا, روز/تولد/میلاد/شهادت/مهمانیخدا/... مبارکباد." یا یک یادداشت روزانه از دانشگاه.
در ابتدا مطالب مخاطب خاص نداشتند. یعنی اگر هیچ کدوم از این آدمها و دانشکده اقتصاد را نمیشناختی, باز هم میفهمیدی اینجا چه خبره. الان تبدیل شدن به یادداشتهایی که هر آدم بیرونی که میآد میبینه میگه "که چی؟".
البته پستهای خود مهدی گاهی به پستهای اول وبلاگ تنه میزنه. اما منظور من چندان خود مهدی نیست. اینجا یه کافه است. باید به مشتریا نگا کنی. به این لینکها. به کسانی که میآن کامنت میذارن...
در نهایت, من بیشتر دوست دارم ببینم دور و بریای اینجا یه کم خودشونو بکشن بالا تا توانی هم برای چاینبات بمونه که برگرده به روزای اول. چون اینجا بیشتر از اینکه در اختیار مهدی یا جواد باشه, دست آدمای دور و بره. یه کم سعی کنین روز مادر رو تبریک نگین در یک پست مجزا با فونت رنگی, ببینین چی کم میشه ازتون.
درسته که چاینبات خیلی وقته واسه من تموم شده, اما یه چیز خیلی با ارزش برام موند. یه دوست که آخرش قراره بگه:
I’m the creator of this TV show.
هواللطيف
چاینبات سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! ميخواهيم در پرونده ویژهی ۴باغ شما را میهمان چایهای تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمانهای چاینباتی متفاوت اما سابقهدار که حرفهای هر کدام میتواند فصل الخطابی باشد برای خود.
فتح باب اين پرونده و اولين ياد داشت را سنا شايان نوشته، يكي از نويسندگان وبلاگ حتا كويرم ميشه سبز كرد. خواندنش خالي از لطف نخواهد بود.
لازم به توضيح است كه متن زير طبق رسمالخط وبلاگ چاينبات ويرايش شده است.
۱ سنا شايان
تولد؟ يادداشت؟ حق التحريريه؟ اين سوسول بازيها چه معني داره؟
سه سال پيش بود انگار! اينباكس ايميلم اين قدر متورم نشده بود كه حالا هست!
ايميلها گم نميشدند، اوركات هم فيلتر نبود، گويا تو ايميلش(كه از اوركات براي همه سند تو آل كرده بود) نوشته بود: به ما كه سر نميزنيد لااقل به وبلاگمان سر بزنيد! (يه چيزي در همين حدود!)
حالا وبلاگ چيست؟ خوردنيست؟ پوشيدنيست؟ خواندنيست؟
چاينبات؟ ۴باغ؟ چاينبات براي دل درد خوب است؟ اين را كه گفته بود؟
ااا وبلاگ يعني اين؟ لينك و كامنت و پست اينهاست!! من هم وبلاگدار شدم!
انقلابهاي چاينباتي (به آرشيو قسمت فروردين 85 مراجعه شود)، كامنتهاي بينام با اسمهاي اجق وجق!
همه با هم توي وب! برو بچز دانشكدهي اقتصاد علامه در حال گيس و گيسكشي!
شر با انتشار عكسها خوابيد، فقط اين وسط برو بچز وبلاگدار شدند!
كامنتها پر مسخره بازي! آخ دعواي اعتقادي مذهبي سنتي و.... مشاعره توي كامنتداني؟
خوابيدن تب وبلاگنويسي! خلوت كردن برو بچز علامه!
يك عالم دوست كليكي جديد، روابط كشف نشدهي نشناخته، آدمهاي مجازي كه حقيقي شدند! و بعضيهايشان دود شدند و بعضي ديگر مجازي را به حقيقي ترجيح دادند.
يك دنيا عكس از جاهاي نديده و نرفته، از سفرها بازديدها و... يك حجم از اطلاعات بيخود و باخود و...
كشف استعداد نويسندگي!
سه سال گذشت؟؟؟
بچهي آدميزاد وقتي سه ساله ميشود راه ميرود، دندان دارد، شكسته و نصفه نيمه حرف ميزند، سرعت تغييراتش بالاست!
جواني هم همين طور است، روز به روز تغيير، عوض شدن بهتر شدن بدتر شدن مردن زنده شدن، نااميدي، اميدواري و....
به نظرم چاينبات خيلي كم تغييرات نويسندگانش را نشان داد ولي اگر دقت كني سير زماني همه چيز را نشان ميدهد! نويسندگان را ميان پستها لو ميدهد. آرشيوها، حافظهي زندهي وبلاگها هستند، به نظرم بخوانشان! شايد بد نباشد.
هواللطیف
تولد امتحانات یورو 2008 احمدی نژاد در مشهد!
قواعد عربی را با اینکه خوب یاد میگرفتم و نمرههایم در درسش تعریفی بود هیچ وقت دوست نداشتم. ولی عربی حرف زدن را چرا. اینکه یک نفر عربی حرف بزند و من گوش بدهم را بیشتر. و اینکه یک نفر با لهجه عربی، فارسی حرف بزند را که دیگر نگو! (و این آخری مختص به عربی نیست) نشانه ی این دوست نداشتن کسب درصد افتخار آمیز ۱۳ برای درس عربی تخصصی (با ضریب ۴!) در سال دوم کنکور دانشگاه بود که در رشته انسانی شرکت کردم. البته بقیه درس ها را آنقدر خوب زده بودم که رتبه ام بشود ۹۶۸ .
توی این درس عربی در میان قواعد دست و پا گیرش یک کار عبث و مزخرفی بود به اسم تجزیه و ترکیب. و ما اینجا با تجزیه کار داریم. چرا که کل این چند وقت من توی همین تیتر بالا خلاصه می شود. و برای درک آن چاره ای نیست جز تجزیه عبارت فوق!
این را هم بگویم از پست قبلی به اینطرف اتفاق زیاد افتاده. فاصله هم کم نبوده ولی فرصت چرا. حالا برویم سراغ تجزیه تیتر.
(الان اگه هادی اسماعیلی اینجا بود یه دفعه با اون لهجهی فسایی از توی اتاق معاون مالی داد میزد: "آخه این تیتره تو میزنی؟!")
تولد
اسم مصدر / بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد /
۲۱ خرداد تولدم بود. رفقا باز هم متفاوت و بی خبر زحمت کشیده بودند. بر خلاف برنامه ریزی قبلی شب تولدم را اصفهان نبودم چون با وحید جلیلی "راه" جلسه داشتیم. بعد جلسه هادی کیقبادی هم که معرفتش بی خبر ولی خوش موقع گل کرده بود برای سراغ گرفتن از من، با ماشیناش از راه رسید تا با احمد ذوعلم و سید امین میرصالحی برای خودم از دست فروش سر چهار راه گل مریم بخرم و شب را همراه با بازی هلند-ایتالیا در پیتزا توژی با خوردن پیتزا مکزیکی تولدی بگیریم تولد آسا! تا آقای فروشنده هم به غول پشمالویی چون من فرفره و کلاه بوقی تبلیغاتی هدیه بدهد!
قسمت دوم این تولد صبح جمعه همان هفته در کنار زایندهرود (که آن موقع هنوز آب داشت) و قسمت سوم دوشنبه هفته بعدش شب میلاد حضرت زهرا (سلام الله علیها) در پارک لاله همراه با برنامههای متنوع شهرداری تهران(!) و پخش زنده موسیقی و مداحی و مسابقات... برگزار شد و به فیض دریافت هدایای متنوع و غیر قابل پیش بینی نائل آمدم. از تمام سی چهل نفری که شرمنده ام کردند باز هم متشکرم!
امتحانات
اسم / مصدر / بر وزن افتعال / ثلاثی مزید از ریشه محن / جمع مونث سالم! / نکره! /
«مالیه بینالملل رو میتونی ترم بعد پاس کنی ولی بازی آلمان-پرتغال رو نمیتونی ترم بعد ببینی!»
اینگونه است که شب ها تازه بعد از پایان بازی ها جزوه به دست میشوم! (البته اگر اس ام بازی های نقد و هم دردی و کل و کل کشی بعد از هر بازی اجازه بدهد!)
و سینا اسماعیلی عزیز هم که طبق سنوات اخیر پای ثابت امتحانات و فوتبال دیدن هاست.
یورو ۲۰۰۸
اسم خاص (علم) / اسم زمان و مکان با هم! / معرفه در حد کل دنیا / معرب(!) (حالا یه نفر عرب هم توش نبوده ها!)/ قبلن مضارع بود ولی حالا دیگه ماضی شده /
بهترین تورنومنت تمام دورههای اخیر. همه چیز داشت. و همه چیزش هم نو بود. مجموعهای کامل از هر آنچه در ورزش بینظیر فوتبال سراغ دارم. اتفاق، شگفتی، هیجان، پدیده، طراوت، هنر، اقتدار، افتخار، غم، شادی، بهرهوری، سوتی(!)، نظم، ستاره، تعادل و... شاید تنها همین مسابقات بود که فصل تهوع آور امتحانات را متفاوت و قابل تحمل و حتی دوست داشتنی کرده بود.
آلمان ما هم خوب بود. پرغرور و مقتدر. مثل همیشه. این غرور را میشد از توی چشمهای میشائیل بالاک جرعه جرعه سر کشید! هر چند ما عادت داریم همیشه برنده باشیم یا به قول گریلینهكر: «فوتبال یك بازی بیستو دو نفره است كه در انتها آلمان همیشه پیروز میشود.» ولی طرفداران آلمان اولین طرفداران فوتبال جهان هستند كه به مسئلهای ماورای پیروزی ایمان دارند. برای همین است که شکست برای بسیاری از ژرمنها اهمیت چندانی ندارد. چون تیمی که بتواند آلمان را ببرد مطمئنن از آنها بهتر بوده. بقیه همه حرف مفت است!
احمدی نژاد
اسم و فعل و حرف یکجا! / اسم خیلی خاص / معرفه (از پایین شهر کاراکاس ونزوئلا گرفته تا سواحل مراکش تا دانشگاه کلمبیای نیویورک) / ایضا اسم فاعل! / "احمد" بر وزن افعل صفت مشبه مذکر/ "ی" حرف عامل استثنا مبنی بر فتح / "نژاد" بر وزن فعال! /
برای سومین سال بعد از سوم تیر دوست داشتم خاطرات و اتفاقات آن چند هفته را (که سال به سال دارد بیشتر گرد می گیرد در آرشیو فعال ذهنم)، اینجا بنویسم و نشد. روزهای خوبی بود آن روزهای انتخابات سال ۸۴. که با آمدن احمدی نژاد در عرصه رقابت همه چیز تغییر کرد. مردم پس از مدتها همان جوری شده بودند که همه دلشان برایش تنگ شده بود. شب های خوبی بود شب های انتخابات. مرد با آمدنش همه چیز را عوض کرده بود. و حالا ما دلمان برای آن روزها تنگ شده. او بر عکس دیگران "سنگر خدمت" را "اریکهی قدرت" نمیدانست و وارد منطقه ممنوعه شد. گذر زمان بیشتر نشان داد که او در هیچ چارچوبی نمیگنجد. و من هیچ وقت یادم نمیرود اولین برخوردم با او را وقتی دوربین عکاسی دستم بود توی آن جلسه...
حالا عکسهایش را که نگاه میکنم اولین چیزی که توی چشم میزند موهایی است که خیلی سفید شده توی این چند سال... خدا حفظت کند مرد!
در
حرف عامل جر/
الکی از در و دیوار نوشتن که کاری ندارد! ولی حیف است این بند خالی بماند!
همین روزهایی که همه جا پیراهن تیم ملی آلمان را می پوشیدم و اینطرف و آن طرف هرکس چیزی بهم می گفت. دیدم بهمن فروتن توی این یادداشت جالباش (با تیتر «پرتقال بدون ویتامین ث») آرش محمدی خودمان را سوژه کرده برای پوشیدن پیراهن ایتالیا:
«...دلم هم خيلي براي آرش(محمدي) سوخت چون با او بداخلاقي کرده بودم و گفته بودم که اين بت پرستي جديد است. آرش پيراهن تيم ملي ايتاليا را مي پوشد و واقعاً زماني که ايتاليا مي برد از خود بيخود مي شود و وقتي مي بازد انگاري که دنيا را کوفته اند روي سرش.»
و آخرش هم گفته بود:
«...و در اين حال و هوا، گاه نجوايي مي شنوم که مي گويد؛ بگذار آرش دلش به پيراهنش خوش باشد، چه کارش داري، مي خواهي اين را هم از او بگيري؟ و من هم آهسته ميگويم، باشد، با او ديگر کاري ندارم، بگذار دلش خوش باشد، تا هفته يي ديگر و نشستن روي سکوهاي ديگر.»
راستی شباهاتهای من و آرش از تفاوتهایمان بیشتر نیست؟
مشهد
اسم مکان بر وزن مفعل از ریشه شهد/ معرفه ی با معرفت /
فاصلهی یک هفتهای بین دوتا امتحان را هرچه فکر کردم چه کار کنم عقلم به جایی قد نداد. ولی به قول آن دوست «انگار پست قبلی عاقبت به خیر شد» وقتی دوباره در عرض چند ساعت مشهدی شدم!
انگار که کسی نوشته ام را خوانده باشد و بگوید: «بلند شو بیا ببینم این بار چهات شده؟!» تا بعد از ۱۴ ساعت سفر با اتوبوس، با چشمهایی که برقش را خودم هم میتوانستم ببینم زل بزنم به ضریح و توی دلم به خودم بگویم: «باز هم تقی به توقی خورده و نخورده کفشهایت را زدی زیر بغلت آمدی اینجا!» ولی... ولی من باید رخصت می گرفتم. و گرفتم!
رفتم مشهد تا برای همه دوستان و به خصوص برای همراهان سفرهای قبلی ام بنویسم: "سلام. مشهدم. پرچم سبز روی گنبد طلایی هرجا می روم انگار برایم دست تکان می هد! برای شما هم!"

تولد
اسم مصدر بر وزن تفعل / ثلاثی مجرد از ریشه ولد /
چای نبات عزیز سه سالش تمام شده و دارد می رود توی چهار سال! توی این ده روز از ۱۲ تا بیست و دوم میخواهیم هر روز به روز شویم. و در پرونده ویژهی چهارباغ شما را میهمان چای های تازه دم دوستان با نبات زعفرانی اصل خودمان کنیم. میهمانهای چای نباتی متفاوت اما سابقهدار که حرفهای هر کدام میتواند فصل الخطابی باشد برای خودش.
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

الهي عظم البلاء و برح الخفاء
خدايا بلا و مصائب ما بزرگ شده و بيچارگي ما بسي روشن.
- اگه ماهي قرمز گرفتي يا ولش كن بره يا بده به من.
- يه ماهي قرمز گرفتم شاه ماهي، تاحالا مثلش رو نديدم، قرمز قرمزه مثل لباس اين آقا...
سه مرد، نزديكيهاي پل چوبي با چندتا تور ماهیگيري زردِ كثيف مشغول ماهيگيري هستند، در قسمتي از رودخانه كه عميقتر است و آب جمع شده(بقيه قسمتها خشكيده) تورها را مياندازند و به ابتداي گودال ميروند و ماهيهاي بخت برگشته را به سمت تورها هدايت ميكنند ماهيها كه راه فراري ندارند، جستان و خيزان به سمت تباهي ميروند. بعد هر يك از آن سه، قسمتي از كنارههاي تور را ميگيرند و جمع ميكنند و ماهيهاي درشتتر را داخل گوني مياندازند.
باورم نميشود، درشتترين ماهيي كه گرفته يازده كيلوگرم وزن دارد. ولي نميدانم با فاضلابي كه در اين آب رها كردهاند خوردن اين ماهيها عاقلانه است يا نه؟
آن طرف پل نوعي پرنده شبيه لك لك يا پليكان روي يك پا ايستادهاند عروسي گرفتهاند و دارند ماهيهاي كوچكي كه از آب بيرون افتادهاند را يك لقمهي چپ ميكنند. بوی ضحم همه جا را گرفته. شايد از بوی همین ماهیهاييست كه مجالي براي خورده شدن پيدا نكردهاند.
و انكشف الغظاء و انقطع الرجا
و پرده برداشته شده و اميدم نااميد شد
روزگاري براي خودش هيبتي داشت. هر سال تابستان با بلعيدن چندين نفر از كساني كه حرمتش را نگه نميداشتند زهر چشم ميگرفت و قدرتنمايي ميكرد... حتا چندين بار نيز طاقتش طاق شده و طغيان كرده بود و كسي هم جرات نداشت نزديكش شود.
ولي الان چه؟ گذر زمان انگار روي او هم تاثير گذاشته است. كَفاش آفتاب خورده! تابلوهاي شنا ممنوع بيشتر شبيه جوكاند اين روزها. آنقدر پير و خسته دل و ناتوان شده است كه حتي ميشود به عنوان زمين خاكي براي مسابقات فوتبال محلات از آن استفاده كرد. يا شايد هم چوگان!
و ضاقت الارض و منعت السماء
و زمين بر ما تنگ آمد و آسمان رحمتش از ما منع گرديد
آسمان هم ما را تحريم كرده. شايد اين خشكساليها هم تقصير احمدي نژاد است. حالا كه اين روزها مد شده همه چيز را سر او خراب ميكنند حكمن آسمان هم به خاطر احمدي نژاد ما را تحريم كرده و احتمالن تا سال آينده وضعيت بارندگي و خشكسالي به همين منوال خواهد بود!!
سراسر شهر تابلوهای صرفه جویی در مصرف آب را زدهاند كه از ما دعوت ميكند براي رضاي خدا حداقل ده درصد كمتر آب هدر دهيم تا خشكسالي كم سابقه را به سلامتي بگذرانيم. سر هر چهار راه با ذوق و سليقهي خاصي يك نوع تابلو زدهاند تا اين نكته يادمان نرود. ولي براي ما اصفهانيها، بزرگترين تابلويي كه با زبان بي زباني به ما ميگويد خشكساليست و بايد صرفهجويي كرد جاي خالي اوست...
و انت المستعان و اليك المشتكي و عليك المعول في الشده و الرخاء
و تنها تويي ياور و معين ما و مرجع شكايت ما و يگانه اعتماد ما در هر سختي و آساني بر لطف توست
هر وقت دلمان ميگرفت كنارش كه ميرفتي و ساعتي كه مهمانش ميشدي دلت آرام ميشد. انگار همهي مردم اصفهان هر وقت كه دلشان ميگيرد يا غمگين كه شوند ميآيند و غمهاي خود را به او ميسپارند و سبكبال باز ميگردند. ولي الان كه نيست من غمگينم از نبودنش.
خدايا دلمان براي روزهاي اقتدارش تنگ شده اقتدارش را به او و او را به ما برگردان.
اللهم صل علي محمد و آل محمد اولي الامر الذين فرضت علينا طاعتهم و عرفتنا بذلك منزلتهم ففرج عنا بحقهم فرجا عاجلا قريبا كلمح البصر او هو اقرب
خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد كه صاحب امر الهي هستند و بر ما اطاعتشان را واجب كردي و بواسطه ي اين مطيع بودن مقامشان را به ما شناساندي پس به حق منزلت و قدر آنها به ما فرج و گشايش زود و نزديك چون چشم بههم زدن يا زودتر، عطا فرما
خدايا ميدانم كه تو آنقدر بزرگي كه اگر آرزوي تك تك بندگانت را هم برآورده كني حتي ذرهاي از ملك تو كم نميشود. خدايا هنوز هم به تو اميدوارم كه هيچ كس جز تو نميتواند هيچ زياني را برطرف سازد.
يا محمد يا علي يا علي يا محمد اكفياني فانكما كافيان و انصراني فانكما ناصران يا مولانا يا صاحب الزمان الغوث الغوث الغوث ادركني ادركني ادركني الساعه الساعه الساعه العجل العجل العجل
اي محمد اي علي اي علي اي محمد شما مرا كفايت كنيد كه شما كافي هستيد و مرا ياري كنيد كه شما ياران من هستيد اي مولاي ما اي صاحب الزمان فرياد رس فرياد رس فرياد رس مرا درياب مرا درياب مرا درياب همين ساعت همين ساعت همين ساعت زود زود زود
...
يا ارحم الراحمين بحق محمد و آله الطاهرين.
اي مهربانترين مهربانان به حق محمد و آل اطهارش.
يا علي مدد است
به نام خداوند بخشنده مهربان

شعر بالا از خانم عرفان نظرآهاري ست جايي خواندمش، خوشم آمد، يك طرح گرافيكي از آن كار كردم. سعي ميكنم باز هم از شعرهاي ديگرشان طرحهاي گرافيكي كار كنم.
اين هم يك شعر ديگر از ايشان تقديم به تو(!؟):
ادامهي مطلب دارد...