به نام خداوند بخشنده مهربان
گاهي اوقات نبود يك نعمت باعث ميشود كه قدر آن را بيشتر بدانيم. الان دو روزي ميشود كه آب در اصفهان قطع شده. البته بعضي مناطق آب دارند ولي خيلي كم و به صورت قطرهچكاني. به لطف تدابير مادر گرامي، كمبود آب را كمتر احساس ميكنيم.
به دليل اينكه بعد از ظهر روز دوشنبه، صدها هزار ليتر نفت خام بر اثر نشت از محل خط انتقال نفت در محدوده شهرستان شهركرد در چهارمحال و بختياري مابين دهستان "شوراب ذبه" و "چلوان" وارده زاينده رود شده. علت اين امر هم به سبب شكستگي خط لوله انتقال نفت به دليل برخورد يك دستگاه از ماشين آلات راه و ترابري به علت... اصلن ولش كن بذار ساده بگم: يكي از ماشينهاي راهسازي با بي مبالاتي ميزنه به خط لوله و باعث شكستن اون و در نتيجه نشت نفت به زاينده رود ميشه.
البته مسئولين خطوط لوله نفت و مخابرات استان اصفهان (اسم رو داشتين) گفته نه بابا صدها هزار ليتر كجا بوده فقط چيزي در حدود شش هزار بشكه ۱۵۳ ليتري ناقابل، خارج شده + مقداري كه قابل محاسبه نيست. (به نقل از روزنامه نصفجهان ش ۴۳۸) حالا من ميخوام يه نفر ۶۰۰۰ رو ضربدر ۱۵۳ كنه و بعدش هم پرتقال فروش رو پيدا كنه. خيلي ممنونم.
خب حالا آب قطع شد. مطابق معمول عدهاي افراد سودجو پيدا ميشن كه از آب گلآلود ماهي بگيرن. وقتي آب نباشه همه ميرن سراغ آب معدني. ديروز آب معدني ناياب شده بود ولي امروز تقريبن اكثر فروشندههاي مواد غذايي جلوي مغازههاشون يه سنگر از آب معدني درست كرده بودن.
همچنين ديروز توي خيابان نشاط اصفهان، چندنفر سر آّب معدني دعواشون شده بود
و جلوي يك ماشين حاوي اين مايه حيات (يا مايع حيات چه فرقي ميكنه) به زد و خورد پرداختند. تلويزيون اصفهان هم همونجا داشت از اين قضيه گزارش تهيه ميكرد. ياد رمان "كوري" افتادم و قسمتهايي از اين رمان دقيقن برايم تصوير سازي شد...
البته شايد اين داستان هم تا يكي دو روز ديگه بيشتر ادامه نداشته باشه اينجا و اينجا تلاش براي رفع اين مشكل را ببينيد.
برايم پيامك(sms) فرستاده كه:
,vorode naft be manabe,e abe esfahan
gami boland dar jahate tahaghoghe vadeye
!avardane naft bar sare sofrehaye mardom
ترجمه:
ورود نفت به منابع آب اصفهان، گامي بلند در جهت تحقق وعدهي آوردن نفت بر سر سفرههاي مردم!
يا علي مدد است
به نام خداوند بخشنده مهربان

(AP Photo/Bernat Armangue)
از دست دادن فرصت، اندوهبار است.
[حضرت علي عليهالسلام |نهج البلاغه | حكمت ۱۱۸]
به نام خداوند بخشنده مهربان
امروز توي برنامهي "دو هفت تا سيزده تا" ي راديو جوان، بنفشه رافعي تكه اول اين شعر را خواند و گفت كه محمد رضا گلزار توي برنامه تحویل سال شبكه تهران اين را خوانده كه اگر چه از جملات سادهاي تشكيل شده ولي خيلي زيباست. شبكه تهران و شبكه اصفهان براي سال تحويل يك برنامه مشترك داشتند. ولي من موفق نشدم قسمتي كه محمد رضا اين شعر را خواند ببينم. اين شعر از ويكتور هوگو ست.
اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،
و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.برايت همچنان آرزو دارم
دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دستکم يکي در ميانشان
بيترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غره نشوي.
ادامهي مطلب دارد
هواللطیف
۰) سالمان نو شد. دلمان هم، ان شاء الله. ممنون از دوستان و دشمنانی که تبریکمان گفتند و برایمان آرزوهای مختلف داشتند و دارند. تبریکشان می گوییم. و براشان آرزوها و حتی برنامه های مختلف داریم.
۱) ۸۶ را بد شروع نکردم. هرچند همان اول به شدت اذیت شدم اما پایانش خوب و حتی عالی بود. نه مثل فیلم های هندی، آبگوشتی. نه شبیه سریالهای ایرانی، تف بندی. و نه حتی پایانهای متفاوت هالیوود، غیر قابل پیش بینی. یک پایانبندی بود به سبک سینمای مستقل. یک جور "اوپن اندینگ". البته درجهی اوپنش آنقدر گل و گشاد نیست که حتی خود آدم که اصل کاری است (گور بابای بقیه!) طوری آچمز شود که نفهمد چی شد. و مجبور باشد همه را روی هوا تصور کند و حدس بزند و برای دیگران حرف به هم ببافد. و مثل بعضی ها هی تحلیل ها را جوری بچیند تا بتواند توی مغزش زور چپان کند که موفق بوده. و برای اینکه آن را به خودش بقبولاند دنبال یک نفر بگردد که تاییدش کند. و بعد هم زود پای خدا و ملائکه و خواب و اینها را وسط بکشد! اینجا همه چیز خیلی شفاف است و ملموس. خصیصه های این ژانر همین است! یک اثر مستقل که ادامه اش را در قسمت های بعد می شود دید. البته با تشکر از خانواده محترم رجبی!!
۳) و بعد از یک سال، حالا که پشت سرم را نگاه می کنم می بینم سال گذشته برایم زیادی شلوغ بوده سال تمام کردن کارهای ناتمام، سال یکسره کردن هر چیز معطل مانده، سال شروع کارهای بزرگ با گامهای کوچک، (که حضرت امیر علیه السلام می فرماید بزرگترین کارها از کوچکترین گامها آغاز می شود.) و آغاز همکاری های بزرگ با ارتباطهای کوچک. سال روزنامهنگار شدن، شروع کردن پروژه اولین کتابم، حرفهای کار کردن، سال عاشقانه های یک سرویس عکس! سال "استاد" شدن. سال تیم شدن. تیم تشکیل دادن. فرمانده بازی! سال دوستان مجازی و حقیقی جدید. سال باز کردن ریسمانهای مزاحم از پاها، دور ریختن زوائد (اعم از وسیله، رفتار، فکر، و آدم!) و سال تصفیه حساب!
سال سوخت گیری، رفع نقص، بارگیری مهمات، تقویت ارتباط با برج مراقبت، تعیین هدف، حرکت و قرار گرفتن در ابتدای باند اصلی. و حالا نگاه پر از اشتیاق او را می بینم که چانه اش را تکیه داده روی دستهایش و از پنجره آسمان با خرسندی نگاهم می کند... و باز توی دلم زمزمه می کنم: ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود...
۴) اما این تمام قضیه نیست. این بار هم فرصت هایی که چون ابر در حال گذر از دست رفت. بعضی کارها هم ماند. بعضی چیزها خراب شد. بعضی سودها ضرر شد. بعضی برنامه ها به هم خورد. بعضی امیدها.. نه! نا امید نشد. امید ما هیچ وقت نا امید نمی شود. و البته بعضی حسابها هم ماند. ماند برای تسویه تا وقتش برسد. و امسال هم "او" نیامد... الهی عظم البلا...
۵) تو یک بازنده ای. و این واقعیتی است غیر قابل کتمان. حتی اگر قبل از پایان هر بازی زمین را ترک کنی و بازی دیگری را از سر بگیری. طرف جدیدت هم هرچه بیشتر ضعیف و تازه کار انتخاب کنی در اینکه تو می بازی تاثیری ندارد. نهایت نتیجه این بازی باخت-باخت است. حتی خودت هم می دانی که با دلخوش شدن به شکست طرف مقابل نمی توانی خودت را برنده تلقی کنی. اما می دانم که حیات و بودن تو وابسته به همین بازی هاست. تو داشته ای بزرگ را از دست داده ای و نمی خواهی قبول کنی غیر قابل بازگشت بودنش را. برای همین است که برای بدست آوردنش داری بقیه چیزهایت را هم از دست می دهی. یک نگاه به خوشی هایت بینداز. همه اش لحظه ای و موقتی است. شده ای شبیه آنها که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. ولی داری. من هنوز فکر می کنم داری. حتی خود تو به بخشی از این اعتراف کردی ولی تمام آن مدت نخواستی باورش کنی. برای همین است که تو یک شکست خورده ای! یک بازنده ی همیشگی! که روز به روز تنها تر می شود. من این تنهایی ات را هم دیده ام. شاید جای این حرف ها اینجا نباشد هر چند خواندنش برای دیگران خالی از خیر نیست. ولی دیدن اینکه مدام دست و پا می زنی و بیشتر فرو می روی با اینکه به حالم فرقی ندارد، ناراحتم می کند. شاید دلیل اینکه اینها بعد این همه مدت اینقدر بی ربط و برش خورده این وسط می گویم بیشتر برای این باشد که مثل قبل خیالم از بابت مسئولیتم راحت باشد و این حرفها را به سال بعد نکشانم. هر چه باشد پرونده تو همان سال پیش بسته شده. می دانی که من اهل اتمام حجتم. طعمش را هم چشیده ایم. هرچیز دیگری را هم که پاک کنی. یا از دیدت دور کنی. هر چقدر بخواهی من و هر نشانی از من جلوی چشمت نباشم و نباشد. باز نمی توانی خیلی چیزها را از ذهن و خاطراتت پاک کنی! مشکل تو از جایی دیگر است. از آنجایی که می خواهی واقعیت را آن طور که دوست داری باور کنی، نه آن طور که هست. ولی من دوست دارم برنده شدنت را ببینم. راستی! یادت که نرفته؟ هر جا بری، حتی اگه توی جهنم هم قایم بشی، کایزر میاد سراغت. توی جهنم می بینمت!
۶) فشار خونم را می گیرد. همانطور که آن کیسه هوا را از دستم باز می کند می گوید: " فشارت رو هشته" و منتظر عکس العمل می ماند. یادم می آید زمانی رشته ام تجربی بوده و قرار بود همه این عدد و رقم ها و ربطشان را بلد باشم که مثلا فشار چند روی چند اگر باشد کم است یا زیاد. ولی هرچه فکر می کنم هیچ چیز یادم نمی آید. حتی آنقدر که بدانم منتظر است نگران شوم یا آسوده، تا من هم بر عکس همان کار را انجام دهم! بی حال و با شیطنت، مثل یک بازاری که بخواهند جنسی را بز خر کند می گویم: "حالا چند باید باشه؟" و او می گوید "دوازده" و انگار که بخواهد با چرب زبانی معامله ای را جوش بدهد ادامه می دهد "برای شما، دوازده". حتی تصور اینکه مردی که روبرویم نشسته بخواهد با این قیافه و طرز حرف زدن فروشنده ی یک مغازه شود خنده ام می اندازد. و پشت بندش توی دلم حساب می کنم فشار خون دو سوم آنچه باید باشد است. تازه با احتساب سه چهار لیوان چای نباتی که در طول یک ساعت گذشته خورده ام... معلوم است که اوضاع همچین هم خوب نیست. خوب اگر بود که هنوز سرگیجه و انواع و اقسام علائم بیماری های مختلف را نداشتم و الان اینجا نبودم. فکم را بر می گردانم به حجره کاسبی دکتری که روبرویم دارد نسخه می نویسد. "سرم یا آمپول؟" می خندم و می گویم آمپول. برای دکتر بیمار اورژانسی می سد. بدون توضیح اضافه دفترچه بیمه را می دهد دستم و می فهمم که باید بروم بیرون. دو سه روز استراحت مطلق در خانه. این هم از اولین روز آخرین هفته ی سال! آخرش هم نفهمدیم این آمفولانزای سوسکی بود یا سگی؟! ولی هرچه بود دیوار پاک کردن و پارکینگ شستن دورات نقاهت آخرین اثراتش را هم از بین برد.
۷) بر عکسش هفته ی یکی مانده به آخر بود توی تهران که حسابی شلوغ و پر کار و پر انرژی بود. با میانگینی حدود ۵ جلسه در روز. همه برای پروژه های جدیدی که قرار است در سال آینده روند اجرایی به خود بگیرد. و تنها ربط این پروژه ها به هم فقط خودم هستم! برای هر کدام هم باید فکر کنی و هم مطالعه و هم به فکر نیرو و تیم باشی تازه از طرف دیگر باید مذاکره کنی و طرح بدهی و دیگران را قانع کنی و... و این وسط مثلا دانشجو هم هستی و درس داری و ترم آخر هستی و سال دیگر کنکور ارشد هست و... مهم این است که همه در یک راستاست و پیش برنده و از تمام آنها و بودن کنار آدمها و دوستانی ارزشمند، لذت می برم. خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند.
۸) روزی یک رمان به اضافه ی ۲ سه تا فیلم درست و حسابی آمار بدی نیست. ولی برای کسی چون من که روزانه حدود ۶ ساعت با اینترنت سر و کار داشته نداشتن کامپیوتر در خانه نغمتی است که می تواند این گونه تبدیل به نعمت شود. این پست هم نتیجه ی میهمان شدن در خانه عمو جان و تلپ شدن در اتاق پسر عموجان و اینترنت وایرلس و لپ تاپ دختر عموجانمان است! ۳ تا پروژه (در حقیقت یک قسمت از هر پروژه) تعریف شده برای عید هم هنوز در مرحله ی استارت است!
۹) بعد تحویل سال که قرآن باز کردم آیه ۱۲ سوره "بنی اسرائیل" آمد. بروید بخوانیدش. می ترسم بنویسمش اینجا موس بی وضو بخورد بهش! پست نوروزی هم باشد برای دفعه ی بعد که آمدیم خانه عموجان.
این پست هم عکس ندارد. حالا دبیر سرویس عکس هستم که باشم! وقتی آدم دوربین ندارد خوب ندارد دیگر! خرم و خندان و خدایی باشید!
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

شيشهي عطر بهار لب ديوار شكست
و هوا پر شد از بوي خدا،
همه جا آيات اوست،
ديدنش آسان است،
سخت آنست نبيني او را.
فرارسيدن بهار و سال نو مبارك.
براي همه دوستان سالي سرشار از موفقيت و خوشيها آرزومندم.
پيوسته دلت شاد و لبت خندان باد
ياعلي مدد است