تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

سید حسن نصرالله

 ۲۷ بهمن سالگرد شهادت سید عباس موسوی دبیرکل قبلی حزب الله لبنان بود. این یادداشت به همان بهانه اما با محوریت سید حسن نصرالله است که به عنوان یادداشت اول نشریه آینده سازان (شماره۱۵۴) چاپ شد. شهادت حاج عماد مغنیه در ۲۴ بهمن امسال هم بهانه‌ای مضاعف شد تا تکه‌ی چهارم را به آن اضافه کنم و بگذارمش اینجا. دوست داشتم یک یادداشت پر و پیمان، خاص این اتفاق برای جایی بنویسم ولی هنوز جایش پیدا نشده!

تو ننگ عربی سید حسن!

۱) "من از این آدم خوشم می‌آد. وقتی داد می‌زنه، آدم دلش می‌خواد پاشه بره لبنان زیر تانک!" می‌شناسمش. دبیرستانی است. نه بچه مذهبی است نه اهل کار تشکیلاتی و فعالیت فرهنگی و جنبشی و استشهادی و ادعای هیچ کدام از این حرف‌ها هم ندارد. وقتی این را که توی وبلاگش می‌خوانم به این فکر می‌کنم که صلابت و جذبه‌ی سید حسن نصرالله را باید در کجا جستجو کرد؟ یقینا علتی که موجب می شود او در جهان اسلام اینقدر محبوب باشد و لقب "سید المقاومه" بگیرد، چیزی است فراتر از برد موشک‌های حزب‌الله.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 13:56  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

  • چقدر راحت مي‌شود از كاه كوه ساخت.
    اين عكس‌هاي خبرگزاري فارس، از جشن‌واره فيلم فجر، سر و صداي زيادي به پا كرد.  ياد داشت فرناز سيفي  را در اين زمينه بخوانيد. بعد اين و اين و اين  و اين و يا اين را هم ببينيد و خودتان قضاوت كنيد. 

  •  پس از خيل عظيم تصاوير جالب كه از راه‌پيمايي ۲۲بهمن كه به دستم رسيد، عكسي ديدم كه قول مي‌دم هيچ كدومتون نديدين. اين آقاي پرچم‌دار احتمالن بعدش از پادرد مرده. يك ساعت مجبور بوده همين‌جوري بشينه و اين پرچم رو نگه داره. به تريبون هم توجه كنيد كه پله داره. اصلن خود عكس را اين‌جا و اين‌جا  ببينيد تا متوجه بشيد. (لينك اصلي)

  • باز هم سيد حسن نصرالله مثل هميشه پرانرژي و پر شور و حرارت صحبت مي‌كرد طوري كه اين حس قابل انتقال به بيننده‌ي تلويزيوني و افراد حاضر در سالن بود. تصويرش (كه بنا به دلايل امنيتي، توسط ويدئو كنفرانس از نقطه‌اي نامعلوم به محل جلسه ارسال مي‌شد)، بر روي پرده‌اي نقش بسته بود . با تمام وجود فرياد مي‌زد. يك لحظه فكر كردم چندتا از تارهاي صوتي حنجره‌اش آسيب خواهند ديد. آن‌قدر فصيح و سليس و آهنگين و پرحجم عربي را صحبت مي‌كند كه اگر فحش هم بدهد آدم فكر مي‌كند دارد قرآن مي‌خواند! بدون اين‌كه ترجمه‌ي حرف‌هايش را بخواني متوجه منظورش مي‌شوي حتا اگر فارسي هم صحبت مي‌كرد به آن خوبي متوجه نمي‌شدي.
    مي‌شد از چهره‌اش درك كرد كه چه‌قدر از حماقت صهيونيست‌ها و شهادت حاج رضوان( حاج عماد مغنيه) ناراحت است. كلن شخصيت دوست داشتني و كاريزماتيكي دارد اين سيد. عمرش دراز باد.

  • به همه پرسپوليسي‌هاي محترم و محترمه! پيروزي بر پيكان و تداوم صدرنشيني را تبريك مي‌گم. به قول بچه‌ها گفتني: شيش امتياز كم بشه  بازم قهرمان ميشه.
    اين داستان كسر امتياز هم اين روزها جالب شده. اول كسر پنج امتياز از تيم سپاهان به دليل اتفاقات ورزش‌گاه فولادشهر. (كه به دليل اعتراض سپاهاني‌ها هنوز كاملن قطعي نشده). به نظرم بهترين حكم اينه كه فقط سه امتياز از تيم سپاهان كسر بشه. يعني فقط امتيازات آن مسابقه‌اي كه اتفاقات در آن رخ داده كسر شود.
    دومي هم كسر شش امتياز از تيم پرسپوليس به خاطر  شكايت باشگاه فنلاندي از اين تيم و در كل به خاطر سوء مديريت. اين قضيه آدم را ياد آن حكايت مي‌اندازد كه مي‌گويند طرف هم پول را داد، هم پياز را خورد و هم شلاق را. هم جريمه را پرداخت كردند هم شش امتياز كسر شد و هم قهرماني در خطر افتاد. انگار تمام شدني نيست اين قضاياي عجيب و غريب مديريتي در فوتبال. يك‌‌سال استقلال يك‌سال پرسپوليس و ... تا ببينيم بعديش چيه. 
    در هر صورت من كه از همين الان بنر مخصوص قهرماني پرسپوليس را براي سردر چاي نبات طراحي كردم. تا روي هر چي استقلاليه كم بشه علي الخصوص مهدي شيخ. به اميد اون روز.


  • ياعلي مدد است
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/27ساعت 0:1  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

من، سفر
برای آفتابی شدن هوای ابری دل، هرکس راه و روش ها و ترفندهایی دارد، من هم. 
بعد از تمام شدن بی نتیجه همه ی این ترفند ها در این مدت تنها راهی که ماند، سفر بود. اولی علی‌رغم تمام برنامه ریزی هایم با نرسیدن به موقع پاسپورت، درست چند روزمانده به حرکت  کنسل شد و همه ی برنامه ها را به هم ریخت. برای دعوت کننده پیغام فرستادم این یک بار هم که ما خواستیم گویا شما نخواستید! (البته از اولش ایشان خواسته بودند ولی...) دلم می سوزد برای خیابان های شهر دمشق باید چند صباح بیشتر در انتظار قدوم منور من بمانند!
سفر به کاشان برای تدریس در یک همایش آموزشی چند روزه جامعه اسلامی دانشجویان در دانشگاه کاشان تنها مسیر باقی مانده برای «برون رفت از بحران های آتی» است! (عجب عبارتی!). ظهر که با دست خالی از اداره ی گذرنامه می آیم بیرون با تلفن خبر می دهند که برنامه تغییر کرده و ساعت کلاسم در بعد از ظهر همان روز دو ساعت جلو افتاده. باید همان موقع حرکت کنم. وقت فقط برای نماز هست. نوشتن طرح درس و خوردن ناهار می ماند برای برای مسیر تهران قم در صندلی سمت شاگرد یک سمند زرد سرکش!

» بر روي ادامه‌ي مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 23:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

هرگز كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن دكترعلي شريعتي


+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 23:59  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

هرگز، هرگز، هرگز، هرگز


هرگز نوشيدني‌اي را كه يك متخصص مجاري ادرار به شما تعارف مي‌كند قبول نكنيد!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 22:12  توسط محمد جواد ملکوتی 

هواللطیف

لبخند

1) چهره توی تصویر داشت لبخند می زد. عکس را سنجاق کرد روی سینه، درست روی قلبش. حالا او هم داشت لبخند می زد.

2) خون زیادی ازش رفته بود ولی هنوز نفس می کشید. نمی توانست حرکت کند. وقتی رسیدند بالای سرش، داشت لبخند می زد. مرد، عکس را که روی سینه اش دید بیشتر حرصش گرفت، تیر خلاص را شلیک کرد. درست توی قلبش.

3) یک هفته بود هر روز دست خالی بر می گشتند. اواخر روز یک دفعه یک زائده غیر عادی توجه یکی را جلب کرد. یک عکس بود توی لفاف پلاستیکی. خاکها را که کنار زدند، لباس و استخوانهای یک شهید پیدا شد.
عکس سوراخ شده بود. اما بعد آن همه سال هنوز می شد
 چهره ی امام را تشخیص داد که داشت لبخند می زد.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 0:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

رو كسي جو كه ترا او هست دوست     دوست بهر دوست لا شك خير جوست

دوست


ناتوان‌ترين مردم كسي است كه در دوست‌يابي ناتوان است، و از او ناتوان‌تر آن‌كه دوستان خود را از دست بدهد.


 [حضرت علي عليه‌السلام |نهج البلاغه | حكمت ۱۲]


اگه جمله‌ي جالب، شعر يا حديثي در اين زمينه بلديد توي حاشيه نبشته‌ها بنويسيد.
»» چه جالب! به طور اتفاقي متوجه شدم، از دوستان، ايشان و ايشان آخرين پست‌هايشان در ارتباط با دوست است.

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 15:56  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

از شام غریبان به این‌طرف. نه دستم به قلم می‌رود، نه دلم به جایی بند می‌شود. شبیه جوجه گنجشکی که مادرش را با تیر زده‌اند و خودش را انداخته‌اند توی قفس کلاغ‌ها... چه می‌گویم؟!
عکس‌ها تعریفی ندارد. راستش برای عکاسی نرفته بودم. آن صبح سرد دهم محرم وقتی شال و کلاه می‌کردم که با جواد مثل هرسال بروم دنبال قافله‌ی هیئت رزمندگان اصفهان گفتم دوربین را هم بردارم که اگر شد مشقی کنم. برای همین هم وسط کار باطری تمام کردم.
بعد از نماز ظهر و عصر، قیمه‌ی ظهر عاشورا را همان‌جا زیر گنبد مسجد امام اصفهان با ایشان و ایشان خوردیم و به یاد همه دوستان بودیم. علت دیرکرد در ثبت هم چیزی نبود جز همین دلی که نمی‌دانم چه اش شده...
آن که دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد...

آب

سبز - سرخ

تشنه ام تشنه ام

تا کی به تمنای وصال تو...

سفیدی زیر گلو...

میدان امام اصفهان، ظهر عاشورا

فریا داز آن زمان که جوانان اهل بیت... گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند...

ای کاش من هم، پرنده بودم...

ای علم افراشته...

من از کودکی عاشقت بوده ام...

اشک

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 23:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

سرما زده و سوزه و پاييزْ فراري...

پرندگان مهاجر بر روی زاینده رود


سومین نمایش‌گاه كتاب اصفهان امسال در ايام محرم(بيستم تا بيست و ششم دي‌ماه) و طبق معمول، در  پل شهرستان محل دائمي نمايش‌گاه‌هاي اصفهان برگزار شد. نمايش‌گاه جمع و جوري كه كلن در سه سالن برپا شده بود.  از اين سه سالن يكي براي كتب كودكان و نوجوانان در نظر گرفته شده بود و در دوتاي ديگر از هر موضوعي مي‌شد كتاب پيدا كرد از كتاب آشپزي يانگوم گرفته تا راه‌نماي تربيت سگ!
از ورودي اصلي كه وارد مي‌شدي اولين چيزي كه جلب توجه مي‌كرد نمازخانه‌اي بود با فرش‌هاي سبز رنگ و مرتب كه در فضاي وسيعي(حدودن شصت الي هفتاد متر) وسط نمايش‌گاه  براي انجام فرائض ديني در نظر گرفته شده بود.
اكثر انتشاراتي‌هاي اصفهان حضور داشتند. چندتايي هم انتشارات معروف حضور داشتند مثل نشر ثالث، حوض نقره، نيلوفر، اميركبير، هرمس و ... و هم‌چنين انتشاراتي‌هاي مشهد كه اكثرن كتب مذهبي داشتند. اكثر كتاب‌ها تا چهل درصد تخفيف داشتند ولي صف دريافت بن از بس طولاني بود از خير آن گذشتم. 
دو ساعت زمان براي بازديد از تمام غرفه‌هاي نمايش‌گاه كفايت مي‌كرد. در كل مختصر و مفيد بود؛ خصوصن اين‌كه  اين اتفاق كم‌تر در اصفهان مي‌افتد و بعد از اين همه سال اين سومين نمايش‌گاه كتاب بود كه برگزار مي‌شد.
با همه اين اوصاف اگر نمايش‌گاه كتاب در حد بساط يك فروشنده‌ي دوره‌گرد كتاب هم باشد باز هم ديدنش خالي از لطف نخواهد بود. چون ممكن است كتابي پيدا كني كه يك سطر از آن مسير زندگي‌ات را عوض كند.

بعد از خروج از نمايش‌گاه متوجه شدم كه چندتا بچه مدرسه‌اي وسط زاينده‌رود مشغول قدم زدن هستند و در يك چشم به هم زدن عرض رودخانه را طي كردند. پيش خودم گفتم: عجب، جای شیخ بهایی خالی که ببیند این‌ها چه مقامي پيدا كرده‌اند كه روي آب راه مي‌روند. ولي ناگهان ندايي دروني به من گفت: "احمق نشو". اين ندا و هم‌چنين سوز سردي كه وزيدن گرفت مرا به خود آورد و فهميدم كه آب رودخانه يخ زده و آن‌قدر محكم هست كه بشود روي آن راه رفت. البته شهرهاي ديگر هم از اين پديده‌ي جالب بي‌نصيب نمانده‌اند مثل يخ‌زدگي آب‌شار گنج‌نامه در همدان يا يخ‌زدگي درياچه شورابيل در اردبيل. كه به نظر نمي‌رسد غير طبيعي باشد، ولي من هيچ‌گاه ياد ندارم در اين هفتاد هشتاد سالي كه از عمرم گذشته، آب زاينده رود يخ بسته باشد. از پدربزرگم هم كه پرسيدم چيزي در خاطرشان نبود همين‌طور حاج آقا رسول كه نزديك به يك قرن است در اصفهان زندگي مي‌كنند يخ‌بستن زاينده رود را به ياد نمي‌آوردند.
در هر صورت فرصت را مغتنم شمرده و پس از شناي فرضي و خزبازي فراوان بر روي رودخانه يخ‌زده اين لحظه كم نظير(براي ما اصفهاني‌ها) را ثبت كردم. قبل از ديدن عكس‌ها اين‌جا و اين‌جا دو عكس از پل شهرستان زماني كه رودخانه يخ نبسته ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 23:12  توسط محمد جواد ملکوتی  |