به نام خداوند بخشنده مهربان
براي گذاشتن قرار مصاحبه تماس ميگيرم: صفر نه سه دو نه چهار....
سلام آقاي شيخ، حال شما خوبه؟
مثلن اگه خوب نباشه چه غلطی میكني؟ هان؟ د يالا جواب بده، مگه تو دكتري كه حال منو ميپرسي؟
از همشهري جوان تماس ميگيرم.
اِ ببخشيد به جا نياوردم حال شما خوبه؟ منم خوبم.
كي فرصت داريد براي مصاحبه؟
من اصلن فرصت اين جور كارا رو ندارم. اصلن كي شماره منو به شما داده؟
آقاي شيخ خواهش ميكنم قبول كنيد من اگه با شما مصاحبه نكنم منو اخراج ميكنن. به جوونيم رحم كنيد. تو رو خدا...
حالا اين دفعه رو ببينم چي ميشه.
پس كي تشريف مياريد؟
اين دوشنبه نه، چهارشنبه بعدي.
ساعت هشت صبح منتظرتون هستيم.
باشه. (منتظرم باش تا اموراتت بگذره.)
به نام خداوند بخشنده مهربان
یکی از قالبهاي طنز، كه من هم خيلي از آن خوشم ميآيد، مصاحبههاي فرضي و خياليست. طبق روال اكثر مصاحبهها يك مصاحبه كننده و يك مصاحبه شونده (كه معمولن از بين شخصيتها و چهرههاي سرشناس انتخاب ميشود) در فضايي طنز آميز به سوال و جواب ميپردازند. اين مصاحبه ميتواند با هر كسي كه فكرش را بكنيد يا حتا با كساني كه به ذهنتان هم خطور نكند، انجام گيرد.
ممكن است فرد مصاحبه شونده متعلق به اعصار و قرون گذشته باشد كه تلفيق آن با مسائل امروزي ميتواند جالبانگيزناك! شود. مثلن مصاحبه با حافظ در مورد كتاب "حافظ به روايت كيارستمي" يا مصاحبه با هر چیزی غير از انسان، مثلن مصاحبه با گوجهفرنگي در مورد گران شدنش، يا مصاحبه با احمد ذوعلم دربارهي به روز نكردن وبلاگش يا مواردي شبيه به اين. سالهاي گذشته ضميمه نسل سوم(از ضمائم روزنامه جامجم) چند نمونهي جالب كار كرده بود ولي ديگر اثري از آن ديده نميشود.
از جالبترين كتابهاي موجود كه به اين نوع طنز روي آورده ميتوان به كتاب دوئل اشاره كرد كه به تازگي توسط انتشارات حوض نقره چاپيده شده! اين كتاب اثر ابراهيم رها ست و بزرگمهر حسينپور هم آن را تصويرگري كرده و در آن ميتوانيد مصاحبه با اشخاصي همچون عمران صلاحي، زرويي نصرآباد، توكا نيستاني، نيك آهنگ كوثر، نيكي كريمي، جواد رضويان و ...
را بخوانيد و لذت ببريد.
ابراهيم رها در مقدمه كتاب دوئل مينويسد:
«فكر يك مصاحبه كاملن طنز، يعني از اول تا آخر، سوال و جواب و حاشيه، همهاش طنز، دقيقن روزي به ذهنم خطور كرد كه اتفاقن يادم رفته كي بود، گمانم خيلي هم مهم نيست، فقط اين قدر خاطرم مانده كه از فكر خودم كلي خوشم آمده بود و تصميم گرفتم حتمن آن را عملي كنم. اما چون مدتي است كه كارها فقط به تصميم من بستگي ندارد، اين كار هم ميسر نشد.»
وي ادامه ميدهد: «يعني در اولين قدم فرخنده، نشريهاي كه ميخواستم در آن اينگونه مصاحبهها را چاپ كنم، توقيف شد. من اولين مصاحبه را انجام داده بودم، چون آن نشريه سينمايي بود، من هم با نيكي كريمي گفت و گوي كاملن طنز را شروع كردم، مصاحبه آماده شد. پس از آن چندتا مصاحبه اينطوري با آدمهاي آنطوري انجام دادم و در نشريات مختلف چاپ كردم كه هيچ كدامشان را ندارم. يك مدتي گذشت و من براي اين گفت و گوها يك اسم پيدا كردم: دوئل.»
تصمیم گرفتم به مناسبت چهارصدمین پست چای نبات از طرف مجله همشهري جوان یک مصاحبه (خیالی) با مهدی شیخ بکنم. شما میتونيد دوئل (خيالي) همشهري جوان با شيخ را در پست بعدي بخوانيد.
هواللطیف
خودم هم درست نمیدانم چه شد
یا چگونه شد
ولی
من الان خراسان رضویام!
مشهد الرضا (علیه السلام)
همین!
شبیه مرغک زاری، کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد
شبیه طفل جسوری، که رنج داده پدر را
برای گریهاش اینک، به فکر شانه بیفتد
آقا!
خانم!
دوست عزیز!
برادر!
خواهر!
اخوی!
آبجی!
رفیق!
همشهری!
عزیز!
خوشگل!
هم کلاسی!
یار دبستانی من!
داداش!
ادعا!
لطفن پس از خارج شدن از وبلاگ در را ببندید!
هوا سرده، سوز میاد!
به یاد یک شب راهپیمایی، پلنگچال، اقامت در کوهستان، وسط برفها و حسرت نداشتن دوربین.
به نام خداوند بخشنده مهربان
اين قسمتهايي از يك مستند است كه يكشنبه هفته جاري از شبكه اول سيما پخش شد. البته من به طور كاملن اتفاقي چند دقيقه پاياني اين مستند را ديدم. اگر اشتباه نكنم با گويندگي محمدعلي فارسي(گوينده مستند مهاجران) بود. من از آنجا ديدم كه گوينده ميگفت: انگليس، پنجمين كشور ثروتمند دنياست و ...
بعد يك نماي كلي از شهر لندن را نشان داد و بعد يك گزارشگر زن ايراني كه محجبه بود با يك دختر لندني مصاحبه كرد. دختر پتويي دور خودش پيچيده بود و يك ساك كوچك كنارش گذاشته بود و در گوشهاي ازخيابان نشسته بود.
- چند سال داری؟
- ۱۸ سال.
- چرا تو خیابان میخوابي؟
- مادرم منو از خونه بيرون كرد. اون دوستش رو به من ترجيح داد.
- مگه تو هم نميتونستي پيش اونا باشي؟
- من با اون نميساختم، همش دعوامون ميشد، واسه همين مادرم منو انداخت بيرون.
- شبها ميتوني راحت بخوابي؟
- نه اصلن...
روزها نيم ساعت ميخوابم شبها همش بيدارم از ترس اينكه مبادا اتفاقي برام بيفته.
- پيش پليس رفتي؟
- آره ولي اونا اصلن اهميت نميدن.
- مگه پليس براي امنيت تو نيست؟
- چرا ولي انگار براشون مهم نيست.
- يعني هيچ جايي براي افرادي مثل تو وجود نداره؟
- چرا وجود داره يه سري اقامتگاههايي هست.
- خب به اونجا سر زدي؟
- آره ولي همشون پر هستن اسمم رو دادم. گذاشتن توي ليست انتظار تا نوبتم بشه.
.
.
.
بعد در حالي كه از سرما ميلرزد پتو را محكمتر دور خودش ميپيچد و به خودش اميدواري ميدهد:
من حتمن يه روزي كار پيدا ميكنم و از اين وضعيت رها ميشم. آره حتمن يه كاري پيدا ميكنم...
به نام خداوند بخشنده مهربان
يكي از دنيا ميره
يكي به دنيا ميياد
يكي از دنيا ميبره
يكي به دنيا ميياره
يكي از دست ميده
يكي به دست مياره
.
.
.
.
.
.
به راستی اگر آخرتی در کار نبود، زندگی چقدر پوچ و بیمعنا بود.
هواللطیف
آنها به حماسه اعتقاد دارند! *

"بعضی مردم معتقدند فوتبال مسئلهی مرگ و زندگی است.
برای آنها متاسفم. باید به شما بگویم فوتبال خیلی خیلی از آن مهمتر است!" **
همیشه اتفاقها هستند که مکانها و آدمها را در حافظه مردم ماندگار میکنند. مثل حماسهها، جنگها، نبردهای بزرگ و مسابقات فوتبال!
مردم ما نمیدانند «ملبورن» شهری است در جنوبشرقی استرالیا، دومین شهر این کشور از نظر جمعیت است، و رود زیبای «یارا» هم از وسط آن میگذرد. حتا برایشان جالب نیست که این شهر زمانی میزبان المپیک 1956 بوده.
مردم ما گزارشهای جواد خیابانی را با تمام آن سوتیها و تعابیر عجیب و غریبش دوست دارند چون یکی از بازیهای تاریخی ملی ما (و شاید تاریخیترین بازی فوتبال ما) با صدای او گزارش شده است.
مردم ما هنوز به خداداد عزیزی میگویند «غزال تیزپای آسیا». هر قدر هم ناسازگار باشد و با هیچ مربی و مدیری کنار نیاید و تیمش نتیجه نگیرد و مدام در حال سپری کردن محرومیت باشد. چون همه اعتقاد دارند آن پاس طلایی دقیقه 79 علی دایی را فقط او میتوانسته با یک بغل پا از کنار دست مارک بوسنیچ به قعر دروازه استرالیا بفرستد.
مردم ما حتا نام ذخیرهها و هر سه تعویض ایران را در آن بازی را به یاد دارند. چون آن میدان تنها میدانی بود که دو تیم برتر در آن حضور داشت، یکی تیم ایران و دیگری ذخیرههای تیم ایران!
مردم ما همیشه میگویند ایران، استرالیا را شکست داد. با این که نتیجهی بازی در تهران یک-یک و در ملبورن دو-دو مساوی شد. ولی آنها دوست دارند این طور فکر کنند، چون آخرین تیم صعود کننده به جام جهانی 98 فرانسه تیم ملی جمهوری اسلامی ایران بود نه استرالیا.
مردم ما از طلسم بدشان میآید. و خیلی بیشتر از آن با شکسته شدنش خوشحال میشوند. شاید برای همین بود که شادی خیابانی آنها در شهرها، بعد از دومین صعود به جام جهانی آنقدر پرشور و به یاد ماندنی بود که پدر و مادرها را به یاد فتح خرمشهر میانداخت.
مردم ما حافظه تاریخی جالبی دارند! آنها قبل از آنکه شانس را قبول داشته باشند، به حماسه اعتقاد دارند!
* درج در صفحه "روزنما"ی نشریه آیندهسازان، شماره ۱۴۹
** نقل قولی از بیل شنکلی، مربی فقید لیورپول در دهه 60
هواللطیف
به سمت ساحل اجتماع*
33 سفر به تمام استانهای کشور، و سرکشی به شهرستانها و حتا روستاهایشان توسط شخص اول اجرایی مملکت و وزرای دولتش، مطمئنن خیلی بیشتر از اینها حرف برای گفتن و اتفاق برای روایت کردن در عرصهی قلم دارد. آنقدر که به غیر از اخبار کلیشهوار متداول که از رئوس سخنرانیها و تعداد مصوبهها و آمار بودجههای اختصاص داده شده نقل میشود و یادداشتهایی که بیشتر با رنگ و بوی سیاسی در رد یا تایید توفیق آنها نوشته میشود، چندین و چند کتاب با این موضوع در دسترس مردم قرار گیرد.
اما با آغاز دور دوم این سفرها در خصوص آن تنها اخیرن یک عنوان کتاب در قالب سفرنامه، آن هم با تاخیر یک ساله توسط ناشری خصوصی منتشر شده است.
ذکر همین یک نکته کافیست که خواندن «سفر به سلامت» را از دست ندهیم. رضا رسولی در نهمین کتاب خود به فضایی حساس میان فرهنگ و سیاست قدم گذاشته. عبارت کوتاه «خراسان رضوی، در یادداشتهایی از همراهی با رئیس جمهور» بهترین توصیف برای این سفرنامهی یک زائر علی بن موسی الرضا است که از قضای روزگار در کسوت هیئت همراه رئیسجمهور آن هم بعد از بیست و چند سال دوری به این زیارت مشرف میشود و از خوش حادثه کتابش در آستانهی میلاد حضرت امام رضا (علیه السلام) وارد چرخهی توزیع شده است.
هواللطیف
اتوبوس بینالمللی!

ورودي یک
بعد از ظهر جمعه. بازی پرسپولیس-سایپا که تمام میشود با جواد پیاده راه میافتیم به سمت سینما. نماز را خواندهایم و خیالمان راحت است که کاری نداریم. هنوز حرف بر سر گل حساس دقیقه 94 بازی است که می رسیم. سینما عصرجدید. روز دوم یا اول اکران عمومی اتوبوس شب است. فیلم را نشده بود توی جشنواره ببینم و زیاد هم تعربفش را شنیده بودم. جلوی سینما شلوغ است. هر سه تا سالن اکران دارند. ملت برای خرید بلیط جلوی دو گیشه صف بستهاند. بالای سرم را نگاه میکنم. اتوبوس شب، سالن 2، ظرفیت60 نفر. سه تا بچه با لباسهای پاره و سر و ضع کثیف معرکه گرفتهاند و ساز میزنند. هر از گاهی از میان جماعت دستی توی جیب می رود و اسکناسی را در جعبه مقوایی که جلوی بچهها است میاندازد. کمی آنطرفتر مرد جوانی بساط بلال فروشیاش پهن است. منقل و آتش و ذغال و بادبزن و بلالهای سبز تازه و ظرف بزرگ آبنمک. دود غلیظی راه انداخته. او و مشتریهایش پیادهرو را کاملن بند آوردهاند. یک ماشین پلیس کمی جلوتر ایستاده و نظارهگر این شلوغی است. در رستوران دیوار به دیوار سینما جای سوزن انداختن نیست. پیدا کردن جای پارک بیش از هر چیز به شانس بستگی دارد... بلاخره بلیط را می گیریم.
نیم ساعتی که تا شروع ساتس مانده را پیادهروی میکنیم. شلوغی فقط منحصر به همان نقطه است. کوچهها و خیابانهای اطراف سوت و کور است. هر از گاهی صدای گربهای یا بوق ماشینی سکوت را میشکند. فضايي شبيه به وضعيت اكنون سينماي وطني. باز می گردیم. یک راست میرویم داخل. درست جا گیر نشدهایم که چراغها خاموش میشود. سیمافیلم تقدیم می کند: اتوبوس شب...
هواللطیف
مسخره است! تلخ است! یک طنز تلخ بزرگ! به اندازهی تمام کاریکاتورهای مازیار بیژنی. شنیدنش تهوع آور است. مخصوصن وقتی بدانی که اصل قضیه از چه قرار بوده.
حالم را به هم می زند فساد یک مشت آدم قلدر که فکر میکنند میتوانند همه چیز را با پول بخرند. و خوشخدمتیهای یک سری به ظاهر مدیر به آنها، و مردمی که دلشان خوش است اینها قرار بوده خدمتگذارشان باشند. بیشتر از آن حالم را به هم میزند انتظار بیهودهای که داشتهام از قوهی قضاییه مملکتم برای برخورد با مفاسد اقتصادی!
(زکی! مفاسد اقتصادی؟! هنوز باور نمیکنم که تمام این مدت را سر کار بودهایم و حالا که وقت یک برخورد اساسی رسیده...)
تنها مایهی دلخوشیام میماند دوستانی دور، که نیک میدانم نه میشود خریدشان و نه اجازه میدهند وجه المصالحه یک مشت سیاستباز شوند. اما وقتی میشنوم بازداشتشان کردهاند و خانوادههایشان را تهدید. یخ می زنم انگار! لجم میگیرد و تمام آن شعارها و حرفها و فیگورها برایم یک جوک سخیف میشود.
مسخره است! تلخ است! یک طنز تلخ بزرگ! به اندازه تمام کاریکاتورهای مازیار بیژنی...
حدود دو هفته پیش بود که احمد ذوعلم این گزارش را با کلی جستجو و پیگیری از شاهدها و منابع دست اول برای جایی نوشت. ولی به دلایلی منتشر نشد. ولی حالا که کار به اینجا رسیده می گذارمش در ادامه مطلب. شما هم گزارش را بخوانيد، دست گيرتان مي شود كه چرا هفت نفر از دانشجويان ... باز داشت شدند: (بی خیال اجازه و این حرفها!)
«اين پروژه متعلق به آيتالله شاهرودي است.
من پدر شما را در ميآورم!»