تبليغاتX
چای ‌نبات

به نام خداوند بخشنده مهربان


اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد
در دام مانده صيد و صياد رفته باشد


آه از دمــي كـه تنــهـا با داغ او چـو لاله
در خون نشسته و او چون باد رفته باشد

خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا
صيـدي كه از كمنـدت آزاد رفتــه باشد

از آه دردناكي سـازم خـبـر دلـت را
روزي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد

رحمست بر اسیری کز گرد دام زلفت
با صد امـیدواری ناشــاد رفته باشد

آواز تیشه امشب از بیستون نیامد
گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتي
گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد

 حزين لاهيجي

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/25ساعت 23:37  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

براي ديدن عكس در اندازه واقعي بر روي آن كليك كنيد

  • دوست داشتم اين پست را زودتر بگذارم و آمدن پاييز را تبريك بگويم ولي فرصت نشد، فكر نكنم خيلي هم دير شده باشد چون نشانه‌هاي پاييز كم‌كم دارند مي‌آيند؛ من هم اين پست را كم‌كم گذاشتم!
  • پاييز قد و قامت همه‌ي درخت‌ها را از برگ و بار خالي مي‌كند. ولي درخت خرمالوي توي حياط هر روز دارد پربارتر و خميده‌تر مي‌شود. هر چه پربارتر، متواضع‌تر. از درخت ياد بگيريم.
  • چهاردهم مهر هر سال دویست‌مين روز آن سال است.
    صد و شصت و پنج روز ديگر (ان شاءالله) هنگام تحويل سال دعاي يا مقلب القلوب را مي‌خوانيم و آمدن بهار را جشن مي‌گيريم...
  • تولد چندتن از دوستان خوبم در ماه‌هاي اين فصل واقع شده. مهر، آبان، آذر. پيشاپيش:
    تولدتون مبارك!
  •  يه چيزي رو دقت كردين، اكثر دخترايي كه ماه آذر به دنيا اومدن اسمشون آذره (يا بالعكس)



  • و آخِر اين‌كه 
    برگ از درخت خسته مي‌شه، پاييز همش بهونه‌ست.

ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 23:44  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

راه قدس از دلهای ما می‌گذرد...

فلسطین

ای زمین!
تا دیروز
رژیم‌های طاغوتی را
نَشُسته می‌بلعیدی
 امروز اما
تو را چه شده
که
رژیم گرفته‌ای

فلسطین

یا علی مددی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 22:48  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

السلام عليك يا اميرالمومنين عليه السلام


» بازنويسي شده در پنج‌شنبه ۱۲/۰۷/86


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 0:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

لازم نیست حالت خاصی بهت دست بدهد یا حتمن اتفاقی افتاده باشد. لازم نیست عاشق شده باشی و از عشقت سرمست یا سرخورده باشی و از نامهربانی یاری دلگیر. لازم نیست دانشجوی ادبیات باشی یا توی دبیرستان نمره فارسی ات بالا بوده باشد و از جناس و مراعات نظیر و کنایه و صدها آرایه ها ادبی چیزی خاطرت مانده باشد. لازم نیست شاعری را بشناسی یا کلی کتابهای شعر از بر باشی. نیازی هم نیست که کسی را خبر کنی، یا گوشی تلفن را برداری و آن سوی خط کسی را به خودت و خودت را به او مشغول کنی. وقتی دلت شعر می خواهد تنها باید چشمهایت را ببندی و دلت را آزاد کنی آنوقت شعر خودش می آید. اول کمی توی آسمان بالای سرت چرخ میزند و وقتی دلت را آرام دید می نشیند همانجا. درست مثل گنجشکی که توی سرما آرام می آید و می نشیند روی شاخه درخت و آنوقت بر زبانت جاری می شود چه فرقی دارد مال خودت باشد یا دیگری؟ به فراخور می آید و می رود و تنهامی ماند گرمی ردی بر گونه ها...

شب نوزدم شب ضربت خوردن مولاست و من دلم شعر می خواهد...

شکسته خواند نیمه شب برادرم دوگانه را
سپیده زد، چه می کنم نمار جوکیانه را

رهین چاه رستمم ز ننگ جاه زال ها
سپیده زد، چه می کنم در آسیاب سالها

نرفت کاری از غنا که کار فاقه می کند
بهل بگندد آبها، نمک افاقه می کند...



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 22:27  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 

 

 

 

 

اظهار حُسن خویش ز آثار می کند...

آسمان هم لحظه شماری می کند، دریا سکوت کرده، و باز چشمها پذیرای ضیافتند.
نفس بکش! با همه وجودت کرامت را نفس بکش... این جاست، نزدیک تر از دیروز، نامش را فریاد بزن، بوی خاک است که تو را به مهمانی می خواند.
هنوز ماه پنهان است، پشت غبار من و تو، آسمان دعوت را مشق می کند، ابرها را کنار بزن،
ماه منتظر توست...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 23:51  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

بادکنک

من
ارزان نمی فروشم دلم را
حتی اگر
باد کرده باشد روی دستم
مثل بادکنک هایم
...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/02ساعت 23:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |