تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

آنجا ارومیه بود!

بازنویسی پراکنده نوشته های یک سفر ده روزه با یک هفته تاخیر

(این را برای ویژه نامه روزانه همایش نوشتم)
اینجا ارومیه است. نیمه های شب است. در اتاق را می زنند. بچه های اصفهان تازه رسیده اند. دنبال مسئول پذیرش و اسکان می گردند. توی یکی از اتاقها مصطفی دهقان را که از شدت خستگی تقریبن غش کرده را پیدا می کنم و می فرستم پای اوتوبوس شان.
وسط روز نگهبان یک جایی که نمی دانم کجاست آمده ژتون غذا می خواهد. هیچ اطلاعی در این مورد نداریم. اثری هم از مصطفی مسئولش نیست. می گوید پس من هم در را می بندم و می روم! توی دلم می گویم غلط می کنی! و یکی از ژتون های خودمان را می دهم برود.
یک نفر از بچه های دفاتر دیگر که تا به حال ندیده ایم اش توی چهار چوب در ایستاده. می پرسد: این لپ تاپ شخصی است؟ جواب مثبت که می شنود می گوید برای 24 ساعت باهاش کار دارد! می گوییم فقط یک کامپیوتر آزاد داشتیم که دادیم بچه های شیراز.
یک نفر آمده چسب نواری شیشه ای می خواهد. نداریم.
نفر بعدی دنبال لیوان یکبار مصرف آمده. 3 تا داریم. دو تایش را می دهیم می رود.
دیگری آمده نرم افزار فتوشاپ می خواهد. این یکی را شکر خدا روی فلش مموری ام دارم. می دهیم بهشان
آقایی پشت در است: ببخشید! چای خشک دارید؟ کیسه ای چطور؟!
توی اتاق دیگر جای آدم انداختن(!) نیست. شلوغ و پلوغ و پر از صدای خنده. صف تا بیرون اتاق هم رفته. همه منتظرند تا مازیار بیژنی کاریکاتور چهره شان را بکشد.
بیشترین مراجعه و تقاضا برای دو چیز است. 1) کاغد آ چهار 2) دمپایی پلاستیکی!
هر کس دنبال هر کس دیگری می گردد اولین جایی که می آید اینجاست. هرکس هم گرسنه است اولین جایی که سر می زند همین جاست!
تاید، شامپو و صابون! فقط نقش دلاک را این وسط کم داریم! کم مانده بگویند برایشان سنگ پا بکشیم و با چند تا لنگ مشت و مالشان بدهیم.
کسی اینجا شارژر سونی اریکسون نداره؟! سه راهی برق چطور؟
این یکی واقعن نوبر است: آقا کسی ژیلت منو ندیده؟!
بچه ها! این کتری ما اینجاست؟ آره اون گوشه است.
هی! ساکت! یه کم آرومتر دعوا کنید، فلانی خوابه.
بعضی ها عجب رویی دارند: یالا زود برید بیرون! می خوام لباس عوض کنم!
بعله درست حدس زده اید. اینجا اتاق نشریه است. روی درش هم کاغذی نارنجی نصب شده که با فونت درشت رویش نوشته:
بدون هماهنگی به هیچ عنوان وارد نشوید!

برای دستیابی به بقیه متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 2:37  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 متن زیر را سيد مرتضی آوینی نوشته است. برای فیلمی که درباره‌ي مجروح شيميايي نابينا "شمس جهان‌آرا" است. جهان‌آرا در خانه جانبازان در شهر كلن آلمان است و فيلم به حرف‌ها و درد دل‌هاي او و ساير جانبازان مي‌پردازد. اما فيلم در همان سال 68 از سوي مسئولين وقت بنياد شهيد براي پخش تلويزيوني "نامناسب" تشخيص داده مي‌شود و در تمام اين سال‌ها سرنوشتي به‌تر از حضور در آرشيو نداشته است. 

اهل بصيرت را با شهر كوران چه كار؟ ماه‌ها از پايان جنگ و بسته شدن باب جهاد في سبيل الله گذشته است و براي بسياري جنگ ديگر جزء خاطره‌اي دور از يك دوران سپري شده هيچ نيست.اما براي آن‌كه قسمتي از وجود خويش را در جنگ نهاده است چگونه پايان يابد؟ براي آن‌كه چشم‌هايش را در جنگ نهاده است دستش را، پايش را، دست‌هايش را، پاهايش را، و چه بسا چشم‌ها و دست‌ها و پاهايش را در جنگ نهاده است، چگونه ممكن است كه جنگ پايان يابد؟
براي او جنگ خاطره‌اي دور از يك دوران سپري شده نيست...

بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 15:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

محمد جواد
سلام ای چشم‌ها! اي چراغ‌ها! اي روشني‌هاي ديده! و اي عزيزان نديده!
ما به دنيا كودكانه نگاه مي‌كنيم.
در همان عهدِ مهد هم وقتي كه گفتند: قباي بقا قاعده‌ي تن آدمي‌زاد نيست، ما گريه‌ي حسرت سر داديم و اشك سفاهت ريختيم.
هنوز هم به دنيا كودكانه مي‌نگريم. گمان مي‌كنيم كه جاودانه‌ايم و گمان مي‌كنيم كه هنوز وقت بسيار است.
اما نه چنين است. قسم به پاييز كه بهار، جاودانه نخواهد ماند. سوگند به مرگ، كه زندگي تمامن لحظه‌اي است. بياييد اين دم را غنيمت بشماريم اما نه كودكانه به لذت كه عاشقانه به كار.
پنجره را باز كنيد. اين تلنگر دست‌هاي فسرده درخت است. پاييز، پشت پنجره است. آمده است بگويد كه مرگ آمدني‌ست.
آمده است بگويد كه هر پاييز، بهاري را در دل خود مي‌پرورد.
شما براي آن بهار ديگر چقدر دانه نهفته‌ايد؟ چقدر ريشه دوانده‌ايد؟ چقدر طراوت اندوخته ايد؟
مجالمان كم است عزيزان! كاري بكنيد!
*
امروز اولين روز از بيست و پنجمين سالي‌ست كه پا به سياره‌ي ارض گذاشتم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 0:35  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هوالمعشوق

بچه ای در بازاری بزرگ گم شده بود...

داد می زد و گریه می کرد:

«« من بابام رو می خوام »»

ازش پرسیدند: بابات رو کجا گم کردی؟؟

گفت: «نمی دونم یه لحظه حواسم پرت شد... بابام رو گم کردم»

کسی به بچه نزدیک شد، یه پفک تو دستش بود... به پسر بچه داد...

گفت: بیا عزیزم این پفک رو بگیر واین قدر گریه نکن...

پسر بچه باخشم فریاد زد و گفت: من بابام و گم کردم... می فهمی!!

اون وقت تو به من پفک می دی؟؟!!

 من بابام رو می خوام!!

 نوشته شده توسط: م. پسرخاله

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/19ساعت 20:7  توسط نویسنده میهمان  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

دوچرخه سواري زنان

هر ساله با شروع فصل تابستان و تعطيلي مدارس و مناسب شدن شرايط آب و هوايي، شاهد افزایش دوچرخه‌سواران در معابر عمومي هستيم. چيزي كه امسال (برخلاف سال‌هاي گذشته) در خيابان‌هاي اصفهان زياد به چشم مي‌آيد حضور دختران دوچرخه‌سوار است.
البته اكثر دختران دوچرخه‌سوار از پوشش مناسبي برخوردارند(حداقل اين‌كه زننده نيست)، يا اين‌كه با يكي از اعضاي مذكر خانواده يا همراه با دوستان خود اقدام به دوچرخه‌سواري مي‌نمودند. 
اين قضيه از چند جهت باعث خوش‌حالي بود اول اين‌كه باعث ترويج ورزش دوچرخه‌سواري هم‌چنين ايجاد روحيه شور و نشاط مي‌شد كه اين براي زنان و دختران ايراني كه از امكانات ورزشي تقريبن بي‌بهره‌اند و از فقر حركتي رنج مي‌برند بسيار مناسب است و هم اين‌كه كم كم براي جامعه كليت اين امر جا مي‌افتاد.
در ابتدا كمي برايم غير قابل باور بود كه در شهري مثل اصفهان با آن جو سنگين و ديدگاه‌هاي به شدت سنتي كه در اين‌گونه موارد وجود دارد، دختران و زنان بتوانند آزادانه در خيابان‌هاي شهر، به دوچرخه‌سواري بپردازند. ولي گفتم شايد اتفاقات خوبي افتاده و مي‌توان به آينده اميدوار بود.
خبري كه در روزنامه اعتماد سه‌شنبه خواندم به من يادآوري كرد كه نبايد زياد خوش‌بين بود كه زهي خيال باطل و بسي جهل مركب.

خبر اين بود: پليس اصفهان زنان دوچرخه‌سوار را دست‌گير مي‌كند!
البته اين كار چندان هم دور از ذهن نبود و  انتظار مي‌رفت كه دير يا زود عليه اين رويه اقداماتي صورت بگيرد.
اين مسئله را هم مي‌بايست مدنظر قرار داد كه خيابان‌هاي ما چندان براي دوچرخه‌سواران امن نيستند و رانندگان اصلن مراعات نمي‌كنند و اگر مراقب خودت نباشي امكان دارد هر آن ملك الموت را از نزديك و به طور اختصاصي ملاقات كني.
ولي هر مشكلي راه حلي دارد و مي‌توان با ايجاد زيرساخت‌هاي مناسب ديگر نه با كسي برخورد كرد و نه اين‌كه كسي را دست‌گير كرد ولي انگار دست‌گير كردن و گرفتن و بستن از همه‌ي راه‌ها كم خرج‌تر و راحت‌تر است.
به خودم مي‌گويم اي كاش جمهوري اسلامي ايران در قطب جنوب قرار داشت، آن‌وفت ديگر خيال همه‌مان راحت مي‌شد و اين همه طرح‌هايي كه الان اجرا مي‌شوند همه مي‌رفت لاي باقالي‌ها و امنيت اجتماعي حسابي برقرار مي‌شد و اين همه وقت و انرژي از ما تلف نمي‌شد و يا فرزاد حسني از كوله پشتي خداحافظي نمي‌كرد و همه خوش و خرم زندگي مي‌كرديم و...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/16ساعت 21:30  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 باران رحمت

حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند كه ماه رجب ماه استغفار امت من است پس در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده و مهربان است و رجب را اصّب مي‌گويند زيرا كه رحمت خدا در اين ماه بر امت من بسيار ريخته مي‌شود، پس بسيار بگوييد "استغفرالله و اسئله التوبه".

*

خدايا...
اي صاحب نعمت‌هاي ريزان و نعمت‌هاي گوناگون و رحمت‌ فراوان و نيروي كامل و جامع و نعمت‌هاي بزرگ و مواهب سترگ و بخشش‌هاي نيكو و عطاهاي فراوان...
ماه رجب از نيمه گذشت...
ظرف من هنوز از نيمه هم پر نگشته...
چشم به راهم...
برايم آن را به سعادت به پايان بياور در زمره‌ي سعادت‌مندان.


يا رب نظر تو برنگردد

ياعلي مدد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 0:44  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

سه گزاره متصل

فکر می کنم مناسب ترین حسن ختام برای نتیجه گیری و پایان ماجرای نامه های وارده (و سیل عظیم تبریکات!) همین چند جمله است. شاید برای عده ای از دوستان تکراری باشد، ولی به نظرم مَخلَص کلام فعلن همین است! هرکس کلاه خودش را خودش قاضی کند.

  • ما که در فلان گوشه مشغول کار هستیم، دائم باید آن شغل را جدی بگیریم و آن را همان "کار مهمی" بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل بسازیم.
  • در جبهه، به یکی می‌گویند "سر برانکارد را بگیر"، به یکی می‌گویند "آرپی جی بزن"، چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد.
  • در جمهوری اسلامی، هر کجا که قرار گرفته‌اید، همان جا را "مرکز دنیا" بدانید و آگاه باشید که همه‌ی کارها به سمت شما متوجه است.

"ره‌بر انقلاب، آقا سید علی خامنه‌ای"

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 1:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

پاسخی به جواب یک پست!

این هم متن کامل یک ایمیل است از یک دوست دیگر. این هم بدون هیچ گونه زیاد و کم. در هفت اپیزود!
با نشاط و ایده مند و جوگیر. این هم مثل نویسنده اش!
نمی دانم چرا در چنین بحثی مهم و مفید، آن هم در این فضای تعاملی سالم، عده ای موضع سکوت را برمی گزینند. این روزها آمار بازدیدها با تعداد کامنت ها نسبت عکس پیدا کرده!
 خدایی عجب سفره ای شده است این چای نبات!


مهدی جون سلام!
جو گیر شدم و یه چیزی برای وب لاگت نوشتم. لطفا با ذکر نام نویسنده! متن را در وب لاگت بگذار. چه کنم! توفیق نوشتن برای وب لاگ خودم را که ندارم. لااقل توفیق نوشتن برای شما را از دست ندهم. شاید هم البته توفیقی برای تو باشد!
حق

هو الهو

صفر- آخرش هم این جشن تولد بازی و تبریک و بزن و بکوب و ... کار دستت داد شیخ مهدی. این هم از ثمرات جدی گرفتن فضای مجازی. چندین بار خواستم تولد فرزند مجازی ات را تبریک بگویم که فرصتی دست نداد. خوب حالا که بهانه ای دست داده و تحریک شده ام به نوشتن، تولد فرزند تو را هم تبریک می گویم. البته آرزوی پیر شدنش را نمی کنم که این قسم فرزندان همان به تر که جوان مرگ شوند و با ماندنشان بیش از این داغ بر دل صاحبانشان نگذارند! خیلی برای تبریک گفتن دیر نیست. پس مبارک است! یعنی امیدوارم تا کنون مبارک بوده باشد. وب لاگت وارد سومین سال حیاتش شد و کم کم دارد زبان باز می کند! مراقب باش از این و آن حرف بد یاد نگیرد! در تربیتش بکوش...

یک- متن رک و راست و صریح دوستمان جالب بود! شاید بهترین توصیف برای آن متن همین باشد: جالب! دوستمان ظاهرا خیلی فضای مجازی را جدی گرفته است. یک بار مطلبی بنویسی و برق برود و دوباره بنویسی و کارتت تمام شود و...و باز هم بنویسی! بر خلاف نظر این دوست مجازی گمانم این است که کامنت که نه، خود پست های یک وب لاگ هم چیزی شبیه  اس ام اس است. تازه اگر آدمی زاد کمی بیش تر فکر کند ممکن است به این نتیجه برسد که کارایی کار اس ام اسی از کارایی فعالیت در فضای مجازی وب، کمی بیش تر است. البته بنده ی کمترین هم یک بار در زمانی که هنوز وب لاگ شخصی احداث نکرده بودم در دام جدی گرفتن وب لاگ گرفتار آمدم و جواب به اصطلاح طنزی را که اتفاقا یکی از اقوام در وب لاگ شخصی اش نهاده بود با زبانی به اصطلاح طنز در همین بلاگ نهادم و بعدش اتفاقی افتاد که نباید می افتاد و... و بعد هم پشیمانی بنده و بعد هم ادامه ی زندگی! همین.

دو- به گمانم حد اقل کارایی و بهترین کارایی ای! که یک وب لاگ می تواند داشته باشد همین ارتباط دوستان است ولاغیر! اگر نه همه می دانند که – با احترام به همه ی رفقا و غیررفقای بلاگر- بچه های وب لاگ نویس، بیش تر نزدیک به همه شان حرف حساب چندانی برای گفتن، حد اقل در فضای وب ندارند و وب لاگ، بیش تر جنبه ی تفنن دارد برایشان! والا نه وب لاگ آن قدر جدی است که آدم بخواهد برایش ذوق کند و نه فضای مجازی این قدر به حقیقت نزدیک است که زندگی آدمیان را این طور تحت تأثیر قرار دهد. آن ها هم که می بینید این قدر برای این فضای مجازی دست و پا می زنند و خودکشان می کنند به زعم حقیر دو دسته اند: یا خودشان در فضای مجازی می زیند و یا دچار پدیده ی رایج اتمسفرگرفتگی شده اند که این هم با آن مورد اول توفیر چندانی ندارد. به هر حال هم گروه اول روزی مجبورند به عالم حقیقت بیندیشند و هم گروه دوم روزی از جو خارج می شوند!

سه- خیال می کنم ذوق زدگی آیت معروفی به خاطر مطالب نوشته شده در وب لاگ دوستان نبود که وب لاگ و وب لاگ نویسان و مطالب وب لاگی بزرگ تر و بهتر و... در شبکه ی جهانی فراوان است. او از دیدن این همه دوست حقیقی در فضای مجازی سر ذوق آمده است. اگر نه پیدا کردن دوست مجازی در فضای وب از آب خوردن هم آسان تر است. و البته چیزی است شبیه عشق خیابانی، زود می آید و زود می رود و آخروعاقبتی هم ندارد.

چهار- اصل تفاوت وب لاگ با سایر سایت ها شاید این باشد: وب لاگ یک فضای شخصی است. یا حد اقل یک فضای غیر رسمی برای گروهی که اگر چه ممکن است باهم، هم فکر نباشند ولی قطعا با هم دوست هستند. کلی تفاوت دارد با سایت های خبری-تحلیلی و سایت های علمی و... پس اتفاقا در وب لاگ هر چیزی می توان نوشت. و بلاگرها هم دقیقا همین کار را می کنند. هر چه می خواهند می نویسند...

پنج- باز هم فضا مرا گرفت. ببخشید!

شش- زیاده جسارت

هفت- حق

 احمد ذوعلم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 4:49  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

جواب یک پست
(این متن کامل یک ایمیل است از یک دوست. بدون هیچ گونه زیاد و کم. رک و راست و صریح. مثل نویسنده اش! ) 
سلام
قبل از تحریر
وقتی پست آقای معروفی را دیدم شروع به نوشتن کردم، که آخر مطلبم برق رفت و چون ذخیره نکرده بودم رفت. دوباره نوشتم و این دفعه کارتم تمام شد. حالا که دیدم هنوز پست مهمان دارید دوباره دارم می نویسم. خستگی ناپذیری ما فرزندان انقلاب حد ندارد!!!.
اگر فکر می کردم از آدمی که نمی شناسید پست می گذارید حتما با یک آی‌دی دیگه می فرستادم
در هر صورت  نویسنده ی مطلب را فقط شما بشناسید و دیگران نه و البته خدا کند امانت دار خوبی باشید
 
هو الحق
 
همه ی وبلاگ هایی که آیت معروفی نام برده بود را می شناسم و به خیلی هایش هم سر میزنم اما هرگز مثل او ذوق زده نخواهم شد. من همیشه سر زدن به "تیشه" اعصابم را خط خطی می کند. نه فقط به خاطر دیر به روز شدنش. آخر مگر "احمد ذو علم" چه می‌نویسد که ذوق کردنی باشد، و یا حتی "شفای بلاد خارجه" و قس علی هذا...
پیدا کردن چند دوست هم آوا نه اتفاق جدیدی است در فضای مجازی و نه در فضای دوستان این تیپی، اصلا وبلاگ ها با همین رفیق بازی ها بازدید کننده دارد.
دوستان به طیفی از دوستان نا همفکر!! خودشان اگر رجوع کنند احتمالا کمی درجه ذوق خونشان می‌آید پایین.
بد آموزی دارد، وگرنه میگفتم دوستان بروند ببینند. و دیگر دوستان ادبیاتی ما اینگونه ننویسند، دوستان بلاد خارجه بیشتر و عمیق تر بنویسند، دوستانیکه من بیشتر از دیدن وبلاگشان راضی ام مطلب از این ور و آن ور کپی نکنند و...
دوستان بدانند که کامنت با اس ام اس فرق دارد و اس ام اس عروسی خواهر "ابراهیم زاده" و تولد نوه خاله و درخت های... را کامنت نمی گذارند. هر چند تهدید "نفسانیات" هم کار گر نشد چون برای حرف های جدی مان البته اگر باشد که پست نمی گذاریم و سر نمی زنیم و کامنت که جای خود.
مطمئنا شما هر طور دلتان بخواهد می توانید بنویسد. کما اینکه می نویسند هر چه دلشان می خواهد همین دوستان جبهه فرهنگی انقلاب!!!! اما اینها به معنای حضور اثرگذار در فضای مجازی نیست. دلم می سوزد برای همه ی حرف هایی که ماها اگر نزنیم کس دیگری نخواهد زد و تاکیدم در فضای فرهنگی و حوزه های مربوط به آن است. ما ها نمی زنیم، دیگر آن موتور ساز فروشنده ی "سوره" که جای خود. و البته حزب الله (لبنان) هم اگر ما منتظریم در این عرصه هم نشان بدهد که فرزند خلف روح الله است اشتباه می کنیم چون زبانشان که فارسی نیست!!!
دوستان شما اگر مَردند در دوران وانفسا، در این میدان خودشان را نشان بدهند که اگر فکر می کردم پیاده تر از این حرف ها هستند اصلا نمی گفتم، یعنی چون نیستند می گویم.
همه این وبلاگ ها خوبند و البته نمی توانم نگویم که بعضی ها شون خیلی بهترن و به همشون تبریک می گم و البته دوستانی که در این حد وبلاگ حزب اللهی دارند کم نیستند. عید ها شعر بگذارند، اتفاقاتی که ناراحتشون کرده در فضای کشور و دانشگاه و اتاقشون بنویسند، بالاخره یه جوری به روز شوند.
شعر با این قدمت در این مملکت بعد از انقلاب آنقدر که مورد انتظار است درست نشده و البته همه چیز دیگر، وبلاگ نویسی مکتب اصفهونی یا که جای خود دارد.
زیاده عرضی نیست 
یا حق
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 15:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

رضا امیرخانی را در عرصه ادبیات کمتر کسی هست که نشناسد.
بعد از رسیدن چند نامه (اینترنتی) و  یادداشت و پیام تبریک و نظر به مناسبت سال‌گذشت تولد چای نبات (این فرزند مجازی خلف!) از سوی دوستان (که دو تایش به سمع(!) و نظرتان رسید) و حتی مصاحبه رادیویی و الخ به اضافه کلی حال پاچیدن ما برای خودمان! به رسم نکوداشت(!) دو سالگی چای نبات در راستای گپ کوتاهی که قبلن در این باره با امیرخانی داشتم از وی هم یاد داشتی طلب کردم در باب وبلاگ یا چای نبات یا چیزی که مربوط به این موضوع باشد. 
وقتی این را پشت تلفن به او گفتم با وجود اینکه سخت درگیر بود و این ایام به شدت ذهنش مشغول باز نویسی نهایی "بی وتن" است، فی المجلس دستخطی نوشت که توسط یکی از دوستان مشترکمان رسید به دستم و به قول دوستی شد یکی دیگر از هدایای پستی چای نبات که می خوانید. نگاهی است از زاویه دیگر به صورت مسئله.
در ادامه مطلب هم شما را ارجاع می دهم به اولین سرمقاله 
پایگاه اینترنتی لوح به همین قلم که با وجود مربوط بودن به چند سال پیش بسیار خواندنی است و قرار شده آن را ما با دو سه تا امضای نویسنده زیرش در وبلاگمان کار کنیم!


رضا امیرخانی

للحق

بیاض
رضا امیرخانی

بیاض یعنی سپیدی. در میان طلاب قم رسمی بوده است که دفتری به نام بیاض درست می کرده اند تا رفقاشان توی آن خاطره بنویسند!
بگذار یک کم آیتمولوژیک هم ذوق کنیم: در لاتین "آلبوم" هم با همین کارکرد "بیاض" از آلبومین می آید که باز هم معنای دور سپیدی می دهد.
حالا نمی دانم آقای شیخ صراف بیاض درست می کند یا آلبوم یا وبلاگ یا بیاض-e !!
به هر رو در دهه بیست شمسی یکی از افاضل طلاب بیاض درست می کند و نزد بزرگان می برد که خاطره بگیرد از ایشان. عاقبت می رود سراغ جوان ترین بزرگی که می شناخته است. آن جوان در دفتر او چنین می نویسد: (قریب به مضمون)
- در این روزگار که حکومت جور مملکت را فراگرفته است بهتر و نیکوتر آن است که طلاب عوض بیاض درست کردن به فکر تشکیل حکومت حقه ی اسلامی باشند... روح الله الموسوی الخمینی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/01ساعت 2:50  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |