بسم الحق
گفته بودی برای دومین سالگرد تولد وبلاگ "چای نبات" بنویسم. ولی من دربارهی خودت، خودم، آدمها، زندگی و خیلی چیزهای دیگر نوشتم و البته رابطهی شان با چای نبات!
قهوهخانه شلوغ است. مثل همیشه. همهمهی جماعت، با صدای قل قل قلیانها، با بوی تنباکو، قاطی میشود و میرسد به ما که نشستهایم و منتظریم برایمان چای بیاورند. تو قلیان میکشی، من هم این جماعت را نگاه میکنم. پیرمردهای بازنشسته، کاسبهای خسته از کار روزانه، جوانهای بیکار، قهوهچی پیر که سالهاست آشنای قهوهخانه است. همه چپیدهاند توی این چهاردیواری و میان دود تباکو و قل قل قلیانها و چای و حرف و حرف و حرف، میخواهند برای ساعتی هم که شده، فراموش کنند. فراموش کنند که جزئی از رودخانهی بزرگ زندگی هستند و ناچار، هر روز همان مسیری را میروند که آب آنها را میبرد. تو قلیان میکشی و به دودی که از دهانت بیرون میدهی نگاه میکنی. من هم نگاه میکنم به این دود، که میرود و توی فضای قهوهخانه گم میشود. نگاه میکنم به خودم، به تو. فکرمیکنم اینجا میشود میان این آدمها گم شد. رودخانهی بزرگ را فراموش کرد. حتی اگر به قدر ساعتی بیشتر نباشد. شاگرد قهوهچی بدون هیچ حرفی، دو فنجان چای روی میز میگذارد، هر دو را هم مقابل من. یک استکان را بر میدارم و کنار قلیانت میگذارم. با خودم فکر میکنم کاش عوض قند، این چای را با نبات میخوردیم.
***
رفتهام خواستگاری. تعارفات معمول که تمام میشود، یکی از همین مردم - که البته جنسش کمی با من فرق میکند! - سینی چای را میآورد. سرم را بلند نمیکنم. میدانم قرار نیست اتفاقی بیفتد. چای را بر میدارم. اتفاق قبلاً افتاده. تشکر میکنم، همان طور که سرم پائین است. چای را میگذارم روی میز روبه رویم. نگاهش میکنم، اینجا هم از نبات خبری نیست. همان بهتر که نیست. استکان را بر میدارم. داغیاش میدود زیر پوستم. لحظهای مردد میمانم. چه کار باید میکردم؟ چه کار میتوانستم بکنم؟ چای را لاجرعه سر میکشم. زبانم میسوزد. حلقم، مریام، معدهام، همه میسوزند. داغی چای کار خودش را کرده، شاید هم تلخیاش. نمیخواهم یکی از ماهیهای بیچارهای باشم که با جریان رودخانه همراه میشوند و آب آنها را با خودش میبرد و هیچ وقت هم نمیفهمند که از کجا آمدهاند و به کجا میروند. استکان خالی را میگذارم توی نعلبکی. تصمیمم را گرفتهام. زبانم را به کامم میزنم. پرزهای سوخته، سلولهایی که بر اثر حرارت چای مردهاند، به سقف دهانم میخورند و حس خوبی در من ایجاد میکنند. فکر میکنم آن چایی را که کنارش نبات باید باشد، هنوز نخوردهام. میدانم که آن استکان چای هم انتظار مرا میکشد.
***
هنوز ظهر نشده. زیر سایهی بید مجنون، کنار رودخانه نشستهام. آب را نگاه میکنم که چگونه آرام از زیر سی و سه چشمهی پل میگذرد و میرود و میرود و میرود. ماهیها را هم همراه خودش میبرد. جلوی پای من اما، چند بچه ماهی تقلا میکنند. سعی میکنند مخالف جریان آب رودخانه شنا کنند. زورشان نمیرسد. هرچه بیشتر تلاش میکنند، نتیجهای ندارد. با جریان آرام آب، به عقب رانده میشوند. خیلی که زور میزنند، در جای خودشان ثابت میمانند. بعد از چند دقیقه تلاش و تقلا، میآیند در آب کم عمق گودالهای کنار رودخانه دور هم جمع میشوند. لابد از سعیشان با هم حرف میزنند. از رودخانه که چه ظالم است و نمیگذارد هر کس به هر راهی که میخواهد برود. خس و خاشاک و لجن و جلبک و چوب و برگ و حتی ماهیها را همراه خودش، آرام میبرد به باتلاق. این رودخانه با همهی عظمتش به باتلاق ختم میشود. دو پسر نوجوان که تا کمر توی آب رفتهاند، داسی را به چوبی بلند بستهاند و لجنها و جلبکها و گیاهان حاشیهی رود را، از ریشه در میآورند و به بیرون رودخانه میاندازند. رودخانه حریف این دوتا نمیشود. از روبه رویم میگذرند. سلام میکنم. جواب میدهند، با خنده. انگار نه انگار دو ساعت است توی آب هستند و تمام بدنشان کرخت شده. خسته نباشید میگویم. باز هم میخندند. دستی تکان میدهند و میگذرند. میروند خلاف جهت این رودخانهی بزرگ - که همه چیز را با خودش میبرد - لجنها و گیاهان مزاحم کنار رودخانه را از ریشه در بیاورند و بیرون بریزند. حالا از من دور شدهاند، دارند میرسند به پل. سرم را بلند میکنم و آسمان را از لابه لای شاخههای بید مجنون میبینم. بعد نگاه میکنم به عکس متلاطم خودم توی آب. زندگی را میبینم، رودخانه را هم، ماهیها را هم. آخ که دلم چقدر هوس چای نبات کرده!
"هواللطیف"
شعر خودم نیست. اسم شاعرش هست "سید علی میر افضلی".
خیلی دوست داشتم این شعر زیبا از آن من میبود. تا تقدیمش کنم به دو دوست و همراه.
تقدیم به سارا و صفورای عزیز و دغدغههای سبز شان
(به بهانه رخداد این حادثه )
(این واژههای رنگی هر کدوم یه لینک هستند واسه خودشون!)
نوبت پلنگ
انقراض گونههای با شکوه
یا شکوه گونههای منقرض.روزنامهها چه تیترهای جالبی که میزنند!
...
غبطه میخورم به آن پلنگ زخمییی
که لیس میزند به خون داغ خود
غبطه میخورم به آن پلنگ زخمییی
که تیر خورد و منصرف نشد....
در رگم پلنگ میدود
خون من شبیه ماشهی تو تشنهی چکیدن است.نوبتم رسید
ماه را صدا کنید
نوبت رسیدن است.
یا علی مددی
سلام
ببخشین که خوب نشد
غرض، عرض خسته نباشیدی بود و تبریکی
چند وقت پیش بود که نمی دونم از چیه این وبلاگت ذوق کرده بودم که سرِخود رفتم ببینم کِی اونو راه انداختی، تا برای سالگردش یه چیزی برات بنویسم.
همینطوریا بود که دیدم لوگوت رو عوض کردی و به سبک و سیاق این چند ساله ی تلویزیون یه عدد سمت چپش کاشتی با یه علامت سوال.
راستیاتش اولش که طرح جدید وبلاگت رو دیدم فکر کردم بازم از این طرح های مشترکه این بچه های حزب اللهی ست...
فکر کردم حتماً رقم سانتریفیوژهاییه که رئیس جمهور محبوب و مردمیمون داره هر روز به مجموعه ی نطنز اضافه می کنه...
یا شایدم عدد سفرهاییه که این بامشاد عالم سیاست (ببخشید هوگو چاوز) به ایران سفر کرده...
یا شایدم عدد امضاء کنندگان این نامه ی اقتصادی به احمدی نژاد که روز به روز داره کم و کمتر میشه...
خوب یادم نمی یاد چرا ذوق زده شدم و تاریخ پست اولت رو نگاه کردم، شاید بخاطر این بود که تقریباً این اواخر کلی احساس هیجان می کردم که یه سری از بچه ها که هر کدومشون یه مرکز فرهنگی (به زبون بچه های اصفهان) هستن، تو این روزگار تو عالم مجازی همدیگه رو پیدا کردن...
از مهدی ابراهیم زاده بگیر تا احمد ذوعلم از مهدی شیخ صراف بگیر تا حسن حیدری از محمد شفاه بگیر تا مکاریان از صاحب فصول بگیر تا ایمان دیانی از مسعود دیانی بگیر تا مرتضا صفایی (که کشتمونو چند تا پست منظم برای رضای خدا نذاشت) ...
تا کلی از رفقای خودت و رفقای این دوستان که هیچکدومشون رو از نزدیک ندیدم ولی می دونم که کلی مَردن تو این وانفسای بی مَردی...
بعد از دیدن تاریخ پست وبلاگت تو فکر این بودم که به بچه ها بگم برا تولد وبلاگت که یکی از بهترین هاس یه مطلب بنویسن، به چند تاییشون هم گفتم...
خلاصه غرض این بود که بهتون بگم وبلاگ هرچی عمرش بیشتر میشه نگهداریش سخت تر.
سعی کن که تذکر آمیز باشی برای کسایی که دنبال یه لقمه «توجه» می گردن تو این دنیای غفلت زده!
به شما و جواد آقا تبریک میگم 2 ساله شدن فرزند خلفتون رو!!!
آیت معروفی
به نام خداوند بخشنده مهربان
حدودن ده روز از شروع جام ملتهاي آسيا به ميزباني چهار كشور اندونزي، مالزي، تايلند و ويتنام، ميگذره. تيم ملي فوتبال ايران هم با همهي داشتهها و نداشتههاي خودش در اين مسابقات شركت كرده. قبل از هر چيز، ما از همين تريبون حمايت خودمون رو از تيم ملي اعلام ميكنيم.![]()
حمايت از تيم ملي فوتبال ايران
شايد خيليها بپرسن اين قضيه حمايت شما از تيم ملي چيه؟
بايد بگم اين حمايت ما از نوع معنوي ميباشد كه بسي ارزشمندتر از حمايتهاي ماديست.
ميگوييد نه؟ از آقاي علي آبادي بپرسيد. قضيه از اين قرار است كه ايشان در آخرين بازديدشان از اردوي تيم ملي به بازيكنان قول داده بودند كه در صورت قهرماني به هر نفر يك دستگاه زانتيا اهدا خواهند كرد. ولي مثل اينكه يكي پيدا شده و به ايشون گفته: آخه مرد حسابي، كسي كه خودش سوار ماشينهاي آخرين مدل ميشه(منظور بازيكنان تيم ملي) ديگه زورش مياد حتي به زانتيا نگاه كنه چه برسه به اينكه بخواد براي رسيدن به زانتيا براي قهرماني بجنگه.
به همين علت ايشان پي به اشتباهشان بُردانده شدند يا بهتر بگويم به اين نتيجه رسانده شدند كه جوايز مادي براي افزايش روحيه و ايجاد انگيزه هيچ مفيد فايده نيست و اين شد كه تصميمشان را عوض كرده و سفر حج را به عنوان جايزه قهرماني تعيين كردند.
البته با توجه به اينكه بازيكنان در طول سال، دائمن در اردو و در حال انجام بازي هستند بعيد است خودشان بتوانند از اين سفر معنوي استفاده كنند.
چون اين قسمت از پست خالي بود اين را نوشتم:
از اين بعد هر وقت از كسي به هر دليلي خوشتون نيومد بهش بگيد كه "تو ديگه در پازل تاكتيكي من جايي نداري"![]()
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان
امروز از آن روزي كه با مهدي رفتيم توي كافينت اطلس و اين وبلاگ را ثبت كرديم دو سال ميگذرد.
دو سالي كه سرشار از خاطرات تلخ و شيرين بود. اتفاقاتي كه خيلي سريعتر از آنچه كه فكرش را ميكرديم رخ داد و البته اين اواخر شتاب بيشتري به خود گرفت. بعضي از پستهايمان هم بازتابهايي از اين خاطرات و اتفاقات بودند...
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان
از آخرین باری که دیدمش یک ماه میگذشت. جاي خاليش واقعن توي چشم ميزد.
هفتهي قبل بود كه تماس گرفت و گفت: "جواد خيلي دلم برات تنگ شده".
كمي غافلگير شدم ولي به روي خودم نياوردم. چند ثانيه سكوت بينمان برقرار شد تا اينكه گفتم: هر وقت دلت برام تنگ شد، برو توالت(يا به قول اصفهانيها مُستَراح) و از ته دل گريه كن! مكثي كرد و زد زير خنده. گفت دارم جدي ميگم. منم با جديت گفتم خب منم جدي گفتم. بعد گفت: حالا جداي از شوخي، نميياي ديدنم؟ گفتم: عزيز دل برادر، خيلي دلم ميخواد ببينمت ولي خودت كه ميدوني، بليط باغ وحش گرونه!! دومرتبه ميخنده و منم پررو تر از قبل ادامه ميدم: مگه دو قلو زاييدي كه بيام ديدنت...
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
هواللطیف
سه گزاره منفصل از همین حوالی
این چند روزه دچار سردرگمی شده بودم. و میان این سردرگمی گیج آلوده گاه و بی گاه از خودم می پرسیدم: "تو الان باید کجا باشی؟" و به خودم جواب می دادم: "طبق برنامه سفر، فلان جا" و بعدش (انگار که بخواهم دلداری بدهم به خودم) می گفتم: "نه! تو الان باید اینجا باشی. چون دقیقن همینجا هستی!"
قربانش بروم هیچ چیزش بی حساب نیست. منتها بعضی وقتها با حساب ما جور در نمی آید. معمولن خالی از ضد حال هم نیست. انگار بخواهد هر از گاهی یادمان بیاورد که حساب او حساب است، نه ما!
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...
به نام خداوند بخشنده مهربان
ساعت حرکت قطار که میرسيد و همين كه قطار راه ميافتاد بچهها ميدويدند، سنگ بر ميداشتند و قطار را مورد حمله قرار ميدادند.
من تعجب ميكردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتي كه ايستاده، يك ريگ كوچك هم به آن نميزنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود، اعجاب بيشتر وقتي است كه حركت ميكند.
اين معما برايم وجود داشت تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين قانون كلي زندگي ما ايرانيهاست كه هر كسي و هر چيزي وقتي كه ساكن است و تا ساكت است، مورد تعظيم است اما همين كه راه افتاد و يك قدم برداشت، نه تنها كسي كمكش نميكند بلكه سنگ است كه به طرفش پرتاب ميشود و اين نشانهي يك جامعهي مرده است.
ولي يك جامعهي زنده فقط براي كساني احترام قائل است كه متكلم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرند نه بيخبر...
[ از كتاب احياي تفكر اسلامي| استاد شهيد مرتضي مطهري]
هواللطیف
دلم که بی تاب می شد، سنگر به سنگر دنبالش می گشتم.
قلبم را می گذاشتم روی قلبش، آرام می شدم.
برای پسرم تعریف کرده ام،
می رود گلستان شهدا قلبش را می گذارد روی قبر حسین.
آرام می شود.
یا علی مددی
+ سید سجاد
هواللطیف
ای خدا این وصل را هجران مکن!
می گفت: ما بچه ها، خیلی وقتها چوب ندانمکاری و اشتباه خانواده و پدر-مادرمان را میخوریم.
امروز فهمیدم که راست می گفت...
دعایش کنید.
یا علی مددی
توضیح: این موضوع ربطی به شخص و خانواده من ندارد. خدای ناکرده نگران نشوید.
به نام خداوند بخشنده مهربان
۱.
«هیچ زمانی طولانیتر از دوران موقت نيست.»
اين را نگفتم تا در مورد ازدواج موقت مطلبي بنويسم، از بس اين روزها در مورد اين قضيه در روزنامهجات مطلب ديدهام، اين شكلي
شدهام.
اين ضرب المثل شده حكايت وبلاگ ننوشتن ما در اين يك ماه اخير كه شايد ممكن بود بيشتر از اين نيز به طول بيانجامد. مثل وقتهايي كه جنگ اندك اندك به سردي ميگرايد و به سمت وقفهاي موقت نزول ميكند. از اين وقفهها در ميانه جنگها، بسيار پيش ميآيد. مثل يك قرار ناگذاشته. براي انتقال مجروحها و جنازهها. براي تجديد قوا. براي سامان دادن دوبارهي سپاه...
۲.
شكر حق را كآن دعا مردود شد من زيان پنداشتم و آن سود شد
بس دعاها كآن زيانست و هلاك وز كــــرم مينــشنـود يـزدان پاك
در اين مدت اين دو بيت شعر از مولانا به طرزي عجيب برايم اثبات شد. خدا را شكر كه دادنش رحمت است و ندادنش هم!
۳.
ابي بصير گويد: از حضرت امام صادق (عليه السلام) سوال كردم كه حد توكل چيست؟
فرمودند: يقين.
عرض كردم حد يقين چيست؟
فرمودند: با وجود خدا از هيچ چيز نهراسي.(۱)
گفتم جنگ. گاهي اوقات كه در "جنگ" از نفس ميافتي، هيچ چيزي به اندازهي گنجينههاي فكري كه از قبل ذخيره كردهاي برايت كارساز نيستند. شايد حتي دعا و نماز و ... همانند مُسَكِن عمل كنند ولي به اندازهاي كه اين گنجينهها موثرند، تاثيرگذار نباشند.
اين گنجينههاي فكري ميتواند جملهاي از يك كتاب كه سالها قبل خواندهاي، بريدهاي از يك روزنامه كه سبزي فروش لاي آن سبزي پيچيده، يك بيت شعر، ديالوگي از يك فيلم و يا حديثي از يكي از معصومين (عليهم السلام) باشد؛ يا هر چيز ديگري كه تو را به فكر وادارد و حكم جرقهاي داشته باشد و سپس راه را برايت روشن كند تا بتواني به راهت ادامه دهي...
۴.
گفت: "ما بزرگترين شگفتي خودمان هستيم.
اگر به اندازهي دانهي شني ايمان داشته باشيم، ميتوانيم آن كوهها را جابهجا كنيم. همين را ياد گرفتم. و امروز وقتي سرشار از احترام، به واژههاي خودم گوش ميدهم، تعجب ميكنم.
حواريان ماهيگير بودند، بيسواد و نادان بودند. اما شعلهاي را كه از آسمان فرود آمده بود، پذيرفتند. از جهالت خودشان خجالت نميكشيدند. به روح القدس ايمان داشتند.
اين عطيه مال كسي است كه آن را بپذيرد. فقط كافي است بپذيرد، بپذيرد و از اشتباه كردن نترسد.(۲)
۵.
باران ريزي باريدن گرفت. سرم را پايين آوردم و جلو پالتوم را بستم. از شنيدن بقيه ماجرا ميترسيدم. بعد مافوقم گفت: "راههاي بسياري براي خدمت به خدا هست. اگر فكر ميكني سرنوشتت اين است، دنبال همين برو. تنها، كسي كه شاد باشد ميتواند شادي بپراكند."
جواب دادم:
"نميدانم اين سرنوشت من هست يا نه. وقتي تصميم گرفتم وارد اين صومعه بشوم، به آرامش رسيدم."
گفت: پس برو و هر شك و ترديدي را از بين ببر. در دنيا بمان، يا به صومعه برگرد.
اما هر كدام را انتخاب كردي، بايد با تمام وجودت آنجا باشي. يك قلمرو شقه شده در مقابل حملهي دشمن تاب نميآورد. يك انسان شقه شده نميتواند با متانت با زندگي رو به رو شود.
دستش را در جيبش برد و چيزي به من داد. يك كليد بود...(۳)
يا علي مدد است