تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

اصفهان، شهر گنبدهای فیروزه ای ست...

اين عکسها، ماحصل مکثهایی ست کوتاه، میان پرسه هايی شتابزده، در تازه ترين سفرم به زادگاهم!
پیشکش به همه ی دوستان و میهمانان چای نبات که از زیبایی و زيبايي شناسي بهره ای دارند.

مصلاي الغدير دانشگاه اصفهان

كاشي كاري هاي داخل مسجد امام اصفهان

كاشي كاري زير گنبد مسجد امام اصفهان

كاشي كاري هاي داخلي مسجد امام اصقهان

ورودي مسجد دانشگاه اصفهان

پل خواجو

پل چوبي اصفهان

پل خواجو

پل خواجو اصفهان

ميدان امام مسجد امام (عكس از داخل ماشين در حال حركت)

پل خواجو

ميدان امام اصفهان. عالي قاپو

(دوربين: سايبر شات سوني مدل اچ ۲)

يا علي مددي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/30ساعت 5:29  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

قسمتي از گورستان تخت فولاد اصفهان

سياره‌ي رنج... جايي كه خفتگانش را جز نهيب مرگ، چيزي بيدار نخواهد كرد... [شهيد آويني]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/27ساعت 23:52  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

...و داستان غم انگيزي‌ست:
                              دستي كه داس را برداشت
                                                               همان دستي‌ست كه يك روز
                                                                                                 در خواب‌هاي مزرعه، گندم كاشت.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 0:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

با هر انسانی دو فرشته است که او را حفظ می‌كنند، و چون تقدير الهي فرا رسد، تنهايش مي‌گذارند،
كه همانا زمان عمر انسان، سپري نگه‌دارنده است.

[حضرت علي عليه السلام|نهج البلاغه|حكمت ۲۰۱]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/19ساعت 5:22  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 ثمره ی بیست و هفت سال انقلاب فرهنگی آقایان!

نقاشي‌هاي دانشجويان روي ميزي در ميانه كلاس چيده شده است. استاد! (۱) كنار ميز نشسته و دانشجويان گرداگردش حلقه زده‌اند. يكي دو نفر روي ميز نشسته‌اند و از پهلو نظر مي‌دهند. ديگران هم هر كدام از سمتي دستي دراز كرده‌اند و چيزي مي‌گويند. دانشجويان فرشتگان ذهني خود را به تصوير كشيده‌اند و يكي از همه، فرشته‌اي است كه از نعمت جعد مشكين محروم است! استاد مي‌گويد: يعني چه، چرا فرشته‌ات مو ندارد؟ قشنگ نيست! و دانشجويان شروع به اظهار نظر مي‌كنند. يكي استاد را تاييد مي‌كند، يكي بيشتر حتي، فرشته بي‌مو را تقبيح مي‌كند و يكي از آن ميانه - دختري چادري- لب مي‌گشايد كه: ربطي ندارد...! استاد سر بلند مي‌كند كه: تو حرف نزن. زير روسري خودت هم حتماً مو نداري كه اينطور خود را مي‌پوشاني؟! و در چشم به هم زدني، دست دراز مي‌كند. لبه روسري دخترك را بالا مي‌زند و حلقه‌اي از زنجيره‌ي عصمتش را بيرون مي‌كشد كه: آي بچه‌ها ببينيد، هاجر هم مو دارد! هاجر شوكه شده است و در صداي خنده حماقت‌بار دانشجويان آواري از تصاوير وهم انگيز بر سرش خراب مي‌شود.
این اتفاق بعد از جریان توهین نشریات دانشجویی دانشگاه امیرکبیر درست عصر روز سه‌شنبه يازدهم ارديبهشت‌ماه يعني درست يك شب قبل از سالروز بزرگداشت مقام بلند و انسان ساز معلم در دانشگاه تهران رخ داد.


(۱) نورالدين زرين كلك (متولد 1311) از سال 1336 در مجموعه هنر «دربار شاهنشاهي» مشغول به فعاليت شد و بطور همزمان سرپرستي ايرانياني كه مؤسسه انتشاراتي فرانكلين را ياري مي كردند بعهده داشت. انتشارات فرانكلين در تهران به طور رسمي شعبه ايراني مؤسسه فرانكلين آمريكا بود و در ذيل شناسنامه كتاب هايي كه منتشر مي كرد، مي نوشت: «با همكاري سفارت آمريكا در تهران»... بقیه در ادامه مطلب

گزارش ایسنا
ادامه اخبار و جریان اعتراضات دانشجویی را به همراه لینکهای مرتبط  اینجا ببینید. 

اینجا را حتمن ببینید:
کدام بدترند؟!
کاراکتر پدر انیمیشن ایران، از اولش هم بدمن بود...
 (بهترین یادداشتی است که در این باره دیده ام)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 17:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


سکوت، تنها صدای خدای ماست.


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 11:59  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

دوازدهم اردي‌بهشت، سال‌روز شهادت استاد مرتضي مطهري و روز بزرگ‌داشت مقام معلم را به همه‌ي معلمان زحمت‌كش و علي الخصوص به دوست عزيزم برادر بزرگ‌تر تبريك عرض مي‌كنم و برايش آرزوي موفقيت و سلامتي دارم.
كتاب "امدادهاي غيبي در زندگي بشر" يكي از كتاب‌هاي جالب شهيد مطهري‌ست. توي قسمتي از اين كتاب پيرامون مبحث رشد اسلامي و نشانه‌هاي آن مطالبي نگاشته شده و به طور مختصر به هر كدام از آن‌ها پرداخته شده است. مواردي از قبيل ابنيه تاريخي، دانشمندان اسلامي، مقررات اسلامي، قدرت پيش‌بيني و... كه هر كدام از آن‌ها به نوبه خود، جالب و قابل تامل است. هم‌چنين در مورد علائم مثبت بي‌رشدي مواردي را ذكر مي‌كند كه مطلب زير به يكي از همين موارد تحت عنوان "حساسيت‌ها" مي‌پردازد.

يكی ديگر از علائم رشد و بی‌رشدی، حساسيت‌های اجتماعی است، جامعه‏ها در حساسيت نشان دادن‌ها با يك‌ديگر اختلاف دارند. اشتباه است اگر خيال كنيم كه يك جامعه به اصطلاح دينی‏ حساسيت‌هايش هميشه رنگ و شكل دينی دارد و احيانن انگيزه دينی هم دارد، ولی آيا اگر حساسيت‌ها در موضوعات دينی بود و حتی انگيزه‏ها هم دينی بود كافی است كه آن حساسيت‌ها را با آن دين و مصالح آن دين منطبق بدانيم؟ جواب اين‌ست: نه، نكته مهم همين جا است.
گاهی مردم به علل خاص اجتماعی درباره بعضی مسائل بسيار اصولی دين‏ حساسيت خود را از دست می‏دهند، گوئی شعورشان نسبت به آن اصول خفته است‏، به چشم خود می‏بينند كه آن اصول پايمال می‏شود ولی به اصطلاح ككشان هم نمي‌گزد. ولی در باره بعضی مسائل كه از نظر خود دين جزء اصول نيست، جزء فروع‏ است، يا احيانن جزء فروع هم نيست، جزء شعائر است، يا خير جزء اصول‏ است ولی بالاخره اصلی است در عرض اصل‌های ديگر، آن چنان حساسيت نشان‏ می‏دهند كه حتی توهم خدشه‏ای بر آن، يا شايعه دروغ خدشه بر آن، آن‌ها را به جوش مي‌آورد. گاهی هم حساسيت‌های كاذب در جامعه به وجود مي‌آورند يعنی مردم در باره‏‌ي اموری حساسيت نشان می‏دهند كه دليلی ندارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/12ساعت 2:42  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

به مناسبت دهم اردی بهشت روز ملی خلیج فارس 

persiangulf

آقا اجازه!
عرض داشتیم خدمتتان
"خلیج من فارس است نه عربی"
و
"جزایر سه گانه ام مطلقا ایرانی است نه اماراتی"

و این تفکر غلط است که ناوگان آمریکا

حتی اگر همه طیاره هایم را (از مسافر کش گرفته تا باری)
در هر کجای این گنبد آبی متلاشی کند.
و حتی اگر تمام لنج ها و صیادان و تورهای سرزمین مادری ام را (فقط با یک نیشخند) بچاپد.
و حتی اگر از نفت کش های صادرات نفتی ام باج سبیل بخواهد.
و حتی اگر ناو و ناوچه های جنگی اش را (هزار تا هزار تا) مانورینگ کند.
و حتی اگر...

می تواند و حق دارد اسم خلیج را هم خودش انتخاب کند.

 اسم خلیج را نقشه های تاریخی انتخاب می کنند.
یا شاید در نمایشگاه های وزارت خارجی.
و باید بدانید که مردم من روی اسمهای تاریخی حساسند.
و بعضی مسئولین من آنقدر که اسم تاریخی فارس غیرتشان است،
خلیجش نیست!

مگر تاریخ را نخوانده اید؟
اسم کوروش کبیر را می پرستیدیم ولی وجب به وجب سرزمینش را به انگلیس و روس خیرات می کردیم.
رندی می گفت:
"خلیج فارس نه فارس است نه عربی. فی الحال آمریکایی است!"
والله اعلم.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 2:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

دو نیمه ی سیب

تندی مکن برادر هم سر نوشت من
دیگر میازمای در آتش سرشت من

ما هر دو تن، دو نیمه ی سیبیم، عین هم
آیینه بر مگیر به سیمای زشت من

فکری برای دوزخ امروزمان بکن
ارزانی تو باد به فردا بهشت من

دلخوش مشو کلوخی اگر گرد کرده ای
در کوره پخته می شود امسال، خشت من

با کشت خویش و موج علفها چه می کنی؟
گیرم که خوک هم بچرانی به کشت من

محمد کاظم کاظمی

جمله دوستانی که در زمره مخاطبین فهیم(!) پست قبل (شوخی با...) بوده اند (به خصوص آنهایی که کامنت گذاشته اند) حتمن کامنتهای پایانی من را برای آن پست بخوانند. ممنون.
یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 2:3  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

ممنوع

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/07ساعت 20:30  توسط محمد جواد ملکوتی 

هواللطیف

 

گرگ یک بار دیگر اطراف را پایید، موهایش را مرتب کرد و در خانه ی شنگول، منگول و حبه ی انگور را زد.
در با آیفون تصویری باز شد. بز زنگوله پا سرش را از پنجره ی طبقه ی دوم بیرون آورد و گفت:
"سلام. بچه ها نیستن. بیا بالا..."


بینی اش را خاراند و گفت:
"بوی سوپ وسوسه ات نکند. 
شاید خانواده ی یک گارسون گرسنه بماند.
پسرم! مگس بودن سخت است..."


گذاشت تمام حرفهایش را بزند. می خواست طرف - جوانی که روبرویش روی صندلی نشسته بود - یقین کند فرصت کامل برای دفاع از خودش را داشته. دوست نداشت چیزی ناگفته باقی بماند. وقتی مطمئن شد آخرین کلمات را هم شنیده آرام گفت:
"شاید خدا تو را ببخشد... من نمی توانم!"
و صدای شلیک در اتاق پیچید


همیشه می گفت: "ماها اگر سرمان هم برود از رفیقمان دست نمی کشیم".
سرش رفت. رفقایش زود تر رفته بودند.


هر وقت به صدای او گوش می کردم به نظر می رسید که انگار او در دل اتاق تاریکی با خودش حرف می زند و در حال جستجوی توجیهی برای یک دوره اعمال سرشار از خطاست. خیلی تلاش کردم از شرش خلاص شوم. کار آسانی نبود ولی بلاخره موفق شدم. زندگی بدون وجدان راحت تر بود.


یه سوال علمی: (فقط برای جواد)
تو می دونی چرا دخترا صبح ها که از خواب پا می شن چشماشونو می مالن؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/02/05ساعت 19:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان  

هر روز{۲+۲+۲+۲+۲} بار دروغ مي‌گويم:
 [خدايا تنها تو را مي‌پرستيم و تنها از تو ياري مي‌جوئيم!]
«اياك نعبد و اياك نستعين»
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/02/04ساعت 4:6  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

با يكي از دوستام به نام ميم احدي، كنار زاينده رود در حال قدم زدن بوديم كه از كلانتري باهاش تماس گرفتن و گفتن كه مادر بزرگش رو گرفتن و ...
 ازش پرسيدم چي شده؟ گفت: نيروي انتظامي مادربزرگم رو گرفته. گفتم آخه براي چي؟ مادربزرگت كه دعاش ترك نيميشِد. گفت آخه امروز شروع طرح مبارزه با بدحجابي بوده. مادربزرگم با دوستاش رفته بودن سينما، فيلم اخراجي‌ها رو ببينن، بعد كه از سينما اومدن بيرون پليس بهشون گير داده كه اين چه وضعيه، شما بايد خودتو اصلاح كني؛ مادربزرگم هم زير بار نرفته، از اونا اصرار و از مادربزرگ امتناع، بعدش مادربزرگ عصبي شده و زده توي گوش يكي از اين پليسا، اونا هم دستگيرش كردن. حالا هم گفتن كه بايد براش لباس مناسب بيارين و تعهد بده که دیگه از این کارا نکنه تا آزادش كنيم. 
بعد ادامه داد كه پدربزرگم هم چند سال پيش به خاطر همين كاراي مادربزرگم سكته كرد.
هي مي‌گفت: آخه زن، دست بردار از اين كارات. سني ازت گذشته. از نوه‌هات خجالت بكش مثلن تو بايد براي اونا الگو باشي. اين حقوق بازنشستگي هم كه من مي‌گيرم كفاف اين قرتي بازي‌هاي تو رو نمي‌ده. ولي مادربزرگ گوشش به اين حرفا بدهكار نبود؛ كار خودش رو مي‌كرد. آخرش هم پدربزرگم از بس حرص خورد افتاد و مرد.
خلاصه دردسرتون ندم باهاش رفتيم كلانتري يه بيست تومن جريمه رو پياده شد تا مادربزرگش رو آزاد كردن.
البته از وصف اين مادربزرگ همين بس كه ايشون امسال يكصد و هشتمين بهار عمرشون رو ديدن. قبلنا هم واسه يكي از دوستام به نام مهدي ش ص رفته بوديم خواستگاريش كه از مهدي ش ص خوشش نيومده بود و خلاصه مراسم به هم خورد و اين سعادت نصيب رفيقمون نشد.
عكس مادر بزرگ رو هم براتون گذاشتم
این‌جا ببينيد. ديگه قضاوت با خودتون.


توضيح مهم: هر گونه تشابه اسمي و مکانی در داستان فوق كاملن اتفاقي‌ست.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت 0:54  توسط محمد جواد ملکوتی  |