تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

یاد داشت هایی به وقت ترمینال
(قسمت دوم)

دیر یاد داشتی بر سومین سفر جنوب نوروز امسال

کل برنامه از یک برخورد ساده در حیاط دانشکده شکل گرفت. دقیقن جلوی سلف بود. یک بعد از ظهر زمستانی از روزهای بهمن ماه. یادم هست (همچی می گه "یادم هست" انگار داره از بهمن ۵۷ می گه!) آنموقع مشغول راست و ریس کردن کارهای اردوی مشهد خودمان بودم. داشتم توی حیاط می چرخیدم که شدم نفر سوم یک گپ دو نفره و با بریده شدن رشته ی کلام، در مقابل پیشنهاد یک سفر چند نفره در نوروز ۸۶ قرار گرفتم (یا شاید هم اون در مقابل من قرار گرفت! شاید هم هر دو مقابل هم؟ حالا خیلی گیر نده) و دادن پاسخ منفی از سوی چون منی چنین دیوانه ی سفر غیر ممکن بود (و هست). و با این پاسخ در عمل ۲ نفر به سه نفری که تا پیش از این پای کار بودنشان مسجل شده بود اضافه شد! ولی هنوز یک سوال اساسی باقی مانده بود: کجا قرار است برویم؟!

برای یافتن پاسخ این سوال دو جلسه ی مهم تشکیل شد که در هر دو غایب بودم. ولی حمایت معنوی و دادن نظر از راه دورم را قطع نکردم. اولی در دهه اول محرم بود که اصفهان بودم. دومی را هم الان یادم نیست کجا بودم! آنچنان هم مهم نبود. نفس همسفر بودن با این آدمها از هر چیز برایم مهمتر بود (و هست.)

بگذریم... طبیعی بود که منطقه ی هدف جایی در پایین نقشه ایران است ولی اینکه چپ برویم یا راست یا وسط، کم برویم پایین یا زیاد، با تعیین اولویت ها منوط شد به ظرفیت خالی اسب های آهنی رجا در فروش اینترنتی.

نهایتن بلیط رفت به مقصد اندیمشک و بلیط برگشت به مبدا اهواز صادر شد. هر نفر ۹۰۰۰ تومان!
و در این فاصله نفر ششم هم اضافه شده.

حتی جلسه ی هماهنگی که قرار بود مسیر و مواد و وسایل لازم در آن مشخص شود را به همراه یک دست دل و جگر از دست دادم. رفته بودم جنوب. خوزستان. مناطق جنگی. سفری به اسم ققنوس. شاید خیلی هم هم لازم نبود. ما دوره های لازم را دیده ایم!  
فقط نماینده رسمی ام حضور داشت و حتی برایم مسئولیت نیز به عهده گرفت. مسئولیتی بس خوشایند! شک نکن هر چیزی که سر و کارت را با پول زیاد کند خوشایند است. شدم مادر خرج گروه. تصحیح شده اش برای من می شود پدر خرج! خیلی سخت است آدم هم مادری کند و هم پدری!!

القصه سفر اول جنوب تمام شد. دومی را هم رفتیم. بعدش رفتیم اصفهان و دور سوم از اصفهان کلید خورد. بلیط ساعت ۱۱ صبح روز یکشنبه ۵ فروردین تعاونی همسفر به مقصد تهران... خواهر کوچکتر با چهره ی ناراضی، خواهر بعدی بد جوری شوخی اش گرفته، حسین برادرم مثل همیشه آرام و لبخند بر لب، مادرم چون دفعات قبل از زیر قرآن ردم کرد و ذکر همیشگی را یا آور شد و پدر که آخرین کسی بود که در ترمینال بعد از بوسیدن دستش با او خداحافظی کردم...

در طی روزهای قبل آنقدر تلفن و اس ام اس حاوی پیغام تهدید و خواهش و دستور و بیم و امید و بشارت انذار در مورد دیر رسیدن و حتی نرسیدنم دریافت کرده بودم که موجب شد یکراست از ترمینال جنوب بروم راه آهن و نزدیک دو ساعت مانده به زمان حرکت در ایستگاه راه آهن تهران باشم!

حالا این دو ساعت را چه غلطی باید خورد؟! اول از همه اس ام اس "سک سک! من اول رسیدم!" برای همسفرها. حالا با این همه بار و بندیل و کوله که نمی شود تکان خورد. گرسنه ام و سخت نیازمند دستشویی. اولی را می شود تحمل کرد و دومی... ولی اینها را نمی شود تنها گذاشت به امان خدا. آن هم در این شلوغی. باید فراموشش کنم. بهتر است گوشه ای بنشینم و سرگرم شوم تا یک نفر برسد. اینها که هنوز هیچ کدام حتی از خانه راه نیفتاده اند. آهان! توی کوله ام کتاب داستان دارم. "داستانهای شهر جنگی" حبیب احمد زاده... قدری که می گذرد حس می کنم مشکل جدی تر از این حرفهاست... اس ام اس در خواست کمک می فرستم... تنها جواب دلگرم کننده این است "مقاومت کن! نیرو ها در راهند..." فشار دارد کم کم طاقت فرسا می شود...

 ادامه دارد...
ان شا الله


یاد داشت‌هايي به وقت ترمينال(۱)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/29ساعت 22:31  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

پای کار بودن، (آن هم در همه ی زمانها و عرصه ها) خصوصیتی است که در کمتر آدمی به طور مداوم حلول می کند.
داستان این تصاویر، داستان پای کار بودن ۴ دوست است که بعد از ریزش زیاد موجه و غیر موجه  آدمهای یک قرار جمعی پرتعداد (البته از نظر بنده. وگرنه همه از نظر خودشان موجه تشریف دارند. مگر اینکه کمی با خودشان رو راست باشند!) در تجربه ای بدیع دست کم ۳۰ ساعت را در مسیرهای کوهستانی شمال تهران فارغ از هر دغدغه و دل مشغولی پا به پای هم راه رفتند و گفتند و خندیدند و خواندند (با صدای بلند!) و کمک به هم نوع نمودند (!) و برف بازی و سرسره بازي کردند و به تماشا نشستند و خوابیدند و خوردند و راه رفتند و خوردند و راه رفتند و خوردند و...!!
عکس هم گرفتند!

عصر از درکه به پناهگاه پلنگ چال، توقف شبانه در پناهگاه پلنگ چال. صبح حرکت به سمت ایستگاه ۵ توچال. ظهر توقف در ایستگاه ۵ تله کابین. بعد از ظهر حرکت به سمت ایستگاه ۱. عصر توقف در ایستگاه ۲. شب پایان در ولنجک.

در این عرصات بی دوربینی (بعد از مفقود شدن دوربین سانی عزیز (خیلی عزیز! در حد جیگر! دوربینش که نه، خودش!) فهمیدیم دوربین امید هم تباهیده شده. خودم هم که هنوز به دنبال تامین اعتبار برای خريد هستم.) دوربین فسقلی مرتضی هاشمی توانست در ترکیب اصلی جای بگیرد و انصافا در پست تخصصی اش خوب بازی کرد... ببین آقا فردوسی پور! اطلاعات غلط به مردم نده... به همون مکه ای که رفتم! کل یوم همین يه دوربین رو داشتیم...

آنچه می بینید ۹ ثانیه است از ۳۶۰۰ × ۳۰ ثانیه! جای همه تان خالی... 
(برای دیدن تصاویر در اندازه بزرگتر موش واره را روی تصاویر ببرید و توضيحش را بخوانيد، سپس دکمه سمت چپ را بچلانید!) 

نفس عمیق بکشید!

توضيح ندارد!

والجبال اوتادا...

مدتي را هم با ابرها همنشين بوديم. حتي قسمتي از راه را هم بدرقه مان كردند...

جوجه كباب با ويوي شهر تهران!

باد بزن انساني! ولي خداييش اين سينا عجب نفس حيدري اي داره!

"ايستگاه شتاب مطلق ژئو ديناميك زلزله و كاليبراسيون توچال!" اينو رو قبر اين مرحوم نوشته بود. فكر كنم خارجي بوده! شايدم گور دسته جمعيه! ما كه هم خرما خيرات كرديم هم فاتحه خونديم...! خدا همه رفته ها رو رحمت كنه...

الا بذكر الله تطمئن القلوب...

آن بالاها هنوز كلي برف هست. خيلي زياد. آنقدر كه اگر بي دقت باشي تا زانو و كمر تويش فرو مي روي...

 نتیجه اخلاقی هم این است که این سفرهای پر تعداد و کم فاصله که بدون استثنا همه اش خوش می گذرد بد جوری ددری ام کرده. و "ول گوش" بودنم (ترکیبی است از ولگرد و بازیگوش) را تشدید. خوب یا بدش را نمی دانم... الخیر فی ما وقع...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 0:22  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

از ديار حبيب

این مطلب را با همین تیتر به درخواست دوستی به عنوان گزارش برای پیش شماره سوم ماهنامه ی طلوع (نشریه خبری - اطلاع رسانی ادبیات داستانی) نوشتم. مفصل و بلند است، اما حیفم آمد شما نخوانید.
لازم است تشکر کنم از 
چشمه ی عزیز برای ویرایشی که قرار بود بر این متن انجام دهد و مقدور نشد. متن کامل در ادامه مطلب هست. 
(اگر حوصله یا وقت خواندن ندارید می توانید به بند های اول و آخر (با رنگ متفاوت) و همین دو بند صفحه اول بسنده کنید.)

... تيمهاي خبري مختلف متشكل از عكاس و تصوير بردار و خبرنگار حياط كوچك مسجد را قرق كرده اند. شخصيت براي مصاحبه كردن و موضوع براي پرداختن آنقدر زياد هست كه هر يك به نوعي مشغول باشند.
كفشها را به كفشداري مي سپارم، در ازايش شماره اي مي گيرم و به سمت ورودي شبستان مي روم... فكر مي كنم به اينكه آيا وزير هم بايد كفشهايش را اينجا تحويل بدهد؟... با كفش كه نمي شود وارد شبستان شد؟ ... حتمن محافظ ها آن را تحويل كفشداري مي دهند و پس مي گيرند ... يا نه؟! ... اينكه از نظر امنيتي ايراد دارد... ندارد؟ ... خوب خودشان نگهش دارند ... اصلن كسي چه كار به كفش وزير دارد؟! ... راستي! اگر كفشهاي وزير ارشاد مملكت گم شود چه؟!! ...

...از قبل براي خبرنگار ها فكر شده. حتي براي استقرار خبرنگارهاي خانم در طبقه پايين. چند رديف صندلي در گوشه اي جايگاه خبرنگاران را تشكيل مي دهد. سراغ دوستمان آقاي فلاح پور كه مي دانم سخت درگير هماهنگي و برگزاري مراسم است را مي گيرم. با چند سوال مي يابمش و خودم را معرفي مي كنم. بعد از سلام و خوش و بش راهنمايي ام مي كند به جواني خوش سيما و البته خوش برخورد. اسم و رسمم را مي پرسد و آن را در ليستي ثبت مي كند، كارتي تحويلم مي دهد، مي خواهد آن را روي سينه نصب كنم و هرجايي كه دوست دارم و راحتم مستقر شوم. نگاهي به كارت مي اندازم: روي زمينه اي سبز و سفيد با فونت بزرگ نوشته: خبرنگار...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 0:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

چرا من دوست دختر ندارم؟!

اين مطلبيه كه حدودن هشت ماه پيش توي هفته نامه‌ي تايم به چاپ رسيده. اين هفته نامه كه هر از چندي ويژه‌نامه‌هايي را با موضوع خاص منتشر مي‌كند، در يكي از شماره‌هاي خود دست به ابتكار جالبي زد و موضوع ويژه خود را به نوجوانان اختصاص داد؛ و در راس آن به سيزده ساله‌ها كه مدخل اين دوران سني به شمار مي‌‌آيند.
در اين ويژه‌نامه مطالب متعددي از جمله مصاحبه و گفتگو و نظر سنجي از سيزده ساله‌ها وجود داشت.
اما يكي از بخش‌هاي بسيار جالب اين نشريه نوشته‌هاي خود نوجوانان بود.
سيزده نوجوان سيزده ساله، سيزده مطلب را با موضوع مورد نظر خود براي اين مجله نوشتند.
مطلب زير هم يكي از آن سيزده مطلب است كه توسط " آرمان راوترن" كه يك مسلمان آمريكايي است نوشته شده است. مطالبي كه او نوشته، از اين جهت اهميت دارد كه از ديدگاه يك نوجوان به يكي از مسايل مهم آن‌ها نگاه شده است و آن را نقد مي‌كند.
از سويي ديگر، سطح فكر و قدرت فهم  آرمان از مسائل اعتقادي و موضع مستحكم او در اين مورد، واقعن مثال زدني و تحسين برانگيز است و براي بعضی از ما كه ادعاي مسلماني‌مان مي‌شود (البته اكثرن مسلمان "نومن ببعض و نكفر ببعض" هستيم) با يك ديد كلي و تعميم به ديگر مسائل و مواردي كه در طول زندگي با آن سر و كار داريم، مي‌تواند درس آموز و هش‌دار دهنده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/20ساعت 2:31  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

ياد داشت هايي به وقت ترمينال
(قسمت اول)

كجا بودي؟! نبودي...!

سلام!

اين اولين پست امسالم است.
هي... هي! شلوغ نكن! آن يكي پست را روز 23 اسفند كه داشتم مي رفتم سفر (سفر! عجب پر مغز است اين واژه!) ثبت موقت كرده بودم. و جواد عزيز "به دليل پاره اي اشكالات فني"  (آره جان شكمش!!) سه روز دير (۳ فروردين) ثبتش كرده بود.
اصلن به تو چه؟! هزار تا قبل از اين هم كه در اين ده بيست روز نوشته باشم اين اولين پستم در سال جديد، سال ۸۶ است (بايد بيشتر تمرين كنم كه نگويم ۸۵، بساط يك ماه اول هر سالمان است اين ثبت جابجاي تاريخ ها) چون من مي خواهم باشد. (بچه پر رو!)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 3:27  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

اسمش این بود: نمایش‌گاه پيچك. دم در وروديش خيلي شلوغ بود. فهميدم كه بليطي نيست! رفتم جلو، يه خانم و آقا جلوي در ايستاده بودن و مانع هجوم جمعيت مي‌شدن و ده نفر ده نفر مي‌فرستادن داخل. ده تا مرد، بعد از چند دقيقه، ده تا زن (شايدم بر عكس). رفتيم داخل. يه راهرو بود پيچ در پيچ. تاريك بود البته نه زياد (دو تا عكس اول به همين دليل تيره شده، يادم رفته بود فلاش دوربين رو بزنم) پيچ اول رو كه رد كرديم يه خانم محترم منتظرمون بود كه به محض ديدن ما شروع كرد به توضيح دادن. داستان حضرت يوسف و...
كل نمايش‌گاه پيچ در پيچ طراحي شده بود؛ توي هر پيچي كه مي‌رسيديم يه خانم ايستاده بود و توضيح مي‌داد. 
و موضوعش هم بيش‌تر در زمينه‌ي حجاب و عفت و حيا و ... بود.
البته چيز زيادي براي ديدن نداشت الا همين پوسترهايي كه ازشون عكس گرفتم. يعني بيشتر بر مبناي توضيحاتي بود كه اون خانوما مي‌دادن.
 كل بازديدم از اين نمايش‌گاه بيشتر از هفت هشت دقيقه نشد كه از اين هشت دقيقه، نه دقيقه‌اش صرف گرفتن عكس شد! (چون جمعيت بيرون زياد بود و مجبور بوديم سريع تر حركت كنيم.)
  

»
توضيحات بيش‌تر را با نگه داشتن اشاره‌گر موس بر روي عكس‌ها ببينيد.

                 توضيحات پوستر: روانشناسان مي گويند افرادي كه از پوشش نامناسب و آرايش هاي تند و زننده استفاده مي كنند داراي اختلال شخصيت هستند

 برای دیدن بقیه عکس‌ها بر روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت 3:34  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

امیدوارم تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و بهره‌ي كافي از اين ايام برده باشيد.
اين گزارش تصويري كوتاه مربوط ميشه به يكي از چهار كمپي كه نوزوز امسال ستاد رفاه مسافران نوروزي اصفهان  براي مسافران در نظر گرفته بود. و شامل دو قسمت مي‌شه كه قسمت اول رو الان داريد ملاحظه مي‌كنيد.
قسمت دوم هم  مربوطه به يك نمايش‌گاه كه توي همين كمپ! تشكيل شده و ان شاءالله توي پست‌هاي بعدي مي‌بينيد.
البته اگر براي گرفتن عكس چند روزي زودتر اقدام كرده بودم عكس‌هاي بهتري نصيبم مي‌شد كه بنا به دلايلي (همون قضيه دربون جهنم و قير و قيف و...) اين امكان ميسر نشد.
توضيحات بيش‌تر را با نگه داشتن اشاره‌گر موس رو عكس‌ها ببينيد.

                  شركت مخابرات اينجا هم دست از سر مردم بر نداشته بود و يه چاه براي مردم كنده بود.

 برای دیدن بقیه عکس‌ها بر روي ادامه مطلب كليك كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/14ساعت 2:47  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

 سلام

بهار، بهانه‌ی گفتگو ست.

گفتن از تلاش و طبیعت و تحول.

شنیدن از شور و شکوه و شکفتن!

                    ديگر روز

دیگر روز، نوروز از راه می رسد. با لحظه‌هایی سراسر فرصت.

با فرصت‌هایی لبریز از امید

امید

امید!

این مفهوم جادویی همیشه تاریخ! که انسان بدان زنده است.

می رسد و ما را با خود می برد.

تا روزی دیگر و بهاری دوباره،

تا سلامی دوباره،

پایدار باشید و دل خوش،

به آنچه نعمت‌هایی ازلی و ابدی‌اش می‌خوانند

چنین باد به لطفش و به حق اولیائش.


 


* اين پست قرار بود اول فروردين ماه هشتاد و شش ثبت بشه كه به دليل پاره‌اي اشكالات فني، امروز ثبت شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 23:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  |