تبليغاتX
چای ‌نبات

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدايا! يك واقعه و اين همه درس؟
آيا يك واقعه اين همه درس به من داد يا اين من بودم كه از يك واقعه اين همه درس گرفتم؟
نه اينكه حس تازه‌اي را تجربه كرده باشم، نه، حسي بود كه دوباره در من زنده شد...
امروز با تمام وجودم درك كردم كه...
...دنيا اصلن جاي عادلانه‌اي نيست و اين‌كه عدالت هم مثل همه‌ي واژه‌هاي قشنگ ديگر، چه واژه‌ي مضحكي شده است اين روزها.
و حرف آن پيرزن فلج را كه مي‌گفت: خوب كسي را خدا هشته‌اند(هشتن=گذاشتن)، اباالفضل نگه دارش باشد!
و اين‌كه خداوند خير محض است و هر بدي و زشتي كه هست از جانب خود ما انسان هاست.
و اين‌كه در دنياي امروز، كسي براي عزت نفس انسان، ارزشي قائل نيست.
و فهميدم به آن‌چه مي‌شنوم كه هيچ، به آن‌چه كه مي‌بينم هم نبايد اطمينان كرد. ديگر كار از اين حرف‌ها هم گذشته است.
و به من يادآوري شد كه همه‌ي كارهاي خداوند حكمتي دارد كه ما از دركش عاجزيم و ما اصلن حق اعتراض نداريم و بايد راضي به رضاي خداوند باشيم.
امروز فهميدم از حرف‌ها تا واقعيت‌ها و حقيقت، ميلياردها سال نوري و بلكه بيشتر فاصله است.
و فهميدم كه حس انتقامي ديرين در من بيدار شده است، كه با كشتن ده‌ها "نفر" هم فروكش نخواهد كرد، نه حالا وقتش نيست بايد صبر كرد و تلاش كرد، بايد صبر كرد و تلاش كرد، بايد صبر كرد و تلاش كرد...
امروز فهميدم كه چه‌قدر دلم برايش تنگ شده، بيش‌تر از خيلي، و اين‌كه چه‌قدر جايش خالي‌ست و ما جايي برايش باز نكرده‌ايم...
خداوند به همه‌ي ما صبر عنايت فرمايد و عاقبتمان را ختم به خير كند.
ان شاءالله.

يا علي مدد است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 14:20  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

رفیق بد مثل ترکش توی نخاع است.

اگر بگذاری بماند همیشه آزار دهنده است و خطرناک، اگر هم بخواهی نباشد ممکن است فلج شوی یا حتی زنده از عمل جراحی برنگردی.

 

۱) یک بار به جای "رفیق بد" بگذارید "بعضی از اطرافیان" و با تغییر مناسب شناسه فعلها جمله را یک بار دیگر بخوانید.

۲) اینجانب محمد مهدی شیخ صراف فرزند (حاج آقا)رضا متولد۱۳۶۳ صادره از اصفهان در سلامت روحی و جمسی کامل (آره جان خواهر محترم پدرم!) و به دور از هرگونه فشار اعلام می کنم در هنگام نوشتن این پست هیچ شخصیت حقیقی یا حقوقی را مد نظر نداشته ام و روی سخنم با هیچ فرد یا افراد خاصی نبوده و نیست و هرگونه شباهت ظاهری و باطنی و تناسب زمانی و مکانی تصادفی است.

۳) عاجزانه استدعا دارم (فارسیش می شه جون مادرتون!) هیچ کس به خودش نگیره. ولی خوب روش فکر کنید.

۴)در بعضی نسخ یک ضرب المثلی هست که وضعیتی را توصیف می کند شبیه به فضای قصار ذکر شده، در مورد نداشتن راه پس و پیش که به دلایل اخلاقی و این که این جا محل تردد زن و بچه مردم است از ذکر کامل آن معذوریم ولی جهت تقریب افکار می توانیم بگوییم در آن از اره ای صحبت رفته است که در جایی گیر کرده!

۵) مواظب باشید نه ترکش توی نخاعتون باشه نه ترکش توی نخاع کسی باشید.

۶) به شدت از اینکه کسی الان یاد "آژانس شیشه ای" بیفتد استقبال می کنم!
(ربطش ترکش بغل نخاع است!... همه بچه خیبری ها حاجی اند. بچه خیبری سوز داره، دود نداره... تو می دونی گردان بره خط گروهان برگرده یعنی چی؟!... بقیه همه عقب!... یه پرواز فردا صبح داره میره لندن، من و همسنگرم باید توی اون هواپیما باشیم...)

۷) ممنون به خاطر حمد ها و نباء های پست قبل!

۸) مخلص دربست بعضی ها هم هستیم!

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 23:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

مریض داریم...

مریض بد حال...

احتمالن خیلی هاتون می شناسیدش...

دعا کنید زود خوب بشه...

دعا...

هرکس می تونه برا سلامتیش یه "حمد" به نیت شفا با یه "نباء" بخونه. (سوره اول جزء ۳۰)

هر کس خواست کامنت بذاره که خونده توی پست قبلی بذاره.

هرکس هم خواست بیشتر بخونه ممنون می شیم.

...

بسم الله الرحمن الرحیم. عم یتسائلون. عن النباء العظیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/26ساعت 22:45  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

به نام خداوند بخشنده مهربان

چندي پيش، انجمن قلم ايران با همكاری موسسه فرهنگي شهيد آويني، انتشارات سوره مهر، حوزه هنري، سايت لوح، فرهنگ‌سراي پايداري، مؤسسه‌ الفن القدس و گروهی از دستگاه‌های فرهنگی - هنری داخلی و بين‌المللی، جشنواره‌‌ي "سلام بر نصرالله" را در رشته‌های شعر، داستان، قطعه ادبی، فيلم كوتاه، طراحی پوستر، وبلاگ نويسی و كاريكاتور برگزار كرد.
بنده نيز دو اثر ذيل را جهت شركت در بخش هنرهاي تجسمي/طراحي پوستر، براي اين جشن‌واره ارسال نمودم؛ كه اثر دوم جزو آثار برگزيده انتخاب شد ولي در نهايت به بخش پاياني مسابقه راه پيدا نكرد!

                   سلام بر نصرالله

                   سلام بر نصرالله

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت 23:49  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

                          وزيري هامانه وزير نفت 

 

1. سرما خوردم خفن، بدجور، جاي دشمنتون خالي! جونم بالا اومد تا اين دو سه تا خط رو تايپ كردم. فكر كنم يه سرماخوردگي ويروسي باشه از اینا كه تازگي ها مد شده. اين دو سه روز تقريبن مثل يك تكه گوشت قربوني، گوشه‌ي خونه افتادم. تب و لرز شديد، هذيون ... تا حالا اين جوري گرفتار نشده بودم. ازكار و زندگي افتادم. مزه‌ي هيچي رو هم نمي فهمم يعني زهر حلاحل با عسل طبيعيِ درجه‌ي يك گلپايگان برام يه مزه داره. ولی باز هم خدا رو شکر.

امور روزانه ام هم با پرداخت مقادير معتنابهي شيتيل، توسط اخوي عزيزم، جلال، در حال رتق وفتقه. 

الحمدلله به لطف خدا و نسخه‌اي كه مادر گرامي و پزشكان برايم پيچيده‌اند، بهبود نسبي پيدا كرده‌ام. گفته باشم، من فقط يه كسالت كوچولو دارم، پس فردا نريد شايعه درست كنيد كه من مُردما!!

2. باز هم سال روز پيروزي انقلاب اسلامي و دهه‌ي فجر و ... حتمن شما هم تا حالا ديديد كه بر مي‌دارن مقايسه مي‌كنن كه مثلن قبل از انقلاب چند كيلومتر جاده داشتيم و حالا چقدر بيشتر داريم يا مثال‌هاي ديگه كه نمونه‌اش كم نيست. و بعد هم نتيجه گيري مي شه كه انقلاب اسلامي خيلي خوب مي باشد.

البته ما منكر زحماتي كه در بخش هاي مختلف كشيده شده، نيستيم ولي اين جور مقايسه كردن هم منصفانه نيست. مثل اين مي مونه كه مقايسه كنيم كه قبل از انقلاب هشت ميليون نفر زير خط فقر بودن ولي الان بيست ميليون نفر زير خط فقر هستند. پس طبق همون نظر نتيجه مي گيريم كه انقلاب اسلامي چيزي جز فقر و بدبختي براي مردم نداشته.(كه با توجه به در نظر گرفتن كليه‌ي شرايط نمي تواند درست باشد) يا اينكه قبل از انقلاب تعداد افراد مبتلا به ايدز در حد صفر بوده ولي الان بين چهارده تا بيست هزار نفر مبتلا به ايدز وجود داره. و بعد هم نتيجه بگيريم كه ...

از اين نتيجه ها زياد ميشه گرفت ولي بايد منصفانه قضاوت كرد.

3. شنيديد كه مي گن "جوراب طرف رو پرچم كرد" شده حكايت اين روزهاي صدا و سيما براي تشويق مردم جهت حضور در راه پيمايي، البته بنده احتمالن بواسطه‌ي همون دليل بند يك از اين فيض عظيم محروم ميشم. خوش به حالتون مي تونيد بريد راه پيمايي، منم بايد بشينم تو خونه و غصه بخورم كه چرا نمي تونم برم.

یا علی مدد است

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/21ساعت 14:16  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

- تسلیم شدن هم لذتی داره!

 - تازه موجب می شه تو خیلی چیزا صرفه جویی بشه!

 - هرچی بیشتر آدما تسلیم بشن،

                                              جنگ کمتری هم درمی گیره...

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 1:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

صدای سوت داور...مربي

بازی تمام شد.

نتیجه: دو بر یک.

ما دو گل زدیم.

 ولی...

باختیم.

....

یک گل به خودمان زده بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 4:24  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

سیاهی لشکر

میلیون و میلیونها!
اما نه!
فقط هفتاد و دو
عدالت سیاهی لشکر نمی خواهد


نیمه ی دوست کجاست

نیمی از فواره پرواز است
نیمی فرود
چشمهای جهان
به شگفت خیره مانده است
تا ابد
که سر انجام، نیمه ی دوست کجاست...


یک روز و آن همه خورشید

جهان را فراموش نمی کنم
یک روز و آن همه خورشید
یک روز و آن همه غروب
از آن پس
روزها همه کوتاهتر شدند

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/14ساعت 20:14  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

کوه صبور فاجعه می دانست
آن شیهه ی غریب 
بوی مهیب زلزله می داد

کوه صبور فاجعه وقتی
در آستان خیمه نمایان شد
گیسوی راهوار بغض بلندش
در گرد باد ضجه پریشان شد

در چشم ذوالجناح خبرهای تازه بود

آن شیهه ی غریب...

اندوه برتو باد
دل من!
اندوه بر تو باد!

آن شیهه ی مهیب
در اصل بوی زلزله می داد...

مرحوم سید حسن حسینی

یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/11ساعت 2:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف 

به نام خداوند بخشنده مهربان

يا حسين

اما ریشه اش در دل نیست، در باد است

گوش کن قافله سالار چه می خواند: وَ لَمّا تَوَجّهَ تِلقاءَ مَدیَنَ قالَ عَسی رَبّی اَن یَهدیَنی سواءَ السّبیل(1)... آیا تو می دانی که از چه امام آیاتی که در شأن هجرت نخستین ِ موسی است فرا می خوانَد؟ عقل محجوب من که راه در جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سکوت حجاب را بشکنید و مُهر از لبِ فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی که ما را صمٌ بُکم می خواهد... آه از این دلسنگی!
سرّ آنکه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در کجاست؟ طبیعت بشری در جست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد.
یاران! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنانی است که اسلام آورده اند اما در جست و جوی حقیقت ایمان نیستند. کُنج فراغتی و رزقی مُکفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی که بر زبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی که او را از مکر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت کده ای که او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل که خانهء غفلت، پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است که صخره های بلند را نیز خُرد می کند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوستهء به خاک شود.
اگر کشاکش ابتلائات است که مرد می سازد، پس یاران، دل از سامان برکَنیم و روی به راه نهیم.
بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت کار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشّهدا او را پاسخ خواهیم گفت که: " ای پدر عبد الرحمن، آیا ندانسته ای که از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است که سر مبارک یحیی بن زکریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشکش بردند؟ آیا نمی دانی که بر بنی اسرائیل زمانی گذشت که مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را می کشتند و آن گاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند، آن سان که گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد."(2)
... اما، وای از آن مؤاخذه ای که خداوند خود اینچنین اش توصیف کرده است: اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ.(3)
آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است که سر بریدهء مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه کنند.... بگذار اینچنین باشد. این دنیا و این سر ما!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ قصص / 21
2 ـ موسوعه کلمات امام الحسین(عليه السلام)، ص 308
3 ـ بخشی از آیهء 42 سورهء قمر: ... فَاَخذناهُم اَخذَ عَزیزٍ مُقتَدرٍ

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/10ساعت 0:37  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

علم به دست علمدار دل بری کرده...

در قبائل عرب همواره جنگ بود.
اما زمین مکه حرام بود. و چهار ماه، ماه های حرام.
یعنی که در آن جنگ حرام است...

... اما سنت بود که بر قبه ی فرمانده قبیله
پرچم سرخی برمی افراشتند
تا دوستان، دشمنان و مردم
همه بدانند
که جنگ پایان نیافته

... بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزار است.

بگذار این سالهای حرام بگذرد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/09ساعت 0:1  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

بعد از نماز صبح بود.

توی صحن حرم حضرت اباالفضل (عليه السلام) نشسته بودیم.

منتظر بودیم تا بقیه بچه‌ها برگردن و سوار اتوبوس بشيم و برگرديم هتل.

خيلي خسته بوديم. توي چهل و هشت ساعت گذشته، شايد پنج شش ساعت بيشتر نخوابيده بوديم.

چند تا از بچه‌ها توي حال و هواي خودشون به نقطه‌ي نا معلومي خيره شده بودن و زير لب يه چيزايي زمزمه مي‌كردن؛ بعضي‌ها هم با شور و شوق خاصي كه بعد از زيارت اين جور جاها به آدم دست مي‌دهد مشغول صحبت كردن باهم‌ديگر بودند. لحظاتي به همين صورت گذشت...

تا اينكه يكي از بچه‌ها گفت:

اونجا رو ببينيد...

به نقطه‌اي كه به آن خيره شده بود اشاره مي‌كرد. يك كاشيكاري زيبا كه معلوم بود كار اصفهانه و با خط نستعليق نوشته شده بود:

«يا كاشِفَ الكَرْب عَن وَجْهِ الحسين (عليه السلام) اِكْشِف كَربي بحق اخيك الحسين (عليه السلام)» 
پرسيد كي مي دونه معني اين چيه؟  "كاشف الكرب"...

هر كس چيزي مي‌گفت.

يكي گفت كاشف يعني برطرف كننده، عامل از بين بردن چيزي، مثلن زمان رضاخان كه سربازها چادر از سر زنان مي‌كشيدند مي‌گفتند: كشف حجاب، كاشف هم اسم فاعله.

يكي ديگه گفت كرب هم يعني غم و غصه و ناراحتي و كاشف الكرب يعني برطرف كننده‌ي غم. كه اين لقب حضرت اباالفضل (عليه السلام) هست. البته لقب اميرالمومنين (عليه السلام) هم هست.

معني كاملش هم اين ميشه: "اي برطرف كننده‌ي غم از صورت حسين(عليه السلام)، برطرف كن غم مرا به حق برادرت حسين(عليه السلام).

البته معني ديگه اي هم از قسمت اول اين دعا استنباط ميشه و اون اينه كه حضرت اباالفضل(عليه السلام) كسي بوده كه امام حسين(عليه السلام) با ديدن ايشان علايم شادي و سرور در چهره‌شان نمايان مي‌شده. و ايشان براي حضرت يك جور قوت قلب به حساب مي‌آمده.(بميرم براي حضرت، روز آخر تك و تنها بي كاشف الكرب...)


پيرمردي كه كنار ما نشسته بود و از آن موقع تا به حال ساكت بود و به گفت و گوي ما گوش مي‌داد گفت: ميگن حضرت دست مي‌كشه روي قلب زائرش تا غمي تو دلش نباشه...

يك سوال برايم پيش آمده بود، اين‌كه چرا با اين‌همه روضه و ذكر مصيبت‌ كه مي‌خونن تا حالا هركاري كرديم نتونستيم اون طوري كه دلمون مي‌خواد، اينجا گريه كنيم؟

...تقريبن به جواب سوالم رسيده بودم.

وقتي وارد حرم حضرت اباالفضل(عليه السلام) ميشي يه حس خاصي به آدم دست مي‌ده انگار كه خيالت راحته. دلت آرومه. يه آرامش خاص كه با تمام وجودت احساس مي‌كني. مثل وقتي كه آدم دلواپس كسي هست و بعد با ديدنش آروم مي‌گيره. يه جور احساس سبكي روح، انگار روحت داره پرواز مي‌كنه. جريان آرام خون را توي رگهات احساس مي‌كني... اينو همه مي‌گفتن... يعني همه مون يه جورايي به اين مطلب رسيده بوديم.

يا كاشف الكرب...

 

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/08ساعت 1:34  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/04ساعت 3:58  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

نامه

نوشته بود: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه، اما منظورش را سانده بود. خیلی کم پیش می آید یک دختر به پسری اظهار محبت کند. من هم برایش روی یک تکه کاغذ نوشتم: " اینکه شما مرا دوست دارید به خودتان مربوط است. اما من نمی خواهم کسی را دوست داشته باشم. اصلا از آدم ها بدم می آید." یادداشتم را گذاشتم کنار همان نیمکتی که نامه اش را برای من گذاشته بود.
فردا با اینکه هوا بارانی بود، دوباره رفتم سراغ همان نیمکت. یک دستمال کاغذی مچاله افتاده بود کنار پایه ی نیمکت. برش داشتم. خیس بود. نمی دانم از اشک یا باران؟ با خط کج و معوجی رویش نوشته بود: خیلی بی شعوری. خیلی احمقی. بعد انگار خطش زده باشد، گوشه اش نوشته بود: دوستت دارم. با احتیاط تاش کردم و توی جیبم گذاشتم. سیگارم را روشن کردم و روی نیمکت خیس نشستم. می خندیدم یا گریه می کردم؟ هر چه بود، قطره های اشک با قطره های باران قاطی شده بود و روی صورتم می لغزید.

                                                * * *

نوشته بودم: دوستت دارم.

این طور مستقیم که نه. بعد از کلی مقدمه چینی، غزلی نوشته بودم و بعد کاغذ را تا کردم و با چند تا گل بنفشه ی خشک شده، گذاشتم توی یک پاکت صورتی. مانده بودم چه جوری به دستش برسانم. آن روز صبح، بالاخره دلم را زدم به دریا و سر راه مدرسه، پاکت را دادم دستش. هاج و واج ایستاده بود و من را و پاکت را نگاه می کرد. منتظر نشدم. دویدم. آن قدر دویدم که از نفس افتادم و لبه ی جدول خیابان نشستم و همین جور که نفس می زدم، می خندیدم و این قدر خندیدم تا اشکم در آمد. بعد به این فکر کردم که موقع خواندن نامه، چه شکلی می شود؟ حتما کلی ذوق می کند اما به روی خودش نمی آورد. ولی مطمئنم جلوی خنده اش را نمی تواند بگیرد. وای که چقدر خنده هایش را دوست دارم. خدایا! یعنی می شود؟

سه هفته گذشته و خبری نشده. نمی دانم، شاید از گل بنفشه خوشش نیامده یا از رنگ صورتی. نه، اگر از رنگ صورتی خوشش نمی آید پس چرا مانتو صورتی می پوشد؟ حتما یک جای کار ایراد داشته. نکند از شعرم خوشش نیامده؟ مگر می شود دختری از شعر خوشش نیاید؟ چه کار دیگری می توانستم بکنم؟ قشنگ ترین شعرم را برایش نوشتم. من که چیزی بهتر از شعرهایم ندارم. خدایا! یک نامه ی دیگر می نویسم. شاید... نه! باید فایده داشته باشد. خدایا! یعنی می شود؟

                                               * * *  

نوشته بود: من الغریب الی الحبیب.

نه شعری نوشته بود، نه گلی توی پاکت گذاشته بود. نامه اش خیلی ساده بود، درست مثل خودش. معلوم بود که دوستش داشت. با اینکه سی سال ازش کوچک تر بود. سی سال یا شاید بیشتر. اما خیلی بزرگ تر بود. خیلی مهربان تر، دانا تر، شجاع تر، مرد تر... و مظلوم تر. حبیب هم معطل نکرد. از هر راهی بود خودش را به او رساند. چقدر لذت دارد انسان کنار محبوبش باشد، آن هم وقتی که تنهای تنهاست. غریب! چه طنین غم آلودی دارد این واژه، غریب!
سر ها را که به شهر آوردند، سر او از همه بالا تر بود. چون از همه بزرگ تر بود. از همه مرد تر بود. و سر حبیب، انگار که هنوز دنبال او باشد. خیلی کم پیش می آید کسی به حبیبش برسد، این دفعه اما حبیب بود که رسیده بود. حبیب به موقع رسیده بود.

مرتضی صفایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 12:33  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

مردم بندگان دنیا هستند و دین مانند لیسیدنی است بر زبان ایشان.
تا مزه از آن می تراود، آن را نگه می دارند
و چون به بلایی آزموده شوند، چه اندک اند دین داران!

اما بعد. کاری برای ما پیش آمد که خود می بینید.
و به راستی دنیا دگرگون شده و وارونه گشته است.
خوبی ها پشت کرده و چیزی از آن باقی نمانده جز ته مانده ای مانند آن آبی که ته ظرف می ماند و آن را دور می ریزند.
و دنیا در خوشی هایش خسیس شده، مانند چراگاهی ناگوار و خطرناک.
مگر نمی بینید حق را که به آن عمل نمی شود و باطل را که از آن جلوگیری نمی شود؟
این جاست که مومن باید راغب خدای سبحان باشد.
من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز رنج و ستوه.

حسین بن علی علیه السلام.
 دوم محرم الحرام شصت و یک هجری.
هنگام ورود به کربلا.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت 1:25  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

كرب و بلا

 
امام حسین علیه السلام پس از ورود به کربلا، فرزندان و برادران و اهل بیت خود را جمع کرد؛ بعد نظری بر آنها انداخت و گریست و گفت:
« خدایا! ما عترت پیامبر تو، محمد، هستیم.
بنی‌امیّه ما را از حرم جدمان راندند و در حق ما جفا کردند.
خدایا! حق ما را از ستمگران بستان و ما را بر آنها پیروز گردان.»

ام کلثوم، دختر امام علی علیه السلام، به امام علیه السلام گفت:
« ای برادر! در این وادی احساس عجیبی دارم و اندوه هولناکی بر دل من سایه افکنده است.»
امام حسین علیه السلام خواهر را دلداری داد و آرام کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 3:1  توسط محمد جواد ملکوتی