تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطيف

برگ

پس معطل چي هستي؟
چرا اينقدر دست دست مي كني؟
يالا!
تمومش كن...
.

خلاص!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 0:52  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

میم مثل ماچ !!!

ميم مثل ماچ 

آقاي سردار شهردار در جمع مردم پرشور قزوين!


براي ديدن بقيه ي عكس ها بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 3:22  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

میم مثل "از کرخه تا راین"!
دیر یاد داشتی بر فیلم میم مثل مادر

سلام حاج رسول!

آخرین ساخته تان را دیدم. دوبار هم دیدم. فاصله ی کمتر از ۲۴ ساعت. انصافن فیلم تاثیرگذاری بود. آنقدر تاثير گذار كه مخاطب را در حين ديدنش به اشك ريختن وا مي‌دارد. با این وجود كه حتی دفعه اول یک نفر نرسیده به دقیقه ۲۰ فیلم (که هنوز مصيبتها شروع نشده است) توی سینما جلوی خود ما غش کرد و بردندش بيرون.
ولي نمی دانم چرا چند نفری در ردیف جلویی ما مدام سرشان را توی گوش هم می کردند و می خندیدند! 
شاید آنها مفهوم سینمای دینی هنوز درست حالی شان نشده باشد. باید تقصیر نسل جنگ باشد که آن را درست یادشان نداده است. و "فبای آلا ربکما تکذبان" برایشان نخوانده است و آخر فيلم برايشان آيه‌ي قرآن نياورده است و نماز شكر خواندن گل‌شيفته فراهاني نشانشان نداده و از امكان استخاره سر سقط كردن بچه و لزوم كنار گذاشتن ديه چيزي برايشان نگفته و داستان تولد عيسي را برايشان تعريف نكرده و هنگام مردن كسي برايشان قرآن با قرائت قشنگ نگذاشته است! بله، حتمن اين هم تقصير آنهاست!

ملاقلي پور

حاج رسول! (که نمی دانم واقعن به حج رفته‌اید یا اينكه مثل حاجی‌های فیلم‌هایتان هستید) من سينماي شما را دوست دارم، با تمام نقد هايي كه به آن وارد مي‌دانم. به همين خاطر می خواهم از شما تشکر کنم. تشکرهای صمیمانه. تشکرهای فراوان. تشكرهاي جور وا جور. تشکرهای فابریک درجه یک. از همه رنگ! شرمنده ما اینجا حتی تخم مرغ سیمرغ هم نداریم که تقدیمتان کنیم ولی مي خواهم کمال تشکر را به جا آورم از شما.

تشکر کنم به خاطر اینکه داستان یک جان‌باز شیمیایی را بعد از جنگ روایت کردید. مثل از کرخه تاراین. به خاطر اینکه کم‌محلی‌ها و بی‌مهری‌ها و بی‌احترامی‌ها و بي‌پولي‌ها و سختی‌های یک جان‌باز را بعد از جنگ روایت کردید، مثل آژانس شیشه ای. تشکر به خاطر این‌که با این فیلم مرا به یاد فیلم‌های خوب حاتمی کیا و دوران اوج نه چندان دورش انداختید و کمکم کردید امروزش را فراموش کنم و حتی نادیده بگيرم حاتمي كيايي را كه فاصله گرفته است از آنچه بود.

و باز به خاطر اینکه مثل حاتمی کیا به نسل بعد از جنگ می پردازید و تقصیرات نسل قبلشان را برایشان بازگو می کنید سپاسگذارم. چون باید در نظر داشت که آنها اصلی ترین مخاطب سینمای امروز هستند و سالن های سینما را باید آنها پرکنند نه نسل قبلشان!

تشکر به خاطر این‌که از گل‌شیفته فراهانی در قبایی که هنوز هم به تنش زار می‌زند بازی گرفتید تا باز ذهن ما با به نام پدر حاتمی کیا پیوند بخورد. و اينكه عنصر زمان و تطابق هاي زمان با شاخص‌هاي ظاهري در فيلمتان جايي ندارد و كار همه را راحت مي‌كند! (البته ما خودمان مي‌دانيم ايراد از ذهن ماست!)

این شما بودید که جمشید آریا را از نقشهای آرنولدی و سیلوستر استالونه‌ای جدا کردید و تبدیلش کردید به جمشید هاشم‌پور تا روی دیگر سکه‌ی نقش آفريني‌هاي استادانه‌اش را به همه نشان دهد. و او را که در فیلم مزرعه پدری آنطور به اوج رسانده بودید که در یک نقش فرعی، بدون حتی یک جمله دیالوگ، فقط با استیل بازی، فیگورهای چهره و نگاههایی که از چند صفحه دیالوگ بیشتر اثرگذار بود به چشم آمده و در ذهنها ماندگار شد.
از شما ممنونم و تشکر می کنم به خاطر اینکه نزولش دادید به کسی که جلوی صلیب و شمع ادای ماکسیموس (راسل کرو) فيلم گلادیاتور (ريدلي اسكات) را در می آورد و حتي بعضي جاها حرفهاي او را مي زند و تنها نکته جالبش صحبت به لهجه ی ارمنی است. شبیه اتفاقی که برای پرویز پرستویی در موج مرده حاتمی کیا افتاد.

پرويز پرستويي در جايي گفته بود كه بازي در فيلم به نام پدر را تنها به خاطر يك ديالوگ پذيرفته بود. وجود ۱۲۰ ميليون مين بعد از جنگ درخاك ايران يعني براي هر نفر ۲ عدد!
مراقب باشيد از بازيگر هاي شما نپرسند يا حداقل به بازيگر هاتان (مخصوصن جمشيد هاشم پور) بگوييد ديالوگ شيميايي شدن ۸ هزار نفر از ۱۲ هزار نفر مردم سردشت را يادشان باشد. شايد لازم شد!

ميم مثل مادر

يك تشكر هم لازم است داشته باشيم از دولت دكتر احمدي نژاد و وزارت خارجه شان كه اجازه اكران به فيلمتان دادند! و گير ندادند به اينكه نقش منفي فيلم‌تان يك ديپلمات است و بلايي مثل آنكه وزارت اطلاعات دولت قبلي بر سر كه به رنگ ارغوان آورد، به سرتان نياوردند. و بايد گفت كه شما در اينجا يك گام از حاتمي كيا جلوتر هستيد!

حالا كه كار به دولت رسيد حيف است يادي نكنيم از جناب آقاي صفار هرندي سردبير سابق كيهان و وزير فرهنگ و ارشاد فعلي به خاطر اينكه وضعيت سينماي ايران در دوره ايشان اگر بدتر نشده باشد بهتر هم نشده است!

برگرديم به خودتان!
از شما متشکرم مرا به ياد فيلم از كرخه تا راين، سعيد از كرخه تا راين (كه مشابهت اسمي هم دارد با سعيد شما)، جان‌باز شيميايي، سختيها و مصائبش، مظلوميتش، غربتش، سرفه هاي شديد مكرر، ماسك برچهره، عدم بضاعت مالي، اتاق شيشه‌اي، شيمي درماني، تاس شدن سر، ديدن فرزندش از پشت شيشه، گريه، رقص اصغر با عصا (بدون کنسرت و آهنگ و ساز و گروه) و... انداختيد.
از شما چه پنهان من هم پاي فيلمتان براي (سومين بار عمرم در سينما) لحظاتي گريستم. ولي به ياد همين‌ها.
گريستم براي بچه‌هاي جنگ. و مظلوميت و غربتي كه گويي تا هميشه ادامه دارد...

يا علي مددي

برسد به دست کارگردان متعهد سینمای دفاع مقدس حاج رسول ملاقلی پور
رونوشت: سردار بی نشان و درجه سینمای انقلاب برادر ابراهیم حاتمی کیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 3:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

تصور کن: توپ
بعد نود و بوقی بهت خبر دادن تمرین تیم فوتسال دانشگاه راه افتاده پاشو بیا. تو هم با یه بدن کلن از فرم افتاده که یک سال بیشتره ورزش حسابی (غیر از کوه نوردی) نکرده بعد از کلی چک و چونه و اطمینان از اینکه مثل دو دفعه قبل قضیه سرکاری نیست، تصمیم میگیری بری.
اول زنگ می زنی اصفهان یه لشگر رو بسیج می کنی که یک شبه کفش و لباسات رو برسونن دستت. و از اینطرف هم یه قرار تئاتر رو کنسل می کنی و یکی از کلاسهات رو هم می پیچونی و یه دوست رو با کلی اصرار مجاب می کنی که با تو و یه دوست دیگه که لطف کرده و داره تو رو تو ساعت اوج ترافیک (۶ بعد از ظهر) از دانشکده تا اون کله شهر می رسونه، بیاد و توی راه حرفات رو بشنوه چون کارش داری. از اون طرف با خوابگاه هماهنگ کنی که بچه ها شامت رو نخورن(!) و یه قرار رو هم از ۹ به ۱۲ شب منتقل می کنی.
بعد همه ی اینا با هزار بدبختی خودت رو با ۲۰ دقیقه تاخیر می رسونی سر تمرین و به زور تو تیم آخری خودتو جا می دی. وقتی بعد ۴ تا بازی راه رفتن کنار زمین بلاخره نوبت بهت می رسه، اولین توپ که بهت رسید درست لحظه ای که می خوای خودت رو نشون مربی بدی، استارت می زنی بعد اینکه نفر اول رو رد کردی یه دفعه یه آدم هیچی نفهم (قسم می خورم لر بود!) اون چنان بیاد رو پای تکیه گاهت (انگاری که تو داری می ری سمت ناموسش!) طوری تو رو بزنه که مچ و قوزک پات آسیب ببینه و دیگه حتی نتونی درست راه بری!
این اتفاق امشب برا من افتاد. خداییش ضد حال نیس؟!

 

 

 


پس نگاشت: 
كامنت نذاشته بود ولي اينو ميل زده بود. ميدونست شاكي مي شم كه چرا كامنت نگذاشته، گفته بود تصوير رو نميشه كامنت گذاشت! با اينكه كامنت نبود بهترين كامنت بود. دمش گرم!

مصدوم

یا علی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 3:26  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

توي خيابانهاي تهران كه راه مي روم هميشه آرزویم بوده (و هست) دو چيز همراهم باشد. اول يك دوربين عكاسي حرفه اي. دوم يك وينچستر خوش دست! (لطفن مسلح باشد و پر!)

نپرسيد! مال خودم نيست. اسم ندارد. شاعرش را هم نمي دانم. حتي نمي دانم از كجا آورده ام اش. مثل خيلي چيزهاي ديگر. توي فايلهاي قديمي ام پيدايش كردم. حتي براي چه گذاشتمش اينجا را هم نمي دانم. مثل خيلي چيزهاي ديگر. حوصله دليل تراشي هم ندارم. و توجيه كردن. و حرف مفت و بي ربط زدن. و اظهار فضل كردن. نه حتي فحش دادن!
"كايزر شوزه" كجايي؟! دلم مي خواد با "سايه" برم گلستان شهدا...

شروع مسخره ی یک شب زمستـانـی

صــدای جیــــغ بـنـفـش زن خـیــابـانـی

و مرد مثل همیشه قدم زنـان می رفـت

بـدون حـوصـلـه بـا یـک کـلـاه و بـارانــی

دوباره دختر کولی نشست گوشه‌ی پارک 

و پـهـن کـرد بـسـاط طـلـسـم یــونــانــی

"آهـای! فــال بـگـیـرم تــوروخــّدا خــانـــم"

"- بـزن بـه چـاک
سـلـیـتـه!
 نفـهم!
افـغانـی!"

صـدای تـنـد نـگـهـبـان پـارک بـود و زن ـ

بـه التمـاس کـه :"آقـا اگـر مـسـلـمانی..."

*
دو روز بعد٬ همان پارک٬ یک پتوی کثیف

و یـک طـلـسـم کـه افـتـاده روی قـربانی


بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد

يا علي مددي

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 23:17  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

بُرش هايي از یک رئیس جمهور (۱)

                               الو 118

- الو 118 ؟
- بفرماييد.
- شماره ي هاشمي رفسنجاني رو داريد؟
- نه آقا نداريم.
-شماره ي مهدي كروبي رو چي؟
-نه آقا اونم نداريم.
- پس من مي خونم شما يادداشت كنيد...


براي ديدن بقيه عكس ها بر روي ادامه مطلب كليك كنيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/18ساعت 1:56  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

پاسخ گويي يا برگزاري جلسه اي با حاصل جمع صفر

از آن روزي كه ره بر سرزده به دانشگاه تهران آمد و در جمع دانشجويان دانشگاه به پرسش و پاسخ‌هايي كاملاً آزاد پرداخت و همگي مسئولان تصاوير اين ديدار را از گيرنده‌هاي خود ديدند نزديك به يك دهه مي‌گذرد.
نقش بي‌بديل رهبري در رشد با مديريت سياسي و حضور انقلابي اقشار مختلف اجتماع در طول نزديك به دو دهه‌ي رهبري ايشان بر هيچ ناظر هوشياري پوشيده نيست.

ره بر تنها به ديدارهاي سرزده‌ي خود از دانشگاههاي تهران كه منشاء تحول بسياري قرار مي‌گرفت بسنده نكرد بلكه بعد از چندي ديدارهاي ايشان با دانشجويان در قالب ديدارهايي با اساتيد و اعضاي هيئت علمي نيز گسترش يافت. ره بر انقلاب را مي‌توان تنها علمدار جنبش‌هايي نظير عدالتخواهي، آزاد انديشي، توليد علم و استكبار ستيزي دانست. گو اينكه ترمينولوژي اين لغات نيز از ايشان و بستر ارائه‌ي آنها نيز ديدارهاي دانشگاهي و پيام‌هاي ايشان به جنبش دانشجويي بود.

شايد پاسخي را كه ایشان در جواب به پرسش يكي از دانشجويان در مهماني افطاري در رمضان 82 مبني بر عدم مصلحت انديشي و وظيفه‌ي آرمانخواهي قشر دانشجو ارائه كردند افقي را پيش روي اين جنبش باز كرد كه با طرح صريح اين مطالب كه دانشجو بايد نقد طلبكارانه از مسئولين داشته باشد، در سالهاي بعدي جايگاه ويژه‌ي دنشجويان و به ويژه تشكل‌هاي دانشجويي را در قالب جنبش دانشجويي بيش از پيش اثبات كرد.

اكنون يك سال و نيم از استقرار دولت مي‌گذرد و در طول اين يكسال و نيم تشكل‌هاي دانشجويي در دو ديدار با رئيس جمهور شركت كرده و به ارائه‌ي ديدگاهها و نظرات خود پرداخته‌اند و اميد اين مي‌رود كه رؤساي قوامي مقننه و قضائيه و مسئولين ديگر سازمانها و وزارتخانه‌ها به تشكيل جلساتي از اين قبيل اهتمام بورزند.
اما آنچه حائز اهميت مي‌نمايد و با ديداري كه اخيراً تشكل‌هاي دانشجويي با رئيس سازمان صدا و سيما داشتند به صورت تهديدي جدي خود را نشان داد، استحاله فلسفه‌ي برگزاري چنين جلساتي است كه جز با بازنگري اهداف برگزاري اين جلسات راه ديگري براي گريز از اين خطاي عملياتي پيش روي نيست.

اين موضوع زماني به اوج اهميت خود مي‌رسد كه مهندس ضرغامي در جلسه‌ي ديدار با تشكل‌هاي دانشجويي با استناد به اين گفته كه مسئولين عادت كرده‌اند فقط حرف بزنند، اكنون بهتر است كه گوش دادن را تجربه كنيم از ذكر هر مطلبي به عنوان پاسخ به مطالبات دانشجويان حاضر در جلسه خودداري كرد.
به نظر مي‌رسد رؤساي سازمانها و وزارتخانه‌ها به جاي ذكر اين گونه مطالب و پرهيز از پاسخگويي بايد نسبت به عملكرد مجموعه‌ي ذيربط خود كه نتيجه‌ي بلاواسطه‌ي مديريت آنها نيز مي‌باشد پاسخگو بوده و از عملكرد خود دفاع كنند.

اين موضوع را نيز به تشكل‌هاي دانشجويي بايد تذكر دادكه از پتانسيل بالاي خود غفلت نكرده و در جلساتي كه تمامي جريان‌هاي اين جنبش حضور دارند با رويكردي پاسخ طلبانه حضور پيدا كنند، كه اگر اين چنين نشود اين گونه جلسات را بايد به مثابه سوپاپ اطميناني براي برخي نهادها و سازمانها در نظر گرفت كه با پخش و انعكاس انتقادهاي جنبش دانشجويي علاوه بر پاسخگو نبودن نسبت به عملكرد خود، با استفاده از پتانسيل بالاي پشت ميز نشاندن تمامي جريانهاي جنبش دانشجويي از قبيل آنچه در تيزر هاي تبليغاتي ديدار اخير با رئيس صدا وسيما و تبليغات بي سابقه ي آن رخ داد، چهره‌اي آوانگارد نيز از خود به نمايش مي‌گذارند.

آیت معروفی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 21:14  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

اول
تو غرب اگه یه نفر رو بکشی یه قاتلی، ولی اگه هزار نفر رو بکشی می شی یه قهرمان!

ثانی
قال رابرت دنیرو فی الفیلم الهیت، من باقیات الصالحات السید مایکل مان!:
به چيزي دل نبند كه توي گرفتاري نتوني در عرض سی ثانيه تركش كني.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/13ساعت 0:28  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطيف

 آن چند روز تعطيلات پرحاشيه عيد فطر را اصفهان بودم. ظهر روز جمعه بعد از چيدن خرمالو هاي باغچه به همراه حاج آقا رضا (ابوي محترممان!)، با "كايزر شوزه" موتور را برداشتيم و زديم به جاده...
هوا خوب بود، جاده خلوت، موتور قبراق، ما هم مشغول صحبت. تا اينكه حدود صد كيلومتري اصفهان سر از باغ پدر بزرگ درآورديم. شانس آوردم دوربين ميم پسرخاله همراهم بود. جاي همه خالي. اينها گوشه اي است از آن همه زيبايي. تا به حال پاييز باغ را نديده بودم.
باغ انار توی پاییز آدم را یاد بهشت می اندازد...
کایزر شوزه می گفت: "فکر می کنی پاییز بهشت چه شکلی باشه؟" 
و من هوز هم دارم فکر می کنم بهشت هم پاییز دارد یا نه؟...

بركه

درخت بادام

باغ

انار

برگ انار

انار عيالوار

انارها

انار

انار

انار

انگور

خرمالو

باغ

باغ

خرمالو

(مگه نگفتم دعا كنين جور شه دوربين بخرم؟! پس چي شد؟!... خداييش حيف اين همه استعداد...)

يا علي مددي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/09ساعت 22:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

    من يك معتاد هستم!

به نام خداوند بخشنده مهربان

۰) پيش مقدمه

تابستان گذشته در طول يك سفر، حدودن دو روز از دسترسي به اينترنت محروم شدم. و اين دوري از نت اندكي برايم غير قابل تحمل شده بود. اين بود كه متوجه شدم شايد كمي تا قسمتي دچار نوع جديدي از اعتياد يعني اعتياد به اينترنت، شده ام و از آنجا كه من رابطه ي خوبي با هيچ نوع اعتيادي ندارم بر آن شدم تا در مورد اين قضيه تحقيق و بررسي كنم و اگر ايراد و يا نقصي هست در رفع آن بكوشم. نتيجه اين شد كه در ذيل مي آيد و حاصل چندين روز تحقيقات من بر روي اين قضيه است.

مشكلي كه باعث پيچيدگي اين مسئله مي شود اين است كه بيشتر كاربران اينترنت مسئله اعتياد به اينترنت را جدي نمي گيرند و بعضن معتقدند كه اعتياد اينترنتي نوعي شايعه دولتي براي عدم استفاده جوانان از اينترنت مي باشد. (البته ناگفته نماند، اينترنت پرسرعت همان نقش ذغال خوب در اعتياد به مواد مخدر را بازي مي كند و مي تواند در افزايش اعتياد به اينترنت موثر باشد. رفيق ناباب هم كه جايش محفوظ است. بنده در اينجا بر خود لازم مي بينم تا مراتب  تشكر و تقدير خود را از دولت خدمت گزار جمهوري اسلامي از بابت ممنوعيت استفاده از اينترنت پرسرعت اعلام دارم!!! واي كه چقدر شما به فكر مردم و جوانان هستيد، صدآفرين،‌ مرحبا بكم، جزا كم الله خيرا، ان شاء الله كه باريكلا!!) من يك معتاد هستم!

اما مسئله اين است كه اين اعتياد اكنون در چندين كشور اروپايي و آسيايي به رسميت شناخته شده و حتي مراكز ترك اعتياد آنلاين در آن كشورها ساخته شده است. بيشتر افراد فكر مي كنند كه اعتياد بايد نشانه هاي ظاهري داشته باشد. اصلن اعتياد چه معنايي دارد؟ با شنيدن نام معتاد و اعتياد، بيشتر يك انسان معتاد به مواد افيوني و مخدر در ذهن ما شكل مي گيرد. كه من فكر مي كنم درست نباشد. به فرهنگ فارسي عميد مراجعه كردم و معناي لغوي اعتياد اين گونه بيان شده است:

عادت كردن، خو گرفتن، حالتي كه سبب مداومت در استعمال بعضي از دارو ها از قبيل ترياك، مرفين، هروئين، حشيش و الكل

در انسان مي شود. به عبارت ديگر حالتي ناشي از استعمال منظم و پيگير بعضي از مواد كه شخص در صورت محروميت از آن

دچار اختلالات عصبي و مزاجي مي شود.

به نظرم اعتياد انواع مختلف دارد كه اعتياد به مواد مخدر يكي از شاخه هاي آن است همان طور كه اعتياد به اينترنت هم مي تواند يكي از شاخه هاي آن باشد. ولي فرق اعتياد اينترنتي با ساير اعتيادها اين است كه اعتياد اينترنتي در مراحل اوليه آثار جسمي به همراه ندارد ولي مشكلات روحي، اخلاقي و اجتماعي كه اين معضل در پي دارد به وضوح آن را به موازات ديگر موارد اعتياد قرار مي دهد.

اكثر دوستاني كه من مي شناسم و با اينترنت سر و كار دارند شايد كمي تا قسمتي به اين نوع اعتياد دچار باشند. از دوستان عزيز تقاضا دارم كه اين نتايج تحقيق را به دقت مطالعه كنند و اگر معتاد هستند! در رفع اعتياد خود بكوشند. و به ياد داشته باشيد كه اگر براي استفاده از اينترنت و يا هر تكنولوژي ديگري برنامه ي مناسبي نداشته باشيم اين منبع سود مي تواند به كانون زيان تبديل شود. ان شاالله اين گامي باشد در جهت استفاده ي بهتر از اين تكنولوژي نو پا و دوست داشتني.

غلام همت آنم كه زير اين چرخ كبود ..... ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است 


 يا علي مدد است

 

برای دسترسی به متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/06ساعت 12:5  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطيف

 

قليانهایی که کوتوله شده اند!

 

...آن روزها را مي گفتم.

يادم هست حياط را که آب پاشي شده و بوي «نمه» اي که با کاهگل قاطي شده بود. هندوانه، چاي، قليان،... و صفايي که اين روزها لاي ديوارهاي بتوني شهرمان گم شده. و صداي قليان را :« قل قل قل قل» که گويي پدربزرگ از ته دل «چهار قل» مي خواند. و يادم مي آيد خودم را که دلم مي خواست از بابا «چهار قل» ياد بگيرم و مثل او سينه ام بسوزد و دودش از گوشه دهانم بپرد بيرون. مثل بابا که دود را از گوشه چپ دهانش بيرون مي داد. يادم هست از آنروز دلم مي خواست زود تر به سن پدر بزرگ برسم تا بتوانم مثل او «چهار قل» بخوانم :«قل قل قل قل» و فوتي در هوا که دود را بيرون دهد و بعد از هر دودي که به هوا مي پريد بابا حکمتي مي گفت :« هر نفسي که فرو مي رود ، ممد حيات است ...»

و باز پکي بر قليان مي زد ...

آن روز ها قليان را فقط در خانه بابا مي شد پيدا کرد.

 

... اين روز ها را نمي گويم؛

 اين روز ها گفتن ندارد، امروز ديگر تنباکو و قليان در قوطي هر عطاري پيدا مي شود. عطار که نه کودک. «کودکهاي سيبيلو». که بيش از هر چيز دود را دوست دارند. آن قديم ها بابا مي گفت: سيگار با قليان نمي سازد، اما اين روز ها سيگار و قليان با هم خوب ساخته اند. اين روز ها قليان ها فقط دود دارند و قل قل نمي کنند، «تَتَرق پُتَرق» مي کنند. «کتيره پتيره» مي گويند و بويشان ديگر بوي تنباکوي دونمي که با «نمه»ي کاهگل مخلوط مي شود نيست: بوي هلو، بوي سيب، بوي پرتقال، بوي موز و ... نه ! بويي شبيه بوي هلو، شبيه بوي سيب، شبيه بوي پرتقال، شبيه بوي موز و... آري ! اين روز ها روزگار چيزهاي بدلي است. روزگار ماشين، و باز صفايي که از دستش داديم.

 

... ماشين را مي گفتم :

آدم بدلي؛ شبيه آدم. اين روز ها تلوزيون خانه مان شبيه بابا شده است ، همه ما دور او جمع مي شويم و او برايمان قصه مي گويد، قرآن مي خواند و حکمت يادمان مي دهد. و من نمي دانم چرا حرفهايش آنطورها که بايد به دلم نمي نشيند.

بابا هيچ وقت به من نگفت نماز بخوان، اما وقتي به نماز مي ايستاد، بعد از چند دقيقه ديگر تاب نمي آوردم و مي رفتم پشت سرش و ادايش را در مي آوردم. هر چه مي گفت، همان را مي گفتم. هر کار مي کرد، همان کار را انجام مي دادم. من مطمئنم که قليان بابا چيزي داشت که قليان هاي امروز ندارند.

 

... قليان را مي گفتم :

باورم نمي شود قلياني که چوبش صبح تا عصر در حوض حياط خانه بابا خيس بخورد و تنباکويي که روزها در آب نم خورده باقي بماند با قليانهاي مسي امروز که زير شير لوله کشي مغازه حسن آقا قهوه چي، سر چار راه کالج پر مي شود فرق نداشته باشد.

 

...قهوه خانه را مي گفتم :

اين روز ها در قهوه خانه را که باز کني، جماعتي دل خسته را مي بيني که خسته از روز هاي تکراري اين روزگار بدلي، پشت شبه قليانها نشسته اند و با ياد بابا به لوله هاشان پک مي زنند، فارغ از آنکه اين روزها قليانها کوتوله شده اند.

 

یا علی مددی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 3:10  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان





کتاب را به دستش دادم و با طعن و کنایه به او گفتم:

بگیر بخوان و « خودت را بهتر بشناس»

روی کتاب با خطی درشت نوشته شده بود "شناسنامه ی خر"

لبخندی زد و به آرامی گفت:

« مَن عَرَفَ نَفْسَه فَقَد عَرَفَ رَبّه »






 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/02ساعت 3:18  توسط محمد جواد ملکوتی  |