تبليغاتX
چای ‌نبات

به نام خداوند بخشنده مهربان

                همدم قاتل

اينها درد دل هاي يك قاتله!!!

با همدم و يار هميشگي اش يعني اسلحه اش.

چون هيچ كس يك قاتل را دوست ندارد  حتي اسلحه اش.

و او تنهاي تنهاست حتي با اسلحه اش.

و او هيچ چيز نيست بدون اسلحه اش.

 
***

 تو ميتوني منو از پا درآري

تو ميتوني كه اشكم در بياري

فقط تويي كه مي توني عزيزم

منو عمري توي كما بذاري

تو مي توني كه روحم رو بپاشي

تو ميتوني دوستم نداشته باشي

آره تويي كه ميتوني عزيزم

بري، لحظه اي ياد ما نباشي

ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از دلم هواتو

ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از من خاطراتو



تو ميتوني نبيني خستگي مو

تو ميتوني نفهمي بچگي مو

تو ميتوني كه ناديده بگيري

تمام لحظه هاي زندگي مو

 

بي وفايي تو خونِته مي دونم

مي توني بگذري اينم مي دونم

مي دونم مي توني بشكني ساده

دل و حرمت هر چي هست مي دونم

 

ولي خوب مي دوني  نمي توني بگيري از دلم هواتو

ولي خوب ميدوني نميتوني بگيري از من خاطراتو

 

ولي خوب مي دوني

آره خوب مي دوني...


با تشکر از رضا صادقی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/30ساعت 7:38  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطيف

ردپاهاي خيس

از باران نمي نويسم چون همه نوشته اند. تعداد ياد داشتهاي اين ستون هم از دستمان در رفته فعلن از n+1 شروع می کنیم تا بعد. زیاد شده ولی باید می نوشتم! مجبور بودم! می فهمی؟! مجبور بودم...

شب

۰)
شب حس و حال خودش را دارد. حس و حالي كه توي روز پيدا نمي شود. احساس تنهايي شب چيز ديگري ست. چشم شعاع ديدش كم است. خيلي جايي را نمي بيند. آدم فقط خودش را مي بيند. بقيه را نمي بيند. آدم نه حواسش پرت مي شود، نه ذهنش منحرف. شب، همه‌ي حواس پرتي ها را از بين مي برد. فكر را يك كاسه مي كند. آدم تازه به خودش مي رسد. همينطور كه از ميدان و خيابان و پارك و جوي آب و پياده رو و پل و خط كشي عابر پياده رد مي شود تازه مي رسد به خودش. درون خودش را ديد مي زند. بدون دوربين. توجهي كه شب داري، توكلي كه داري بيشتر است. بيشتر از روز. بيشتر از آني كه فكرش را بكني.

۱)
شايد براي همين است كه او مي گويد "و من اليل فتهجد به نافله..." يا "يا ايها المزمل، قم اليل الا قليلا..." يا "و جعلنا اليل لباسا..." يا...

۲)
ياد "طلاب خياباني" به خير! كلن خياباني شده ام. فضايم خياباني شده. نگاهم به قضايا و حتي شعرهايم! حتي شبهاي قدر را هم به همين روال گذراندم. بيشترش را توي خيابان بودم ولي تنها نه. با آدمهايي كه دوستشان داشتم و مي دانستم خدا هم دوستشان دارد... مثل پارسال.
تهران... اصفهان... تهران ... از دانشگاه تهران تا دانشگاه اصفهان... از شهيد اژه اي اصفهان تا علامه حلي تهران... از مسجد جمعه صفهان تا مسجد جامع بازار تهران ... از گلستان شهداي اصفهان تا بهشت زهراي تهران... از پارسال تا مسال... از من تا تو!... فاصله چقدر است؟ ... من فقط بلدم با قدمهايم بشمارم... بايد راه بپيمايم... حتمن بيايم پيشت تا بدانم چقدر فاصله است... وگرنه در اين جهل خواهم ماند... برايم جهل مخواه... برايم گامهاي استوار بخواه... اي كه مرا خوانده اي، راه نشانم بده...

۳)

من موج بي قراري، تو دختر فراري
در پاركها بخوانيم، با لهجه ي قناري

ما خانه زاد درديم، دنبال هم بگرديم
پيدا كنيم خود را، در منجلاب جاري

در يك محيط فاسد، از گشت و از مفاسد
دنبال ما مسلح، يك گله ي شكاري

آن شب چه تلخ گفتي، من جاي ماندنم نيست
"بيتي كه توش بخوابم، شاعر شما نداري؟"

سبزي به چشمهاييت، زردي چرا فدايت؟
پاييز ماندني نيست، اي لحظه ي بهاري

يك قلب تير خورده، بر سينه ي درختان
فردا كه ما نباشيم، از ما به يادگاري

شيرين به گيسوانت، اين كار را نكن... نه!
خود را فروختي رفت، با چند تا هزاري...

۴)
مي گفت:
اگه تو بري ز پيشم
من همون قناري مي شم
كه تو بغض و گريه‌هاشم 
ميگه...
انرژي هسته اي حق مسلم ماست!
مسخره!

۵)
شبهاي قدر كه مي گذرد، انگار ماه رمضان تمام شده! و من مثل هميشه دل خوش كرده ام به دقيقه نود بازي! مثل شبهاي قدر امسال، كه اگر در ساعت آخر شب بيست و سوم آن اتفاق نيفتاده بود... خدايا خيلي مردي!

۶)
شب خسته و کوفته و سنگین رسیدم خوابگاه. موبایل را که سایلنت بود برداشتم و بعد از دیدن اس ام اس ها و تماسهاي ناموفق خوابيدم. تازه داشت خوابم مي برد كه شروع شد...
- الو اخبار ساعت نه نشونت داد خره! قشنگ زوم كرده بود رو صورتت...
تشكر كردم و قطع... چشمهايم را هنوز نبسته بودم كه بعدي زنگ زد...
-الو مهدي تل...
گفتم تو كه خودت اونجا بودي ديگه چته؟!...
- خوب نشونت داد...
و بعدي و بعدي...
فرداش توي دانشكده يكي مي گفت ديشب خوش گذشت؟! يكي مي گفت شيخ! داشتيم تنها خوري؟... اون یکی می گفت حالا از طرف کجا رفتی؟... 
تازه شب مامان زنگ زد! اون مشروحش رو ديده بود!
جداي تصاوير و رسانه ها. قبلن چند بار ديده بودمش. نماز جمعه، شبهاي عزاداري، اصفهان توي ميدان امام وسط آن همه جمعيت، دانشگاه اصفهان دیدار با جوانان، ولي اینبار اينقدر نزديك اينقدر صميمي!
فقط نگاهش می کردم. کار دیگری مگر می شد کرد؟! لبخند او و لبخند بی ارده من که روی صورتم جاخوش کرده بود. از لحظه ای که دیدمش آنچنان آرامشی شیرین ته دلم رسوب کرد...
شبی به یاد ماندنی. تازه آنجا کلی هم آشنا دیدم. مرتب یاد داستان سیستان رضا امیرخانی می افتادم و اتفاقاتی که شبیه چند تایش برای ما هم افتاد.
جالب تر اینکه وقتی خودمان دیدیم فهمیدیم صدا و سیما بعد از رئیس جمهور حالا دیگر صحبتهای ره بر را هم سانسور می کند! این را دیگر خودمان شاهد بودیم! (مشروحش را اینجا بخوانید)
ولی عجب سیستم حفاظتی دارد این بیت رهبری!

۷)بعد از رايزني هاي فراوان و بررسي پيشنهادهاي مختلف بلاخره چشمه حكمت تاژ هم وبلاگ نويس شد!

بدم المظلوم... یا الله...

علی مددی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 6:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالخلاق

دم دمای غروب ، یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود.

صدای مناجات استاد، از گنبد مسجدی که اون اطراف بود داشت پخش می شد... «ربنا افرغ علینا صبرا»

در حال رد شدن از جلوی یه کتاب فروشی بودم که اعلامیه ای پشت شیشه توجه ام رو جلب کرد، نوشته بود:

"تمام کتاب های این فروشگاه با 20% تخفیف به فروش می رسد"

وارد مغازه شدم پسر جوونی پشت میز نشسته بود ازش پرسیدم:

آقا ببخشید ، کتاب «سجین» رو دارید؟

یه نگاه عاقل اندر سفیهی به هم کرد وگفت: نه آقا نداریم.

گفتم کتاب «علیین» رو چطور؟

داشت فکر می کرد که یه پیرمرد اومد جلو و پرسید ببخشید آقا قیمت این کتاب چقدره؟

پسر جوون یه نگاه به قیمت پشت جلد کتاب کرد و یه نگاه به پیرمرد و گفت: 2000 تومن آقا.

پیرمرد پول رو داد و رفت .

من پیش خودم گفتم : مگه پشت شیشه ننوشته بود تمام کتاب ها با20% تخفیف به فروش می رسه! پس چطور..؟

تو این فکر بودم که صدای اون پسر من رو تکون داد ...

آقا کتاب «علیین» رو هم نداریم ، حالا موضوع این کتاب ها چی هست؟

زدم سر شونش و گفتم: حق دارید این کتاب ها رو نداشته باشید و ندونید موضوعشون چیه.

از کتاب فروشی زدم بیرون.

صدای دلنشین قرآن از گنبد زیبای مسجد پخش می شد : «ویل للمطففین»

 

یارب نظر تو برنگردد

م.پسرخاله


پ ن:
اشاره به سوره مطففین قرآن کریم.
سجين:
دوزخ.
از مجموع روايات بر مي آيد كه سجين مكاني است بسيار پست در دوزخ كه اعمال يا نامه ي بدكاران را در آن مي نهند، يا سرنوشت آنان گرفتار شدن در آن زندان است. (تفسير نمونه)
عليين:
عليون عالم ترين مكان در بهشت است و در اين كه مراد از علون بهشت است شكي نيست ولي آيا همه بهشت عليون و يا آن قسمتي از بهشت است معلوم نيست. (قاموس قرآن)


+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 5:26  توسط نویسنده میهمان  | 

الهی و ربی من لی غیرک...

وقتی او دروازه های آسمان را گشوده و رحمت بی کرانش را سرازیر کرده حیف نیست دریچه های قلب ما بسته بماند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 17:18  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

گزارش تصویری چهاردهمین نمایشگاه بین المللی قرآن کریم تهران (رمضان المبارک ۸۵)
(برای بهتر دیدن روی عکسها کلیک کنید)

(عکسها از خودم! با تشکر از احسان مطهری عزیز و شرکت سونی(!)به خاطر دوربین خوبشون!
دعا کنید پولش جورشه خودم یه دوربین حرفه ای بخرم. قول می دم بیام عروسی همه تون مجانی عکس بگیرم!)

 یا علی مددی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/19ساعت 2:38  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

ادامه دارد...

(این پست در دست احداث است به زودی تکمیل خواهد شد...)


همه را دور خودش جمع کرد. به چهره تک تک افراد که نگاه می کردی همه جوان نوجوان. برایشان از امام حسن گفت و اینکه چقدر غریب است. از کرامتش گفت. از القابش. کریم آل طه، غریب مدینه، شبیه ترین به پیامبر،... گفت "ید الله مع الجماعه" و اینکه یک عده جوان که دور هم جمع شوند کوه را هم می توانند جابجا کنند. فقط باید اراده کرد. گفت آقا همین الان هم غریب است. چه بسا غریب تر از زمان خودش، که جلوی رویش روی منبر جدش پدر را لعن می کردند. گفت بیایید کوه جابجا کنیم. بیایید شهرمان را تکانی بدهیم. گفت بیایید هر کار که می کنیم با نام او باشد. تا از غربتش بکاهیم. یا حد اقل این غربت شناسانده شود. می گفت بیایید بچه های امام حسن باشیم. خودش کمکمان می کند. می گفت از "کریم" کم نخواهید. آن بچه ها را هنوز هم با نام "کریم آل طه" می شناسند...

 

۱۵ رمضان امسال، دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی، افطار میهمان امام حسن بود. درست در شام ولادتش. و خدمت گذاران این میهمانی جمعی بودند جوان. جمعی که یقین دارد "ید الله مع الجماعه" و می داند "ان الله لا یغیرو بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم" 
دوستانی یکدست، صمیمی و پرکار، که اکنون نام امام حسن را نیز با خود دارند.
این جمع طلوع آفتاب را به انتظار نشسته نه، که راست قامت ایستاده اند...

 

بعد اولین جلسه، همه جمع بودند. برنامه و کارها و آدمها که مشخص شد، گفتند عنوان چه باشد؟ قرآن باز کردیم. آمد :
و تری الشمس اذا طلعت،  و به آفتاب می نگری آنهنگام که طلوع می کند.
برق شادی را می شد به وضوح در چشمها دید. این نشاط را هنوز هم می شود در چهره ها تشخیص داد. و اکنون، آنچه مانده چیزی ست بیشتر از یک خاطره خوش یا یک تجربه مشترک. چیزی بزرگتر، اصیل تر و مطمئنا ماندگار تر.

دست مریزاد!
خدا قوت!
یا علی مددی

(این پست دیگر در دست احداث نیست!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 20:7  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

آفتاب نيمه جان پاييزي روي لبه ي ديوار، آخرين دقايق عمرش را سپري مي كند. ساعتي بيش تر تا اذان و مراسم افطار باقي  نمانده. توي حياط زير يك درخت عرعر نشسته ام و طبق عادتي ديرينه مشغول خواندن ديوان حافظ هستم...

 

اگر آن طاير قدسي ز درم باز آيد.......... عمر بگذشته به پيرانه سرم باز آيد

 

دارم اميد بر اين اشك چو باران كه دگر.... برق دولت كه برفت از نظرم باز آيد

 

گر نثار قدم يار گرامي نكنم.................. گوهرجان، به چه كار دگرم باز آيد

 

آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود........ از خدا مي طلبم تا به سرم باز آيد

 

 احساس مي كنم كسي به من زل زده؛ برمي گردم و به پشت سرم نگاه مي كنم. يك كبوتر زيباست كه چند متر آن طرف تر از من سينه سپر كرده، ايستاده.

دستم را به طرفش پرتاب مي كنم ولي عكس العملي نشان نمي دهد. فقط كمي جا به جا مي شود. تعجب مي كنم. بلند مي شوم و به طرفش مي روم ولي باز هم پرواز نمي كند فقط سرش را عقب و جلو مي دهد و تند تند راه مي رود. تعقيبش مي كنم. باز هم سريع تر مي دود و يك بالش را كج مي گيرد. مي رود و در بين پيچك هاي آن طرف حياط ناپديد مي شود. مي فهمم كه بالش آسيب ديده و يا شكسته است.

لحظه اي در فكر فرو مي روم...

كبوتري كه بالش شكسته...

به اطرافم نگاه مي كنم،

چه ديوار هاي بلندي...

از زاويه كسي كه از آن بالا به من نگاه مي كند خودم را مي بينم كه وسط حياط هاج و واج با كتابي در دست ايستاده ام.

چه دنياي...

كبوتر اگر يكي از بال هايش شكست ديگر نمي تواند پرواز كند ديگر نمي تواند به خانه ها و جاهاي ديگر سربزند و همان ديوارهايي كه روزي زير پاي او بودند و او آزادانه بر فراز آن ها جولان مي داد حالا براي او حكم ديوارهاي قفس را دارند.

كبوتر اگر يكي از بال هايش شكست ديگر نمي تواند از دست دشمنانش به خوبي فرار كند، از دست دادن يك بال مساوي ست با مرگ؛ بايد آن قدر منتظر بماند تا گربه ي گرسنه اي از آن حوالي رد شود و به زندگي او پايان دهد.

كبوتر اگر...


همان طور كه ايستاده ام و در اين فكرها هستم نيت مي كنم و ديوان خواجه ي شيرازي را مي گشايم، چه ابيات زيبايي، بيش تر از قبل به خواجه ايمان مي آورم:

 

چنين قفس نه سزاي من خوش الحانيست

روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم


عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم

دريغ و درد كه غافل ز كار خويشتنم


چگونه طوف كنم در فضاي عالم قدس

كه در سراچه ي تركيب  تخته بند تنم


اگر ز خون دلم بوي مشك مي آيد

عجب مدار كه هم درد نافه ي ختنم

...

 

يا علي مدد است

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/14ساعت 15:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

پس از سخن راني (دكتر) عباسي در همايش جامعه اسلامي دانشجويان كه اواخر مرداد ماه امسال در شيراز برگزارشد، نشستي دوستانه با ايشان داشتيم كه افراد حاضر در جمع به طرح سوالات خود مي پرداختند و ايشان نيز به سوالات پاسخ مي دادند.

در پاسخ به يكي از سوالات، بحث به حقوق بشر و مسائل حول و حوش آن رسيد كه (دكتر)عباسي سوال كردند كدام يك از شما اعلاميه جهاني حقوق بشر را مطالعه كرده ايد؟ هيچ يك از افراد از آن اطلاعي نداشتند.

بر آن شديم جهت آگاهي بيشتر، اين اعلاميه را به عنوان يك پست ارسال كنيم.

لطفن حتي يك مرتبه هم كه شده مواد اين اعلاميه را با دقت مطالعه كرده و آن را مقايسه كنيد با شعارهايي كه در مورد حقوق بشر گوش فلك را كر كرده است آن گاه متوجه خواهيد شد كه مدعيان حقوق بشر خودشان بزرگ ترين نقض كننده مواد اين اعلاميه هستند و حقوق بشر و دموكراسي بهانه اي بيش نيست براي انحراف اذهان عمومي و  چپاول بيش تر حقوق ملت ها.

 


اعلاميه جهاني حقوق بشر سازمان ملل متحد

مصوبه دهم دسامبر، 1948

 

» مقدمه:

از آنجا که شناسائي حيثيت ذاتي کليه اعضاي خانواده بشري و حقوق يکسان و انتقال ناپذير آنان اساس آزادي، عدالت و صلح  را در جهان تشکيل مي دهد، از آنجا که عدم شناسائي و تحقير حقوق منتهي به اعمال وحشيانه اي گرديده است که روح بشريت را به عصيان واداشته و ظهور دنيائي که در آن افراد بشر در بيان و عقيده، آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند به عنوان بالاترين آمال بشر اعلام شده است، از آنجا که اساسا حقوق انساني را بايد با اجراي قانون حمايت کرد تا بشر به عنوان آخرين علاج به قيام بر ضد ظلم و فشار مجبور نگردد، از آنجا که اساسا لازم است توسعه روابط دوستانه بين ملل را مورد تشويق قرار داد، از آنجا که مردم ملل متحد، ايمان خود را به حقوق اساسي بشر و مقام و ارزش فرد انساني و تساوي حقوق مرد و زن مجددن در منشور اعلام کرده اند و تصميم راسخ گرفته اند که به پيشرفت اجتماعي کمک کنند و در محيطي آزادتر وضع زندگي بهتري به وجود آورند، از آنجا که دول عضو متعهد شده اند که احترام جهاني و رعايت واقعي حقوق بشر و آزادي هاي اساسي را با همکاري سازمان ملل متحد تامين کنند، از آنجا که حسن تفاهم مشترکي نسبت به اين حقوق و آزادي ها براي اجراي کامل اين تعهد، کمال اهميت را دارد، مجمع عمومي اين اعلاميه جهاني را آرمان مشترکي براي تمام مردم و کليه ملل اعلام ميکند تا جميع افراد و همه ارکان اجتماع، اين اعلاميه را دائمن در مد نظر داشته باشند و مجاهدت کنند که به وسيله تعليم و تربيت، احترام اين حقوق و آزادي ها توسعه يابد و با تدابير تدريجي ملي و بين المللي، شناسائي و اجراي واقعي و حياتي آنها چه در ميان خود ملل عضو و چه در بين مردم کشورهائي که در قلمرو آن ها مي باشند تامين گردد.

جهت دیدن متن کامل اعلامیه جهانی حقوق بشر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 22:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

اين پست قرار بود روز پنجشنبه گذشته ارسال شود و نوع شوخي هاي آن هم اندكي سنگين تر از ايني كه الان هست، بود. ولي بنا به توصيه ي برخي از دوستان مجبور شدم از قلم لطيف تري استفاده كنم و بعضي از قسمت هاي آن را حذف كنم تا مبادا به كسي بر بخورد و يا اينكه در مورد ما طور ديگري قضاوت كنند!
لازم به توضيح است، سلسله پست هاي "شوخي با..." يك نوع تغيير زاويه ديد است و اين كه به وقايع و رويدادها مي توان جور ديگري هم نگاه كرد علاوه بر آن چيزي كه هست و يا نيست و به مسائل خشك و زمخت هم، نگاهي طنز داشت و از يك موضوع برداشت هاي متفاوتي كرد.
هم چنين بعضن براي بيان مطالبي است كه شايد نتوان در اين فضا آن را به صورت جدي بيان كرد، و در كل هيچ قصد و غرض خاصي، براي زير سوال بردن كس يا كساني در ميان نيست.(البته به استثناء جورج بوش-لعنت الله عليه- و امثالهم كه علي رغم تمام خريت هايش، بچه ي با ظرفيتي است و مي دانم اگر جلوي خودش به او فحش هم بدهم بدش نمي آيد!)
در پايان ياد دعايي افتادم كه خاطرم نيست آن را كجا خواندم و فقط تصوير كم رنگي از آن در ذهنم باقي مانده ولي مضمون بسيار زيبا و قابل تاملي دارد: « اللهم ارني الاشياء كما هي»
"خدايا اشياء و چيزها را آن گونه كه هستند به من نشان بده."
شاد باشيد.
يا علي مدد است


بيا پايين

[....]

حاج آقا اون بالا چيكار مي كني؟ ياالله گفتي رفتي اون بالا؟ نمي گي زن و بچه مردم سرشون بازه؟ يالا زود بيا پايين.بدو.


            آقاي حاچي

[....]


             ارتباط با خدا 

خانومه: كتاب دعاش رو برداشتم الان ارتباطش با خدا قطع ميشه!!!!
حاج آقاهه: چرا ما هر چه بيشتر مي گرديم كمتر پيدا مي كنيم.
پس اين كتاب دعاي ما كجاست؟ نكند كار اين ور پريده هاست.


               مو قشنگ

صفا تريپ!!
بابا خوش تيپ!
بابا مو قشنگ!
مي بينم كه جو تهاجم فرهنگی به طلاب هم اثر کرده!
كم مونده فردا يه عكس ببينيم يه حاج آقا با ريش لنگري و پايه چكمه اي و ...
به قول فرزاد حسني، فكر كن....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/09ساعت 13:30  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

عجله
(تقدیم به فاطمه، خواهرم)

هر چند ثانیه یک بار به ساعت روی دیوار نگاه می کرد. از ۱۲ گذشته بود. کیف و کفشش را آماده کرده بود. مانتو و روسریش را هم پوشیده بود. ولی هنوز خبری نبود. هر لحظه نگرانیش بیشتر می شد. با بی قراری راه می رفت و چشمانش را به در دوخته بود.
بالاخره در باز شد. خواهرش نفس نفس زنان وارد حیاط شد. بدو رفت سراغ خواهر. چادر را از او گرفت و با سرعت دوید به سمت مدرسه.

یا علی مددی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/07ساعت 15:22  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هو الخلاق

گفته بودي:
روزي با فراغت بال وآسودگي، سر فرصت و مجال به «خويش» خواهم پرداخت
و از خود «حساب» خواهم کشيد.
پس کو؟ پس کي؟
گفته بودي:
روزي دور از هياهوي زندگي، شبي را تا صبح با خود «خلوت» خواهم کرد
و در نهان خانه خويش، «آينه مراقبت» را پيش رو خواهم نهاد
و با خودم بي پرده و بي مجامله، رک و راست حرف خواهم زد.
پس آن روز و آن شب کي خواهد رسيد؟
امروز، فردا مي شود،
فردا هم، پس فردا خواهد گشت،
روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها مي گذرد؛
ولي ....
آن فرصت «نمي دانم کي و کجا» دست نمي دهد.
هميشه که نمي توان به گردن اين و آن انداخت!

بايد اي دل اندکي بهتر شويم
يا نه، اصلن آدمي ديگر شويم

از همين امروز هنگام نماز
با خدا قدري صميمي تر شويم


بر گرفته از کتاب"چشم دل" جواد محدثی
يارب نظر تو برنگردد
م. پسرخاله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/05ساعت 6:30  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطيف

راس ساعت دوازده روز ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ (۳۱ شهريور ۱۳۵۹) صد و نود و دو فروند هواپیمای جنگنده نیروی هوایی عراق به طرف اهدافشان در خاک ایران به پرواز در آمدند. در همین لحظه فرمانده کل قوا، صدام حسین در حالی که چفیه قرمز رنگ به سر داشت و نوار فشنگ به دور کمر خود بسته بود، بی آنکه درجات نظامی اش را نصب کرده باشد وارد اتاق عملیات شد.
عدنان خیر الله وزیر دفاع به او چنین گفت: "سرور من! جوانها بیست دقیقه قبل به پرواز در آمدند" صدام به او پاسخ داد:
"تا نیم ساعت دیگر کمر ایران خواهد شکست."
وفیق سامرایی (مسئول بخش ایران در استخبارات عراق)

 

به بهانه هفته دفاع مقدس
آنچه مي آيد تنها گوشه اي حقايق لايه هاي پنهان اين جنگ است.

۱) در نوامبر ۱۹۸۲ بین هزار تا هزار و دویست مشاور نظامی شوروی به عراق بازگشتند و ۴۰۰ فروند تانک تی ۵۵ و ۲۵۰ فروند تانک تی ۱۲ به عراق داده شد و مقادیر عظیمی موشک گراد، فراگ ۷، سام۹ و اسکاد بی در راه بود. عراق تنها کشوری بود که از بلوک شرق به اسکاد بی مجهز شد.

۲) سر لشگر وفیق سامرایی:
کمک خارجی فرانسه به عراق به جایی رسید که فرستاده آنها به بغداد آمد و با وزیر دفاع وقت عدنان خیر الله ملاقات نمود و به او گفت: 
"فرانسه به طور جدی زمینه اعطای یک بمب اتمی به عراق را بررسی می نماید. می توان برای مجبور کردن ایران به توقف جنگ این بمب را به هدف مشخصی پرتاب نمود"
من تا سال ۱۹۸۴ نسخه ای از این گزارش را که با امضای وزیر دفاع برای صدام ارسال شده بود در یک صندوق ویژه نگهداری می کردم.
ویران های دروازه شرقی، وفیق سامرایی

۳) حسین کامل (رئیس صنایع دفاع عراق) در این خصوص می گوید:
"واقعیت این است که تلاش ما ساختن یک بمب اتم بود. منتها با قدرت کم. به این خاطر که اگر موفق به پیروزی در جنگ نشدیم آن را علیه ایران به کار ببریم. صدام سال ۱۹۹۰ را برای این کار در منطقه جنوبی جنگ تعیین کرده بود. آن روز تنها چیزی که برای صدام اهمیت داشت به پایان رساندن بمب اتم و به کار بستن آن علیه ایران بود."
روزنامه السفیر لبنان ۲۹/۱/۹۶

۴) شرکت آلمانی کارل کولمب سر انجام ۶ خط تولید سلاح شیمیایی جداگانه به نامهای احمد، محمد، عیسی، عانی، مدای و قاضی در مجتمع سامره ایجاد کرد. اولین آنها در سال ۱۹۸۳ و آخرین شان در سال ۸۶ تکمیل شدند. از گاز خردل و اسید پروسیک تا گازهای عصبی سارین و تابون در این کار خانه تولید می شدند و در خمپاره ها، راکت ها و گلوله های توپ جاسازی می شدند. بی شک این بزرگترین کارخانه سلاح شیمیایی در جهان بود.
سوداگری مرگ، تیمرمن محقق آمریکایی

۵) نامه وزرات خارجه آمریکا به هیات نمایندگی دفتر اروپایی سازمان ملل.
۱۴ مارس ۱۹۸۴:
وزارت خارجه به نماینده آمریکا در سازمان ملل دستور می دهد که حمایت سایر هیات های نمایندگی غربی در سازمان ملل را جلب کند تا در مورد پیش نویس قطع نامه ایران که استفاده عراق از جنگ افزار شیمیایی را محکوم می کند "رای ممتنع" دهند. در غیر این صورت، ایالات متحده جریان این قطع نامه را متوقف می سازد.

۶) صدام حسین از یک شرکت امریکایی به نام "آل کولاک" در بالتیمور بیش از ۵۰۰ تن ماده شیمیایی به نام "فیودی گلیکول" خریداری نمود که این ماده به گونه ای بود که در صورت مخلوط شدن با اسید کلریک به گاز خردل تبدیل می گردید.
شبکه تلویزیونی اي بي سي امريكا

۷) بنا بر گزارشي شركت هاي خصوصي آمريكا در دهه هشتاد با گرفتن مجوز از طرف وزارت بازرگاني آمريكا نمونه هايي از مواد بيولوژيكي و ميكروبي را به عراق صادر كردند كه اين مواد از نوع ضعيف شده نبوده و قادر به توليد مثل بوده اند. در ميان آنها ميكروب سياه زخم، طاعون و همچنين يك باكتري سمي به نام "ستريديوم باتوليني" به چشم مي خورد.

۸) در يكي از پيچيده ترين خلافكاري ها در رم عراق به كمك يكي از شعبات بانك لاوورو در شمال ايتاليا ۹ ميليون مين ضد نفر به ارزش ۲۲۵ ميليون دلار خريداري نمود.

۹) تحويل سلاح به عراق به صورت روزمره ادامه داشت. يكي از پايگاههاي ناتو در مركز فرانسه احداث شده بود. به صورت مركزي بارگيري آنتونوف هاي نيروي هوايي عراق درآمد. اين هواپيماها روزانه به اين فرودگاه مي امدند و موشكهاي ساخت فرانسه، بمب هاي خوشه اي، فيوز و تجهيزات رادار را باخود به عراق مي بردند. سازمان هاي اطلاعاتي فرانسه در سال ۱۹۸۶ برآورد كردند كه اگر فرانسه سه هفته از ارسال كمك به عراق خود داري كند آن كشور شكست خواهد خورد.
دعاوي ايران، آلن فريد من

۱۰) كويت در جريان جنگ عراق عليه ايران قريب به پانزده ميليارد دلار پول نقد به عنوان وام بلا عوض در اختيار بغداد قرار داد و اين جدا از نفتي بود كه كويت براي عراق صادر مي كرد.
كتاب "ما اعتراف مي كنيم"

۱۱) در سال ۱۹۸۵ شركت هاي آمريكايي به كارخانه الكترونيك نظامي سعد عراق كه توسط فرانسه احداث گرديده بود ۷۰۰ ميليون دلار تجهيزات پيشرفته الكترونيكي فروختند كه از اين رقم ۱۵۱ ميليون دلار مربوط به فروش خازن هايي شبيه به ماشه كريترون بود كه در انفجار هاي هسته اي مورد استفاده قرار مي گرفت. با موافقت وزارت بازرگاني امريكا نيز سخت افزار هاي پيشرفته كامپيوتري به ارزش ۹۴ ميليون دلار به عراق فروخته شد. كه بنا به گزارش كميته فرعي مجلس نمايندگان آمريكا از اين كامپيوترها در توليد موشكهاي دوربرد و پيشبرد برنامه سلاح هسته اي عراق استفاده شده بود.
سودا گري مرگ، تيمرمن

۱۲) بر اساس گزارش ها، دولت عراق از سال ۱۹۷۵ توسط ۸۰ كمپاني آلماني، ۲۴ شركت آمريكايي، و حدود ۱۲ شركت انگليسي و چند شركت سوئيسي، ژاپني، ايتاليايي، فرانسوي، سوئدي، برزيلي و ارژانتيني تجهيزات دريافت كرده است. آلمان بيشترين كمك را به برنامه اتمي با ۲۷ شركت و امريكا با ۲۴ شركت و انگليس با ۱۱ شركت انجام داده اند.
گزارش سازمان ملل در خصوص كمك هاب غرب به برنامه هاي تسليحاتي عراق

بزرگترين صادر كنندگان اسلحه در جهان آمريكا، انگليس، روسيه، فرانسه و چين هستند. آنها همچنين اعضاي ثابت شوراي امنيت مي باشند.

 


آرمان خواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست
پس برادر خوبم، برای جانبازی در راه آرمانها یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی.
شهید سید مرتضی آوینی

يا علي مددي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 1:47  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان 

       ماه مبارك رمضان آمد شياطين عصباني شدند

جابربن عبدالله انصاري از امام باقر عليه السلام نقل مي كند كه حضرت فرمودند: رسول خدا روي به مردم كرده فرمودند:

اي گروه مسلمانان!
هرگاه هلال ماه رمضان سرزَند شياطين سركش در غل و زنجير اسير گردند.
درهاي بهشت و رحمت خداوندي گشوده و درهاي دوزخ بسته شود و دعا به هدف اجابت خورد.
خداوند در هنگام افطار اسيراني از دوزخ را از بند مي رهاند.
و ندا دهنده اي تا هلال ماه شوال ندا مي دهد:
آيا سائلي هست؟ آيا استغفار كننده اي وجود دارد؟
بارالها! هر بخشنده اي را عوض مرحمت نما و مال و منال هر بخيلي را تباه كن.

منبع:
شيخ صدوق، كتاب ثواب الاعمال، ص 58 و كتاب الامالي، ص 39 و مجلسي، كتاب بحارالانوار، ج 93 ص360 ح 27

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 19:1  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

در سرخي شفق،
خورشيد طلايي شد
زاينده رود خروشيد،
و سپاهان قهرمان شد

قبل از هر چيزي قهرماني تيم فولاد مباركه سپاهان در مسابقات جام حذفي و راهيابي به مسابقات قهرماني باشگاه هاي آسيا را به كليه ورزش دوستان اصفهاني تبريك عرض مي كنم.

روز جمعه سي و يكم شهريور و آخرين روز تابستان بنده به اتفاق شيخ و يكي از دوستان، سه نفري رفتيم استاديوم نقش جهان براي تماشاي بازي پرسپوليس- سپاهان.
شيخ جو گير شده بود و پيراهن تيم سپاهان را پوشيده بود.
حدودن سي دقيقه طول كشيد تا از اصفهان خودمان را به ورزشگاه برسانيم.
بليط بازي را قبلن تهيه كرده بوديم.
دم در ورودي هر چيز اضافه اي كه داشتيم از ما گرفته مي شد از قبيل روزنامه، بطري آب و ... شيخ هم كه مجله سوره مهر را همراهش آورده بود از اين قاعده مستثني نبود ولي از شيخ اصرار و از سرباز نيروي انتظامي انكار. كار داشت به جاهاي باريك مي كشيد كه قائله با بوسيدن دست يكي از درجه داران توسط شيخ حل شد!
رفتيم و در ضلع جنوبي ورزشگاه و در بين هواداران تيم سپاهان نشستيم. جاي شما خالي و در بعضي موارد جاي دشمن شما هم خالي!
آفتاب سوزان، تشنگي، بوي سيگار، فحش و دشنام، بوقچي گوش آزار ولي دوست داشتني و ...
موج مكزيكي، داد و هوار، قيل و قال...
ورزشگاه يكي از آخرين فرصت هاي ما براي كنار زدن قيد و بندهاي زندگي شهري بود.
فارغ از همه چيز به استاديوم رفتيم و تا جان در بدن داشتيم داد كشيديم. آدم گاهي وقت ها نياز دارد تا با تمام وجود داد بزند و خودش را تخليه كند ولي هر جاي ديگري غير از ورزشگاه اين كار را انجام بدهي يا مزاحم ديگران مي شوي و يا فكر مي كنند كه ديوانه اي!!(امتحانش مجاني ست) و ورزشگاه بهترين مكان براي اين كار است بدون اينكه مزاحم كسي بشوي و يا اينكه تو را ديوانه فرض كنند.
بازي دقيقن راس ساعت 15 شروع شد و با پنالتي ها نزديك به سه ساعت طول كشيد.
بعد هم قهرماني سپاهان و آتش بازي قشنگي كه انجام شد و به نظرم نسبت به جشن هاي قهرماني كه در اين چندسال اخير برگزار شده در كل رضايت بخش بود. ولي بازهم جاي كار دارد.
***
استاديوم رفتن هم براي خودش لذتي داره. يادش به خير آن روزهايي كه وقت و همين طور، حال و حوصله ي بيشتري داشتيم هر از چند گاهي مي رفتيم ورزشگاه براي تماشاي بازي هاي ليگ فوتبال. آن موقع اصفهان سه تيم نسبتا قوي در ليگ دسته اول داشت(آن زمان ليگ برتر نبود) تيم سيمان سپاهان كه بعدا به فولاد مباركه سپاهان تغيير نام يافت ، ذوب آهن و پلي اكريل( كه منحل شد).
سپاهان به دليل قدمت و سابقه اش بيشترين طرفداران را در بين اصفهاني ها دارد. و البته طرفداران متعصبي كه "نه قرمز نه آبي فقط زرد طلايي" هستند.
سپاهان يك ليدر در بين تماشاچي ها داشت كه به مهدي عربه معروف بود. كسي كه شكم بزرگي داشت و فكر كنم شكمش فقط سه چهار برابر كل هيكل حسين رضا زاده بود و هميشه يك پيراهن زرد ليمويي مي پوشيد و در بين تماشاچيان از ارج و قرب خاصي برخوردار بود.
حسن سگ سيبيل هم بوقچي ذوب آهن بود با سيبيل هايي از بناگوش در رفته و پلي اكريل هم كه يادم نمي ياد.
سپاهان با بازيكناني چون آرمناك پطروسيان، حميد معماريان، هوشنگ لووينيان، مجيد بصيرت، مسعود خادمي، كريم قنبري، باغبان باشي و ...
ذوب آهن با سامسون پطروسيان، واهيك تروسيان، علي اكبر استاد اسدي، علي رضا ميرزا استواري و ...
پلي اكريل هم با داوود فنايي، نادر محمد خاني، محمد مومني و ...
يادم مي ايد اولين باري كه به استاديوم رفتم (سالش دقيق يادم نيست) بازي ذوب آهن با كشاورز تهران بود كه در ورزشگاه 22 بهمن اصفهان برگزار مي شد(ورزشگاه 22بهمن در آن زمان ورزشگاه اول شهر اصفهان بود و استاديوم نقش جهان ساخته نشده بود)
ذوب آهن با نتيجه ي يك بر صفر كشاورز را برد. صحنه ي گل هم دقيق در ذهنم مانده : علي اكبر استاد اسدي از پشت محوطه جريمه و روي يك ضربه ي آزاد شوت محكمي روانه دروازه كشاورز كرد و سعيد عزيزيان دروازبان كشاورز توپ را روي خط كنترل كرد ولي توپ از بين دستانش قل خورد و به درون دروازه غلتيد.
و اين اولين تجربه من بود براي تماشاي بازي از نزديك.
در هر صورت، تماشاي فوتبال از نزديك، تجربه ي لذت بخشي ست.

يا علي مدد است

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت 11:22  توسط محمد جواد ملکوتی  |