سه گزاره منفصل مرتبط
۸۴/۰۶/۰۸
ره بر انقلاب
اين نكته را هم در باب عدالت عرض كنيم كه بعضىها مىگويند عدالت يعنى توزيع فقر. نخير، كسانىكه بحث عدالت را مىكنند، بههيچوجه منظورشان توزيع فقر نيست؛ بلكه توزيع عادلانهى امكانات موجود است . آنهايى كه مىگويند عدالت توزيع فقر است، مغزا و روح حرفشان اين است كه دنبال عدالت نرويد؛ دنبال توليد ثروت برويد تا آنچه تقسيم مىشود، ثروت باشد. دنبال توليد ثروت رفتن بدون نگاه به عدالت، همان چيزى مىشود كه امروز در كشورهاى سرمايهدارى مشاهده مىكنيم. در غنىترين كشور عالم - يعنى امريكا - كسانى هستند كه از گرسنگى و از سرما و گرما مىميرند؛ اينها كه شعار نيست؛ واقعيتهايى است كه مشاهده مىكنيم. كسانى هستند كه در آرزوى يك آپارتمانِ سه چهار اتاقه سالهاى سال تلاش مىكنند و چون به جايى نمىرسند، مىروند خيانت مىكنند تا به اين امكانات برسند.
لينك مطلب در سايت ره بر:
http://www.khamenei.ir/FA/Speech/detail.jsp?id=840608A
۸۴/۰۷/۲۵
هاشمى شاهرودى
لينك مطلب در سايت روزنامه شرق:
۸۵/۰۶/۲۴
هاشمي رفسنجاني
وي خاطرنشان كرد: كساني كه طرفدار رياضت هستند و ميخواهند فقر را بين مردم تقسيم كنند به اسلام خيانت ميكنند و كساني كه طرفدار رقابت بيحد و حصر هستند و ميخواهند مردم را به استثمار بكشند نيز خيانت ميكنند. اسراف و رياضتي كه انسان را تحت تاثير قرار دهد حرام است .
لينك مطلب در ايسنا:
تو خود حدیث مفصل بخوان...
"با تشکر از آیت معروفی عزیز"
این جنون را نیست پایان ...
نزدیک یک ماه است نمازم را شکسته می خوانم.
اصفهان کجا، من کجا، شیراز کجا؟
شیراز کجا، تهران کجا؟
تهران کجا، انزلی کجا؟
انزلی کجا، آستارا و اردبیل و تبریز کجا؟
تبریز کجا، خراسان رضوی کجا؟
هی آقا کجا کجا؟!!...
و حالا تهران.
امروز یک آدم دوست داشتنی بهم گفت: "شیخو پولو!" و بیراه هم نگفت. انگاری نذر کرده ام روی مارکوپولو را کم کنم.
یک آدم مهربان دیگر می گفت: "شیخ! انگار خیلی بهت ساخته. چاق شدی!" او هم بیراه نمی گفت. فقط به این خاطر که غذا خوردنم مرتب شده بود و البت چند برابر به قدر سه نفر!
دیگری پیام کوتاه داده بود: "ایشالا همیشه به گردش و خوشی..." دعا می کنم گفته او هم راست از آب در بیاید.
مسعود دیانی در ایمیلش میلش نوشته بود:"...همینه که دیگه ما را تحویل نمی گیری. ملالی نیست. تو خوش باش. ما هم به خوشی شما. همین."
نصف بیشتر راه را با اتوبوس طی کردم. آنطور که از هر چه ترمینال است متنفرم. عاشق عوارضی ها شده ام! وقتی اسم اتوبوس می آید درد در کمرم می پیچد و زانو هایم تیر می کشد!
در کل خیلی خوش گذشت. پربار هم بود. علاوه بر دوستان جدید. خیلی چیزها آموختم. احساس می کنم بزرگتر شده ام. ولی محدودیت ارتباطی ام موجب شد دلم برای همه تنگ شود. و برای این دنیای مجازی که بسیاری وقتها از دنیای حقیقی هم جلو می زند در حقایق!
درد نامه ای
به
موعود
ما زنام تو برای خویش دکان ساختیم
کار می چرخید و ما بر کاسبی پرداختیم
ما شناساندیم نامت را به مردم ! ما که خود
جز غباری از نگاه آینه نشناختیم
یک نفر عاقل میان کشور دیوانه ها !
تا درآری سنگ نه ! گوهر به چاه انداختیم
باد چنگیزی شدیم از دور گردت حلقه زن
حلقه ی اطرافیان بودیم ! بیرون تاختیم
صاحب جاهیم ! مالی هست ! اسمی هست ! لیک
در قمار با تو بودن سخت ارزان باختیم
سوختی و سوختی و سوختی و سوختی ...
... ساختیم و ساختیم و ساختیم و ساختیم
هر روز برای کسب قرصی نان
به بازاری می روم
که دروغ می خرند.
اما چه خوب
که جزو فروشندگان هستم.
به نام خداوند بخشنده مهربان

امروز سالروز یازده سپتامبره.
در یازدهمین روز از نهمین ماه از دوهزار و یک امین سال پس از میلاد حضرت مسیح اتفاقی افتاد که بر سیر تحولات ژئو پولتیک جهانی تاثیری شگرف داشت. قصد ندارم بیشتر در این زمینه توضیح بدم چون در این باره بسیار گفته اند.
چیزی که جالب به نظرم اومد عکسی بود از طراحی جدید برج های دوقلوی مرکز تجارت جهانی که اتفاقا توسط یه معمار مکزیکی به نام آقای "بنیامین فیلیکس" طراحی شده.
در عکس فوق آقای فیلیکس در کنار اون "احمق تگزاسی" دیده میشه.
به نام خداوند بخشنده مهربان 
در زمان حَرب بين حزب الله و كفار صهيون، شيخ مكزيكي بي تابي مي كرد از براي حضور در ميدان حرب و سرانجام رقعه اي بر ما مكتوب نمود و حلاليت طلبيد از جهت شركت در ميدان جهاد عليه كفار و در قسمتي از آن رقعه چنين آمده بود:
برادر گرامي جناب ميرزا محمد جواد خان منور الدوله سلام عليكم
«در اين وقت، به قصد امري رفيع الشان و عظيم القدر يعني جهاد في سبيل الله در جبهه ي لبنان، ترك اهل و عيال و مفارقت از مال و جاه و دوري دوستان و مهاجرت اوطان را اختيار كرده و از شما حلاليت مي طلبم.»
***
چند صباحي پيش، جواسيس و راپورت چيان افغان، از راه هاي دور و ولايات بعيده ي ديار خويش، افغانستان، تلغرامي به بارگاه همايوني فرستادند با اين مضمون كه: "در زمان جنگ حزب الله با كفار صهيون، شيخ را در افغانستان مشاهده نموده اند."
به دنبال استماع اين خبر، مسئول واحد ارتباطات بين الملل بارگاه همايوني جهت اطلاع از صحت و سقم اين خبر، پس از رايزني هاي فراوان با راپورت چيان و جواسيس افغان، و همچنين صرف مبالغ هنگفت(بيست و پنج هزار چوق از وجه رايج مملكتي) موفق به اخذ يك فوتو از اين واقعه گرديدند.
فوتوي مذكور نشان از آن دارد كه شيخ خائن به وطن، به جاي حضور در ميدان جهاد و ديده شدن در بنت جبيل و مارون الراس، در مسابقات "بُز كِشي" شهر كابل و در سِمَت "چپ انداز" و در هيبت "شير ِدره ي پنج شير" (احمد شاه مسعود) ظاهر شده و از اعتبار و محبوبيت ايشان نزد مردم آن ديار نهايت سوء استفاده را نموده و آن گونه كه راپورت كرده اند اين فوتو مربوط به زماني است كه وي در اين مسابقه برنده شده و با پرچم ديار افغانستان دور افتخار مي زند.
و اين مايه ي بسي تاسف و تالم براي جميع ياران و اصحاب شيخ مي باشد. و اگر مي پنداريد كه شيخ مرد روزهاي سخت است، مي بايست معروض بدارم كه زهي خيال باطل و بسي جهل مركب كه سخت در اشتباهيد.
و ببنيد و آگاه باشيد كه اين فرد معلوم الحال، دائمن در حال سفر است و طريقه ي خوش گذرانان اهل روزگار در پيش گرفته. و از دايره ي دين خارج و در آتش جهنم مخلد است.
هم اكنون نيز وي از جهت خوف شمشير عدالت به سواحل ديار انزلي گريخته و در آنجا با جنرال خود (خاله باجي) در مانوري تحت عنوان "ضربت مشت كاكا"، فنون قشون كشي و هوچي گري و ترور مي آموزد. و وسائل عجيبه و دست آوردهاي جديد را امتحان مي كند از براي ريختن خون بيشتر از خلق خدا.خدايش لعنت كناد.
کودک را در آغوش گرفت،
اشک هایش را پاک کرد؛
و گفت:
گريه نكن فرزندم،
انقلابي ديگر در راه است...
هواللطیف
گانه اول:
نقل است حسن بصری می گفت:
از سخن مستی عجب داشتم، مستی را دیدم در میان وحل (گل ولای) راه می رفت، افتادن و خیزان.
گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی.
گفت: تو قدم ثابت دار کرده ای شیخ با این همه دعوی؟
من اگر بیفتم مستی باشم به گل آلوده، برخیزم و بشویم. این سهل است.
اما از افتادن خود بترس که خلقی با تو بیفتند!
تذکره الاولیا عطار نیشابوری
گانه دوم:
این چند روز اخیر سمپاد بودم، خیابان جردن، سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، مرحله نهایی پنجمین المپیاد ورزشی سمپاد، آکادمی ملی المپیک.
اول مسئولیت برگزاری اختتامیه، بعد عکاسی مسابقات اضافه شد، بعدتر هم شدم مجری اختتامیه!
در این روزهای تجربه های تکراری، آدمهای خسته کننده، پیشرفت کندم در کارها و آرامش قبل از طوفان، در کل حرکتی مثبت بود.
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
گانه سوم:
شرمنده!
راست گفته اند که: المسافر کالمجنون
من هم عمریست در سفر
دیوانه ی سفر
دیوانه
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!
دیوانه ای عزیز می گفت: "خوب خوش می گذره همش این طرف و اونطرفی!"
و نمی داند چه سخت است خانه به دوش بودن و بی سر و سامانی.
ولی خوب است.
خدا را شکر!
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم!
طوفانی در راه است...
سرگشته ی هر دشت و دمن یعنی من
افتاده ی بی گور و کفن یعنی من
طیاره ی افسار رها یعنی تو
برج دوقلوی منهتن یعنی من!
علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان
اگر رجایی رفت، خدا هست.
به نام خداوند بخشنده مهربان
1. یکشنبه شب ساعتِ 8 با محمد (م پسرخاله) توي مسجد بازار وعده مي كنيم.
نماز مي خونيم و راه مي افتيم. قراره بريم يه سري بزنيم به برو بچه هاي مسجد رضوي كه دارن خودشون رو براي نيمه شعبان آماده مي كنن تا مثلا بهشون كمك كنيم.
توي مسيري كه داريم مي ريم به مناسبت اعياد شعبانيه همه جا جشنه.
محمد ميگه حيفس يه سري نزنيم.
منم تاييد مي كنم.
2. مي ريم تو خيابون وليعصر اصفهان مسجد خواجه تاج الدين
خيلي شلوغه
موتور رو در جايگاه مخصوص پارك مي كنيم و مي ريم به طرف مسجد
دم در ورودي يه سماور قلمزنی شده بزرگ گذاشتن و توش آب يخ ريختن! كنارش هم چند نفر ايستادن و روي يه منقل بزرگ اسپند دود مي كنن.
با محمد وارد مي شيم يه بشقاب ميدن دستمون كه داخلش براي هر نفر يه كيك و يه بستني زعفراني گذاشتن مي ريم داخل مسجد مي شينيم محمد چندتا عكس ميگيره و چند دقيقه بعد روي موتور در راه جشن بعدي هستيم.
3. مي رسيم به حسينيه كربلاييها كه هم عزاداري هاشون ديدنيه و هم جشن هاشون. دم در ورودي چند تا چراغ زنبوری گذاشتن و كمي اونطرف تر هم كسوت هيئت دم در نشسته و به كساني كه وارد ميشن خوشامد ميگه.
جو داخل حسینیه خيلي با صفاست. مداح داره مولودی می خونه و ملت در حال كف زدن هستن. یکی شربت پخش می کنه. یکی داره شیرینی میده و...
کاشیکاری های زیبایی داره. چند تايي عكس مي گيريم و يه شربت و شيريني مي خوريم و راه مي افتيم.
4. مي رسيم به مسجد رضوي
چند تا پيرمرد دم در نشستن و دارن با هم گپ مي زنن
وارد مسجد كه مي شيم جوونا دارن براي نيمه شعبان روي يه تابلوي بزرگ با عبارت "اين الشموس الطالعه" كار مي كنن. يه شربت مي خوريم(آخ دلم) يه كم كمك مي كنيم (خدا قبول كنه) و مي ريم به بچه هاي مسجد روبرويي سر بزنيم.
5. قول ميدم اسمش تا حالا به گوش هيچ كدومتون نخورده "مسجد باباتوتا" كه از مساجد بسيار قديمي اصفهانه. سر كوچه ای که مسجد داخلشه ساختمان شهرداري منطقه 3 قرار داره. واردش كه ميشي يه حوض و باغچه چسبیده به هم وسط مسجد خودنمایی میکنه. چند تا ماهي بزرگ توي حوض ديده ميشن كه فكر كنم به اندازه خود مسجد قدمت دارن.
اينجا بچه های هیئت حضرت بقیه الله دارن لامپ هاي اون تابلويي كه گفتم رو رنگ مي كنن و بعد هم تست می کنن كه سوخته و ریخته نداشته باشه.
به محض ورود با گوشفيل و شربت ازمون پذيرايي مي كنن(آخ دلم) يه تابي مي خوريم توي مسجد و يه گپي مي زنيم با كساني كه مشغول كار هستن و بعد خداحافظي مي كنيم و راه مي افتيم به طرف خونه.
۶. ساعت نزديك ده شبه و ديگه جايي جشن نيست که بریم. بقيه اش مي مونه براي فردا شب البته يه چند جا هم بود كه شام ميدادن ولي ديگه داشتيم مي تركيديم و براي همين منصرف شديم.
یا علی مدد است
هواللطیف

آنها مرگ آزادگی را می خواهند
فلسطین
بوسنی
افغانستان
عراق
و اینک لبنان...
همه بهانه اند
حقوق بشر...
دموکراسی...
تروریسم...
نشخوار تهی ترین واژه ها
ناوهای هواپیمابر
مثل سگهای ولگرد
پرسه می زنند در خلیج
ماهواره های جاسوسی شان
لاشخورهایی هستند بالای سرمان
مترصد فرصت
ما را نشانه رفته اند
شاید امروز...
شاید فردا...
شاید...
.مرداد ۸۵ .شیراز
یا علی مددی
به نام خداوند بخشنده مهربان

با خبر شديم در پي چاپ عكسي موهن و مستهجن از چند مرغ در نشريه طيران(نشريه اي كه روزهاي هفت شنبه براي طيور چاپ مي شود) جمع كثيري از خروس هاي مركز به نشانه ي اعتراض، با سر دادن شعارِ قوقولي قوقو من خروسم اقدام به برگزاري تظاهرات كردند و سپس روبروي اداره ي فرهنگ تجمع كردند. لازم به ذكر است بعضي از آنها كه از بقيه، خروس تر بودند با پاره آجر اقدام به شكستن شيشه ها كردند.
خبرنگار ما به حاشيه اين تجمع اعتراض آميز رفت تا اطلاعات بيشتري كسب كند. البته تمامي اين مصاحبه ها به زبان خروسي انجام گرفته و شما برگردان آن را مي خوانيد.
چرا دست به اين تجمع زديد؟
هي آقا! حرف دهنتو بفهم؛ ما به اين كار دست نزديم ما پَر و بال زديم به اين كار.
خب چرا پر زديد به اين كار؟
ما اينجا تجمع كرديم تا نسبت به وضعيت فرهنگي جامعه اعتراض كنيم.
مگه وضعيت فرهنگي جامعه چطوره؟!!
به ما گفتن بَدِ.
از يه خروس ديگه سوال كردم
شما چي، فكر مي كنيد وضعيت فرهنگي جامعه چطوره؟!!
خب به ما هم گفتن بَدِ ديگه. عكس چاپ كردن. نشريه كه نبايد عكس چاپ كنه.
باز هم از يه خروس ديگه سوال كردم
شما چي، فكر مي كنيد وضعيت فرهنگي جامعه چطوره؟!!
بگو چطور نيست. اين چه وضعيه كه زن هاي ما رو لخت ميذارن پشت شيشه همه ببينن؟ هان؟ !!!
تازه
بعد هم عكسشو چاپ مي كنن.خروس هميشه نمادي از غيرت و تعصب بوده ما هم اومديم اينجا غيرت و تعصب خودمون رو نشون بديم. پس غيرت و خروسيت كجا رفته؟
به نظر شما اونها از انجام اين كار چه قصدي دارن؟
اين بار هم دست گربه (شيطان) از آستين اين نشريه بيرون اومد. اينها مي خوان بين جوامع طيور ارزش هاي اخلاقي سقوط كنه. تا به منافع خودشون برسن.
خب اونوقت چه اتفاقي مي افته؟
وقتي ارزش هاي اخلاقي سقوط كنه خب معلومه آنفولانزاي مرغي شيوع پيدا مي كنه بعدش هم ديگه خودت تا ته خط برو. ولي ما نمي ذاريم. هر وقت دشمنان قصد جسارت به جوامع طيور داشتن اين خروس هاي با غيرت بودن كه جلوي اين كار ايستادن. ما كه اين آزادي رو مفت بدست نياورديم. مي دوني چقدر مرغ و خروس كباب شدن تا ما به اينجا رسيديم؟
نظر شما براي تكرار نشدن اينگونه حوادث چيه؟
چهار تا مرغ فروش و روزنامه چي و وبلاگ نويس رو كه بگيرن اعدام كنن ديگه كسي هوس اينجور كارا به سرش نميزنه.
شما يه كم تندروي نمي كنيد؟
كي؟ من؟ من تندروي مي كنم؟ وايستا تا حاليت كنم ...
بگير كه اومد...
آخ آخ...
توضيح1: خبرنگار ما در اثر اصابت پاره آجر به سرش در بيمارستان به سر مي برد و متاسفانه بقيه گزارش به دستمان نرسيد...
توضيح2: هر گونه شباهت اين داستان به برخي اتفاقات گذشته كاملا اتفاقي ست.
گفتم: دايي جون شما فقط مشكل دريچه قلب داشتي كه عمل جراحي انجام دادي؟
گفت: در ظاهر آره... ولي در اصل اينجوري نيست و همين، عمل من رو اينقدر سخت كرد.
گفتم: مگه مشكل ديگه اي هم داري؟
لبخندي زد و گفت: كجاش رو ديدي. «من خيلي ثروتمندم»
تا حالا ديدي خدا اين همه نعمت رو يه جا به بنده اش بده؟
پيش خودم فكر كردم، « دايي ما كه از دار دنيا خيلي چيزي نداره؟!!»
گفتم: دايي، منظورت رو نمي فهمم !
يعني چي ثروتمندتر از من هم ديدي؟
گفت: من هم ناراحتي كليه دارم،
هم تشنج دارم،
هم روماتيسم دارم،
هم ناراحتي معده دارم،
دارم!!
يه آهي از سر رضايت كشيد و گفت: دارم،
اين همه چيز دارم، خدا حتما بايد خيلي كريم باشه كه اين همه چيز رو به من داده!
حالا ثروتمندتر از من هم ديدي؟
پيش خودم گفتم: خدايا يعني تا اين حد...!
گر طبيبانه بيايي به سر بالينم
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
» م. پسرخاله
يا رب نظر تو بر نگردد