تبليغاتX
چای ‌نبات

هواللطیف

 چشم هایش را بست

روی پلک هایش نوشته شده بود:

                                           معرفت ندارم.
چشم هایش را که باز کرد،

                                دوباره عاشقش شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/29ساعت 2:12  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

از رولزرویس تا درشکه

 

پروفسور عبدالسلام, دانشمند پاکستاني و برنده ي جايزه ي نوبل فيزيک, ضمن سخنراني خود در دانشگاه استکهلم - سپتامبر 1975, نقل خاطره اي مي کند که بازگويي آن با توجه به فضاي حاکم و تحولات روز جهان جالب به نظر مي رسد.

دغدغه ي محوري سخنراني بررسي واقعيِ اين مطلب است که چه کنيم تا شکاف بين کشورهاي ثروتمند و فقير را کم کنيم.

"... پيشنهاد دوم من که در جلسه ي عمومي آژانس بين المللي انرژي اتمي (IAEA) در ارتباط با ايده ي يک مرکز فيزيک نظري مطرح شده بود با همان عدم تفاهم ]که در مورد ايده ي پيشين هم پيش آمد[, به ويژه از جانب کشورهايي که فيزيک نظري در آنجا واقعا شکوفا شده است مواجه شد. يکي از نمايندگان تا آنجا پيش رفت که بگويد "فيزيک نظري رولزرويس علوم است, آنچه کشورهاي در حال توسعه به آن نياز دارند در حد درشکه است". در نظر وي جماعتي متشکل از 25 فيزيکدان و 15 رياضيدان که جملگي در سطح عالي تعليم ديده اند, براي کشوري مثل پاکستان با جمعيتي برابر 60 ميليون, صرفا 40 نفر آدمند که هدر رفته اند. اين که اين افراد عهده دار تعيين همه ي معيارها و استانداردها براي تمامي طيف آموزش فيزيک و رياضي در پاکستان بودند هم لابد هيچ ربطي به قضيه نداشت. خود اين شخص اقتصادداني بود که به يک سازماني علمي مثل آژانس بين المللي انرژي اتمي راه يافته بود. به خوبي مي توانست درک کند که ما به اقتصاددانان سطح بالاي بيشتري نياز داريم؛ اما فيزيکدان ها و رياضيدان ها را تجملات بيهوده اي مي دانست.

براي اولين بار به اين نکته پي بردم که دستگاه سازمان ملل از لحاظ منابع تا چه اندازه ناتوان است...."

خواندن و بازخواندن "آرمانها و واقعيتها, گزيده ي مقالات عبدالسلام" را پيشنهاد مي کنم.

چشمه حکمت تاژ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/27ساعت 15:57  توسط نویسنده میهمان  | 

هواللطیف

کندن تابلوی سفارت انگلیس و باقی قضایا...
یک حاشیه جالب انگیزناک (!) از تجمع اعتراض آمیز دانشجویان در مقابل سفارت انگلیس، ۲۵ بهمن ۸۴ بازهم جایمان خالی بوده! (ترتیب از راست به چپ)

عکسها از: ساتیار امامی.فارس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/26ساعت 14:11  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هواللطیف

 سلام
سجاده بر آتش ۱۰ را که گذاشتم دیگر نشد به این منزل الکترونیکی سر بزنم تا الان که دوباره آمده ام تهران. و این چند روزی که اصفهان بودم آنقدر اتفاق افتاد و آنقدر حرف برای گفتن دارد که خوراک چند هفته چای نبات را می شود از دلش بیرون کشید. به خصوص این سه شب آخر (شام غریبان و دو شب بعدش) که هرکدام شب آخر یک مراسم بزرگ، قوی و زیبا بود در سه نقطه اصفهان که حقیر نیز در جمع بچه هایش بودم و  اینهایی که می خوانید حدیث این چند روز است. با وجود پراکنده بودنشان یک رشته ارتباط اصلی با هم دارند و آن هم حال و هوای نویسنده است در زمان نوشتنشان.


۱) بعد از چندین بار گرفتن شماره بالاخره تماس برقرار می شود:
- الو... سلام علی. کجایی؟ فردا شب هستی برا مداحی مراسم؟...
- من الان تو سفارت دانمارکم... جات خالی...
بوق اشغال! قطع می شود.

۲)علی را شب تاسوعا می بینمش. با صدای گرفته می گوید: "تو پای سیستم صوت می شینی؟" به نشانه آری سرتکان می دهم. "صدا رو تا اونجا که می شه زیاد کن من با این صدا..."

۳)  با آن صدای گرفته دارد روضه می خواند. بعضی جاها صدایش می گیرد. اما برای این یکی دیگر کاری از دست من و سیستم صوتی. ساخته نیست! بد جوری گیر داده که امسال شب عاشورا که امشب باشد افتاده شب جمعه (!) و کل روضه اش را حول این محور می خواند. تا جایی که خنده ام را نمی توانم نگه دارم. کم کم من هم دارد باورم می شود! توی تاریکی می روم کنارش در گوشش می گویم امشب که شب جمعه نیست. ولی کار از کار گذشته. دارد شعرش را می خواند.
بعد روضه می گوید اشتباهی شعرهای فردا شبش را آورده بوده!!

۴) شب عاشورا بعد از شام با علی برای بچه ها کلاس تئوری سینه زنی و میانداری هیئت گذاشته ایم! بعدش هم ورک شاپ حمله و تسخیر سفارت! قرار است برای یک دوره فشرده عملی بچه ها را ببریم تهران!

۵) بعد نماز و ناهار از خیمه و بعدش از مسجد امام می زنم بیرون... باران... آن هم درست ظهر عاشورا... روضه از این قشنگ تر؟... رو به ابرها می گویم: "شما هم چهارده قرن دیر رسیده اید. درست مثل من..."


 یک اتاق که همه دیوار و حتی کف و سقفش را صفحه های نیازمندیهای روزنامه پرکرده است روی دیوار روبرو نوشته...

عکس از احسان حسینی/ موسسه فرهنگی آیه اصفهان


حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست عطر محرم در هوا می پیچد. دلهای عاشقان را هوایی می کند.
حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست مادران این دیار با مهر حسین کودکان خود را پرورش میدهد. پدران درس وفاداری و رشادت ابالفضل را به فرزندان می آموزند.
حرف دیروز و امروز نیست، سالهاست مجلس عزای پسر فاطمه شفاخانه است، عبادتگاه است، قبله آمال است.
اما این دیگر حرف امروز است. می خواهیم امسال ما  - یعنی من و تو - هم به این قافله بپیوندیم.

از هر کرانه تیر دعا کرده ام رها
باشد کزان میانه یکی کارگر شود


حالا دیگر دو روز از عاشورا گذشته است. از فردا دیگر خیال همه مان راحت است. عزاداریهایمان را کرده ایم. سینه هایمان را زده ایم. گریه هایمان را کرده ایم. و دیگر می توانیم با خیال راحت و دل خوش پیرهن سیاههامان را در آوریم و دوباره پیراهنهای رنگ و وارنگ زندگی روزمره همیشه مان را برتن کنیم.

امشب برای ما بچه ها و نوکرهای آقا امام حسین شب خیلی سختی است. یک امشب تا صبح وقت داریم تا... باور کنید حتی گفتنش هم دشوار است.
یک امشب تا صبح وقت داریم این خیمه امام حسین را جمع کنیم. خیمه ای که چند شب و چند روز عاشقان آقا صدایش زدند. خیمه ای که نمی دانم، شاید، چرا شاید؟ حتما صاحبش را به خود دیده است. خیمه ای که این روز ها به آن انس گرفته بودیم. خیمه ای که زیر آن احساس آرامش می کردیم، احساس راحتی، احساس ایمنی، خیمه ای که "کهف حصین" مان بود، پناهگاهمان بود، همه سرمایه مان بود.

مولای من! قصور در نوکری را به ما ببخشید. اصلا بگذارید حرف دل همه این بچه ها را با شما بگویم.
آقایمان! تیرهای فتنه، تیرهای ابلیس، تیرهای نفس، تیرهای روزمرگی امان مان را گرفته اند. ما دلمان می خواهد حتا شده یک رکعت نماز به شما اقتدا کنیم. اما نمی توانیم. کاش زهیر و سعید می آمدند و این بار هم مانع تیرها و تیغ ها می شدند. کاش می شد حتا یک بار، حتا یک رکعت، حتا...

می شنوید؟ صدای اذان بلال می آید. گویا دوباره دل مادرمان فاطمه گرفته است...

یا علی مددی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 14:57  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

                    به نام خداوند بخشنده مهربان

 

محرم كه مياد هر كس از هر دسته و قوم و حزب و قشري با هر مقام و منصب و پست و سمتي كه باشه همه و همه در عزاي حسين هستند . شهر را كه مي بيني كيف مي كني . همه يك هدف دارن اكثر جامعه در عزاي سيدالشهدا سياهپوش شده . چقدر خوب بود كه همه زير پرچم حسين يكدل و يكرنگ باقي مي مانديم .

امسال هم مثل سالهاي گذشته شهر اصفهان در جاي جاي خودش مجالس و مراسم عزاداري بسياري مي ديد . خيل جوانان پر شور در همه جا به چشم مي خورد . هر كس به نحوي خود را در غم عاشورا شريك كرده است . يه چيزي كه امسال خيلي به چشم مي اومد و سالهاي قبل كمتر ديده بوديم اين بود كه روي شيشه ي عقب اكثر ماشينهاي سواري و اين اواخر روي كاپوت و صندوق عقب ، شعارهاي عاشورايي نوشته شده بود . خودم چندين مرتبه افرادي كه به طور رايگان اين شعار ها را روي ماشينها  مي نويسن ديدم.و جالبتر اينكه ماشين هاي نظامي و انتظامي هم از اين قاعده مستثني نبودن . و اونها هم با اين شعار ها مزين شده بودن .

همه و همه حسيني بودند . در كل، شهر حال و هواي ديگري دارد ؛ انگار مردم با هم مهربانتر شده اند و اين حال و هوايي است كه محرم به اين ايام بخشيده .

 

حرم اباعبدالله الحسين

 

ظهر عاشوراست . به ميدون مي رسم يه راست مي رم اونجايي كه هيئت هاي مذهبي شهر مثل هر سال وارد ميدون ميشن عزاداري مي كنن و از جلوي جايگاهي كه روبروي عمارت عالي قاپو درست كردن ، رد ميشن . جمعيت زيادي هم دور و برشون ايستادن و مشغول تماشاي عزاداري ها هستن . البته براي حفظ نظم با داربست هايي كه زدن يه راه عبور براي دسته ها درست كردن و مردم هم پشت اين داربست ها ايستادن و تماشا مي كنن .

مي رم زير داربستي كه صدا و سيما براي فيلمبرداري نصب كرده مي ايستم .

نزديك اذونه و گوينده ميگه كه امام حسين عليه السلام  با تمام احوال ظهر عاشورا نماز را برپا داشتند و براي نماز ارزش قائل بودن و از مردم دعوت ميكنه تا براي اقامه نماز به امامت آيت الله مظاهري به مسجد امام مراجعه كنن و بعد هم صداي اذان توي فضاي ميدون مي پيچه .

راه مي افتم و خودم رو به سرعت به مسجد مي رسونم چون مي دونم كه با اين جمعيت اگه دير بجنبم ممكنه نتونم توي مسجد جايي پيدا كنم . وارد مسجد ميشم البته چون جمعيت خيلي زياده يواش يواش با فشار جمعيت وارد مي شم .

يه خيمه بزرگ وسط حياط مسجد درست كردن كه با نايلون هاي آبي رنگ براي جلوگيري از نفوذ آب پوشيده شده . دو سه نفر هم جلوي در خيمه ايستادن و ماتع ورود افراد به داخل ميشن . يكيشون هر چند لحظه يه بار و با صداي بلند ميگه : خيمه رو دور بزنين بريد زير گنبد (آخه داخل جا نبود ) نفر بعدي هم ميگه :‌ " برين جلو " همين كار رو مي كنيم ! ولي زير گنبد هم كاملا پرشده و حتي تعداد زيادي هم روي زمين ايستادن و مشغول خواندن نماز هستن تا از فيض نماز جماعت بي نصيب نمونن.

كنار آيت الله مظاهري هم يه جوون ايستاده و گوشي موبايل رو گرفته جلوي ايشون .

احتمالا چون براي اونجا سيستم صوتي در نظر نگرفته بودن با موبايل به اطلاع مكبر مي رسوندن تا اون هم ركوع و سجود رو توي بلندگو اعلام كنه . نميدونم شايد هم دليل ديگه اي داشت .

برگشتم توي يكي از شبستانهاي درب ورودي مسجد يه جايي پيدا كردم و نماز را فرادا خوندم البته با يه نفر ديگه چون مهر نبود شريكي از مهر استفاده كرديم .

بعد هم كه نماز تموم شد داشتن غذاي نذري پخش مي كردن . فكر كنم حدس زده بودن كه بارون مياد . براي همين غذاها كه توي ظروف يه بار مصرف ريخته شده بود رو بسته بندي كرده بودن . تا هم از بارون در امان باشه و هم اينكه توزيعش راحتتر باشه . روي بسته بنديها كه سفيد رنگ بود با رنگ قرمز و با فونت درشت  چاپ شده بود : انرژي هسته اي حق مسلم ماست . و با فونت كوچكتر : هيئت رزمندگان اسلام ، اصفهان ميدان امام مسجد امام . حتي نشريه ويژه هيئت رو هم توي نايلونهاي جداگانه گذاشته بودن و پخش مي كردن .

خلاصه جاتون خالي ناهار رو خورديم (برنج و خورش لوبيا سبز ) و راه افتادم به سمت بيرون .

 

عزاداري مردم بيرون حرم اباعبدالله ظهر عاشورا

 

از آسمان هم كه مدام لطف و رحمت خدا بر سر ما نازل ميشه . جلوي درب مسجد امام منتظرم تا شايد مهدي رو ببينم . تماس گرفتم گفتن با اخوي رفته هيئت رزمندگان ميدون امام . گفتم شايد ببينمش .

خيل عظيم عزاداران هر لحظه از مسجد خارج ميشن . بلند گوها  هم دارن مراسم نوحه خواني و سينه زني محمود كريمي رو پخش مي كنن . بارون همين جور رگبار ميگيره و تا ميام چتر را باز كنم قطع ميشه پيش خودم مي گم انگار آسمون هم داره با اين روضه گريه مي كنه . تا به جاهاي حساس مي رسه يهو گريه اش تند تر ميشه و تا مداح زيون به كام مي گيره آروم ميشه .

حدود نيم ساعتي منتظر موندم گفتم شايد مهدي رو ببينم ؛البته دروغ نگفته باشم همش هم به خاطر مهدي نايستادم يه كم هم به خاطر باراني بودن هوا بود ايستادم تا بارون قطع بشه بعدا برم .

كنار من هم تعدادي از آقايون ايستاده بودن منتظر خانوماشون . نمي دونم خانوما رو دير تر غذا داده بودن يا همزمان يا شايد هم زودتر ولي اينو خوب ميدونم كه توزيع غذا بين خانوما حداقل دست كم دو برابر زمان توزيع غذا بين آقايون وقت مي بره .  (با فرض غلط مساوي بودن تعداد ،چون هميشه در همه حالات تعداد خانوما بيشتره ) آخه خانوما يا مريض تو خونه دارن يا بچه شون رو گازه و يا به هر دليل ديگه يه غذاي اضافي ميخوان .

 

يا حسين عليه السلام

ما كه خيس خيس شديم . باد شديدي هم مي وزه و نميشه از چتر درست استفاده كرد . كم كم دارم از اومدن مهدي نااميد ميشم . راه مي افتم كه برم خونه . كنار حوض وسط ميدون امام مشغول قدم زدن بودم . احساس كردم يه نفر از پشت داره بهم نزديك ميشه رومو كه برگردوندم مهدي بود . سلام و احوالپرسي و ...

به پرچم هايي كه وسط حوض هستن نگاه مي كنم (پرچم كشورهاي اسلامي ) مهدي مي پرسه پرچم فلسطين هم هست با اشاره نشونش مي دم .

هوا خيلي عاليه . بارون بند اومده . نسيم خنكي در حال وزيدنه و هوا هم اصلا سرد نيست . جون ميده واسه پياده روي دو تا دوست قديمي .   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 1:58  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

 

هواللطیف

آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس

آسمان تکیه به دستان تو دارد عباس
مرغ دل خانه در ایوان تو دارد عباس

ابر آنگاه که می بارد از انبوهی بغض
شرم از تشنگی روی تو دارد عباس

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 14:39  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

  هواللطیف

سلام
بالاخره رسیدم اصفهان! اینجا محرمش واقعا محرم است!
دارم یک کارهایی ترتیب می دهم وقتی انجام شد درباره اش می نویسم. جواب دوستان را هم فعلا وقت ندارم بدهم (و از این بابت شرمنده ام) چون الان درفاصله تاخیری که درقرار با یک دوست پیش آمد، آمده ام کافی نت این طرف چهار راه و مواظب آن ور هستم و شخص مذکور هر لحظه ممکن است سر برسد. فقط دوست عزیز آقا یا خانم "آشنا" این گیر دادن بی حکمت نیست (بعدا درباره اش کامل توضیح خواهم داد) و در مورد احساس شما هم کاری از دست بنده ساخته نیست! مگر اینکه یا خودتان بگویید چه جوری شده و چکار کنم یا خودتان را معرفی کنید.
این هم یک شعر که مناسبت دارد و بی ربط نیست با محرم و سالگرد پیروزی انقلاب و قضیه هسته ای و قطعنامه دیروز شورای حکام و ایستادگی ایران و...
...ای کاش امام بود.

 ببین که غربت یک شهر با من است امشب
 دمادم آتش سنگین اگرچه می بارد
 ولی چه غم ما را؟
 که عاشقیم و مجازات عشق سنگین است
 و آن شبی که چراغ خاموش خیمه تو
 مجال رفتن داد
 به خیمه گاه تو ماندیم، جرم ما این است!

 

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی
مدد زغیر تو ننگ است...

یا علی مددی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/16ساعت 17:46  توسط جواد و مهدی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

پنجم محرم

امروز ابن زياد پيكي به سوي شبث بن ربعي براي رفتن به كربلا و جنگ با امام حسين عليه السلام فرستاد . او در ابتدا قبول نمي كرد ولي بعدا قبول نمود . او كسي است كه به آن حضرت نوشته بود : " صحراها سبز شده و ميوه هاي ما رسيده و منتظر قدوم تو هستيم . " او در كربلا سركرده ي پيادگان بود و آن حضرت را تير باران و سنگباران نموده و از آب فرات مانع مي شد .


در ضمن امروز روزي است كه حضرت موسي عليه السلام از رود نيل عبور كرد و فرعون و لشكرش در آن غرق شدند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/15ساعت 21:47  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

 

هواللطیف

 

روايت كوچه هاي كوفه

 

 

سكوت كوچه را طنين گامهاي دو اسب، در هم مي شكند. دو سايه، دو اسب، دو سوار از دو سوي كوچه به هم نزديك مي‌شوند.

از آسمان، حرارت مي‌بارد و از زمين آتش مي‌رويد. سايه ها لحظه به لحظه دامان خود را جمع‌تر مي‌كنند  و در آغوش كاهگلي ديوارها فروتر مي‌روند .

در كمركش كوچه، عده‌اي در پناه سايباني خود را يله كرده‌اند، دستارها از سر گرفته‌اند، آرنجها از پشت بر زمين تكيه داده‌اند تا رسيدن اولين نسيم خنك غروب، وقت را با حرف و نقل و خاطره بگذرانند.

سايه هاي دو اسب، متين و باوقار به هم نزديكتر مي‌شوند. نه تنها دو سوار، كه انگار دو اسب همديگر را خوب مي‌شناسند.

آن مرد كه چهره گلگون دارد و گيسوي كم وبيش سپيد، چهره‌اش را قابي جوگندمي گرفته است، دهانه اسب را مي‌كشد و او را به كنار كوچه مي‌كشاند.

آن سوار ديگر كه پيشاني بلند، شكمي برآمده و چهره‌اي مليح دارد، اسبش را به سمت سوار ديگر مي‌كشاند تا آنجا كه چهار گوش دو اسب به موازات هم قرار مي‌گيرد و نفس دو اسب در هم مي‌پيچد.

نشستگان در زير سايبان، مبهوت نظاره‌گر اين دو سوارند كه چه مي‌خواهند بكنند.

پيش از آنكه پيرمرد لب به سخن بازكند، آن ديگري در سلام پيشي مي‌گيرد: ”سلام اي حبيب مظاهر ! در چه حالي اي پيرمرد؟“ تبسمي شيرين بر لبان پيرمرد مي‌نشيند: ”سلام ميثم كجا اين وقت روز؟“

حبيب اسب را قدمي به پيش مي‌راند تا زانو به زانوي سوار ديگر، و بعد دستش را بر شانه ميثم مي‌گذارد و بي‌مقدمه مي‌گويد:”من مردي را مي‌شناسم با پيشاني بلند و سري كم‌مو كه شكمي برآمده دارد و در بازار دارالرزق خربزه مي‌فروشد...“

ميثم به خنده مي‌گويد:”خب؟ خب؟“ حبيب ادامه مي‌دهد: ”آري اين مرد بدين خاطر كه دوستدار پيامبر و علي است، سرش در كوچه‌هاي همين كوفه بردار مي‌رود و شكمش در بالاي دار دريده مي‌شود ... خب؟ باز هم بگويم؟“

سايه نشينان از شنيدن اين خبر دهشتزا حيرت مي‌كنند، آرنجها را از زمين مي‌كنند و سرها را بلند مي‌كنند و نرديك مي‌گردانند تا عكس العمل حيرت و وحشت را در چهره ميثم ببينند؛ اما ميثم آرام لبخند مي‌زند و دست حبيب را بر شانه خويش مي‌فشارد و مي‌گويد: ” بگذار من بگويم .“ 

چروک تعجب بر پیشانی حبیب می نشیند: "تو بگویی؟"

 ”آري ، من نيز پير مردي گلگون چهره مي‌شناسم، با گيسواني بلند و آويخته بر دو سوي شانه كه براي ياري پسر پيامبر از كوفه بيرون مي‌زند، سر از بدنش جدا مي‌شود و سر بي پيكر، در كوچه پس‌كوچه‌هاي كوفه مي‌گردد.“

انگار چشم و چهره حبيب از شادي لبريز مي‌شود. دو سوار دستها و شانه هاي هم را مي‌فشارند و بي هيچ كلام ديگر وداع مي‌كنند.

طنين گامهاي دو اسب ، بر ذهن و دل سايه نشينان چنگ مي‌زند. يكي براي خلاصي از اين همه حيرت مي‌گويد: ”دروغ است، چه كسي مي‌تواند آينده را به اين روشني ببيند.“

ديگري نيز شانه از زير بار وحشت خالي مي‌كند و سعي مي‌كند بي‌خيال بگويد: ”من كه دروغگو تر از اين دو در تمام عمرم نديده‌ام؛ ميثم تمار و حبيب بن مظاهر“

هرم وحشت و حيرت كمي فروكش مي‌كند اما صداي پاي اسبي ديگر بر ذهن كوچه خراش مي‌اندازد سايه اسب نزديك و نزديكتر مي‌شود. سوار، رشيد هجري است: ”حبيب را نديديد؟ يا ميثم را؟“

"دیدیم، هردو را دیدیم، آمدند، در اینجا ایستادند، قدری دروغ بافتند و رفتند."

”مگر چه گفتند؟“ يكي از سايه نشينان بر سكوي انكار تكيه مي‌زند و از ابتدا تا انتهاي ماجرا را نقل مي‌كند.

رشيد آرام و بي خيال، اسب را هي مي‌كند اما پيش از رفتن، نگاهش را بر روي سايه نشينان مي‌گرداند و مي‌گويد: ”خدا رحمت كند ميثم را، يادش رفت بگويد:

به آنكه سر حبيب بن مظاهر را مي آورد صد درهم جايزه آفزونتر مي دهند.“

 

سید مهدی شجاعی/کتاب "از دیار حبیب"

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/14ساعت 13:30  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

خدايا تو معبود قديم هستي و اين سالْ جديد

از تو ميخواهم در آن مرا از شيطان نگه داري ؛

و نيرو دهي مرا بر اين نفس امّاره ي بد خواه ؛

و مرا مشغول كني به آنچه كه مرا به سوي تو نزديك مي كند .

فرازي از دعاي روز اول محرم

روز سوم محرم روزي است كه حضرت يوسف عليه السلام از زندان آزاد شد .

سه روز گذشت ...

خدايا  چنان كن كه ما نيز از زندان خود آزاد شويم .

خدايا به ما نيرويي عطا كن تا خود را از بندهاي اين نفس امّاره نجات دهيم .

خدايا اينها همه از بزرگواري و بخشندگي توست كه هر گاه كه بخواهيم راهي براي بازگشت به سوي تو خواهيم داشت . اهل بيت عليهم السلام ، ماه رمضان ، شبهاي قدر  ، روز عرفه و ... و حالا هم ماه محرم  . 

اگر محرم بيايد و برود و ما هيچ تغييري نكنيم در خسران و ضرر بوده ايم . خدايا به لطف خودت ما را هدايت كن كه اگر لطف تو نباشد قطعا از گمراهان خواهيم بود .


 پس نوشت :

وقتي كه حضرت يوسف از زندان آزاد شد ، بر در آن نوشت :

اينجا گور زندگان است

و سراي اندوه ها

و جاي آزمودن دوستان

و شادماني دشمنان .

البحار ج 12 ص 294

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/13ساعت 21:56  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

مركب امام قدم از قدم بر نمي داشت هر كاري كردند حتي يك قدم هم جلو نيامد . اسب دوم ، سوم ، چهارم ... تا هشت اسب هيچ يك قدم از قدم بر نداشتند .

 حضرت سوال كردند اين زمين چه نام دارد ؟

در جواب گفتند : غاضريه ،

سوال فرمودند آيا نام ديگري دارد؟

عرض كردند بله نينوا هم مي گويند ؛

باز سوال فرمودند ،

گفتند شاطي الفرات هم مي گويند ؛

 و باز پرسيدند ديگر چه نام دارد ؟

عرض كردند كربلا .

 امام تا نام كربلا را شنيدند عرض كرند (بنابرقول سيدبن طاووس)

اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء

خدايا به تو پناه مي برم از گرفتاري و بلاي اين سرزمين ،

 سپس فرمودند : اي اصحاب من همين جا فرود آئيد و پياده شويد :

 "هيهنا مناخُ و مَحَط ُّ رِحالنا و مَسْفَكُ دِمائِنا وَ مَحَلُّ قُبُورِنا "

اين جا قتلگاه ما و جايگاه ريخته شدن خون ما و جاي قبر ماست

در اين هنگام ام كلثوم نزد برادر آمد و عرض كرد : برادر جان اين جا خطرناك است و ترس عجيبي دلم را فرا گرفته امام فرمودند : خواهرم هنگامي كه با پدرم به جبهه صفين مي رفتيم همين جا بود كه پدرم نزول اجلال كرد و سر روي دامن برادرم گذاشت و لحظه اي خوابيد و سپس بيدار شد و گريه مي كرد .

برادرم سوال كرد پدر جانم چرا گريه مي كني ؟ فرمودند در عالم خواب ديدم كه اين بيابان گويا دريايي از خون شده و حسين من ، در درياي خون در حالي كه هر لحظه در معرض غرق شدن بود فرياد مي كرد و استمداد مي طلبيد ولي هيچكس در مقام

ياريش برنيامد آنگاه پدرم روبه  من كردند و فرمودند : وقتي چنين حادثه اي پيش آمد چه خواهي كرد ؟ گفتم : صبر مي كنم و جز صبر كردن چاره اي ديگر ندارم .

 

منبع : 72 مجلس در عزاي مظلوم نقل از معاني السبطين ج 1 ص 289

باز نویسی : جواد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 23:14  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

کربلا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/11/12ساعت 12:0  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

      محرم آمد       


 

حسين سرچشمه خورشيد است ... و بدان كه سينه تو نيز

آسماني لايتناهي است، باقلبي كه در آن چشمه خورشيد

مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن:

حسين ، حسين ، حسين ...

سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني

            

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 0:0  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

   

 

                                        

به نام خداوند بخشنده مهربان

ساختار شكني ان هم در يك مراسم مذهبي كه سالهاست با سبك وسياق خاصي برگزار مي شود ، كار جسورانه اي است . مخصوصا اگر قرار باشد اين اتفاق در اصفهان ، يكي از مذهبي ترين شهرهاي ايران بيفتد ولي ظاهرا يك جمعپر شر و شور از دانشجوها وطلبه ها ي اصفهاني ، به اندازه كافي جسور بودند و سال 77 ، هيات جديدي راه انداختند به اسم عاشورائيان . اين هيات ، حالا از بزرگترين هيات هاي اصفهان است .

بچه هاي عاشورائيان ، از چهار عنصر : تبليغات ، رنگ ، نور و صدا به بهترين نحو استفاده كردند تا در عرض كمتر از هفت سال به سمبل نو آوري در عرصه ي عزاداري تبديل شوند . وفتي مراسمي دارند ، پوستر برنامه ها را در سطح شهر اصفهان پخش مي كنند ، براي اعضا هم با پست ، دعوتنامه مي فرستند . ولي تبليغاتشان به اين ها محدود نمي شود .

تيزر تبليغاتشان از شبكه سوم و شبكه اصفهان هم پخش مي شود . در اغلب هيأت هاي مذهبي ، رنگ سياه ، رنگ غالب است اما در برنامه هاي عاشورائيان ، رنگ ها از در و ديوار بالا مي روند . چيزي كه بيشتر از همه عاشورائيان را متمايز ميكند ، نحوه اجراي برنامه هاي ان است . بعد از يك سخنراني كوتاه ، حدود 7 دقيقه ، نمايش سايه ها انجام مي شود . توي اين نمايش ، قطعاتي از آهنگ هاي عليرضا عصار پخش مي شود . فكرش را بكنيد ، موسيقي پاپ وسط يك برنامه عزاداري !

مداحي هم در اين هيات جور ديگري است . مسئولان برپايي اين مراسم از سبك قديمي كه سيستم صوتي و ميكروفن نبود ، استفاده كرده اند . يك مداح جوان با يك سويشرت ساده روي سكويي وسط جمعيت مي ايستد و بقيه با او همراهي مي كنند . عاشورائيان از كليپ هاي تصويري هم استفاده مي كنند .

بعد از پايان مراسم هم نشريه ي روزانه بين عزادارها توزيع مي شود به نام "يك ، دو ، سه " كه چهار صفحه اي است و در دو رنگ سياه و قرمز به چاپ مي رسد .

به غير از اين ، سایت عاشورائيان هم هست ؛ كه مي توانيد حسابي تويش چرخ بزنيد . مطمئنا برنامه هاي عاشورائيان ، حالا حالا ها جاي كار دارد . ولي همين كه توي يك شهر قديمي ، يك سري دانشجو و طلبه پر شور پيدا مي شوند و مي نشينند دور هم و به اين فكر مي كنند كه عزاداري امام حسين عليه السلام توي اين زندگي جديدي كه داريم ، چه شكلي بايد باشد ؛ مايه دلگرمي است .  

منبع : همشهري جوان ش 54

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/10ساعت 7:50  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

هواللطیف

ما کوفیان را بی وفا می دانیم. مظهر بی وفایی. و این حق است. اما آیا نباید پرسید که از کوفه گذشته، چرا از مکه و مدینه و بصره و دمشق نیز دستی به یاری حق از آستین بیرون نیامد جز آن هفتاد و دو تن که شنیده اید و شنیده ایم؟
اگر نیک بیاندیشیم، شاید انصاف این باشد که بگوییم: "باز هم کوفیان!" که در آن سرزمین اموات، جز از کوفه جنبشی بر نخواست،
"باز هم کوفیان!"

شهید سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/09ساعت 19:5  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

هوالطیف

آخرین امتحان ترم پنج... اقتصاد توسعه... دکتر ستاری فر...
انجمن علمی اقتصاد... مگه تو عضو شورای مرکزی نیستی؟... دانشجوی نمونه... نامه استادها رفت؟... مگه اینجا کس دیگری نیست؟...
حسین بلاخره آمد از اصفهان... یک ساک پر آورده... آماده آماده!... انگار مامان دقیقا می دانسته چه می خواهم... در این هیر و ویر حداقل زحمت ساک بستن نداریم...
خوابگاه... عباس آقا!... انتخاب واحد... زنگ بابا به خوابگاه... پول مول نمی خوای بچه؟!... لعنت به موبایلی که قطع است... خداحافظی... امتحان فوق لیسانس داریم.. التماس دعا!... مهدی جان یه مشهد ردیف کن با هم بریم... خیلی نامردی! تنها تنها؟... آقای صراف ما رو یادت نره... فلانی کوشش؟ سر جلسه امتحان... دادا یا علی!... آب... قرآن... خیس شدم!...
وقت نیست... حاضری امتحان کامپیوتر. خانم حبیب الله زاده!... مرتضی... دربست ترمینال شرق...
دیدن یک گله آشنا که هرکدام را کلی وقت است ندیده ای... حرکت... سومی را بلند تر بفرست... آقا رسول کو پس؟... صبح با ماشین رفت... از پارسالیها یک عده نیستند... چند تایی شان در عرض این یک سال متاهل شده اند و حالا که خرشان از پل گذشته...! ...خواب...
(...)، شام، نماز!... فیلم بذار مهدی... تارا و تب توت فرنگی... چه ربطی دارد؟... فیلم دفاع مقدس... حرف... حرف... مافیا! آن هم سه ساعت، داد و هوار، خنده تا حد دل درد!... جوک... خواب...
بیدار شید رسیدیم... السلام علیک یا شمس الشموس... من اینجا چه کار می کنم؟

امشب شب جمعه است و شب آخر سفر و من اینجا نشسته در کافی نت در خیابان خسروی. اینجا از پنجره طبقه دوم حرم معلوم است و گنبد هم. پریشب تا صبح رفتیم یک شکم سیر زیارت کردیم. الرحمن و واقعه و نبا. مثل هميشه. مثل آن روز ها كه با بچه هاي سراج براي اولين بار آمده بوديم. و مثل بقيه دفعات. به نیابت همه نماز زیارت خواندم. دو رکعت دو رکعت. هر دو رکعت برای دو نفر. می شود به عبارتی هر نفر یک رکعت! چه جالب بود جور کردن این دو نفر ها! و چه سخت! فقط برای یک نفر تنها خواندم. از طرف خودم و او! بعد هم به نيابت از همه يك زيارت امين الله. چه قدر دوستش دارم اين زيارت را!  حرم را هم گشتیم. عکس هم با موبایل مرتضی گرفتم. "- عکس نگیر آقا!  - چشم! - چلیک!" . تا حالا به این خلوتی ندیده بودم حرم را. ساعت سه نصف شب در صحن جمهوری فقط من بودم و معین. در صحن گوهرشاد فقط ۶ نفر بودند. (عکسهایش هست) خیلی سرد بود. و حالا... راستی! من اینجا چه کار می کنم؟

من اينجا چه كار مي كنم؟ ديشب يك شب گردي پياده اساسي كردم. زير باران. قبلش كلي مافيا بازي كرده بوديم -حاج آقا بهم مي گويد "شيخ مافيا"!-  و قبلش هم يك جنگ پوسته اي(!) اساسي با پوست پرتقال هايي كه مثل (...) خورديم. و قبلش هم تلويزيون و برره و نمايش فيلم سينمايي، امروز صبح رفتم كتابخانه مركزي آستان قدس. امروز با آقا رسول رفتيم چند جا را ديديم براي مشهد احتمالي كه قرار است ان شاء الله بعد از كنكور ارشد در اسفند با بچه ها بياييم. امين كلاهدوزان را هم ديدم با او هم يك چرخي زديم. كلي كار ديگر هم بود. راستي! اين چندمين سفر مشهدم است؟ نمي دانم!

اللهم اني وقفت علي باب من ابواب بيوت نبيك...  واقعا من اينجا چه كار مي كنم؟

صحن آزادي بامداد چهارشنبه 05/11/84

صحن جمهوري ، بامداد چهارشنبه 05/11/84

صحن انقلاب بامداد چهارشنبه 05/11/84

صحن قدس بامداد چهارشنبه 05/11/84

مسجد گوهر شاد بامداد چهارشنبه 05/11/84

صحن گوهر شاد بامداد چهارشنبه 05/11/84

گنبد...  بامداد چهارشنبه 05/11/84

گنبد از صحن گوهر شاد بامداد چهارشنبه 05/11/84

پنجره فولاد بامداد چهارشنبه 05/11/84

رواق بامداد چهارشنبه 05/11/84

شرح لازم دارد ؟

 يا علي مدد

 

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/07ساعت 3:15  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

پشت چراغ قرمز توي تاكسي نشسته بودم و منتظر سبز شدن چراغ قرمز نسبتا طولاني چهارراه شيخ صدوق بودم و همين طور كه به اطرافم نگاه مي كردم يه جمله كه روي يكي از استندهاي تبليغاتي نوشته شده بود توجه منو به خودش جلب كرد . البته چون چند تا ماشين جلوي تابلو رو گرفته بود از پنجره ي يكي از ماشين ها فقط نصفشو مي ديدم : " دائم باشد ،هرچند كم باشد." پيش خودم فكركردم كه مابقي اين جمله چي ميتونه باشه و چشم دوخته بودم به تابلو كه اگه يهو چراغ سبز شد قبل از اينكه ماشين با سرعت نور از جا كنده شه بتونم بقيه جمله رو بخونم و حس كنجكاوي خودم رو ارضا كنم . تو همين فكرها بودم كه چراغ سبز شد و ماشيني كه جمله رو از تو پنجره ش مي ديدم زود تر از ما مثل تيري كه از چله كمان رها شده  رفت راننده ما هم تا اومد دنده رو عوض كنه من يه چند ثانيه فرصت كردم تا جمله رو بخونم جمله اين بود :

حضرت محمد (ص) مي فرمايند : " بهترين كارهاي خير آنست كه: دائم باشد ، هرچند كم باشد . "
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/11/06ساعت 0:15  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

!!! HASHEMI 2005+1

HASHEMI 2005+1 !!!              


 به نام خداوند بخشنده مهربان

در جواب دو نفر از دوستان عزيز كه در مورد پست قبلي "شوخي با ..." كامنت گذاشته بودند بايد عرض كنم :

در جواب آشنا

اگه دقت كني نفر سمت چپ (كه به گفته شما من خيلي بهش علاقه دارم ) عباش ... ببخشيد كتش شكلاتيه . در ضمن شكلاتي بودن يا نبودن چيزي رو ثابت نمي كنه اگه بخواي  مي تونم هر رنگي كه دوست داشته باشي برات رو كنم  (شكلاتي كه سهله)

 تني آدمي شريف است به جان آدميت       نه همين لباس زيباست نشان آدميت


در پاسخ دوست عزيزم آقاي سعيدي منش كه گفته بودن اين سيد با اون سيد چه فرقي داره . اگه منظورت اينه كه چرا ما با سد ممد خ شوخي مي كنيم ولي با آسد علي خ شوخي نمي كنيم بايد بگم به چند دليل :

1- {...}

2- اكثر عكسهايي كه از اعلي حضرت در محيط وب وجود داره حالتي كاملا رسمي داره و حتي يه عكس كه بشه از اون برداشت غير كرد پيدا نميشه . (لااقل ما كه نديديم )

3- به دليل اينكه نمي خواهيم وبلاگ فيلتر بشه و جرم هايي از قبيل :

- نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي

- ايجاد اختلاف بين اقشار جامعه از طريق طرح مسائل آنچناني  

- درج مطالب تحريك آميز

- محاربه با امام زمان (عج الله تعالي فرجه الشريف)

- ارتداد

.

.

.

n ...

رو به ما بچسبونن و بعد هم ...

ولي با تمام اين تفاصيل باشه چشم ؛ اگه عكس به درد بخوري پيدا كردم  در راستاي " آزادي بيان در چارچوب ارزش ها " يه جوري كه نه سيخ بسوزه و نه كباب و به عكس اعلي حضرت توهين نشه و همچنين  عدالت در اين وبلاگ اجرا بشه اين كار رو مي كنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/03ساعت 1:44  توسط محمد جواد ملکوتی  |