تبليغاتX
چای ‌نبات
سلام

چند وقت است که احساس می کنم همه چیز شلوغ و در هم ریخته شده. جایگاه زمان برایم مشخص نیست. حس می کنم همیشه از عقربه هایی که بی رحمانه در حال بلعیدن تک تک لحظه ها هستند عقب هستم. عکس العملم هنگامی که واژه نظم را در ذهنم تکرار می کنم از یک پوزخند ساده تجاوز نمی کند. آدم های اطراف دیگر مثل سابق نیستند. کارهایی که انجام می دهم دیگر ارزش گذشته را ندارند (به جز معدودی) و در این بی نظمی موهوم میل به همه چیز  حتی چای نبات ( این نوشداروی شفا بخش!) را هم از دست داده ام. بعضی وقتها چشمانم مثل خواب زده ها مدتها اطراف را می كاوند بدون آنکه بدانند دنبال چه هستند و همه اش حاصل این ذهن در هم ریخته است. ای کاش لااقل دلیل این آشفتگی را می دانستم. دوست دارم برای مدتی از همه چیز دل بکنم رهایشان کنم و بروم به جایی که بتوانم جرعه جرعه از چشمه قرار و آرامش لبریز شوم ولی افسوس که...

بگذریم

امروز وقتی داشتم گوگل فارسی را برای یافتن مطلب برای تحقیقی با موضوع بیمه و تجارت جهانی زیر و رو می کردم یک دفعه به صرافت افتادم که اسم این وبلاگ یعنی عبارت «چای نبات» را جستجو کنم. نتیجه جالب بود: ۷۴۴ یافته در ۲۹ صدم ثانیه و فکر می کنید اولین لینک معرفی شده چه بود؟... بعله! همین صفحه که الان جلوی روی شماست. اگر قبول نداريد مي توانيد خودتان امتحان كنيد.
به آنهایی که وبلاگ دارند توصیه می کنم این امتحان را با نام خودشان يا وبلاگشان انجام بدهند. نتیجه اش هرچه باشد جالب خواهد بود.

بگذريم

این دو تصوير را که می بینید كار سید حمید است كه اسکن کرده ام. از رفقاي قديمی است بچه اصفهان و دانشجوی ترم ۷ نقاشی در همين تهران. چند تايش را توی کیفش دیدم و از این دو تا خوشم آمد او هم با یک یادداشت کوتاه پشت هرکدام هدیه دادشان به من. من هم در عوض کتاب «رزیتا خاتون» سید مهدی شجاعی را با یک یادداشت خیلی کوتاه در صفحه اولش بهش هدیه دادم. می گفت دومی را در شب قدر کار کرده...

اولي

دومي (شب قدر)

امام را دعا كنيد.
                                       يا علي مدد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت 17:55  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

 

۰) باااااباااااا...
این چند وقته چه خبرا بوده اینجا...
اول سلام به همه از اونایی که اومدن سرزدن و نظر دادن و تشکر ویژه از همه کسانی که در اولین (و شاید هم آخرین) مسابقه بزرگ چای نبات شرکت فعال و حضور منسجم و پرشوری داشتند و الحق حماسه  آفریدند... (شرمنده که شد شبیه شد گزارش ثابت صدا و سیما بعد از هر انتخابات!) ولی در این زمینه نکاتی چند قابل ذکر است:

۱) راستش آن جمله جنجال برانگیز ۲۰ شرکت کننده در اصل از اول جزو متن اصلی نبود ولی بعد از فرایند به روز سازی (هیچ ربطی به غنی سازی و اورانیوم و آژانس و البرادعی و لاریجانی و... ندارد) به متن توضیحی اضافه شد. چراکه می توانست بهانه خوبی باشد برای غیبت پیش بینی شده  بنده در این چند وقته که هزار و یک علت داشت که از جمله آنها ازدواج تنها اخوی گرامی بنده بود. (فکر کنم همین یکی کفایت می کند برای نگفتن هزار تای دیگر) (که اگر نمی کند اضافه کنید تولد دوباره مجله تسنیم را و تولد مجله نگاه سوم را و...)

۲) گویا بعضی از دوستان (تقریبا خیلی شان) فکر کرده بودند مسابقه در گذاشتن کامنت بوده نه تکمیل متن داده شده ( آن هم تنها با یک جمله). عده ای معذور بودن خود برای شرکت در مسابقه را اعلام کرده بودند و البته آنهایی هم زحمت کشیده و شرکت کرده بودند به جای یک جمله انشا نوشته بودند. در هر حال بر خلاف تعداد کامنتها که رسید به مرز ۳۰ تا  تعداد شرکت کننده ها با احتساب چند جواب شفاهی که به بنده رسید و یک جوابی در غالب اس.ام.اس بود (!) هیچ وقت به ۲۰ تا نرسید. ولی ما مرام گذاشتیم و به روز کردیم!!!!

۳) هیئت داوران اولین مسابقه ضمن اهدای دیپلم افتخار به دوست عزیز آقا/خانم «آشنا» به خاطر زاویه دید و خیلی چیزهای دیگر هیچ اثری را شایسته کسب جایزه «چای نبات بلورین» ندانست.

۴) در اینجا باز هم از کلیه دوستان تشکر می کنم و پوزش این حقیر سراپا بی تقصیر (!) را در سر نزدن به خودشان و وبلاگهایشان (که برای من در حکم صله ارحام است) پذیرا باشند. ان شاء الله تعالی در اسرع وقت به این مهم مبادرت خواهم ورزید (عجب چیزی شد این جمله آخر!!)

۵) خیلی دلم می خواست برای ولادت امام رضا یک پست تر و تمیز مشتی و باحال بگذارم ولی متاسفانه نشد. ولی وقتی الان که آمدم دیدم جواد عزیز این زحمت را با گذاشتن آن بیت زیبا کشیده کلی خوشحال شدم. (ایشالا دیگه هیچ وقت رم کامپیوترش نسوزه تا بتونه پستهای بیشتری بذاره)

۶) یک دوست بزرگوار که برای من حکم معلم را نیز دارد و تا به حال حتی یک بار هم روی این وبلاگ درویشی ما را ندیده است یک جمله فرستاده بود برای درج در وبلاگ:

«انتظار فرج تلاشی شاداب در عمل به وظیفه است»

۷) تعدادی از رفقا هم این چند روزه مشهد بوده اند. زیارتشان قبول باشد. امیدواریم ما را هم دعا کرده باشند و ان شا الله یک روز با همه شان برویم پابوس آقا که عجیب دلم هوای حرمش را کرده...
دلم تنگه تنگه دلم تنگ تنگ / دمی شیشه و لحظه بعد سنگ...

۸) یک تشکر هم لازم است داشته باشیم از معاونت امور کامنت خودمان که زحمت خواندن کامنت ها را به صورت تلفنی گردنشان بود.

۹) یک سری حرف دیگر هم گذاشته بودم که الان بگویم ولی نگهبان دانشکده دارد بیرونم می کند از اینجا و می ماند برای وقتی دیگر اگر عمری باقی بود. فقط این چند بیت هم برای همو که خودش می داند:

دل سجده جز بر آن خم ابرو نمی کند
زین قبله گه به جای دگر رو نمی کند
ای دل وفا مخواه تو ز خوبان که خوبرو
هرگز گلِ وفا به جهان رو نمی کند
یار از دلم جان عوض بوسه خواسته
این کار می کنم من اگر او نمی کند
جان از دلم بگیر و دمی بوسه ام بده
این کار می کنم من اگر او نمی کند...

۱۰) صفای دل همه شما
                                  یا علی مددی...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت 20:35  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

بالا نشسته ای و جهان زیر دست توست

هستی هستی هستی و هستی ز هست تو ست

یا علی مولا یا علی مولا موسی الرضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت 18:36  توسط محمد جواد ملکوتی  | 

اولین مسابقه بزرگ چای نبات!

سلام.
این ایست گاه ناتمام است. فقط یک جمله کم دارد برای اینکه تمام شود. شما متن را بخوانید و بهترین جمله ای را که به نظرتان می رسد به جای { ... } بگذارید و یک اسم هم برایش پیشنهاد کنید یا یکی از این دو کار را زحمت بکشید. بعد در بخش نظر های همین پست بنویسید یا ایمیل بزنید یا اس.ام.اس. یا با کبوترنامه بر بفرستید یا... اسم خودتان هم یادتان نرود.
می شود اسمش را یک جور مسابقه گذاشت. اولین مسابقه بزرگ چای نبات! در ضمن به بهترین ها نه الگانس می دهیم نه سکه بهار و نه سفر زیارتی کیش نه...
یک نکته دیگر اینکه تا تعداد شرکت کنندگان در مسابقه به ۲۰ نفر نرسد از پست بعدی خبری نیست!
یا علی

...
خواسته یا ناخواسته اتفاق افتاده بود. آن جمله که نمی دانست از کجا آمده مرتب در ذهنش تکرار می شد: «وقتش که رسید خودت می فهمی...» و حالا این را خودش فهمیده بود. اما چگونه؟ هیچ کس نمی دانست. حتی خودش.
و عجب تقدیری بود! بارها خودش را برای چنین وقتی آماده کرده بود اما...
فکر کرد وقتش زود تر از اینها باید می رسید. خیلی زود تر از اینها منتظرش بود. و حالا احساس کرد کمی دیر شده. دیر؟ آیا اصلا این مفهوم برای این اتفاق معنی داشت؟
جمله ای دیگر در ذهنش جان گرفت: «ماهی را هرقت از آب بگیری...» و دنبال ادامه اش گشت... «تازه است» ... «بو می دهد!» ... «می میرد» ...
تصمیم گرفت ساده ترین کار را انجام بدهد. می ترسید زمان برود و همه چیز را با خودش ببرد...
سعی کرد همه نیرویش را جمع کند و همه حواسش را در یک جا متمرکز... هوای تازه را جایگزین هوای درون سینه هایش کرد. با صدایی نه بلند و نه آرام گفت:{ ... }

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/14ساعت 15:53  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

قلم مسئول است

کلام مسئول است

رفتار مسئول است

تهران _ ساعت 10 صبح روز شنبه _ راديو همگاني جمهوري اسلامي ايران _ خانم دانشمندي به پرسش هاي تلفني شنوندگان پاسخ مي دهد:

پرسش: چگونه به خانم هاي بدحجاب يا بدپوشش يادآوري کنيم که قول احسن باشد؟

پاسخ: به گفته ي مقام معظم رهبري اگر هر فرد مسلماني که خودش را موظف مي داند که به واجبِ امر به معروف عمل کند, به او در حد يک جمله هم تذکر دهد امنيت رواني او به هم مي خورد. بعد از مدتي او حداقل به خاطر حفظ امنيت رواني و اجتماعي خود, پوشش خود را تغيير مي دهد. براي اينکه ديگر امنيتش در جامعه مورد تجاوز قرار نگيرد, پوشش خود را به ناچار چنان تغيير مي دهد که ما می خواهيم.

 

گاهي بينديشيم.

 

چشمه حکمت تاژ   (با عرض پوزش از ایشان به خاطر تاخیر در ثبت نوشته شان در چای نبات)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/09ساعت 13:42  توسط نویسنده میهمان  | 

 نمره بیست کلاس

اول دبیرستان بودیم. بچه باحالی بود. محاسن مشکی قشنگی داشت که خیلی توی چشم می زد. به قول بچه ها فابریک فابریک! دبیر زبانمان سر همین زیاد سربه سرش می گذاشت. یک بار بهش گفته بود اگر یک بار ریشهایت را از ته بزنی ۲ نمره به پایان ترمت اضافه می کنم. سر حرفش هم بود. با اینکه زبانش ضعیف بود به شوخی گفته بود: «شما نمره هاتون رو نگهدارید. بعدا به کارتون می آد!»
نمره ها که آمد او بود با چند تا شاگرد اول های کلاس. شده بود بیست. اولین بیست درس زبانش بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/08ساعت 18:58  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

گم نام

تابوت ها قائم بر دست ها
نگاه ها عمود بر تابوت ها
اشک ها هم راستا با یکدیگر
زاویه ها باز. رو به آسمان
و خطوط موازی سرنوشت که در بهشت به هم می رسند...
به عزت و شرف لا اله الا الله...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/05ساعت 14:9  توسط محمد مهدی شیخ صراف  | 

حزب الله...

 

 

امروز لفظ پاک «حزب الله»
گویا که در قاموس «روشنفکر» این قوم
دشنام سختی است!
اما
من خوب یادم هست
روزی که «روشنفکر»
در کافه های شهر پر آشوب
دور از هیاهوها
عرق می خورد
با جانفشانی های جانبازان «حزب الله»
تاریخ این ملت
ورق می خورد!

مرحوم سيد حسن حسيني

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت 13:46  توسط نویسنده میهمان  |