۱۰۰۰<۱
جواد
چهره ها با اشک زیبا می شود...

در سجده نيز مثل تو بايد قيام کرد
گيسو به خون خضاب نمود و سلام کرد
" يا من قتل لشدة عدله" هزار بار
فزت و رب کعبه بخوان ! روح بی قرار!
باران گرفته است غم بو ترابی ات
خون موج می زند ز دو زلف شرابی ات
سر را به تيغ و نيزه و خنجر حوالت است
محراب و تيغ در پی مرد عدالت است
محراب ابروی تو، کمان دار تيغ هاست
جز مرگ سرخ پيش تو، جای دريغ هاست
(مسعود دیانی)
التماس دعا
مهدی شیخ
... آرام آرام داشت برای خودش راه می رفت. رسید دم باب الرضا (ع). ایستاد. دستش راستش را گذاشت روی سینه اش. رو به گنبد. گفت: السلام علیک ایهاالامام الخفن...!!! نیمه تعظیمی کرد و روانه شد در صحن جامع رضوی...
مهدی شیخ

توی سایتهای عکس دنبال یه عکس واسه یه مقاله می گشتم که چشمم به این عکس افتاد .
خب حالا که چی تو این دنیا - مجازی – کاربرا هر روز چشمشون به هزاران عکس قشنگ تر از این می افته. این که چیزی نیست .
الان می گم .
عکسی رو که ملاحظه می کنید مربوط میشه به راهپیمایی دانشجویان دانشگاههای تهران زمانش هم حدود دو سه ماه پیش . مکانش هم جلوی سفارت انگلیسه موضوعش رو هم که همه میدونیم . اون آقای نسبتا محترمی که توی عکس ، سایه ش افتاده روی ۴baagh جناب مهدی خان شيخه كه براي تهيه ي عكس و گزارش رفته بوده اونجا .
توضیح : (نامه ی منو نشون میدی، دارم برات!!!! )![]()
جواد
بیدار شدم .
درد و حشتناکی تمام بدنم را گرفته بود .
چشمانم را باز کردم و پرستاری را کنار تختم دیدم .
او گفت :
"آقای فوجیما ، خیلی شانس آوردید که از بمباران دو روز پیش هیروشیما
جان سالم به در بردید . حالا توی این بیمارستان در امانید . "
به سختی پرسیدم : " من کجا هستم ؟ "
گفت : " ناکازاکی " .
نویسنده : آلن . ا . مایر
جواد
این جمله را یکی از دوستانم بالای نامه ای که برایم فرستاده بود زیر بسمه تعالی نوشته بود راستش خیلی وقت بود که از طرف کسی نامه ای واقعی (که با دستخط خودش و روی کاغذ باشد) به دستم نرسیده بود. اما به جایش میل باکسمان آباد است و کامنت های این وبلاگ هم مایه دلخوشی. تازه اگر اس ام اس را به حساب نیاوریم. به هر حال به نظرم قشنگ آمد. ولی دوست دارم خودم این گونه اصلاحش کنم:
هرگز نمی توان با افکار کوچک کار های بزرگ را به ثمر رساند
تا نظر شما چه باشد؟
مهدی شیخ
این چند روز از بی اینترنتی داشتم خفه می شدم! بالاخره امروز دل را زدم به دریا و آمدم توی سایت کامپیوتر دانشکده که هنوز برای سال تحصیلی جدید راه نیفتاده به مسئول خوبش (آقای کریمی) رو زدم که بگذارد بنشینم پشت کامپیوتر خودش! او هم روی ما را زمین نینداخت. دمش گرم...
آخرین باری که به روز کردم این وبلاگ را قبل از شروع ماه مبارک بود که شامل همان نامه جواد و یادداشت من شد. دو روز بعد یعنی ۵ شنبه روز دوم ماه جواد را جلوی باغ غدیر اصفهان دیدم. البته دیدارمان اتفاقی نبود. شب قبلش با هر جان کندنی بود ردش را زدم و بعد از تماسی با هم قرار گذاشتیم برای فردا صبحش ساعت ده جولی سردر باغ غدیر اصفهان.
با هم رفتیم کنار زاینده رود و اولین اجلاس سران چای نبات را برگزار کردیم. مدت زمان جلسه به اندازه پیاده روی از پل خواجو تا پل چوبی و برگشت همان مسیر بود. حرفهایی زده شد و قرار هایی گذاشته شد. مثلا:
-- ستونهای ثابت (مثل: قصار الشیخ و ایست گاه) تعیین شدند و قرار شد دو ستون جدید هم به آنها اضافه شود که یکی را من بنویسم و دیگری کار جواد باشد. (اسم و محتوای هر کدام را وقتی آمدند خواهید دید.) و بقیه را هر چه خواستیم بزنیم! (البته نه هرچیزی...)
-- هر پست را هر کس به روز می کند اسمش را پایش بنویسد تا ملت بفهمند کدام را کی نوشته و راحت تر بتوانند نظر بگذارند. (که البته تا الان جواد در مورد دو پست قبلی "شوخی با..." و "يك جور خود كشي" به آن عمل نکرده!)
-- قرار شد ديگر نامه هاي خصوصي را در معرض نمايش عام نگذاريم! (كه البته ممكن است من هم به اين يكي عمل نكنم!)
-- در مورد تعداد لينكها و نوع و چگونگي لينك دادنها بحث شد و نتايجي هم حاصل شد كه نبايد اينجا بگوييم.
-- ايجاد تغييرات و طراحي در صورت و غالب وبلاگ تصویب و انجامش به من واگذار شد (تا قشنگ تر از اين كه هست بشود!)
-- یک سری حرفهای دیگر هم زده شد که نقل آنها در اینجا نه به درد شما می خورد و نه ما.
امروز داشتم دفتر چه دعاهای ماه مبارک را ورق می زدم به جمله جالبی برخوردم (که روز های قبل همینجوری از کنارش گذشته بودم) چند دقیقه ای همینطور معطل مانده بودم روی معنیش و چگونگی بر آورده شدنش:
اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین...
مهدی شیخ

تا حالا شده كه در تخيلات خودتون تصور كنيد كه مثلا اگر آقای خاتمی در یک کشور اروپایی رییس جمهور میشد چه شکلی میشد؟ خیلی خوش تیپ میشد ؟ نه ؟ تا نظر شما چی باشه .
جواد
خيلي فكر كرده بود كه چطور از دست خودش خلاص شود .
همه راهها را سنجيده بود ؛
حتي بعضي از آنها را تجربه كرده بود .
تصميمش را گرفت .
لباس پوشيد ،
ساعت دست نكرد ،
موهايش را شانه كرد ،
عطر ملايمي زد و
به طرف بزرگترين كتابخانه ي شهر به راه افتاد .
سلام. این نامه را جواد عزیز برای من گذاشته بود اینجا و ثبت موقت زده بود. گفتم شاید خوندنش خالی از لطف نباشه. برای همین بدون کوچکترین تغییری گذاشتمش توی صفحه. راستی من الان اصفهانم و قراره جواد رو ببینم ولی راستش آدرس میل وبلاگ یادم رفته! سعی می کنم جواد رو که اسباب کشی کرده یه جوری پیدا کنم و ازش خواهش می کنم که اگر تاقبل از دیدارمون به اینجا سر زد. این پست رو حذف نکنه.
مهدی شیخ
به نام خداوند بخشنده مهربان
تذكر 1 : لطفا متن نامه با تريپ صداي پرويز پرستويي خوانده شود .
تذكر 2 : پس از خواندن نامه اين پست حذف شود .
سلام مهدي جان خيلي دلم برات تنگ شده . راست گفتي از وقتي كه اين وبلاگ رو با هم زاييديم ديگه هم ديگرو درست حسابي نديديم البته من هم يه كم گرفتاري برام پيش اومد و اثاث كشي هم داشتيم و همه ي اينها مزيد بر علت شد كه چند وقتي از هم بي خبر باشيم و طبيعيه كه نقش تو در تربيت اين بچه (وبلاگ ) بيشتر از من بوده يه كم لوسه ولي وقتي بزرگ شد خوب ميشه .
بگذريم ...
راستي بين بچه ها شايع شده بود كه جواد و مهدي شيخ يه كار اقتصادي تو خيابون چهار باغ راه انداختن من كه تا شنيدم كلي خنديدم و بعد اصل ماجرا رو براشون توضيح دادم .
يه سري هم به سايت 5 dari.com بزن ، بخش يخ در بهشت كار رحمت اولياست و اينكه يه مسابقه وبلاگ نويسي هم تو اين سايت راه انداختن اگه مايلي شركت كنيم
شماره تماس جديد رو به ايميل وبلاگ فرستادم .
هر وقت اومدي اصفهان حتما باهام تماس بگير .
جواد
هواالطیف
بنده این چند روزه برای تمام کردن یک کار ناتمام با یک عده ای رفته بودیم انزلی و دستمان از این دنیا کوتاه بود! (دنیای مجازی منظور است) و جواد عزیز (که حدود دو ماه است که ندیده ام اش!) بعد از کلی دوری از میادین پست جدید را گذاشته بود که انصافا قشنگ بود و به موقع.
عکسهایی را که می بینید با موبایل مرتضی هاشمی گرفته ام در این سفر اخیر. قابل شما را ندارد:
مهدی شیخ
دل طوفانی ابرا ...




... پایان کار در ساحل خزر بود در انزلی. همانجا که درافق هر چه نگاه کنی آب می بینی و ابر. جای که دو رنگ آبی به هم می رسند. پایان دقیقا همانجا بود:
محل رسیدن آب به آسمان
بوسه باد خزوني با هزار نامهربوني
زير گوش برگ تنها ميگه طعمه ي خزوني
برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزشو مي بازه
غرق بوسه هاي باد و وحشت روزاي تازه
ميكَنه دل از درختو ميشه آواره ي كوچه
كوچه اي كه يادگار روزاي رفته و پوچه
ميشينه گوشه ي كوچه چشم به آسمون مي دوزه
ميكنه ياد گذشته دلش از غصه ميسوزه
ياد باد ياد گذشته شاد باد
اين دل زرد و تهي در حسرت ديدار باد
ياد روزايي كه كوچه زير سايه ي تنم بود
مهربونْ درخت عاشق، مست عطر نفسم بود
سهم من از بوسه ي باد چي بگم اي داد و بيداد
همه زردي و تباهي مردن و رفتن از ياد
.jpg)
...یادمان باشد که سیاست ما عین دیانت ماست
و یادمان نرود که دیانت ما هم عین سیاست ماست
و یادمان باشد که یادمان نرود که عین یعنی چشمه !
و چه بد که یادمان رفت آب را باید از سرچشمه نوشید ...
من می تونم با شکست کنار بیام اما نمی تونم نجنگیدن رو بپذیرم.