تبليغاتX
چای ‌نبات

اعترافات یک ذهن خطرناک

 

این یادداشت را برای ویژه نامه ای که در نخستین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران  به میزبانی دانشکده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی منتشر کردیم به عنوان دبیر اجرایی نوشتم. یکی از بهترین تجربه های اجرایی ام بود. گذشته از همه چیز هایی که می خوانید بهترین نتیجه اش برایم مصاحبت و همکاری با دوستانی بود که در کنار بقیه رفقایم  ارزشمندترین سرمایه زندگی ام را تشکیل می دهند.

 

 

-- برخلاف بسياري از فعاليتهاي دانشجويي كه در اثر پديده جو گرفتگي شروع  مي شود و پايان مي پذيرد. حركت برگزاري نخستين كنفرانس دانشجويي اقتصاد ايران (كه از اين پس كنفرانس مي ناميم!) در اثر يك ايده و حركت جمعي شكل گرفت كه به ثمر رسيدن آن حدود يك سال زمان برد وهم اكنون شاهد نتيجه اين حركت علمي، دانشجويي هستيم .

 

-- وضعيت فعلي حياط دانشكده اقتصاد به گونه ايست كه بيشتر به درد برگزاري كنفرانس هاي رشته مهندسي عمران مي خورد. مثلا كنفرانس بتون يا مصالح ساختماني! انصافا كارگاه هاي خيلي پرباري مي توانست داشته باشد. حتي اگر كمي بيشتر به اطرافتان دقت كنيد نمايشگاه لوازم اداري دست دوم ( كمد ،ميز، صندلي و...) هم پيشنهاد بدي نيست!

 

-- ما براي اينكه همين يك شماره ويژه نامه را براي كنفرانس منتشر مي كنيم (واين مطلب هم قبل از شروع همايش در حال نگارش است) همين الان از شما به خاطر كليه كمبودها و نواقص احتمالي كه در طول برنامه ممكن است پيش بيايد معذرت خواهي مي كنيم بالاخره كار دانشجويي است و هزار...

 

-- بزرگترين مشكل و آفت براي برگزاري چنين برنامه هايي كه اصطلاحا (از نظر اجرايي) ستادي هستند و عنصر زمان و سرعت عمل در آنها فاكتور اصلي به شمار مي رود درگير شدن و قرار گرفتن در بوروكراسي اداري و نامه نگاريها و دستورها و ارجاع ها و امضاها و الخ است كه بيشترين وقت كشي و هدر رفتن زمان را به همراه دارد و اين قضيه وقتي بيشتر حالت درام پيدا مي كند كه نتيجه اش منفي بشود  به علت مخالفت يكي از اين رئيس ها (به قول يكي از قدما در اينجا هر كس براي خودش رئيس است) يا نبود امكانات يا بودجه يا قيف يا قير يا...‌ كه مترادف است با بازگشت به نقطه اول!

ولي به هرحال درچنين برنامه هايي كه پشتيبان دولتي دارد اجتناب ناپذير است.

 

-- بودجه كنفرانس عاملي بود كه اگر تامين نمي شد اصل برگزاري را با مشكل اساسي مواجه مي كرد (خوب اينكه بديهي است!) اصل بودجه كنفرانس را سازمان مديريت و برنامه ريزي كشور و قسمتي از آن را وزارت علوم متقبل شدند. كه تا به حال فقط اولي به تعهداتش عمل كرده. خداوند قرض كليه بدهكاران را ادا فرمايد. در اين ميان حمايت مستقيم دكتر حبيبي (رئيس دانشگاه علامه)  و دكتر شاكري (رئيس دانشكده) نقش قابل توجهي داشت.

 

-- براي طرح پوستر كنفرانس حدود 8 طرح گرافيكي از دوستان دانشجو به دستمان رسيد و انتخاب را بسيار سخت كرد ولي در نهايت 4 طرح براي استفاده برگزيده شد. يكي به عنوان پوستر فراخوان، يكي پوستر اصلي و دو طرح ديگر هم به صورت فرعي در فضا سازي به كارگرفته شد.

 

 

-- نمايشگاه كتابي با حدود 160 عنوان كتاب برگزيده تخصصي رشته اقتصاد به عنوان يكي از بخشهاي كنفرانس در نظر گرفته شده بود كه به علت همكاري بيش ازحد(!) چندين مركز نشر و پخش كتاب به 60 عنوان تقليل پيدا كرد. علت اين مشكل برمي گردد به شروع سال تحصيلي و آغاز فصل فروش كتب درسي، انبار گرداني هاي آخر شهريور، زيربارنرفتن ناشرين براي دادن كتاب به صورت اماني، عدم وجود تعدادي از عناوين در بازار و بد قولي ناشرها.

 

-- اين سبك فعاليت ها علاوه بر اين كه عرصه اي است بسيار خوب براي كسب تجربه، يك محك جدي است براي افرادي كه درگيرش مي شوند. قرار گرفتن در شرايط و موقعيت هاي مختلف و پيش بيني نشده كاري و برخورد با اشخاص متفاوت در سطوح گوناگون و برقراي تعامل با همه آنها (كه اين تعامل حتي مي تواند انسان را در وضعيتهاي متضاد و متناقض قرار دهد) در يك مدت بسيار كوتاه زماني، به همراه فشاري كه در طول اين مدت وارد مي شود، بهترين ارمغاني كه براي فرد دارد اين است كه بهتر خودش و توانايي هايش را مي شناسد و البته نقص ها و كمبودها را.

 

-- مثل هميشه حرف براي گفتن زياد است و مجال كم. باقي اش باشد طلبتان در كنفرانسي ديگر و مجله اي ديگر. فقط تا يادم نرفته از همه تشكر مي كنم. از همه.( اسم هم نمي آورم چون ممكن است كسي را جا بيندازم.)

 به قول قيصر امين پور:

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 0:3  توسط جواد و مهدی  | 

ای ماه بیا که راه را گم کردیم
حتی سر چشمه هم تَیَمُم کردیم...

نیمه شعبان مبارک.

در بخش نظر ها هرکس به قدر کَرَمش عیدی بدهد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/29ساعت 1:37  توسط جواد و مهدی  | 

بعد التحریر

تحریر را در عربی آزاد سازی می گویند.
بعد تحریر یعنی بعد از آزاد سازی و...

ماه‌نامه سوره... رفته بودیم پیش یکی از مدیران فرهنگی که روحانی هم هست اتفاقا. برایمان از آمریکا گفت و سیستم نمی دانم چی چی در ارتباطات مدرن دنیا و ... و اینکه باید از تجربیات فلان و بهمان استفاده کرد و ... چند تا کلمه فرنگی به کار برد که حتی ما هم بعضی هایش را نفهمیدیم. در مقابل ما هم یکی دو تا حدیث برایش خواندیم و خاضعانه عرض کردیم شما همین ها را فعلا عمل کنید نیازی به آن...

 
این را وحید جلیلی در جدید ترین شماره ماهنامه «سوره» که اولین ویژه نامه اش (به اسم دولت جدید) است نوشته بود در صفحه بعد التحریر.
این چند روز خیلی درگیری ذهنی و کاری دارم و مجال نوشتن برایم نمانده. همه اش مربوط است به کنفرانسی که کارهای اجرایی اش را برعهده دارم. دعا کنید با خوبی و خوشی و به سلامتی بگذرد. حتما دعا کنید. 
فعلا حرف دیگری نیست جز اینکه «سوره» را حتما بخوانید. ثواب دارد!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/22ساعت 19:9  توسط جواد و مهدی  | 

هواللطيف

به تو خيانت مي كنند؛
 تو مكن

تو را تكذيب مي كنند؛
آرام باش

تو را مي ستايند؛
 فريب مخور

تو را نكوهش مي كنند؛
شكوه مكن

مردم شهر از تو بد مي گويند؛
اندوهگين مشو

همه مردم تو را نيك مي خوانند؛
مسرور مباش

...آنگاه تو از ما خواهي بود

(امام محمد باقر عليه السلام)

راستش هنوز نتونستم منبع و ماخذش رو پيدا كنم ولي خودم توي مجله پايداري خوندمش خيلي باهاش صفا كردم ايشالا بتونيم بهش عمل كنيم راستي راستي سخته... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/20ساعت 18:15  توسط جواد و مهدی  | 

( نمی دانم چرا هر وقت به اوضاع سیاسی اجتماعی ایران فکر می کنم به یاد این مینی مال می افتم!
 بخوانید و نظر هم یادتان نرود: )

زنگ انشا

معلم روی تخته سیاه نوشت:
موضوع انشا: 
                    
آزادی
یکدفعه همه بچه های کلاس با هم گفتند:
« آقا اجازه!
می شه بریم دستشویی!! »

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/19ساعت 16:18  توسط جواد و مهدی  | 

سيد محمد خاتمي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/15ساعت 2:18  توسط جواد و مهدی  | 

تصمیم


 ــ اسلحتو بنداز و آروم برگرد سمت من...
 برمی گردم و پشت سرم را نگاه می کنم.
 توی تاریکی چهره اش به سختی قابل تشخیص است.
 با آن شئ تنفر آور توی دستش نگاهم می کند.
 حس می کنم چقدر ازش بدم می آید.
 ــ مواظب باش حرکت اضافه نکنی وگرنه شلیک می کنم...
 تصمیمم را می گیرم.
 توی چشمهایش نگاه می کنم و محکم می گویم:
 «آقا اون سیگارتو خاموش کن»
 آخه سینما که جای سیگار کشیدن نیست! 
مهدی شیخ 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14ساعت 15:0  توسط جواد و مهدی  | 

این نت ورک مارکتینگ لعنتی!

 

- ساعت 4 بعد از ظهر است. صدای تکراری گوشی موبایلم به نشانه آمدن یک sms تازه در می آید. آشناست. از بچه های دانشکده. می خواهد برای دادن کتابهایی که برای پایان ترم امانت گرفته بود قرار بگذاریم. قرار را ساعت 5 می گذارم تا بعدش به قرار ساعت 6 که با بچه ها دارم برسم. فردا افتتاحیه همایش است . امشب خیلی کار داریم.

 

- ساعت 5:15 بعد از ظهر است. حدود 25 دقیقه است که اینجایم. فربیرز با موتور رساندم برای همین 10 دقیقه زود تر رسیدم. sms زدم که زودتر بیا دوستم معطل است. گفت می خواهد تنها باشم و با من کار دارد. فریبرز را فرستادم رفت و بر قرار ساعت 6 تاکید کردم که دیر نکند. هنوز منتظرم.

 

- ساعت 5:30 بعد از ظهر است. سر و کله اش پیدا می شود. بعد از حال و احوال  کتابها را می دهد و می گوید «برویم!» بدن پرسیدن چیزی راه می افتم پشت سرش. راه زیاد دور نیست سریع می رسیم. اول وارد یک ساختمان و بعد یک واحد مسکونی می شویم که از آدم و وسایل منزل خالی به نظر می رسد. یک تکه فرش در پذیرایی و بعد هم یک میز و چند تا صندلی در اتاقی که واردش می شویم و من با دیدن این احوال گیج شده ام که قضیه چیست؟

 

- ساعت 5:45 بعد از ظهر است. دو نفر آقا وارد اتاق می شوند. خدا را شکر می کنم که در اتاق میز و صندلی است که اگر مثلا تخت خواب بود به آنها که هیچ، به خودم هم شک می کردم! سلام می کنند و می نشینند. تا حالا به خاطر اطمینانی که به او داشته ام چیزی نپرسیده ام. دیگر طاقت نمی آورم و می پرسم که قضیه چیست؟ کمی هم نگران قرار ساعت 6 شده ام.

 

- ساعت 5:50 است. توی دلم به خودم و او فحش می دهم. حسابی نگران قرارم شده ام. می دانم حد اقل تا نیم ساعت دیگر در خدمت دوستان خواهم بود. (تازه اگر شانس بیاورم و طرف روده درازی نکند) بعد از اینکه گفتند موبایلت را خاموش کن (البته من سایلنتش کردم) شروع کردند. یکیشان که یک کاتالوگ بزرگ دستش بود حرفش را با این جمله آغاز کرد که ما برای کار اینجا هستیم. تازه فهمیدم قضیه بلایی ست که تا بحال فقط از دیگران وصفش را شنیده بودم و حالا بر سر خودم آمده. این نت ورک مارکتینگ لعنتی!

 

- ساعت 6:30 بعد از ظهر است. همه فحشهایی را که از کودکی تا بحال یاد گرفته بودم دو بار توی دلم مرور کرده ام و وراجی طرف هنوز ادامه دارد. تصنعی بودن حالت حرف زدن پسرک بد جوری توی ذوق می زند. آدم را یاد بازیگرهای مبتدی سریالهای آبگوشتی تلویزیون می اندازد. از نت ورک می گوید و شرکت بین المللی کوئست و شاخه و بازاریابی و پورسانت و سکه و دلار و خوشبختی و... حدود 5 تا sms از و 6 تا missed call داشته ام از بچه ها. حالا نوبت فحش دادن آنها شده!

 

- ساعت 6:40 بعد از ظهر است. 11 تا missed call و 6 تا sms. تقریبا بی خیال بچه ها شده ام. حالا تازه رسیده سراغ اصل مطلب که یک میلون و پانصد هزار چوق مایه است! پیش خودم می گویم اگر داشتم که مجبور نمی شدم موتور نازنینم را بفروشم! و تازه راههای بهتری برای نابود کردن این همه پول سراغ دارم!

 

- ساعت 6:45 بعد از ظهر است. ختم حرفهایش را اعلام می کند و می گوید سوالی دارم یا نه؟ حالا نوبت من است! هرچه که این چند وقته این طرف و آنطرف در این مورد دیده ام و خوانده ام و شنیده ام برایش ردیف می کنم از مصوبه مجلس و قاچاق کالا و خروج ارز از مملکت و ضررهای اقتصادی و اجتماعی و اینکه ریسک کار چقدر بالاست و چقدر باید بدوی تا فقط پول اولیه خودت بیاید دستت و بی اعتبار بودن محصولات شرکت در ایران و کلاهبرداری هایی که تابحال با این سیستم شده شده و منسوخ شدن این روش در خود کشور ایالات متحده و اشباع شدن شبکه و بی اعتمادی مردم نسبت به آن و محدودیت چیزی که انها به عنوان پلیس اینترنتی ازش یاد می کنند و فتاوای مراجع و حرام بودن این کارها گرفته تا اینکه پول ندارم و کلی کار دارم و باید چکهایم را پاس کنم و... (هرچه باشد من دانشجوی اقتصادم و مهمتر از آن اصفهانی!)

 

- ساعت 7 بعد از ظهر است. هر سه تایشان به دست و پا افتاده اند و کم مانده برای اثبات حرفهایی تکراری که هرکدام به گونه ای قرقره اش می کنند زنجیر پاره کنند! هر چه باشد باید با همین استدلالهای محدود من را قانع کنند. و در طول این همه جلسه دریغ از یک لیوان آب یا شربت! من هم بی خیال همایش و بچه ها شده ام و برای اینکه بیشتر اذیتشان کنم بیشتر بحث می کنم از انواع سفسطه و مغالطه هم دریغ نمی کنم! تا اینکه یکی شان کفایت مذاکرات می دهد!

 

- ساعت 7:30 بعد از ظهر است. از خانه تیمی می زنیم بیرون در جواب اعتراضم که چرا قبلش نگفته چه کار دارد می گوید که این جزو اصول است و این کار اصول خودش را دارد. قرار می گذارد برای فردا تا برویم و سایت را ببینیم من هم با کمال میل قبول می کنم .قرار می گذاریم و تاکید می کند که حتما با دوستهایش بیاید و می گویم آن یکی که کاتالوگ داشت نیاید چون از قیافه اش خوشم نیامده! قبول می کند(!) و خداحافظی. باید بروم پیش بچه ها و تازه فحشهای شفاهی شان را بشنوم شاید هم نوازش مختصری یا بیندازندم توی حوض یا... باید بجنبم فردا افتتاحیه است...

 

- الان حدود 3 هفته گذشته. نه تنها قرار فردای آن روز را نرفتم بلکه 2 بار دیگر هم همینطوری سرکارش گذاشته ام! جواب sms ها و تلفنهایش را هم یکی در میان می دهم. خیلی سریش است. هنوز هم می خواهد جذبم کند برای آن سیستم مسخره! قصد دارم حالا حالاها بازی اش بدم. مخ دو سه تا از بچه هایی را که او جذبشان کرده بود را هم زده ام که نروند طرفش و یادشان داده ام که آنها هم همین کار را بکنند! هرچه باشد من هم اصول خودم را دارم!

 دلم برایش می سوزد اما تقصیر خودش بود. مثل کسی می ماند که افتاده باشد ته یک چاه و بخواهد بقیه هم بکشد پایین تا بلکه بتواند با سوار شدن بر شانه آنها از توی چاه در بیاید و برای اینکار بات آب و تاب از زیباییهای ته چاه تعریف می کند! امیدوارم به جای این وضعیت یک نفر پیدا شود و در این چاهها را ببندد.

 

                                                                                          مهدی شیخ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/13ساعت 3:43  توسط جواد و مهدی  | 

نامه‌اي به دختر خياباني
 
(با اجازه از مسعود دیانی که بسیار دوست دارم خودش را و شعر هایش را)

 به هم تنه نمي زنيم! اما نگاهمان در هم حلقه مي خورد... با خشم، حلقه هاي سخت اين زنجير را پاره پاره مي كنی تا اشك٬ چشمهايم / چشمهايت را نوازش كند... آخرين باز مانده‌ی وحشی قبيله‌ی گيسوانت با پيراهنی از آشفتگی در باد، از پس روسری تاريخ گذشته‌ی كودكی از راه مي رسد و گونه های سرخابی ات را می بوسد... خيابان! بی تفاوت‌ تر از آنكه در آغوشمان بگيرد... و مردمكان! خسته و پای بسته، هريك به دنبال كاری و باری... وغمگينانه فارغ از ياری و دياری...

سوسوي تلخ ستاره های دنباله‌دار بر سرمان هوار می‌شوند... و برفهای لجوج يخ زده دست در دست زخمهای كاری سينه مان رقص مرگ ساز مي كنند... ترانه‌ی عصيان در چشمهايم / چشمهايت فرياد می‌كشد اما زبانم / زبانت لال! اين بار گوش شيطان نه! گوش آسمان كر است!! كه نم نم زيبای عذاب باران بر سرمان سايه نمی‌افكند...  نيشكر مژگانت جرعه جرعه شوكران عصمت می‌نوشد اما شمع لب‌های خشك و ترك خورده‌ی سقاخانه در انتظار بوسه‌ای سرد می‌سوزد و می‌سازد... بی رمقی مناجات دستهايم / دستهايت از قنوت هيچ چلچله‌ای قفس نمی‌سازند باشد كه پروانه‌ی بال شكسته‌ی پرواز، قربانی سوخته‌ی خواهش های خاكستری نشود...  

درختها در جنگ تن به تن با كلاغها، زمستان خيابان های شهر را به آسمان ختم می كنند... و فرشتگان برای آغازی دوباره بال به بال شكوفه های پرپر به عطشناكی ريشه‌ها سجده می‌برند... من / تو با عصيان چشمهای سرمه سود عصمت به تك تك رهگذران چشمك مي زنيم، شايد در ميانه‌ی هياهوی اين ديوستان غريب، فرشته‌ای به ثمن بخس خنكای يك چشمه آب پيش پايمان بايستد... فقط يادم / يادت باشد آن روز در وحشت نگاه تمامی كلاغهای درختی خيابان٬ سرمان را بالا بگيريم... بی گمان آتش شهوت فرشته ها سبز است...

                                                                                                 تنها ترين خيابانی

+ نوشته شده در  جمعه 1384/06/11ساعت 18:44  توسط جواد و مهدی  | 


۸ تا ۱۰ تیر ماه ۸۴ نشست سراسری شوراهای صنفی دانشگاههای کشور به میزبانی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. این یادداشت را برای نشریه ویژه نامه ای که آنجا زدیم نوشتم . آنجا در فاصله ۳ روز تا برگزاری شده بودم مسئول اجرایی نشست. حالا هم اولین کنفرانس دانشجویی اقتصاد ایران را در دو روز آخر شهریور قرار است برگزار کنیم و کمتر از یک ماه دیگر وقت داریم در حالی که اينجا هم مسئولیت دبیر اجرایی را دارم. اما حکایت همان حکایت دو ماه قبل است. بخوانید:


لاک پشت ها هم پرواز می کنند...

راستش تا همین یک هفته پیش اصلا به مخیله مان هم خطور نمی کرد که الا بخواهیم بنشینیم و برای شما داستان بنویسیم .
همان موقع (یک هفته پیش را می گویم) روزهاي اول هفته بود كه تازه امتحاناتمان را با سرافرازی تمام کرده بودیم و نشسته بودیم در حیاط دانشکده از نعمتهای خدا در فصل بهار حظ وافر می بردیم و برای اینکه بیکار نباشیم معدلمان را برای بار (n+1) ام حساب مي كرديم بلكه مشروط نشويم.
تا اينكه يك آقايي از در آمد تو (يا شايد هم آمد بيرون! بستگي دارد حياط را تو حساب كنيم يا بيرون!) و گفت: «نشست داريم» و تا آمديم بپرسيم: «نشست اصلا چي هست؟ خداي نكرده ربطي به زلزله و گسل و اينها ندارد؟!»  همان آقا ادامه داد: «شماها هم اجرايي هستيد» و وقتي هنوز داشتيم در پستوي ذهنمان دنبال جواب اين سوال مي گشتيم كه اين «اجرايي» فحش بدي است يا نه؟! (البته بعدا فهميديم كه فحش بدي نيست ولي آدم اجرايي بايد فحش خورش ملس باشد!) گفت: «چهار شنبه افتتاحيه است و... (معني افتتاحيه را ديگر هر گوشت كوبي مي دانست!) چنان برق سه فازي از كله مان پراند كه بقيه سوالها و فكرهامان يادمان رفت.

معني «اجرايي» را در اين چند روز (كه از نظري مثل ثانيه و از نظري مثل سال در حال گذر است) را كم كم با عمق جانمان داريم دارك مي كنيم. ولي معني نشست را منتظريم هرچه زود تر بفهميم. شايد بعدا از دانسته هايمان برايتان نوشتيم. (تا يار كه را خواهد...)
اين نكته را هم يادتان نرود كه ژتونهاي غذا و پذيرايي را هميشه و همه جا همراه داشته باشيد. (حادثه خبر نمي كند)
در ضمن اگر دستتان به قلم مي رود يادداشتهايتان را در هر زمينه و موضوعي كه بشود به اين يك برگ كاغد ربط داد به دست ما برسانيد تا بچاپيمش.
اين توصيه هم قابل توجه است: ذهنتان را به چند سال قبل برگردانيد. يك سال قبل از ورود به دانشگاه. تقريبا همين موقع ها بود كه منتظر بوديد كنكور بگذرد و نتيجه ها اعلام شود و... به اميد رتبه اي خوب، دانشگاهي خوب و رشته اي خوب تر. و بعد برگرديد به امروز كه دانشجو هستيد و سعي كنيد از ثانيه هايتان لذت ببريد. 

مهدي شيخ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت 13:7  توسط جواد و مهدی  | 

روزهاي سخت خاتمي !!! 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/06/06ساعت 3:31  توسط جواد و مهدی  | 

راستش روزهای سخت خاتمی اصلا قرار نبود ۲ قسمت بشود ولی وقتی آن موقع (چند هفته پیش ) نوشته شد ديدم كه جاي پرداختن بيشتر به قضيه وجود دارد و متن بعد از يك بار پاك شدن كامل و نگارش مجدد قرار شد دو قسمت بشود و هر دو مكمل هم.

اما اين چند وقت اينقدر اينطرف و آنطرف سرم گرم به كارهاي مختلف بود كه مجالي پيش نيامد براي نوشتن قسمت دوم. حالا خيلي چيزها كه آن روز در فقط در حد حرف بود واقعيت عيني پيدا كرده و گذر زمان تكليفشان را مشخص كرده. امروز روز سومي است كه مجلسي ها راي اعتماد را در دستور كار خود دارند. خاتمي سعد آباد را تحويل احمدي نژاد داد و احمدي نژاد به پاستور رفته. شهرداری تهران هنوز بی صاحب است! (به شورای شهر برنخورد). به نظر می رسد يك خانه تكاني اساسي در ساختار دولت در راه است. هرچند همه چيز (حتي كابينه) آنطور که باید به صورت ایده آل نیست. ولی با آمدن لاریجانی به جای روحانی و دکتر رهبر به جای برادران شرکا و خوردن برجک حسین مرعشی در سازمان گردشگری برسر قضیه ساختمان ۵۰ میلیارد تومانی و بعد رفتن او همچنین آمدن الهام از شورای نگهبان به دفتر رئیس جمهور و خیلی اتفاقات دیگر این خانه تکانی اساسی شروع شده در حال پیشرفت است که مطمئنا با آمدن وزرای جدید شکل تازه ای به خود خواهد گرفت و باید منتظر خبرهای جالب بعدی باشیم.

(حالا بعد از گزارش خبری برویم سراغ کار خودمان)

اتفاقی که آن موقع می خواستم در باره اش بگویم چیزی است که هم اکنون در حال اتفاق افتادن است. با روی کار آمدن دولت جدید همه برای سنجیدن و برآورد عملکرد آن به دو چیز استناد می کنند: اول) برنامه های اعلام شده که باید انجام شود و دوم) عملکرد دولت قبلی که به عنوان مقایسه با آن بر می آیند. از اولی می گذرم چون در مورد آن باید در جای دیگر با اطلاعات بیشتری صحبت کرد. ولی دومی چیزی است که اگر اتفاق بیفتد کار را برای کسانی که در ۸ سال گذشته دولت را در اختیار داشته اند عرصه را تنگ خواهد کرد و در راس این افراد کسی نیست جز سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق جمهوری اسلامی ایران.

این اتفاق مدتی است که شروع شده مثلا در مورد رای اعتماد که دقیق شویم می بینیم مجلس هفتم با دقت و ظرافت سختگیرانه ای کابینه دکتر را زیر ذره بین گرفته طوری که حتی وجود ۱۰ وزیر با مدرک دکترا و ۹ نفر با فوق لیسانس و ۲ نفر دانشجوی دکترا و همچنین و جود وزیری با ۴۰ سال سن در وزارت بهداشت و وجود حداقل ۱۶ وزیر در پست تخصصی خودشان (البته با دید بسیار سخت گیرانه) باز هم حرفهایی را باقی گذاشته تا اینجا که مخالفتهای سرسختانه ای با معرفی اشعری با مدرک فوق لیسانس که خودش بیست سال دبیر بوده برای وزارت آموزش و پرورش می شود. اما وقتی برای مقایسه به کابینه دوم خاتمی رجوع می کنیم می بینیم که دولت قبلی که به راحتی از مجلس وقت که با خودش یکدست بود رای اعتماد گرفت و بعد بر اثر سوء مدیریتهای اجرایی به اتفاقات عجیب و غریب بی سابقه ای که هرکدام دست کم یک ماه خوراک رسانه ها را فراهم می کرد می رسیدیم. مثلا حاجی با مدرک فوق دیپلم و سابقه حضور در یک وزارتخانه دیگر به عنوان وزیر آموزش و پرورش رکرد دار پایین ترین مدرک در دولتی بود که داعیه شایسته سالاری اش گوش فلک را کر می کرد.

خلاصه اینکه این مقایسه ها و افشا شدن پاره ای از اطلاعات در مورد سوء استفاده ها از مقام و بیت المال و قدرت (مثلا اهدا ۷۰۰۰ سکه بهار آزادی در زمان تصدی وزار تعاون در زمان وزیر قبلی) شرایط را به گونه ای پیش می برد که تازه مردم خواهند فهمید در هشت سال گذشته چه ها گذشته که از آن بی خبر بوده اند. و این برای سید محمد خاتمی که دیگر رسانه ای را در اختیار نخواهد داشت برای دادن پاسخ و توجیه کردن بسیار سخت خواهد بود.

(پایان)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/01ساعت 13:51  توسط جواد و مهدی  |