خانه مادر بزرگم که باشم، مادر بزرگم همیشه در هر وضعيتي، خسته باشم یا سرحال، گرسنه باشم یا سیر، اوضاعم رو به راه باشد یا به هم ريخته، مریض باشم یا سالم، تازه از راه رسیده باشم یا جخ بخواهم پایم را از در بگذارم بیرون، و هر وقتی که باشد، صبح تازه از خواب بیدار شده باشم یا شب که می خواهم به رختخواب بروم، بعد از ظهر داغ تابستان باشد یا چله زمستان، عزا باشد یا عروسی يا... برایش فرقی نمی کند قبل از هر كاري اول مي رود از کمد دیواری اشپز خانه یک لیوان بزرگ دسته دار بر می دارد و از سماور استيل (که به یاد ندارم خاموش شدنش را دیده باشم و) همیشه هم یک قوری گل قرمزی روی سرش هست چای تازه دم برایم می ریزد. بعد می رود سراغ گنجه گوشه اتاق (که به تازگی کابینت دیواری جای گزینش شده) از داخل یک کیسه پارچه ای سفید چند تکه نبات زعفرانی بر می دارد و می اندازد داخل لیوان و با یک قاشق چای خوری شروع می کند به رقصاندن و چرخاندن نباتها در آن بعد هم لیوان را می دهد دستم و در حالی که هنوز مسحور صدای دینگ دینگ برخورد قاشق به جداره لیوان هستم صدای آرامش بخشش با آن لهجه غلیظ اصفهانی در گوشم می پیچد: «بخور مادر, برات خوبه»
و اینطوری شده که اگر اسم چای نبات را هم به لیست داروهای نیرو زا اضافه کنند اسم من هم به لیست دوپینگی ها اضافه می شود.
امروز اما اوضاع جور دیگریست. در هر حالتی که باشم و هر اتفاق بزرگ و کوچکی که در اطرافم رخ داده باشد. شاد و سر کیف باشم یا دپ زده و غصه دار, اصفهان باشم یا تهران یا هر جای دیگر و هر موقع از شبانه روز باشد. دوست دارم بنویسم. هرچه که دلم می خواهد, بدون اینکه دغدغه حذف و ویراستاری داشته باشم یا نگران چاپ نشدن یا شدن و حق التحریر یا هر چیز دیگر باشم آن را در معرض نظر کسانی که می خواهم یا می خواهند قرار دهم و بعد هم سر حال بیایم و خوشحال باشم از اینکه لذت نوشتن یک نوشته را همانند لذت نوشیدن چای نباتهای مادربزرگ از دست نداده ام.
می دانم نوشتن برایم خوب است درست مثل چای نبات. هر چند...
شیخ مهدى
به نام خداوند بخشنده مهربان
ساعت حول و حوش نه صبح بود كه براي انجام كاري از خونه زدم بيرون . سوار تاكسي شدم . راننده يه پيرمرد بود كه از وجنات و سكناتش معلوم بود كه سن و سال زيادي ازش گذشته و طبيعتا سرد و گرم روزگار رو چشيده . كنار دستش هم يه جوون امروزي نشسته بود و خودشو با كاغذي كه تو دستش بود باد مي زد .
رسيديم پشت چراغ قرمز كه نسبتا طولاني بود . در همين حين صداي جوونك بلند شد كه مي گفت خوبه تازه ساعت نه صبحه و اين قدر گرمه و ... خلاصه شاكي بود .
پيرمرد نگاهي به پسر انداخت ، لبخندي زد و گفت : اين آفتاب گرم براي اينه كه چاقاله بادام و زرد آلو و گرمك و ... كه مثل قلب و دل بعضي ها از سنگ هم سخت و سفت تره ، برسه و قابل خوردن بشه جوون لبخندي زد كه نشانه ي تأييد حرف هاي مرد پير بود ؛ همون موقع هم چراغ سبز شد و ما به راه خودمون ادامه داديم .
نوشته شده توسط : جيوواني مالكاتو
ما كه هر چي منتظر مونديم كسي اين وبلاگ رو به روز نكرد پس خودم دست بكار شدم .
اول دفتر به نام ایزد دانا...