
بین این همه اتفاقات ریز و درشت دیگه کسی حواسش به خلیج فارس نیست. این که میزبانی بازیهای همبستگی(؟)کشورهای اسلامی را به خاطر خلیج فارس از ایران گرفتن و هیچ کس هم ککش نگزید.
اینکه غرور ملیمون خدشهدار شده.
اینکه در سال اصلاح الگوی مصرف اینهمه هزینه شده در صورتی که میشده که نشه.
اینکه...و اینکه ما هنوز منتظریم تا پاسخ قاطعی به این کار داده بشه.
یه کار ماندگار و فراموش نشدنی...
1. یکی از ویژگیهای وبلاگ 2نفره اینه که یکی میگه من پست میذارم بعد اون یکی منتظر میشینه(شایدم میایسته) تا اونی که گفته من پست میذارم پست بذاره(یاد یه مرغ دارم روزی دو تا تخم میذاره افتادم، فکر کن: یه مهدی شیخ هست روزی سه تا پست میذاره. چرا سه تا؟ پس چندتا؟ دوتا...) بعد اون اولیه هی سرش شلوغه و فرصت نمیکنه و دومی هم هنوز منتظره بعد یهو دو تاشون باهم توی یه هفته ده تا پست میذارن و بعد دوباره اونجوری میشه.2. عکس بالا از خودمان میباشد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
خاطرات من از یک سفر درون شهری (2)
اتوبوس خلوت است. کنار پنجره جایی پیدا میکنم و روی یک صندلی زردرنگ مینشینم... تازگیها شهرداری اصفهان در بعضی خطوط، برداشته چهار صندلی میانی اتوبوسها را به رنگ زرد چشمکورکن در آورده. و اعلام کرده: آهـــای! این صندلیها ویژهی "افراد توانخواه" است. خب اینجا تقریبن فرهنگ شده و طبق یک قانون نانوشته هر وقت پیرمرد یا فردی که توانایی ایستادن ندارد آمد اگر جوانی نشسته باشد سریع بلند میشود و جایش را به او میدهد. و اگر اینکار را نکند نگاههای شماتت بار دیگران آنقدر سنگین هست که کسی تاب تحمل ندارد. حتا بچههای دبستانی هم این را میدانند و با ذوق و شوق این کار را میکنند. به دفعات دیدهام که برای روحانیون جهت احترام به شأنشان هم دیگران جا دادهاند و یا برای خانمهایی که کودکی در آغوش دارند یا جالب تر از آن برای توریستها.
به نظرم اینکار علاوه بر اینکه جای هیچ توجیهی ندارد نوعی توهین به شهروندان هم هست. تند میرود و گاهی ترمز ناگهانی میزند. وقتی که به بدن اینرسی حرکتی وارد شود و یک مرتبه تبدیل شود به اینرسی ساکن بدن هنوز به راه خودش ادامه میدهد و این باعث میشود که تعادل به هم بخورد.اینرسی، لختی، یا ماند، تمایل جسم است به حفظ وضعیت فعلی.
یعنی جسم ساکن تمایل به حفظ سکون دارد و جسم متحرک تمایل به ادامهی حرکت بر خط مستقیم، با سرعت ثابت. در واقع، اینرسی در مقابل تغییر موقعیت حرکتی نوعی مقاومت ایجاد میکند. وجود این خاصیت که موجب ثبات در اشیاست، بر ضرورت وجود علت برای رویدادها دلالت میکند؛ چرا که به حرکت واداشتن یک جسم ثابت نیازمند اعمال نیرو است، و چنین است از حرکت باز داشتن یک جسم متحرک. به طور کلی مقاومت یک جسم را در برابر هرگونه تغییر اعم از حرکت و یا سکون، اینرسى آن جسم میگويند.راننده خیلی عجله دارد. احتمالن قبلن معلم علوم بوده و اینجا را با آزمایشگاه علوم اشتباه گرفته و میخواهد اینرسی ساکن و حرکتی را به صورت عملی نشانمان بدهد یا قبلن راننده آمبولانس بوده و فکر کرده ما حالمان خیلی بد و وضعمان وخیم است یا اینکه میخواهد برود دبلیو.سی.
چندین بار تکرار میشود با هر ترمز مسافران تکان شدیدی میخورند و اگر محکم ننشسته باشند ممکن است جند متر به این طرف و آنطرف پرت شوند. کمکم اعتراضها شروع میشود بیشتر از سمت خانمها.
- صدایی با عشوه میگوید: آقا این چه وضعشه؟ یه کم آرومتر. (پسر جوانی که رو به رویم نشسته نیشش باز میشود. نگاهم را از او بر میگردانم و به بیرون نگاه میکنم.)
-مرتیکه انگار سر میبره خبر مرگش.
پیرمردی که کنارم نشسته و چهرهی مهربان و آرامی دارد میگوید: «در زندگی آدم باید دستگیره داشته باشه وگرنه در تکانهای شدید میخوره زمین.» و بعد ساکت میشود. متبسم نگاهش میکنم لبخند ملایمی میزند و من در دلم میگویم: اووو چه جملهی حکیمانهای!
صدای راننده با لهجه غلیظ اصفهانی درمیاد: «اِگه یواش بریم میگن چرا یواش میری اگه تند بریم یه جور دیگه. آ من نیمیدونم با چه سازی اینا باید رقصیـد.»
پیرمرد دیگری که نزدیک به راننده نشسته با ظاهری مرتب و کت و شلوار کرم و کراوات سرمهای که آدم را یاد رئیسجمهور برزیل میاندازد انگار که منتظر فرصت بوده، میزند زیر خنده و میگوید: «نعوذ بالله خدا هم نمیتونه این مردم رو راضی کنه! آقا همین چند وقت پیش رفته بودیم عروسی جاتون خالی. یه شام مفصل و عالی دادن. انصافن همه چیزش خوب بود. بعد که شامو خوردیم یه آقایی در اومد گفت همه چیزش خوب بود فقط تهدیگش یخته سفت بود.» و بعد 2باره زد زیر خنده و همه باهاش خندیدند.
یکی دیگه گفت چه اشکالی داره حالا که ترافیک نیست تند بره. تازه ما هم زودتر به کارامون میرسیم. معلوم است که بار اول است که در این خط سوار شده. چون این خط ویژه است و هیچ وقت ترافیک ندارد و همیشه همینطور بوده.سرعت اتوبوس رفته رفته کم میشود. بعد کمی شلوغی میبینم البته به طور پراکنده و بیشتر در پیاده رو. ماشینهای جلویی به کندی حرکت میکنند. حدس میزنم اتفاقی افتاده یا در حال وقوع است ولی انگار کسی جرات ندارد جلو برود و فقط از دور نظارهگرند.
اتوبوس همچنان به حرکت لاکپشتوار خود ادامه میدهد. حدسم درست است...
با فاصلهی ۷-۸ متری از شلوغی ۲ پسر جوان که هیکل تنومندی دارند و هر ۲ سرتاپا سیاهپوش هستند هر کدام ۱ دست پسر نوجوانی را گرفتهاند و به زور میکشند. پسرک لاغر است و موهایش به قدری آشفته و سرکشاند که انگار میخواهند از فرق سرش بگریزند. شلوار جین پوشیده و کاپشن قهوهای با ۴خانههای کرم. پسرک مقاومت میکند ولی زورش نمیرسد. چهرهی هراسانش مثل کسیست که ملکالموت را دیده؛ ترس و وحشت در چهرهاش موج میزند. کمی بیشتر که توجه میکنم ردی از خون از کنار ابروی چپش معلوم است. برای ۱ آن پسرک دستش را از دستشان میکشد و شروع میکند به دویدن. جوان سمت راستی دنبالش میدود. یک قمه هم در دستش است که من تا آن موقع ندیده بودم. پسرک میخواهد از روی شمشادها بپرد و داخل پارک برود که جوان سیاهپوش به او میرسد پسرک پایش به شمشادها گیر میکند و در باغچه زمین میخورد. جوان سیاهپوش با تندخویی و غضب مهارنشدنی روی او میپرد. دیگر چیزی معلوم نیست فقط دستان جوان سیاهپوش را میبینم و رقص قمه را که به سرعت چندین بار بالا و پایین میرود. دلهرهای گنگ به قلبم چنگ زد. (یاد بهنود شجاعی میافتم) نفسم در سینه حبس شده و بدنم داغ شده. جوان سیاهپوش بلند میشود و لگدی هم نثار پسرک میکند. معلوم نیست چه بلایی سر پسرک آمده...ادامه دارد...
به خواست خدا و با استعانت از پیشگاه حضرت ولیعصر (عج الله تعالی فرجه الشریف) و به کوری چشم دشمنان اسلام و مسلمین و با ادای احترام به مقام شامخ شهدا از صدر اسلام تا همین الآن و با اجازهی پدر مادر و سایر بزرگترا این نوشته یک قسمت دیگر(و شاید چند قسمت دیگر) دارد!
خاطرات من از یک سفر درون شهری (1) روز 43 غروب
برای زلزلهزدگان هائیتی دعا کنیم.
هواللطیف
شب جمعه گذشته «وحید جلیلی» و «علی مطهری» در برنامه پر بیننده «رو به فردا»ی «یامین پور» حاضر بودند که معروف شده به «90 سیاسی». حرفهای مهمی در آن برنامه زده شد، به خصوص حرفهای صریح و منطقی وحید جلیلی و مواضع همچنان دو پهلو و خوش بینانه مطهری. بعد از آن این پست «لیلا باقری» را در «پنج دری» خواندم که از دوستان نادیده روزنامه نگار است. حرفهایم در کامنت دانی آنجا جا نشد. با قدری اضافات می گذارمش اینجا اما قبلش حتما آن مطلب را بخوانید.
نکته جالبی است. قبلا هم به آن فکر کرده ام. "لج بازی". همه ما رگه های وجود آن را در حرکت های صورت گرفته این چند ماه می بینیم. اما با قدری تحلیل رفتارها در این مدت می شود فهمید که این لج بازی منحصر به برخی سیاست مداران ما نیست. هر چند که موافقم در سطوح مختلف دو طرف وجود دارد.اما این لج بازی یکی از مهم ترین عواملی است که بدنه را کنار، پشت سر و حتا جلوتر از بعضی از همین جناب "حالا مثلا دیگه" نگه داشته.
وجود بسیار تناقضات و فقدان منطق در همین رفتارها (که البته به ضرب و زور توجیه می شود) ناشی از موضع مبتنی بر لج بازی نسبت به طرف مقابل (بخوانید نظام) است. موضوع این است که از قضای روزگار تمام مواضع نظام را می شود جوری در یک پارادایم جا داد (اگر حق مطلب را بخواهم ادا کنم باید بگویم "می شود چپاند!") اما وقتی کسی بخواهد با همه این ها، آن هم از موضع لج بازی مخالفت کند، به تناقضات عجیب و غریبی می رسد که هنوز هم آن می توانیم ببینیم. مصداق ها زیاد است.فقط کافی است شعارهای داده شده در تجمعات را مرور کنیم. (در روز قدس "مرگ بر اسرائیل" را حذف می کند. شعار "نه غزه نه لبنان" می دهد. اما "مرگ بر چین" می گوید. برای حمایت از "مسلمانان" چین!)
من در این اوضاع کاملا گارد گرفتنه شده برای "کم نیاوردن" را در طرفین حس می کنم. اگر بخواهم مثال ساده و خوب خانم باقری را با یک مثال دیگر تکمیل کنم باید بگویم حس کل کل های یک مسابقه داربی را دارم که بد جور بالا گرفته. نه از جنس استقلال و پرسپولیس که بیشتر از جنس پرسپولیس و سپاهان (تاکید می کنم این دو خیلی با هم فرق دارد. اما جای باز کردنش نیست.) اصلا قرار بر قانع شدن نیست. قرار نیست با شنیدن حرف هم دیگر حقی را بیابیم که دارد در هیاهو و دروغهای رسانه ای گم می شود. صرفا قرار است کم نیاوریم! و این یعنی یک سیر بی نتیجه.
این مسئله در قبول نکردن واقعیت ها و لایی کشیدن از بین آنها از سوی کسی که عنوان رهبر یک جریان را دارد قضیه را بغرنج تر می کند. مسئله اینجاست که ولی فقیه نظام جمهوری اسلامی که در موضع قدرت هم قرار دارد، به کاستی های موجود اشاره می کند، خواستار رفع آنهاست، به صورت موردی از عملکرد زیر مجموعه ها اعلام نارضایتی می کند و به طور خاص دستور پی گیری می دهد.(مثل صدا و سیما و کهریزک) اما طرف مقابل حتا یک ایراد را نمی پذیرد، زمین و زمان را به هم می دوزد و متکبرانه همه چیز به به گردن دیگری (بخوانید نظام) می اندازد تا مبادا مجبور به گرفتن موضعی شود که طبیعتا به ریزش و فاصله گرفتن بخشی از بدنه او منتهی خواهد شد. او در این راه حتا سوء استفاده دشمن خارجی، عناصر تندرو ضد نظام و عناصر تروریست دیگر از فضای به وجود آمده را نیز نادیده می انگارد تا شاید از قدرت تظاهرات خیابانی نیروهای منتسب به او کاسته نشود. موسوی هنرمندانه توانسته با با زدن حرفهای کلی و ابهام فراوان، وجود تناقضات در مواضع و عملکرد خودش را که از دوره انتخابات شروع شده بود، همچنان حفظ کند. و این توانایی را کمتر سیاست مداری دارد. (که یکی از بارز ترین این تناقض ها داستان نسبت او با «امام» و خط امام است)
با همه اینها من هنوز مثل همان هفته اول بعد از انتخابات فکر می کنم این مسئله باید در سطوح بالایی حل بشود. مسائل رخ داده در کف خیابان های شهر هرچند تاثیر گذار است اما تعیین کننده اصلی نیست. (چون حرکت خیابانی وقتی جواب می دهد که اولا "مردم" در مقابل "مردم" قرار نگیرند و ثانیا اگر قرار می گیرند طرف معترض در اقلیت فاحش نباشد.) حتا بلواها و خبر پراکنی و جریان سازی های رسانه ای هم که اکنون به یک رویارویی حاد در عرصه واقعی جنگ بر سر "افکار عمومی ایران" تبدیل شده، نتیجه را تعیین نمی کند. (با کمال تاسف ما به خاطر ضعف عملکرد خودمان در اتفاقات و البته سلطه بی قید و شرط غول های رسانه ای غرب در مسابقه افکار عمومی دنیا باخته ایم. هر چند هنوز چشم های امید فراوانی در سراسر جهان به سوی نظام اسلامی ایران است.)
اما در این راه یک مشکل اساسی وجود دارد و آن هم عدم وجود یک طرف مشخص با حرفهای شفاف در موضع مقابل نظام است. (می گویم "نظام" چون حتما شما هم با من موافقید که مسئله دیگر یک دعوا سر نتیجه انتخابات نیست و مسئله از احمدی نژاد فراتر رفته. البته از اولش هم نبود. هرچند موافقم که حتا آوردن اسم این مرد و یادآوری کارهایش به شدت روی اعصاب معترضین نظام پاتیناژ می رود! این را چون منی به خوبی درک می کند. چون شرایط مشابهش را هشت سال زمان خاتمی تحمل کرده است!) مسئله در طرف ذکر شده واحد نبودن و مهم تر از آن عدم شفافیت حرفها، خواسته ها، و حتا مشخص نبودن طرف صحبت است. اینجاست که گونه گون بودن طیف های جمع شده پشت سر "نام" موسوی کار را برایشان سخت می کند. نمونه ساده اولین جرقه اختلاف را در مطالبات مطرح شده موسوی در بیانیه شماره 17 و نامه 5 نفر لندن نشین و بحث حداقلی بودن خواسته ها می توان دید. (این گونه شناسی سبزهای معترض از نظر اجتماعی و موضع سیاسی و محور مطالبه هم خودش یکی از مسائل مهمی است که بر سرش حرفها زده شده و مطلبهای فراوانی نوشته شده و می شود.)
مطمئنا وقتی فضا قدری آرام بگیرد و پای بحث ، منطق ، استدلال و مهم تر از همه قانون به میان بیاید و صحبت به حرف حساب و مطالبه های اصلی و تعریف مواضع برسد مشکلات اصلی مخالفین و معترضین رخ می نماید که منجر به تفرق ایشان خواهد شد. برای همین کسانی که در داخل و خارج در راس این جریان هستند و آن را خط دهی می کنند به شدت در تلاش هستند که این مسئله تا گرفتن یک امتیاز اساسی از نظام (یا شاید زدن یک ضربه کاری) هرطور شده عقب بیفتد و با تهییج فضا و دامن زدن به رادیکال شدن آن و غلبه شور و احساس، سعی بر فرار از موقعیت تببینی دارند. مانور فراوان بر کشته های وقایع اخیر و پروژه کشته سازی و لو به دروغ نیز در همین راستاست("سعیده پور آقایی" و لیست 72 کشته که یادتان نرفته؟!). چون اصولا حرکت آنها مبتنی بر یک پارادایم تعریف شده و چهارچوب مند نیست. تنها نخ مشترک آن مخالفت با هر چیزی است که از سمت دولت و نظام باشد. یعنی همان پارادایم لج و لج بازی.
داستان سبزهای مخالف داستان پرتناقضی است. و موسوی این را به خوبی می داند. او نیک می داند به محض تعیین کردن خطوط (همه ی خطوط از جمله خطوط قرمز) به پایان راهش خواهد رسید. پایانی که هرچه باشد برای همه طرفداران او دردناک است. اما مگر چقدر می شود آنرا عقب انداخت؟